Sean

ساعت ده صبح سه شنبه وقت سلمانی داشتم. آره، به نظر من هم وقت مناسبی نبود، ولی سه شنبه ها با کارت دانشجویی تخفیف می‌دهند. همین نکته ظریف سه شنبه ها را به وقت مناسبی برای سلمانی تبدیل می‌کند. خودم هم از دست موهایم کلافه شده بودم. وقتی آخرش هم چیز قابل عرضه ای نمی‌شود، زورم می‌آید که هی رویش وقت بگذارم. یک مشکل دیگر هم عکس ها بودند. توی عکس ها من متکلم وحده می‌شدم. یعنی بیننده عکس بغیر از موهای من چیزی توی عکس نمی‌دید.

 

ساعت ده خودم را به شان معرفی کردم. شان موهای صافی تا روی گوشهایش داشت و نیمه راست کله اش مشکی پرکلاغی بود و نیمه چپ کله اش طلایی. شان اندام ظریفی داشت. شان خیلی مهربان بود و با من شروع به صحبت کرد. به نظرم گی بود. من توی دوسه جمله اول بهش فهماندم که ایرانی هستم تا اگر نژادپرست است خودش را خسته نکند و از همان ابتدا مواضع‌مان مشخص باشد. ولی به جایش بهم گفت که اتفاقن توی کلاس معماری هفته پیش شان کلی راجع به معماری بین النهرین خوانده‌اند و واقعن به نظرش جالب است. بعد کله‌ام را به عقب صندلی تکیه داد و با انگشت های دراز و خوش فرمش با موهایم بازی کرد و من سوراخ‌های دماغش را می‌دیدم. ازش پرسیدم کارش موقتی است یا بعد درسش هم یه آرایشگری ادامه می‌دهد. خندید و بهم گفت که اشتباه فهمیده‌ام: «من دانشجو نیستم، شغلم آرایشگری است، اما هر ترم کلاس های مختلفی که دوست دارم را آزاد می روم. معماری، موسیقی، روان شناسی و …» البته دو روز در هفته هم توی یک رستوران درجه یک گارسنی می‌کند. خیلی دلم خواست جای شان باشم. حالا مثلن که چی که پس فردا دکترای یک رشته خیلی خاص را بگیرم. نمی‌گویم از رشته ام بدم می‌آید. ولی الآن که نگاه می‌کنم همان لیسانس کافیم بود برای داشتن آب باریکه و بعد اگر باز دلم درس خواست می‌توانستم سرک بکشم توی رشته های دیگر، درست مثل شان.

 

شان آدم عالمی بود. بحث غذای سالم شد. تئوری جدیدم را بهش گفتم؛ اینکه بی شرف ها یک جوری برنامه ریزی کردند که تغذیه سالم شده یک جور پز روشنفکری. اگر نخواهی یک بسته پونزده تایی همبرگر یخزده سه دلاری بخری، باید هزینه اش را بدهی چون می‌خواهی متفاوت باشی. روی‌مان برچسب «متفاوت» زده‌اند. آدم نرمال جامعه باید همبرگر یخزده بخورد و هرکی که دوست ندارد باید هزینه جدا شدن از میانگین جامعه را بپردازد. باید غذای سالم را به چندین برابر قیمت بخرد. ولی شان هم حرف جالبی زد. می گفت صندوق سوپر مارکت مثل صندوق رای می‌ماند. اگر آدمهای زیادی همبرگر یخزده نخرند و به جایش مثلن سالاد بخرند، آن موقع قیمت ها برعکس می‌شود، چون مردم با پول‌شان دارند می‌گویند ما همبرگر یخزده نمی‌خواهیم. با خریدشان دارند رای می‌دهند. ساده است ولی به نظرم درست می گفت. شان آدم عالمی بود.

Advertisements

9 Responses to “Sean”


  1. 1 ساحل نوامبر 23, 2010 در 5:07 ق.ظ.

    اینجا رو خیلی اتفاقی دیدم و بعد از طرز نوشتن و مخصوصا از واژه «هفشده» فهمیدم خودتی… خوشحالم که به نوشتن معتادی و خوشحالم که پیدات کردم…

  2. 2 مهندس بيكار نوامبر 23, 2010 در 8:05 ق.ظ.

    بابا «خيلي خاص»! بابا اينكاره!
    اين حرفات زودگذره، به مدركت مينازي تا عمر داري!
    اين جريان صندوق راي درسته. نه تنها اونجا بلكه همه جا. ولي هميشه يه نفر تك پر پيدا ميشه كه همه چي رو خراب ميكنه.

  3. 3 مهندس بيكار نوامبر 25, 2010 در 8:59 ب.ظ.

    پست هات يه طرف شير شده هات هم يه طرف خرس عزيز! :)

  4. 5 behy نوامبر 28, 2010 در 7:46 ق.ظ.

    dari doare maruf mishi:D

  5. 6 کامیار نوامبر 28, 2010 در 10:10 ق.ظ.

    استدلالش رو دوست دارم:-)

  6. 7 مهندس بيكار نوامبر 29, 2010 در 3:43 ب.ظ.

    Hi man! write sth about the big bang theory series…

  7. 8 نسيم نوامبر 30, 2010 در 6:15 ق.ظ.

    ببخشيد دوست عزيز چرا از وقتي خرس شدين من نميتونم شما رو فالو كنم؟

  8. 9 مهندس بيكار دسامبر 1, 2010 در 1:35 ب.ظ.

    ديگه وقتشه خرس عزيز! يه كم تزت رو بي خيال شو بيا اينجا رو آپ كن!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: