قمار انگشتی

صبح جمعه ساعت هفت رادیو روشن شد. در چشم بهم زدنی ساکتش کردم. هوا سرد و مرطوب بود. دوست دارم اینطوری چون بیشتر لای پتو می خزم، محبت ها هم بهم بیشتر می شود. اصلن کدام دوتا آدم عرقویی را سراغ داری که شرشر کنان خزیده باشند بغل هم؟ وارد محدوده اش شده ام. گرماهایش را دزدیدم. بعد بهش پشت کردم، باسنم را قلمبه کردم و چپاندم توی دلش و خودم بالش سومم را بغل کردم. نه صبح از دستشویی برگشت. نوبت من بود ولی حسش نبود. دوباره کشاندمش توی تخت به هوای «سرعتی صبحگاهی*».

اتوبوسش داشت دیر می شد.می گفت برویم. من حس دانشگاه رفتن نداشتم. حس صبح توی خانه داشتم. بعد پایم خورد به کیسه ای کنار آشپزخانه. پایم سوراخ سوراخ شد. خم شدم و آناناس را برداشتم. باید پوستش را می کندم و تکه تکه می کردم و می گذاشتم توی ظرف و توی یخچال. چون دم به گند بود. بهش گفتم نمی آیم. ربع ساعتی با آناناس کلنجار رفتم؛ با چاقوی قصابی ام که مواقعی که حس آشپزی و «راتاتویی» می گیردم از غلاف بیرون می کشمش. من و چاقوی دسته سیاه جفت مان می دانیم که روزی سهچهار تا سرانگشتم را خواهد زد، اما کماکان به این قمار انگشتی ادامه می دهیم، من با ترس و او با اشتیاق.

دستها تا ته توی جیب، سلانه سلانه رفتم سمت دانشگاه. عصر باید می رفتیم به استاد توضیح پیشرفت کار می دادیم. چیزی برای گفتن ندارم. کارم تمام شده و دارم مقاله می نویسم و بعد هم تز. شش ماه پیش که اتفاقی توی آبریزگاه همدیگر را دیدیم بهم گفت ببخشید خرس، من سرم شلوغه و این مدت اصلن نمیدونم تو داری چیکار می کنی. من هم گفتم اشکالی نداره، در صورتیکه نظر واقعیم این بود که گه می خوری دانشجو می گیری. ولی امروز عصر اگر بخواهد گیر بدهد بهش می گویم رفیق همان شش ماه پیش توضیحی داشتم بدهم، الآن قضیه تمام شده.

دم غروب روی جدول ایستاده ام منتظر زنم. روی جدول رژه می روم و اسکل های لرزان را می شمارم. چرا مردم دوتا شلوار نمی پوشند تا زمستان راحتی داشته باشند؟ می رویم چیپس و آبجوب می خریم. دو تایی تنها هستیم. چطور سر شب شد نصفه شب؟ یادم نیست. یادم است وسط قسمت دوم شرلوک هولمز سنگین خوابم برد. یک و نیم بود که به بستر هجرت کردیم.

من تنهایی را دوست دارم. بعضی وقت ها سخت است ولی دوست دارم. به نظرم شیره مالیدن سر خود است که با هر کس و ناکسی حرف بزنیم از ترس تنهایی. بعد یواش یواش آدم روش تنها بودن را هم یاد می گیرد و حتی بهتر از آن، یاد می گیرد که ازش لذت هم ببرد (در بعضی گویشها:‌یاد می گیرد که وبلاگ بنویسد). لابد همین جاست که آدم از مهمانی بزرگ هم فراری می شود. توی مهمانی بزرگ انگار روی تختی از میخ و جوالدوز و خنجر خوابیده ام. می خواستم ربطش بدهم به انزجارم از هالووین. مشخص است که نتوانستم. هالووین که دیشب بود، کابوس من است. ولی با افسار می کشندم. می دانم که نروم بعدن پشیمانم می کند. سن خر پیره هستم. آخه من لباس چی بپوشم؟ عمه ام؟ یا شوهر عمه ام؟ نپوشیدم. چهار تا اسکل گیر دادند لباست کجاست. گفتم باب دیلن** شده ام. باور کردند. چپ و راست دست می دادیم و مشت می زدیم بهم که ترجمانش می شود «ایول». و اما هالووین ۲۰۱۰ به اختصار:

  • دو تا خانواده ۱۵ نفری ایرانی دم بار دانشگاه با نگرانی تمرگیده بودند منتظر خرچه هایشان. صدا از استرس می لرزد: سیما پس تا یک ساعت دیگه بر می گردین دیگه؟ سیما پروانه شده، بالهای رنگی رنگی به پشتش بسته، جواب نمی دهد و با مهسا می روند توی خانه فساد (بار دانشگاه).

  • پسرهای کله سیاه (که در حالت عادی دخترهای کله زرد بهشان نگاه نمی کنند) ترکانده بودند. لباس تارزان، لباس بتمن، لباس پلیس، لباس شوهر عمه من، لباس گانگستر مافیایی. به این هوا که دخترهای کله زرد نگاهشان کنند. اما هم من می دانم، هم خودشان می دانند و هم دخترهای کله زرد می دانند که امسال هم مثل سالهای قبل و مثل سالهای بعد اتفاقی نخواهد افتاد. کبوتر با کبوتر باز با باز.

     

* مورنینگ کوییکی

** همان محسن نامجوی آمریکا (توضیح خرس: آره حتمن)

 

صبح جمعه ساعت هفت رادیو روشن شد. در چشم بهم زدنی ساکتش کردم. هوا سرد و مرطوب بود. دوست دارم اینطوری چون بیشتر لای پتو می خزم، محبت ها هم بهم بیشتر می شود. اصلن کدام دوتا آدم عرقویی را سراغ داری که شرشر کنان خزیده باشند بغل هم؟ وارد محدوده اش شده ام. گرماهایش را دزدیدم. بعد بهش پشت کردم، باسنم را قلمبه کردم و چپاندم توی دلش و خودم بالش سومم را بغل کردم. نه صبح از دستشویی برگشت. نوبت من بود ولی حسش نبود. دوباره کشاندمش توی تخت به هوای «سرعتی صبحگاهی*».

اتوبوسش داشت دیر می شد.می گفت برویم. من حس دانشگاه رفتن نداشتم. حس صبح توی خانه داشتم. بعد پایم خورد به کیسه ای کنار آشپزخانه. پایم سوراخ سوراخ شد. خم شدم و آناناس را برداشتم. باید پوستش را می کندم و تکه تکه می کردم و می گذاشتم توی ظرف و توی یخچال. چون دم به گند بود. بهش گفتم نمی آیم. ربع ساعتی با آناناس کلنجار رفتم؛ با چاقوی قصابی ام که مواقعی که حس آشپزی و «راتاتویی» می گیردم از غلاف بیرون می کشمش. من و چاقوی دسته سیاه جفت مان می دانیم که روزی سهچهار تا سرانگشتم را خواهد زد، اما کماکان به این قمار انگشتی ادامه می دهیم، من با ترس و او با اشتیاق.

دستها تا ته توی جیب، سلانه سلانه رفتم سمت دانشگاه. عصر باید می رفتیم به استاد توضیح پیشرفت کار می دادیم. چیزی برای گفتن ندارم. کارم تمام شده و دارم مقاله می نویسم و بعد هم تز. شش ماه پیش که اتفاقی همدیگر را دیدیم بهم گفت ببخشید خرس، من سرم شلوغه و این مدت اصلن نمیدونم تو داری چکار می کنی. من هم گفتم اشکالی نداره، در صورتیکه نظر واقعیم این بود که گه می خوری دانشجو می گیری. ولی امروز عصر اگر بخواهد گیر بدهد بهش می گویم رفیق همان شش ماه پیش توضیحی داشتم بدهم، الآن قضیه تمام شده.

دم غروب روی جدول ایستاده ام منتظر زنم. روی جدول رژه می روم و اسکل های لرزان را می شمارم. چرا مردم دوتا شلوار نمی پوشند تا زمستان راحتی داشته باشند؟ می رویم چیپس و آبجوب می خریم. دو تایی تنها هستیم. چطور سر شب شد نصفه شب؟ یادم نیست. یادم است وسط قسمت دوم شرلوک هولمز سنگین خوابم برد. یک و نیم بود که به بستر هجرت کردیم.

من تنهایی را دوست دارم. بعضی وقت ها سخت است ولی دوست دارم. به نظرم شیره مالیدن سر خود است که با هر کس و ناکسی حرف بزنیم از ترس تنهایی. بعد یواش یواش آدم روش تنها بودن را هم یاد می گیرد و حتی بهتر از آن، یاد می گیرد که ازش لذت هم ببرد. لابد همین جاست که آدم از مهمانی بزرگ هم فراری می شود. توی مهمانی بزرگ انگار روی تختی از میخ و جوالدوز و خنجر خوابیده ام. می خواستم ربطش بدهم به انزجارم از هالووین. مشخص است که نتوانستم. هالووین که دیشب بود، کابوس من است. ولی با افسار می کشندم. می دانم که نروم بعدن پشیمانم می کند. سن خر پیره هستم. آخه من لباس چی بپوشم؟عمه ام؟ یا شوهر عمه ام؟ نپوشیدم. چهار تا اسکل گیر دادند لباست کجاست. گفتم باب دیلن** شده ام. باور کردند. چپ و راست دست می دادیم و مشت می زدیم بهم که ترجمانش می شود «ایول». و اما هالووین ۲۰۱۰ به اختصار:

  • دو تا خانواده ۱۵ نفری ایرانی دم بار دانشگاه با نگرانی تمرگیده بودند منتظر خرچه هایشان. صدا از استرس می لرزد: سیما پس تا یک ساعت دیگه بر می گردین دیگه؟ سیما پروانه شده، بالهای رنگی رنگی به پشتش بسته، جواب نمی دهد و با مهسا می روند توی خانه فساد (بار دانشگاه).

  • پسرهای کله سیاه (که در حالت عادی دخترهای کله زرد بهشان نگاه نمی کنند) ترکانده بودند. لباس تارزان، لباس بتمن، لباس پلیس، لباس شوهر عمه من، لباس گانگستر مافیایی. به این هوا که دخترهای کله زرد نگاهشان کنند. اما هم من می دانم، هم خودشان می دانند و هم دخترهای کله زرد می دانند که امسال هم مثل سالهای دیگر اتفاقی نخواهد افتاد. کبوتر با کبوتر باز با باز.

     

* مورنینگ کوییکی

** همان محسن نامجوی آمریکا (توضیح خرس: آره حتمن)

Advertisements

8 Responses to “قمار انگشتی”


  1. 1 تس آپه نوامبر 1, 2010 در 11:30 ق.ظ.

    در راستای همون فراری بودن از مهمانی بزرگ بود که نقل مکان کردی اینجا، خرس جان؟

  2. 2 هومن نوامبر 1, 2010 در 11:33 ق.ظ.

    خعععععععلی باهال بود. مخصوصا آخراش و پانویست.

  3. 3 خر نوامبر 1, 2010 در 7:37 ب.ظ.

    واقعن دخترهای کله زرد به پسرهای کله سیاه توجه ندارند؟ چرا؟ حتی اگر خوشگل و خوش تیپ باشن؟

  4. 4 zadsarv نوامبر 1, 2010 در 7:44 ب.ظ.

    اولا که چاکریم
    آقا ما شنیده بودیم این کله زردا یه تمایل و کششی به کله سیاها دارن. براشون تنوعه و از این حرفا. البته خودم یکی دو تا کشور دیگه که رفتم توی دیسکو و کلاب دیدم که این کله زردا اصولا محل سگ هم به آدم نمی ذارن ولی خوب شنیده بودم دیگه. اختصاصا از یکی از دوستام که خانومش سوئد درس می خوند اینو شنیدم. یک چیزایی می گفت که باور کن گاهی با خودم فکر می کردم حاضرم تمام دستاوردهای زندگیمو بدم و چند ماهی توی سوئد زندگی کنم. پس اشتباهه دیگه آره؟ خیالم راحت باشه؟

  5. 7 خر نوامبر 1, 2010 در 8:14 ب.ظ.

    حالا دیگه جواب ما رو نمیدی میری جواب یکی دیگه رو میدی؟

  6. 8 behy نوامبر 6, 2010 در 4:07 ب.ظ.

    چیپس و آبجوب خدا بود:))))))


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: