My Own Private Psycho

من همیشه حافظه عالی ای داشتم. تلاش خاصی هم برایش نمی کنم ولی خب همینطور که مشغول زندگی روزمره ام هستم، جایی آن پسله های ذهنم آدمها و حرفهایشان و مکانها ثبت می شوند. دروغ چرا، تا به امروز درسم را هم همینطور پیش برده ام، با حافظه قوی. توی کامپیوترم یک فولدری دارم که تویش مثلن ۱۵۰ تا مقاله هست در مورد پایان نامه ام. اسم هر فایل با سال انتشار مقاله شروع می شود و بعد مخفف نام ژورنال و بعد هم عنوان خود مقاله. وقتی یاد موضوعی می افتم که مثلن دو سال پیش توی مقاله ای یک پاراگراف راجع بهش خوانده ام، چشم بسته می رانم توی فولدر مربوطه و خیلی راحت معمولن با اولین تلاشمقاله را پیدا می کنم. به ندرت تلاش دوم لازم هست. البته همیشه هم که حافظه قوی چیز خوبی نیست. به نظر من تناظر یک به یکی هست بین آدمهای با حافظه قوی و آدمهای کینه ای. چون مرور زمان زرهای زده شده را از ذهن آدم با حافظه قوی پاک نمی کند و لذا بنزین کینه همیشه و به سادگی در دسترس چنین آدمی هست. الآن شمای خواننده لابد منتظری که بنویسم در آستانه سی سالگی متاسفانه این قابلیتم رو به زوال رفته و کل زندگی گذشته ام مثل مه غلیظی به نظرم می رسد و دست و پا می زنم برای یادآوری اتفاقات حتی یکی دو ماه قبل. نه تنها اینطور نیست، بلکه از یکی دو سال پیش یک حالت جدیدی بهم دست داده و آنهم به یاد آوردن مکان ها و زمانهایی است که اصولن از وجودشان بی خبر بوده ام. عمومن هم خاطرات بی ارزشی هستند. ولی برای خود آدم جالب است. مثلن؟

 

مثلن من سوم دبستانم را انگلیس بودم. یک آخر هفته ای بود که پدر و مادرم یک بوقلمون خریده بودند و رفته بودیم خانه آشنایی. بوقلمون را بریان کرده بودند و مشغول بودیم و الآن یادم می آید که تا بشقاب اول را کشیدیم بوقلمون را از سر میز بردند. هر چقدر آرام جویدم و بازی بازی کردم باز هم برش لاغر سینه بوقلمون سر پنج دقیقه غیب شد و البته که میزبان از همه پرسید که باز هم می خواهند یا نه، و با اینکه همه مان مثل گرگْ گرسنه بودیم گفتیم نمی خواهیم. اما ذهنْ تشنه و دلْ گشنه پرنده بریان بود که دور از چنگال های تیز ما توی آشپرخانه سردشان آرمیده بود. پرنده ای که تازه خودمان پولش را داده بودیم.

 

بعد از نهار مرد اصرار و اصرار که تو بیا و این فیلم را ببین و خیلی خنده دار است، فقط باید حرفهایشان را بفهمی، انگلیسی ات هم قوی می شود. انگلیسی ات چطور است؟ بدک نیست. نه، اگر تکه های شان را بفهمی روده بر می شوی. فربد مان عاشق این فیلم است. نوار ویدیو را گذاشت و من استرس گرفته بودم که سریعتر چیز خنده داری ببینم و بخندم و همان یک کم انگلیسی هم یادم رفته بود. مرد هم نمی دانم چرا نمی رفت سراغ ننه و بابایم مجلس گرمی کند. به جایش بالای سر من پاسبانی می داد ببیند می خندم یا نه. توی فیلم یکی زد پس گردن دیگری و من قهقهه زدم بلکه شاخ را بر دارد. گیر داده بود که آره کارهایشان هم خنده دار است ولی اگر انگلیسی اش را بفهمی خیلی بیشتر می خندی، اصل خنده به حرفهایشان است. دهانشان را باز می کردند من می زدم زیر خنده. ولی ول کن معامله نبود. از بالای عینکش عکس العمل های صورت من را کنترل می کرد ببیند لبخند ها و خنده ها واقعن همزمان با حرفهای خنده دار فیلم است یا نه. معلوم است که نبود. من دلم می خواست برود رد کارش و من مثل همیشه سرم را با فضولی توی بند و بساط مردم گرم کنم. رفت. ولی عین اجل معلق بر می گشت. از فیلم امتحان می گرفت. اونجاشو فهمیدی که رونالد و دوستش رفتن دزدی؟ آره، آره فهمیدم، خیلی بامزه بود اونجاش. نه نه، اونجاش که بامزه نبود، تازه بعدش میرن تو مغازهه یه حرفایی میزنن که یک کم سخته ولی اونا خیلی خنده داره. فربد و من روده بر میشیم هر وقت اونجاشو می بینیم. فکر کنم دقیقن هشت ساعت طول کشید تا فیلم کثافت تمام شد. اه، حالا این هم خاطره بود یاد من آمده؟

مردک روانی. تو به من بگو، سایکو بود یا بچه باز؟

Advertisements

8 Responses to “My Own Private Psycho”


  1. 1 Caspian نوامبر 7, 2010 در 2:58 ق.ظ.

    Baba Che chizaee iadet miad khers jan. Taraf am ajab roo aasab boodeh…o

  2. 3 مهندس بيكار نوامبر 7, 2010 در 1:57 ب.ظ.

    ميگم اين چيزا كه منم يادم مياد! از اين ريزتراشو يادم هست!
    يعني ما هم بعله؟ يا شما هم …؟

  3. 4 محسن نوامبر 7, 2010 در 2:27 ب.ظ.

    سلام..نمیتونی قالب وبلاگتو یه کم شبیه قبلی کنی؟ میدونم که تو همون آدم قبلی نیستی اما خب قبلیه باحال تر بود..

  4. 5 thenewcomer نوامبر 8, 2010 در 2:49 ب.ظ.

    OMG I have EXACTLY the same memory about a Turkey that we bought about 6 years ago (before i had children) and brought to Borj-e Refha, and our father cooked it and our Grandmother servied it and she gave each of us a tiny slice and she hid the rest for our uncles who were coming later keh sham zahr-e mareshoun bokonan.,

  5. 7 nnastarann ژوئن 23, 2012 در 8:52 ب.ظ.

    من بطور رسمی عاشقِ نوشته هات شدم! فکر کنم از اینکه نشستم همه رو می خونم گهگاه لایک می کنم معلوم باشه:)) بهر حال دست به قلمت حرف نداره


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: