سلاطون

چهارده یا پانزده سالم است. سوار پژو وسط کویر می رانیم. پدرم پشت فرمان است، من کمک راننده ام و خواهر و برادر کوچکم عقب ماشین نشسته اند. بیرون تگرگ و باران می بارد. از این طوفان های مدل جنوب که فقط همانجاها می بینی. وحشتناک، جوری که انگار بخیه ای توی آسمان جر خورده و نزولات آسمانی مخلوط می ریزند روی سر بندگان گناهکار، و البته مدتش همیشه کوتاه است. کفشم را در آورده ام و پایم را مثل برف پاک کن می کشم روی داخل شیشه جلوی ماشین. به خواهرم اینا عقب ماشین می گویم الآن از بوی جوراب خفه می شوند. جیغ می زنند و می خندند. پدرم عصبانی می شود. عصبانیتش غیر معمول است. دیگر برف پاک کن نمی زنم. بعد از ظهر از بندرعباس راه افتادیم و آخرهای شب رسیدیم یزد. روز روزش که عین شهر ارواح هست، وای به حال شبش. هتل جهانگردی اتاق می گیریم. توی اتاق با بربری های لاستیک سان پخت بندر و پنیر کاله لقمه های گنده می گیریم و می خوریم و بعد می خوابیم.

رسیده ایم تهران. یکراست می رویم بیمارستان. توی اتاق مادرم همه جمعند. راهی باز می کنند و ما می رویم دم تخت مادرم. قبل از خودش لوله نازکی را می بینم که از لای ملحفه های سرازیر شده بود روی زمین و خونابه رقیقی تویش آرام جاری بود. از جراحی قبلیش یادم مانده بود که اسمش سوند است. بعد سرم را آوردم بالا. زور می زد که بهم لبخند بزند. صورتش مات بود. کاشکی بهم گفته بودند. فک و فامیل ازگلم شروع کرده بودند نمک ریختن که من ناراحت نشوم. دوست داشتم یک اهرمی بود که می کشیدمش و زمین زیر پایشان باز می شد و می افتادند پایین و اتاق خالی می شد. الآن که فکرش را می کنم، اتفاقن همان دایی که سالها بعد باهاش قطع رابطه کردم بود که منزجر کننده ترین نمکها را می ریخت. چقد سیا شدی. بندری شدی. هار هار هار. ولی بهت میاد

بعدها اینور و آنور شنیدم که جراحی اش که قرار بود نیم ساعت طول بکشد بیخ پیدا کرد و شش ساعت توی اتاق عمل بوده. بعدها فهمیدم موقعی که من داشتم توی بیابان های سیرجان با پایم برف پاک کن می زدم، توی تهران داشتند غده سرطانی را از سینه مادرم در می آوردند. بعد ها فهمیدم که سرطان سینه شش مرحله است و شانس ما و خودش، دکتری متفرقه اتفاقی توی چکاپی به قصدی دیگر غده را پیدا می کند و آن موقع مرحله دو بوده. اگر توی مرحله چهار به بعد باشی گویا شانس زیادی برای زنده ماندن نیست.

الآن که به عقب نگاه می کنم این اتفاق عین یک انقلاب بود توی زندگی خودش و همچنین همه اعضای خانواده. تغییرهای شدید مسلک و شخصیت بعد از میانسالی آدم را آسیب پذیر و متزلزل می کند. رابطه اش با پدرم عوض شد، با دوستهای خودش عوض شد، دوستهای جدید پیدا کرد. قواعد خانه عوض شد. توی همه بحث ها و دعواها وتصمیم گیری ها فاکتور اعصابش آمده بود وسط؛ دکتر گفته بود اعصاب خراب ممکن است موجب رشد مجدد غده بشود. خب، نوشتن از همه تغییرها و اتفاقاتی که به واسطه این بیماری افتاد شدنی نیست، ولی الآن که آرامتر به این قضیه نگاه می کنم، یکجورهای هم خنده دار است و هم وحشتناک که چگونه رشد غیرعادی و بیمارگونه تعدادی از سلول های بدنت مسیر زندگی چندین و چند نفر را دستخوش تغییراتی اینقدر سهمگین می کند.

Advertisements

15 Responses to “سلاطون”


  1. 1 FoXy اکتبر 30, 2010 در 5:07 ب.ظ.

    ای آدم مریز. برو نویسنده شو. بذو جیمز جویس و جورج اورول شو. برو کلاس کریتیو رایتینگ. ای آأم کم طاقت بی جنبه. تنها بنویس. توی دفتر بنویس. تو فایل ورد بنویس. پابلیش نکن بابا اهههههه

  2. 2 پیمانکار اکتبر 30, 2010 در 5:21 ب.ظ.

    چی بگم….
    یک زمانی یک دوستی می گفت انسان همیشه تغیر می کنه نباید رو یک عقیده پافشاری کرد
    شاید تغیر برای خوب باشد

  3. 4 نیکیتا اکتبر 30, 2010 در 7:53 ب.ظ.

    چقدر خوب شد که برگشتی. غصه م گرفت وقتی دیدم بلاگات رو دیلیت کردی
    فقط نمی دونم چرا تو گوگل ریدر برای من آپ شدی چون قاعدتا من این آدرست رو نداشتم

    به هرحال خوش اومدی. شاعر می گه وبلاگ نویس هرگز نمی میرد!

  4. 5 Hebrown اکتبر 30, 2010 در 9:00 ب.ظ.

    بهتر بود اينجا هم اسم اولين پست رو ميذاشتي :

  5. 7 Hebrown اکتبر 30, 2010 در 9:01 ب.ظ.

    اول؛
    من اول شدم

  6. 8 zadsarv اکتبر 30, 2010 در 9:06 ب.ظ.

    تجربه عجیبیه اینکه یکی از اطرافیان سرطان میگیره. اصولا آدم تو روند عادی زندگی حواسش به شکنندگی زندگی نیست. یه تصادف و مرگ ناگهانی یکی از اطرافیان یا به قول تو رشد غیر عادی چند تا سلول یهو سپهر فکری آدمو عوض می کنه. در مجموع که نگاه کنی تو این حالتش که خطر رفع میشه زیاد هم اتفاق بدی نیست.

    • 9 Hebrown اکتبر 31, 2010 در 9:50 ق.ظ.

      شماهم يه پست خيلي خوب در مورد سرطان نوشته بودين. در حدي تاثير گذار بود كه الان هم كه شايد يك سال از نوشتن اون پست مي گذره دقيقا يادمه

  7. 12 ME دسامبر 3, 2010 در 6:53 ق.ظ.

    belakhare peidat kardam! khshhalam.
    dar zamn stress rabti be saratan nadare, in az oon harfast. be har hal khoobe ke bartaraf shode aghallan az nazare jani

  8. 13 nnastarann ژوئن 23, 2012 در 9:01 ب.ظ.

    نگو قبل از این دیگه نوشته نیست:( من بازم متن می خوام خب:|

    • 14 مینا اکتبر 1, 2013 در 6:34 ب.ظ.

      من الان شروع کردم به خوندن آرشیوتون واسه همین الان کامنت میذارم.
      زمانی هم که من توی آنکارا بودم و نصفه شب با جیغ از خواب بیدار شدم و خواب دیده بودم که مامانم دیگه نیست، همون روزا توی ایران مامانم توی یه تصادف شدید یه کلیه شو از دست داد و طی آزمایشا دکترا متوجه شده بودن که توی معده ش یه غده هست.خداروشکر که دیر نشده بوده.همه اون تصادف رو زیر سر من میدونستن با اینکه من اصلا ایران نبودم و حتی تا 5ماه بعد چیزی به من در مورد این اتفاقا نگفتند. تقصیر من میدونستن چون مامانم به خاطر وابستگیش به من بعد از رفتنم خیلی نگران و آشفته میشه.اما بعد از فهمیدن جریان غده ،همه دست از توبیخ کردن من برداشتن وبیشتر به مامانم توجه کردن که تا قبل از اون خیلی تنها بود.
      معذرت میخوام که خیلی طولانی شد اما بعد از 1سال این اولین باره که یه نفرو دیدم که میتونم در این مورد باهاش حرف بزنم.

  9. 15 آرمین ژانویه 15, 2015 در 11:16 ب.ظ.

    دایی جواد :))


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: