صفحهٔ 2 بایگانی

سالهای سگی

سالهایی از زندگیم هستند که به سالهای سگی معروف هستند. اگر به صفحه پنچ کتاب سالهای سگی یوسا هم توجه کنید، می‌بینید که او کتابش را به این سالهای فراموش‌شده زندگی من تقدیم کرده. سالهای سگی چند سال طول کشید؟ نمی‌دانم. شاید چون در این سالها هیچ اتفاق مهمی نیفتاد، اهمیتی ندارد که چند سال طول کشید. شاید بشود گفت از ۱۶ یا ۱۷ یا ۱۸ سالگی‌ام شروع شد و تا زمانی که چیزی به نام دوست‌دختر پیدا کردم ادامه داشت؛ یعنی مثلاً ۲۱ یا ۲۲ یا ۲۳ سالگی. در این سالها من چکار می‌کردم؟ در این سالها من عضو یک گروه پنج نفره بودم. اعضای آنها پسردایی‌ام محمد و سه تا پسر دیگر به نامهای گرشاسب، احمد و هاشم بودند. گرشاسب نام شناسنامه‌ایش سید جاسم بود. بقیه‌مان از اسامی مستعار استفاده نمی‌کردیم، چون اسامی‌مان در حد سید جاسم تابلو نبودند. شاید هم کلاً برایمان مهم نبود. در سالهای سگی چیزهای دیگری برای ما مهم بودند: حکم، خانه‌خالی، ماشین و فوتبال‌دستی. ما در این سالها دنبال خانه‌خالی بودیم که تویش حکم بازی کنیم یا دنبال ماشین بودیم که برویم جردن به دخترهایی که توی سالهای ماده‌سگی بودند شماره بدهیم یا بلندشان کنیم. البته اواخر سالهای سگی و بعد از کلی شکست و سعی و خطا بالاخره فهمیدیم که وقتی ماشین خودمان پر از چهار آدم علاف است دیگر جا و امیدی برای سوار کردن دختر باقی نمی‌ماند. نکته ساده‌ای است اما هیچ کدام ما هوش فوق‌العاده‌ای نداشتیم.

بعد از مدتی اتاق احمد شد خانه دوم ما و پارکینگ احمد اینها شد استادیوم فوتبال‌دستی‌مان. یک میز کهنه فوتبال‌دستیِ مارک عبادی، و چهار جفت دست، تنها چیزهایی بود که برای سالها، شبهای طولانی چند جوان برومند این مرز و بوم را پر کرده بود. در پارکینگ سربسته هوا جریان نداشت. رفت و آمد گه‌گدار ماشینهای همسایه‌ها هم گازهای سمی مورد نیازمان را تامین می‌کرد و همینطور که قوز کرده بودیم روی میز فوتبال‌دستی، عرق می‌ریختیم و آرام آرام به حالت خلسه‌ هم فرو می‌رفتیم. هر از گاهی منصوریان که آدمکی پلاستیکی روی میله میانی بود، پاسی ظریف برای فرهاد مجیدی که آدمکی پلاستیکی روی میله خط حمله بود می‌فرستاد و فرهاد هم با یک چرخش مچ فنی ولی محکم دروازه الهلال را فرو می‌ریخت. اینها را گزارشگر بازی می‌گفت. همزمان هُرهُر موتورخانه هم شروع به تشویق فرهاد می‌کرد و مقادیر بیشتری گازهای سمی راهی ریه‌های ما می‌کرد.

علاوه بر پارکینگ دنج، اتاق احمد هم به حیاط در جدا داشت. رفت و آمد ازش راحت بود و لازم نبود به خواهر و مادرش سلام کنیم و سرخ شویم و آنها از ما حجاب بگیرند. برای همین با اینکه عمده سالهای سگی در اتاق‌خواب و پارکینگ احمد اینها گذشت هیچ‌کدام از ما هنوز خواهران و مادر احمد را ندیده‌ایم. اصولاً خواهران و مادران‌مان مبحثی بود که هیچوقت در سالهای سگی مطرح نمی‌شد. فحش‌ها هم تا مرتبه قبل از خواهر و مادر می‌رسید. مثلاً در سالهای سگی شوخی مورد علاقه ما این بود که به عمه‌های هم بگوییم جنده. «هوی، هاشم، از اون عمه جنده‌ات خبری نشد؟ باباجون، می‌خوامشامورد استثنا محمد بود که کسی بهش فحش عمه نمی‌داد چون عمه‌اش مادر من بود. اینها قوانین نانوشته سالهای سگی بود. بقیه قوانین هم که راحت بودند. حکم که ورزش بی‌خطری است و قوانینش هم سرراست است و علاوه بر این وقتی نوار قمیشی و ابی نوبتی تا چهار صبح بغل گوش آدم بخواند خیلی نیاز به قانون نیست. فقط حکم می‌کنی و ورق‌ها را می‌اندازی و یکربع یک‌بار از فلاسک احمد -که گلهای درشت قرمزرنگ دارد- چایی مانده از صبح را می‌خوری. نیم ساعت یکبار هم گوشه تاریک حیاط احمد اینها سیگار می‌کشی و بعد بر می‌گردی توی اتاق و می‌نشینی کنج مربعی فرضی، روبروی یارت. بُر می‌زنی، دست می‌دهی، بعد از چند ثانیه عربده می‌کشی که «دیوث حکم کن دیگه،» و بعد شروع می‌کنی به ورق انداختن. نیاز به فکر و قانون ندارد. حتی درخواست سریع حکم کردن هم بیشتر موضوعی است برای شکستن سکوت و دلیل دیگری ندارد. چون کسی که عجله‌ای ندارد و ساعت اتاق احمد هم مدتهاست که ده و نیم را نشان می‌دهد و عقربه‌هایش دیگر تکان نمی‌خورند. البته سه چیز بود که نظم این مراسم را بهم می‌زد:

اولین چیزی که نظم مراسم‌مان را بهم می‌زد عربده‌های هوشنگ، پدر احمد بود. هوشنگ بدون صدا پاورچین می‌آمد پشت در اتاق خواب احمد و بعد ناگهانی عربده می‌کشید «احمد، نمی‌خوابی؟ بابا بکَپ دیگه، دو نصفه شبههوشنگ الفِ احمد را با تشدید غلیظی تلفظ می‌کرد. یعنی ما ساکنین اتاق، اول صدایی ته حلقی می‌شنیدیم که شبیه عرعر یک خر بود و بعد ادامه‌اش می‌آمد که «…حمد» و می‌فهمیدیم که هوشنگ دارد پسرش احمد را صدا می‌زند و ناراحت است که پسرش چرا نخوابیده. تلفظ هوشنگ از نام پسرش واقعاً منحصر بفرد بود. حتی بعد از اتمام سوالش تا چند دقیقه طنین یک الفِ مشدد توی اتاق شنیده می‌شد و هر چقدر هم که قمیشی موجودی خیالی را به «تاکی قد کشیده» تشبیه می‌کرد باز هم طنین الف از بین نمی‌رفت. البته ما هم از رو نمی‌رفتیم و بعد از چند ثانیه حبس نفس‌هایمان، به بازی حیاتی حکم ادامه می‌دادیم. هوشنگ همیشه به عربده پشت در اکتفا می‌کرد، برنامه تربیتی‌اش برای احمد همانجا پشت در اتاق تمام می‌شد. شاید امیدی به بهبود اوضاع نداشت؛ می‌دانست که پسرش دیپلمش را نگرفته، سیگار می‌کشد، عرق می‌خورد، به کرات توی توالت اتاقش خودارضایی می‌کند و بعد هم نماز می‌خواند. بهرحال هوشنگ هیچوقت توی اتاق نیامد. نیازی هم به دیدنش نبود؛ همه می‌دانستیم که مردی کچل با زیرپوش و شلوار‌کردی طوسی و ته‌ریشی زبر پشت در ایستاده. اوایل با شنیدن الف مشددش ورقها را زیر فرش قایم می‌کردیم اما بعدها به همان حبس نفس اکتفا می‌کردیم و دست را بهم نمی‌زدیم؛ ورق حرمت دارد.

دومین چیزی که نظم بازی‌مان را بهم می‌ریخت زنگ موبایل یک کدام‌مان بود. در این شرایط اول ضبط خاموش می‌شد و صاحب تلفن چند نفس عمیق می‌کشید و بعد خیلی باوقار جواب می‌داد «بله؟ سلام مامان. آره. با بچه‌ها هستیم. میام، میام، آره، آره، پیش بچه‌هام. نه نمی‌خوام شام، مرسی. نه بخدا بیرون چیزی نخوردم. سیرم. خب پس بذارش تو یخچال فردا می‌خورم. دستت درد نکنه. نه مرسی. نگران نباشین. میام دیگه. نه نه، فردا کلاس ندارم. نه پس فردام ندارم. نه اصن این هفته استادامون رفتن حج از طرف دانشگاه کلاً کلاسا تعطیله. نه نه، بیدارم نکنین. باشه صبح می‌رم میدون تره‌بار لیمو‌شیرین می‌خرم. برو بخواب دیگه. بیدار نشو دیگه. بخواب. باشه. خدافظصاحب تلفن دروغ می‌گفت. هم اینکه فردایش ۱۶ ساعت کلاس داشت و هم اینکه او ساعاتی قبلش یک کوکتل پنیر دو نانه خورده بود. بعدش هم سر حکم، بازی‌بازی سه-چهار بسته چیپس مزمز موسیر و چی‌توز حلقه‌ای خورده بود. همه اینها را البته به ضرب چایی سمی توی فلاسک شسته بود پایین و الآن باز هم بدش نمی‌آمد چیزی بخورد. با قطع شدن تلفن معمولاً مکالمه استانداردی بین افراد رد و بدل می‌شد؛ «مادرم سلام رسوند،» و بقیه صدایشان را چهار درجه از معمول کلفت‌تر می‌کردند و می‌گفتند «سلام برسون». معلوم نیست کی و کجا سلام باید رسانده شود چون تلفن قطع شده و اعضای گروه ما هیچوقت مادرهای همدیگر را ندیدیم. اما همین کلفت کردن صدا دلیل این بود که اگر روزی روزگاری کسی به مادرهایمان تجاوز کرد، همه رفقا با صداهای کلفت‌شان به نبرد متجاوز خواهند رفت. البته که این شرایط آزمایشگاهی هیچ‌وقت پیش نیامد و مادران‌مان همگی توی مانتو و مقنعه‌هایشان سالم هستند و بزودی راهی خانه سالمندان می‌شوند و البته ما هنوز مادرهای هم را ندیده‌ایم. همدیگر را هم مدتهاست که ندیده‌ایم. اما طنین صداهای کلفت و حمایتگر محمد، هاشم، احمد و سید جاسم (ببخشید، گرشاسب) هنوز در گوشم است و من کماکان خیالم از بابت خواهران و مادرم جمع است. مطمئنم دوستانم هم همین احساس اطمینان را دارند.

سومین اتفاقی که سیر بازی حکم را قطع می‌کرد آهنگ بود. هر لحظه ممکن بود یکی از کلاسیک‌های ابی شروع شود. دیگر چه کسی می‌تواند همزمان با شنیدن «شب که می‌شه به عشق تو، نفس نفس صدا می‌شم،» و یا مثلاً «کی اشکاتو پاک می‌کنه؟ شبا که غصه داری،» کماکان به وظیفه خطیر انداختن ورقها وسط فرش ماشینی ادامه دهد؟ اینجور وقتها معمولاً کسی که زمزمه را شروع کرده بعد از چند لحظه اعلام می‌کند که «دیگر نمی‌تواند» و باید برود توی حیاط سیگار بکشد. همه همنظرند چون به هر حال هر کسی عشق اعلام‌نشده‌ای به دخترخاله‌ای یا دخترعمویی دارد. بعد از همه این سالها نمی‌دانم دوستانم هنوز ابی و قمیشی گوش می‌کنند یا نه، اما می‌دانم که هیچکدام به دخترخاله/دایی/عمه/عموهایشان نرسیدند و این البته خوب است چون در عوض کودکان عقب مانده تولید نکردیم.

بعضی وقتها محمد وسط حکم سر ذوق می‌آمد: «آقا بی‌شورتش بکنیم؟» منظورش این بود که همینطور که گوشه مربعی فرضی روی فرش ماشینی کف اتاق احمد نشسته‌ایم و حکم می‌زنیم، شلوار و شورتهایمان را در بیاوریم و به بازی حکم‌مان ادامه بدهیم. در آوردن شورت ربطی به برد و باخت نداشت. منظور محمد این بود که صرفاً از سر بیکاری «بی‌شورت» بازی کنیم. من از همان موقع آدم باکلاس سالهای سگی بودم و برای همین هیچوقت شورتم را در نیاوردم. اما همه مثل من نبودند. حتی الآن که سالهای زیادی از سالهای سگی گذشته یکی از کابوس‌های من همان اتاق بدنقشه احمد است که چندتا جوان تویش نشسته‌اند و هر کدام سیزده‌تا ورق دست‌شان گرفته‌اند. پشت ورقها طرحی شبیه بته‌جقه قرمز بوده ولی اینقدر روی فرش ماشینی لیز خورده‌اند که بته‌ها با جقه‌ها قاطی شده‌اند. بعد فیلمبردارِ کابوسم دوربین را آرام می‌آورد پایین و من چند جفت پای لخت، عضلانی و با پوستهایی تیره و پشمهایی سیاه را می‌بینم که به فرم چهار زانو و «بی‌شورت» نشسه‌اند. دوربین دوباره سرهایشان را نشان می دهد؛ همه با دقت به ورق‌هایشان نگاه می‌کنند و به نوبت کارت می اندازند. هر از گاهی صدای خرچ خرچ خارش ناحیه‌ای پشم‌آلود می‌آید. یکی خم می‌شود و زمین را جمع می‌کند. سید جاسم معمولاً با یک ورق مثل کاردک سه تا ورق دیگر را دست می‌کند و مرتب می‌چیند جلویش. احمد پخش و پلا دست‌ها را جمع می‌کند. صدای خرچ‌خرچ می‌آید. دوربین دوباره پایین می‌رود و چند جفت پا را نشان می‌دهد. هوشنگ آرام آمده پشت در. عربده می‌کشد. «احمد؟ نمی‌کَپی؟»

اولگا

همه چیز از یک روز بارانی و یک چتر مشترک شروع شد. یک قرار پیاده‌روی گروهی کنار رودخانه و معرفی پلهایش و تاریخچه هر کدام بود. الآن که فکر می‌کنم تاریخچه پلهای متعدد رودخانه جذابیت چندانی برایم ندارد. آن موقع هم نداشتند ولی حوصله‌ام سر رفته بود و می‌خواستم آدم جدید ببینم. بعدها به این فکر می‌کردم که اگر آن روز باران نمی‌آمد احتمالاً باید پیاده‌روی تاریخی‌مان را انجام می‌دادیم و بعد هم خسته و خشک بر می‌گشتیم خانه‌هایمان. ولی باران برنامه‌ها را بهم ریخت و مسئول گروه بردمان توی یک پاب که معاشرت کنیم. توی راه دید که من مثل یک بادیه‌نشینِ باران‌ندیده وحشت کرده‌ام و مرا زیر چترش جا داد. گفت اسمش اولگا است و من چشمانم برقی زد و خوشحال شدم که الآن می‌توانم پُز رمان‌های روسی‌ای که خوانده‌ام را بدهم و به سادگی محو اطلاعات و دانشم می‌شود و متوجه می‌شود که ما ایرانی‌ها چه آدمهای کاردرستی هستیم. هنوز تصمیم نگرفته بودم که با داستایوسکی شروع کنم یا تولستوی، یا اصلاً یک راست بروم سر دُن آرام و بگویم چطور بعد از خواندنش تا مدتها می‌خواستم کشاورز بشوم و توی دشت گندم بکارم و ابرها را نگاه کنم و از توی کیسه چرمی‌ام دوتا نیشگون توتون بریزم لای کاغذ و بنشینم به دود کردن. مجالم نداد. گفت که هلندی است و پدر و مادرش بنا به دلایل نامعلومی به این اسم علاقه داشته‌اند. مخ‌زنی با فرهنگ و هنر و ادب و کتابت از آن روشهایی است که تابحال ازش جواب نگرفته‌ام ولی به دلایل نامعلومی کماکان فکر می‌کنم که روزی روزگاری در نقطه‌ای از کره زمین جواب خواهد داد.

خانمها توی فنجانهای گنده کاپوچینو می‌نوشیدند و آقایان آبجو. بعد از مهندسی و بررسی چیدمان میزها و صندلی‌ها بالاخره توانستم کنارش بنشینم. بعدش تازه یادم افتاد که نیمرخ نقطه قوتم نیست. در حد بضاعتم امور را سر و سامان دادم: دماغ که استوار سر جایش ایستاده، اما موهای روی شقیقه و خط ریش کج و کوله‌ام را صاف و صوف کردم. کنارش نشسته بودم و با لبخندی ثابت حرفهای بقیه را گوش می‌دادم و با ریتمی کُند سر تکان می‌دادم. چیزی ازم پرسیدند و من چند دقیقه داشتم احتمالاً خلاصه‌ای از سرگذشتم را توضیح می‌دادم. وسط نطق، گرمم شده بود و احساس می‌کردم صورتم سرخ شده‌ و بعد هم عرق کردم. لعنتی، باز این موج خجالت آمد. درد و مرضم چیست؟ رفتم دستشویی و چند لایه از لباسها را کندم. توی آینه به خودم نهیب زدم که مِس‌مِس نکنم، شل بازی در نیاورم، سرخ نشوم، بی‌موقع حرف نزنم. برگشتم. داشتیم جمع می‌کردیم که برویم. مرد درازی از آنور میز بالاخره خودش را به اولگا رساند، بغلش کرد، روبوسی و مراسم «لانگ تایم نو سی» را بجا آورد. مردک دراز لابد دنبالش است. معلوم است که دهانش خیلی باز است. برای من که مهم نیست. نمی‌دانم، شاید هم مهم است. الآن بدم می‌آید اولگا دوست‌دخترم باشد؟ نه. الآن بدم می‌آید آن مردِ درازِ بوس‌بوسی را کتک بزنم؟ نه. شاید من هم بد نباشد آخرش یک بچه-روبوسی بکنم؟

خوشبختانه مرد دراز مسیرش به ما نمی‌خورد. تا مترو پنج دقیقه راه بود و باز هم باران و باز هم چتر. این بار یکی دیگر از راه رسید؛ خپل و سبزه. این یکی هم به همان ایستگاه می‌رفت. دید که زیر چتر جا نیست، با اینحال امیدش را از دست نداد، چرخ سوم شد و رید توی پیاده‌روی دو نفره ما. کمبود زن، امیدهای واهی، تختخوابهای خالی، نمی‌دانم، ولی همه اینها ما مردها را گاهی به موجودات رقت‌انگیزی تبدیل می‌کند که مزاحم امورات هم‌جنسان‌مان می‌شویم و حتی خفت راه رفتن کنار یک چتر دونفره زیر باران را هم می‌پذیریم. خط متروی من با مال اولگا فرق داشت. اما خپل گفت که خطش یکی است. معلوم بود که دروغ می‌گوید. می‌خواست توی مسیر شانسش را امتحان کند. توی مسیر برگشت، هر ایستگاه که می‌گذشت بیشتر مطمئن می‌شدم که ازش دور می‌شوم و خپل بهش نزدیکتر می‌شود.

فردایش هم بیکار و علاف بودم. مثل همه روزهای تعطیلات کریسمس. بهش ایمیل زدم و از چتر تشکر کردم. آخرش به هوای آفتابی اشاره کردم و اینکه خوراک پیاده‌روی است. ناامیدی از سرتاپای ایمیلم می‌بارید، اما با اینحال نیم ساعت بعد جواب داد. چند تا ایمیل رفت و برگشتی زدیم و دو ساعت بعدش قرار گذاشتیم برویم نمایشگاه نقاشی‌های گرهارد ریختر را ببینیم. بیشتر آن دو ساعت مشغول حرف زدن با خودم بودم؛ در مورد زیبایی زندگی، در مورد انگیزه، در مورد زن، در مورد پیاده‌روی توی آفتاب، در مورد اینکه چه کار درستی کردم که طلاق گرفتم. دم ایستگاه مترو دیدمش. دست دادم ولی او روبوسی کرد. از کل نمایشگاه فقط تابلوهای گنده و سراپا طوسی‌اش را یادم است. کنارش توضیح داده بود که مدتها با چیزی غیر از طوسی نمی‌تواند دنیا را ببیند، شاید برای خنثی بودنش، برای بی‌هدف، بی‌نظر و بی‌پیش‌داوری بودن طوسی.

***

عصرها بعد از کار همدیگر را می‌دیدیم. دم یک ایستگاه، بین مسیر جفتمان قرار می‌گذاشتیم، یک بارِ با دکور چوب پیدا می‌کردیم، یکی دو گیلاس شراب می‌خوردیم، دستهای هم را می‌مالاندیم و او بعد از گیلاس دوم صدای یک مرغ کُرچ کرده را می‌داد و کوکو می‌کرد. اینها چه معنی‌ای می‌داد؟ آیا معنیش این بود که وقتش شده؟ آخر دیدار سوم تا دم خط مترویش رفتم. بی‌خیال قطار اول شد. کنار تونل تاریک و عمیق داشتیم لب می‌گرفتیم. قطار دوم را سوار شد. آیا باید می‌پریدم داخل؟ به ایستادن روی سکو و نگاهی خالی به شیشه قطار اکتفا کردم. مثل همیشه.

شبها با هم‌خانه‌ایم اتفاقهای روز را مرور و تفسیر می‌کردیم. او مستدل بود، با آمار و ارقام حرف می‌زد. می‌گفت بعد از دیدار سوم، سکس است، دیرِ دیرش، دیدار پنجم، بماند که خیلی‌ها توی همان دیدار اول میخ اسلام را در منطقه می‌کوبند. ادبیاتش مردانه بود و باب طبعم نبود، ولی با اینحال دوست داشتم بهش گوش کنم. شبها که می‌شنیدم توی آشپزخانه است به هوای یک لیوان آب می‌رفتم پیشش و او نقدم می‌کرد. می‌گفت احمقی که مِس‌مِس می‌کنی. ماجرای کوکو کردنش را گفتم. قهقهه زد و گفت مطمئن باشم که به خاطر ناتوانی جنسی‌ام تا هفته‌ آینده دختره همه چیز را تمام می‌کند.

***

یک بعد از ظهری بود که نزدیک خانه‌شان قرار داشتیم. از صبح احساس گرم مطبوعی همه جایم را فرا گرفته بود. چیزی بین تحریک شدن و استرس. چرا مثل همیشه وسط شهر قرار نگذاشته بود؟ منظوری داشت؟ آیا بعد از گیلاس دوم «برنامه‌ای» خواهیم داشت؟ خودم پیشنهادش را بدهم؟ هم‌خانه‌ایم که اینطور فکر می‌کرد؛ می‌گفت اینقدر لفتش دادم که دختره خودش دست به کار شده. شب قبلش با آلات برنده رفتم دوش بگیرم. با اینکه حمام سرد بود چند دقیقه‌ای جلوی آینه فیگور گرفتم. موهای خیسم را دادم عقب. آیا متوجه شکمم خواهد شد؟ احتمالاً دفعه اول از اضطراب گند می‌زنم. آیا به دفعه دوم می‌رسد یا قطع امید می‌کند و با تیپا از خانه بیرون می‌اندازدم؟ کمی بخار روی آینه نشسته بود. با گوشه حوله پاکش کردم. چه کسی توی آینه است؟ بعضی وقتها هیچ کسی توی آینه نیست، همه تصویر آدم به یک آلت گنده تبدیل می‌شود و همه تفکرات آدم لای امواج گرم اضطراب و شهوت گم می‌شوند. فردا ظهرش از شرکت زدم بیرون. یک بسته کاندوم خریدم. توی صف زیر لب گفتم «همینطوری، محض احتیاط، برنامه‌ای که نیست، ولی آدم باید همیشه آماده و قبراق باشه،» و بعد از رقت‌انگیزی خودم خنده‌ام گرفت. خوبی کارمندها این است که همه سرشان به کار خودشان است و فکر قیمت نهار هستند. کسی زمزمه‌ها و خنده‌های آدم را نمی‌شنود.

۲۰ دقیقه دیر رسید. کم حرف می‌زد و توی خودش بود. گفت یادش رفته بوده که قرار داشتیم. همانجا فهمیدم که تئوری‌های من و هم‌خانه‌ایم اشتباه بوده. گویا سگش توی هلند سرطان گرفته و آن شب قرار بود ریق رحمت را سر بکشد. تازه فهمیدم هدف از کل این برنامه چیست. می‌خواسته وقت مردن سگش تنها نباشد. مادرش هم آن وسطها زنگ زد و طی پانزده دقیقه گزارش زنده و لحظه به لحظه از مرگ هِسل ارائه می‌کرد. هسل سگی پشمالو در یکی از روستاهای هلند است و دو تا دیپلم افتخار هم دارد: یکی در شکار خرگوش و دیگری در حرکات نمایشی. سگها تا ۳۵۰ کلمه یاد می‌گیرند و موجودات باهوشی هستند. وقتهایی که اولگا حالش بد بوده هسل برایش کارهایش بامزه انجام می‌داده. مثلاً آشغال از توی سطل در می‌آورده. اوه خدای من، چقدر خنده‌دار، چقدر خوب که هسل برای من کارهای خنده‌دار نمی‌کرده وگرنه ممکن بود با دمپایی سیاه و کبودش کنم. بحثهایی راجع به مرگ و دنیای پس از مرگ انجام دادم و گفتم که هسل الآن جای خوبی است و مطمئنم که امشب توی خواب می‌بینیش. هسل یک زوج هم داشت به نام یونا و موقع تزریق آمپول سمی به هسل و کفن و دفنش یونا هم حاضر بوده تا مراسم را ببیند. اینجوری می‌فهمد که هسل دیگر نیست و آشفته و مضطرب نمی‌شود و توی خانه دنبالش نمی‌گردد. بعد نوبت آلبوم عکسهای هسل و یونا توی آیفون شد. دستم را کرده بودم توی جیبم و برجستگی حلقوی پشت کیف پول را لمس می‌کردم. توی آیفون دوتا سگ بزرگ و پشمالو و خندان بودند و من فکر می‌کردم چرا کسی به فکر آشفتگی و اضطراب من نیست.

***

همان اوایل متوجه شده بودم پشت جفت دستهایش همیشه گُله گُله سرخ است. چیزی شبیه حساسیت یا شاید سرما زدگی بود. بهم گفته بود جای زخم است ولی فکر کردم به خاطر ضعف زبان اشتباهی گفته. یواش یواش کل ماجرا دستگیرم شد. گُله گُله‌ها جای سیگار بودند و دو تا ساعدش هم تا نزدیک آرنج جای زخمهای قدیمی و گوشت‌آورده چاقو داشت. از ۱۴ تا ۲۰ سالگی بیمار بوده، سه سالش توی بیمارستان روانی. الآن هم روی لیتیوم است. از خودش بدش می‌آمده و علاقه‌ای به زندگی نداشته. اوایل بیماریش یک ایمیل ناشناس هم می‌گیرد که تهدید به مرگش کرده بودند. صورتش مثل گچ سفید شده بود، کنار کافه‌ای نشسته بودیم و اینها را می‌گفت. با نوک انگشتانم رد زخمهایش را می‌کشیدم و به نحو عجیبی نه تنها هیچ مشکلی با «سابقه‌اش» نداشتم، بلکه به شدت برایم دوست‌داشتنی شده بود. می‌گفت هنوز هم مشکل دارد، گاهی احساس خستگی مفرط می‌کند و چند روز هیچ کاری نمی‌تواند بکند. آن روز صبحش هم همین حالت خستگی را داشته و رفته بوده بیمارستان. بعد از چند ساعت مرخصش کرده بودند. اینها را که می‌گفت تقریباً ولو شده بود روی من. بهش گفتم که چرا بهم خبر ندادی از بیمارستان، چرا اصلاً قرار گذاشتی امشب؟ صدایش را به سختی می‌شنیدم. بدنش داغ‌تر می‌شد. هشت شب بود. احساس کردم زیادی ضعیف است. گفتم می‌رسانمت خانه‌تان. یک کم لرزید. فکر کردم تب کرده. آرام آرام تا مترو رفتیم. ده ایستگاه تا خانه‌شان فاصله بود. ایستگاه هفتم بودیم که لرزهایش شدت گرفته بود. افتاده بود روی من. شانه‌هایش را می‌مالاندم و می‌گفتم چیزی نیست. اصلاً نفهمیده بودم چطور به این حال و روز افتاد، همه چیز خیلی تدریجی اتفاق افتاده بود. سر شب فقط یک کم ضعیف بود و الآن به حالی افتاده بود که مردم توی قطار با ترس و دلسوزی نگاهمان می‌کردند. لرزهایش شدت گرفته بودند و به چیزی شبیه حمله‌های عصبی تبدیل شده بودند. خودم هم ترسیده بودم. پله‌های ایستگاه را به کندی بالا می‌آمد، وسطش سه بار نفس تازه کرد. بیرون ایستگاه تاکسی گرفتم و بردمش اورژانس. ده شب بود که نوبت دادند. پرستار گفت لباسهایش را در بیاورم. قیافه مبهوت مرا که دید پرسید مگر پارتنر نیستید؟ گفتم نه. ازش پرسید می‌خواهی بگویم کسی بیاید کمکت؟ گفت نه. خودم دست به کار شدم. رویاهای چند شب قبلم داشت به حقیقت می‌پیوست: داشتم لباسهایش را یکی‌یکی در می‌آوردم و بدن سفیدش را می‌دیدم، اما توی شرایطی کاملاً متفاوت.

ساعت دوی شب مرخصش کردند. هنوز نمی‌دانم مشکلش چه بود. سرتاپایش را آزمایش کردند و آخر سر فقط استراحت تجویز کردند. بردمش خانه‌شان. ساعت سه شب توی تختش بود. گفتم دیر است، من همین جا می‌مانم. اولین ضربه را همانجا خوردم. گفت نه، می‌داند که سخت است ولی برای «آینده‌مان» اینطوری بهتر است، تازه دو هفته است که با هم آشنا شده‌ایم. چی فکر می‌کند؟ کدام آینده؟ من الآن ۷ ساعت است سر پا بوده‌ام و فقط می‌خواهم جایی بیفتم و بخوابم تا صبح. چطور بالای تختخوابش توی بیمارستان که بودم یادش نبود که «فقط دو هفته» است که با هم آشنا شده‌ایم؟ توی تاکسی به خودم گفتم فردا صبح تمامش می‌کنم. رسیدم خانه اس‌ام‌اس بلند و بالای دلجویی داده بود. فقط زدم که رسیدم و موبایل را خاموش کردم. ده صبح فردا دلم برایش سوخت و اس‌ام‌اس فرستادم. نمی‌توانستم اینقدر «منظقی» طردش کنم. همه چیز را در سایه تاریخچه مشکلدارش و اختلاف سنی پنج ساله‌مان می‌دیدم و بعد آرام آرام نرم می‌شدم؛ انگار دخترم است و من هم پدرش.

***

یاوه‌های شیطانی

بالاخره امروز صبح با هم خوابیدیم. تحریک شده بود و وقتی شلوارش را در آوردم بوی تند زن توی فضای بالای تختخواب پخش شد و وقتی شرتش را در آوردم بو حتی شدیدتر شد. در لحظاتی مشکوک بودم که به بو فکر کنم یا خودم را تویش غرق کنم.

 

خودم را تویش غرق کردم و هر آنچه توانستم ازش خوردم. دست چپم روی شکمش بود و لرزش‌های اندامش را می‌شنید. خودم اما پس از یک شبانه‌روز بوسه‌ی بدون انجام، دول‌درد وحشتناکی داشتم و قبل از اینکه باور کنم که ممکن است سکس داشته باشیم همه‌اش فکر می‌کردم که هرچه زودتر ردش کنم برود پی کارش و خودارضایی کنم. اما یکهو ورق برگشت و توی تراس بعد از صبحانه پیچیدیم به هم. از فهم و شعورش خشنودم. با آن همه لیتیومی که توی خونش بود لابد اصلن کشش جنسی نداشت ولی برای من انجامش داد. من هم احساس بدی ندارم و حتی خوشحال هم هستم. الآن هم دارد با مادرش اسکایپ می‌کند و با پاهایش کتف مرا ناز می‌کند. من هم از پنجره قدی تراس به آفتاب سرد بیرون نگاه می‌کنم و منتظرم حرفش تمام بشود و بروم پلو و ماهی درست کنم.

 

هم‌اتاقی‌ام ازم پرسید که بالاخره موفق شدم یا نه. بهش گفتم آره و لبخند مردانه‌ای بین‌مان رد و بدل شد. لبخندی که معنای پشتش تنها یک چیز است: یک دول آرام.

 

من زن دوست دارم. فرم بدن زن، بوی بدن زن، گردن زن، موهای زن، استخوان کتف و ترقوه زن، ستون فقرات زن. آلت تناسلی‌شان را دوست دارم و می‌توانم همیشه در جوارشان باشم و بهشان فکر کنم.

 

از مردها بدم می‌آید. با مردها که هستم در مورد زنها حرف می‌زنم. ولی با زنها در مورد مردها حرف نمی‌زنم. در مورد هیچ چیز حرف نمی‌زنم، بلکه دوست دارم نوازش‌شان کنم و باهاشان فیلم نگاه کنم و وانمود کنم که آدم جالبی هستم. وقتی آنها مرا توی آفتاب با پایشان ناز می‌کنند بهترین زمان است. زمانی برای مستی من و اسبهاست. پا و جوراب زنها به نحو عجیبی بو نمی‌دهد. برای همین مردهای زیادی پاهای زنها را می‌پرستند. آنها به اصل توحید عقیده ندارند و به تعداد زنان دنیا ضربدر دو خداوند دارند. هر پای چپ زن یک خداست و هر پای راست هم به همین ترتیب. من البته از آن دسته مردها نیستم اما کاملاً جهان‌بینی‌شان را درک می‌کنم. حتی شاید بین همین خطوط مرخصی بگیرم و جورابهایش را در بیاورم و پاهایش را بخورم.

 

بعضی وقتها فکر می‌کنم هیچ چیزی غیر از زن و زیبایی و لذت وجود ندارد. بقیه همه وسیله هستند. هدف در نزدیکی ماست و ما نمی‌فهمیم. گاهی نمی فهمیم. ولی من الآن آدم فهیمی هستم که قدر زن و زیبایی و پا و مو و کتف و ترقوه را می‌فهمم.

***

الآن یک ماه است که همه چیز تمام شده. کلش کمتر از دو ماه طول کشید و توی دو ماه کلاً دو دفعه با هم خوابیدیم. هفته‌ای سه روز با هم بودیم، سه شبش هم می‌آمد خانه‌ام می‌خوابید. همه چیز خوب بود تا آخرش که می‌گفت هنوز «آمادگی‌اش» را ندارد. همان دو بار اما مرا امیدوار نگه داشته بود. آدم به امید زنده است دیگر. تلاش، تلاش، تلاش و باز هم هیچ. بوسه، مالش و بعد مثل خواهر و برادر کنار هم می‌خوابیدیم. صبح تخم‌مرغهایش را می‌خورد و می‌رفت سر کلاس زبانش. چند بار بحث کردیم. گفتم سختم است. گفتم سکس یک چیز کاملاً طبیعی‌ست. سرکوب و مخفی کردنش غیرطبیعی‌ست. دوستت دارم و به تبعش دوست دارم باهات بخوابم و چیز خجالت‌آوری تویش نمی‌بینم. اما هر بار اینقدر شرایط را عجیب می‌کنی که از خودم بدم می‌آید. از اینکه دستم پس خورده حالم بهم می‌خورد. از بیماریش گفت. از شوک الکتریکی. از پارتنری که «کارهایی باهاش می‌کرده که دوست نداشته،» از بی‌تجربگی‌اش. می‌گفت همین که نوازشهایم را تحمل می‌کند و حتی دوست دارد، خودش قدم بزرگی است، و بعد هم هی امید به آینده و اینکه به تدریج درست می‌شود، ولی زمان می‌برد. آخرین شبی که اینجا بود تا سه صبح بحث بود و دعوا. حالش که بد می‌شد توی آیفونش به عکس سگهایش نگاه می‌کرد. دلم می‌سوخت. مدام فکر می‌کردم که آدم عوضی‌ای هستم که اینقدر اذیتش می‌کنم. ازش پرسیدم داستان آن دو بار پس چه بود. گفت که آن موقع هم آمادگی‌اش را نداشته و احساس می‌کند که به خاطر سکس به خودش «بی‌احترامی» کرده. این دیگر میخ آخر تابوت بود برای من. انگار که با یک راهبه دوست هستم. صبحش تخم‌مرغهایش را خورد و رفت. از سر کار برایش یک ایمیل طولانی زدم و بابت شب قبلش معذرت‌خواهی کردم و بعدش گفتم که دیگر نمی‌توانم، رابطه عذابم می‌دهد.

هنوز نمی‌دانم کار درستی کردم یا نه. شاید باید بیشتر صبر می‌کردم. با اینکه زیاد حرف نمی‌زد، جنس آرامشی که با او داشتم منحصر به فرد بود و تا بحال تجربه‌اش نکرده بودم؛ شاید به خاطر حس «بزرگتر» بودن توی رابطه، که تا قبل از این نداشته‌ام. مطابق معیارهایم کار درستی کردم که تمامش کردم. ولی بعضی وقتها فکر می‌کنم هیچ کدام از معیارهایم هیچ اهمیتی ندارند. شاید زیادی خشک هستند. شاید با این معیارهایم هیچ رابطه‌ای را نتوانم شکل بدهم. الآن که بهش فکر می‌کنم فقط یاد تابلوهایی که آن روز اول توی نمایشگاه دیدیم می‌افتم؛ بدون نظر، بدون قضاوت، بدون پیش‌داوری، بدون ادعای فهم، مربعی آرام و بزرگ و طوسی.

غروب

از صبح عینک آفتابی زده‌ام و توی خانه لولیده‌ام. یکشنبه است و آخر هفته‌ها بزرگترین تصمیمم این است که صبحانه یک تخم‌مرغ بخورم یا دوتا. امروز یکی خوردم. ولی دیروز دوتا. همین تفاوت مهم امروز با دیروز است، و اینکه امروز از خانه بیرون نرفته‌ام. کتابم را تمام کردم. «ماجراهای پرنده کوکی» (؟) موراکامی را خواندم. الآن ناراحت هستم که کتاب تمام شده. داستان مردی ۳۰ ساله بود که از کارش استعفا داده و علاف است و با زنش زندگی می‌کند. شاید همین بود که جذبم کرد. من هم از آوریل تا نوامبر در همین حالت بیکار بودم و ۳۰ ساله بودم واصلاً هم یادم نیست چکار کردم. فقط می‌دانم که توی آن هشت ماه یک فقره متارکه توی پرونده‌ام دارم. از اول قرار بود یک سال استراحت کنم. استراحت هم کردم، ولی خب هشت ماه بعدش پولهایم ته کشید و شروع به کار کردم در صنعت نفت و گاز. صنعتی که علاقه خاصی به آن ندارم اما در ۲۳ سالگی یکی از اساتید دانشگاه گفت این زمینه خوبی است و من آنرا برای فوق‌لیسانس انتخاب کردم و ادامه دادم و الآن کارمند این صنعت هستم. معنی خاصی ندارد؛ صنعت نفت و گاز. می‌توانست صنعت نشت و جاز باشد و باز هم برای من فرقی نمی‌کرد. من میز خودم را دارم و روی میزم تعدادی گزارش است که آنها را می‌خوانم و بعد ساعت پنج می‌شود و زنگ مزرعه را می‌زنند و من برمی‌گردم خانه و کتاب می‌خوانم و آشپزی می‌کنم. بعد یک فیلم هنری اثر ژان لوک گدار می‌بینم و فکر می‌کنم اگر من هم زنم قدر آنا کارینا «همه چی تمام» و «بنز» بود حتماً هنرمند بزرگی می‌شدم. بعد فیلم پورن مورد علاقه‌ام را می‌بینم و خودم را می‌مالانم و بعد دوباره هشت صبح می‌شود و خورشیدِ علاف که کاری جز طلوع و غروب ندارد با اصرار اشعه‌هایش را از لای پرده‌های کلفت خانه‌ام می‌چپاند تو. خورشید مهمان خانه‌های ماست ولی آمدنش لبخند به همراه ندارد. مثل آمدن موهای سفید که مهمان ناخوانده‌اند. روزها یک ساعت -از دو تا سه بعدازظهر- توی آینه توالت شرکت دنبالشان می‌گردم. تا الآن دو تا دارم ولی اگر قرار باشد در ۳۱ سالگی به آقای «سپید موی زرد دندان» تبدیل بشوم چه کار کنم؟ این چیزها را از قبل روی پیشانی آدم نوشته‌اند و تغییرناپذیرند. مثل خورشید که همه چیزش معلوم است: ساعت طلوع، ساعت غروب، ساعت خورشید گرفتگی، تا ۳۰ سال آینده همه چیزش معلوم است. بعد از آن هم که نفت و گاز دنیا تمام می‌شود و هم من بیکار می‌شوم و هم شما تا آن موقع از آلودگی هوا مرده‌اید و دنیا و اخبار و عمامه، همگی با هم تمام می‌شوند و دیگر تکرار کسالت‌بار طلوع و غروب خورشید هم بی‌مورد می‌شود. همه چیزِ آدم هم از روی برنامه است.

توی هشت ماه بیکاریم، روزها تنهایی می‌رفتم پارک لب دریا و روی نیمکت چُرت می‌زدم. حتی یک بار کفش‌هایم را هم در آوردم. البته زیر سرم نگذاشتم. ولی شاید باید کفشهایم را هم زیر سرم می‌گذاشتم و یک کیسه نایلون راهراه آبی و سفید را هم بغل می‌کردم. مثل آدمهایی که بعد از ظهر در میادین و بلوارهای تهران می‌خوابند. الآن می‌خواستم بنویسم «من یک تکه از وجودم را آنجا جا گذاشتم،» ولی به مخاطب رحم کردم تا توی مانیتورش تگری نزند. احتمالاً مخاطب بعد از تگری و چند تا نفس منقطع، بدو بدو می‌رود توی آشپزخانه و یک چاقوی گنده دو-بچه را از توی کشو در می‌آورد و با اولین پرواز خودش را می‌رساند به من و با ضربات پی در پی یک «علاف افسرده» را به هلاکت می‌رساند. اما من خودم خطوط قرمز را می‌شناسم و برای جلوگیری از این سناریو، آن جمله تهوع را ننوشتم. شما هم به خواندن ادامه بده و حضور نامحسوس مرا به عنوان یک واقعیت قبول کن. خودم هم قبول کرده‌ام و برای همین حضورم و بی‌انگیزگی‌ام دیگر اذیتم نمی‌کنند. بخشی از من هستند، و وقتی عینک آفتابی می‌زنم حتی خیلی راحت هم بهشان نگاه می‌کنم و به زندگیم ادامه می‌دهم.

هر روز یک عالمه فیش دم خانه می‌آید. همه آنها را باید پرداخت کنم. همه‌شان توی کیفم هستند. هر روز صبح می‌خواهم بروم بانک پرداخت کنم. هنوز اینترنت ندارم که اینترنتی پرداخت کنم. هفته پیش آمدم اینترنت بگیرم. اما «کردیت چکم» رد شد. می‌دانم چرا. چون دوهزار دلار بدهی روی کارت اعتباری کانادایم دارم و هنوز پرداخت نکرده‌ام. بزودی پرداخت می‌کنم. مشکل مالی ندارم ولی سخت است. کارهای اداری، منتقل کردن پول، پرداخت قبوض، پیدا کردن شناسه‌ها و رمزهای عبور، همه‌شان سخت است. گاهی غیرممکن هستند. نمی‌توانم. باید یک کاردار بگیرم، یک مباشر بگیرم. مثل رمان‌های روسی. اموراتم را بسپرم دستش و خودم را توی عمارت اربابی زندانی کنم -توی اتاقی که با پرده‌هایم ضخیم مخمل زرشکی از هجوم نور در امان می‌ماند. ولی نمی‌شود. من همینطور توی این توری که کاپیتالیستها برایمان چیده‌اند هی بیشتر گره می‌خورم و الآن یک آدم «بی‌اعتبارم» در این جامعه. لابد دیگر بهم وام نمی‌دهند و نمی‌توانم خانه بخرم. ولی آنها کور خوانده‌اند. چون من بعد از این چند سالِ بین ۳۰ تا ۳۵ سالگی دیگر نیاز به خانه نخواهم داشت. چون همسر بعدیم دختر یکی از «میلیونر قدیمیای لندنه، از اینایی که همون اول انقلاب جمع کردن اومدن اینورو من شاهزاده الاغ‌سواری هستم که صبح روز آشنایی با دختر میلیونر، توی آینه چند چَک به خودم می‌زنم، به خودم می‌آیم، لبخند می‌زنم، سوار اتوبوس می‌شوم، می‌روم سر قرار و اینقدر نمک می‌ریزم که دختر میلیونر همانجا لنگهایش را هوا می‌کند و پدرِ میلیونرش ما را به آپارتمان نقلی‌مان می‌فرستد. این آپارتمان همه چیز دارد. در این آپارتمان هفته‌ها هفت روز نیستند؛ هفته‌ها دو روز هستند: شنبه و یکشنبه و هی همینجور شنبه و یکشنبه پشت سر هم می‌آیند. همسرم چون از این شرایط حوصله‌اش سر می‌رود خیلی زود می‌میرد و من می‌مانم و آپارتمان نقلی‌ام و هفته‌های دو روزه.

خب، یواش یواش آفتاب در حال غروب است و بهتر است عینک آفتابی‌ام را در بیاورم و لیوانی دیگر چایی گیاهی بخورم تا سلامتی‌ام حفظ بشود.

پله پله تا ملاقات اپیکور

ساعت پنج بعد از ظهر است. پشت میزم نشسته‌ام و گزارش را تکمیل می‌کنم. هنوز یک کم از کارم مانده. فردا صبح باید چیزی به بالاسری‌ام تحویل بدهم. بالاسری‌ام مرد میان‌سالی به نام برایان است که شکمی متوسط و ابروهای پرپشت خاکستری و سرپایینی دارد، که از پشت عینک نمره بالایش هیبت یک مهندس کارکشته را بهش می‌دهد. تنها نکته جالب در مورد برایان این است که وقتی توی آشپزخانه شرکت قوطی شش‌ضلعی و فلزی بیسکوییت را باز می‌کند و می‌بیند که تویش پر از بیسکوییت‌های کاکائویی است، آه بلندی می‌کشد و می‌گوید «اوه مای گاد، لوک ات زت،» و بعد چهارچنگولی چندتا بیسکوییت برمی‌دارد و اولی را همانجا کنار کابینت می‌چپاند گوشه لپش و چند تا آه و اومف خفه شده از لای سبیل‌های خاکستری‌اش به گوش می‌رسد. در این مواقع دوست دارم بهش بگویم که «عزیزم، هرچی دوست داری بخور،» و بعد بغلش کنم و فشارش دهم جوری که شکمهای متوسط‌مان به هم مالیده شود.

تا پنج و نیم کارم را تمام می‌کنم. دوست ندارم دیرتر از پنج سر کار بمانم چون بعد از کار برنامه‌های زیادی دارم که اگر زیاد کار کنم ممکن است بهشان نرسم. پنج دقیقه بعد توی رختکن استخر هستم. جورابها را می‌چپانم توی کفش و کفش‌ها را سُر می‌دهم زیر نیمکت رختکن. اینجوری تا یک ساعت بعد که برگردم جورابها هم تنفسی می‌کنند و همچنین مایه انبساط خاطر هم‌رختکنی‌هایم می‌شوند. شورت آبی را پرت می‌کنم توی کمدم و توی آینه قدی رختکن به خودم نگاه می‌کنم. دستهایم را می‌برم بالا. دنده‌هایم بیرون زده اما شکم هنوز سر جایش است. مایو را از کیفم در می‌آورم. هنوز از شنای دیروز نمناک است و بوی کُلر می‌دهد. مایو‌ام پاچه‌دار و لاجوردی است و رویش گل‌های درشت زرد و نارنجی دارد. بیشتری‌ها مشکی می‌پوشند ولی با مایوی مشکی میانه‌ای ندارم چون قلبم ‌می‌گیرد و دنیا را از چیزی که هست هم تیره و تارتر می‌بینم.

استخر متاسفانه شلوغ است. آدمهای بی‌مبالاتِ همیشگی خودشان را به کوچه علی چپ زده‌اند و به جای اینکه چرخشی توی خطوط شنا کنند، رفت و برگشتی شنا می‌کنند. با مایو گلدارم و عینک شنا به چشم، مثل ژاندارم سر استخر می‌ایستم و نگاهشان می‌کنم تا به وقاحت رفتارشان پی ببرند. از پشت عینک شنا توی چشمهایم می‌خوانند که بلی، من آدمی هستم که هزاران کیلومتر کوبیده‌ام و از کشورم دور شده‌ام تا جایی زندگی کنم که دوی نصفه شب هم ماشینها پشت چراغ قرمزی متروک بایستند و صبر کنند تا سبز شود. بلی. من آدمی قانون‌مدارم. شناگران خاطی همه اینها را متوجه شدند، عذرخواهی کردند و سریع با سیستم چرخشی به شنا کردن ادامه دادند. من هم پریدم توی آب. طول اول و دوم و سوم را کرال سینه سرعتی می‌روم. آیا علتش برنامه ورزشی پیشرفته‌ام است؟ نخیر. علتش سرمای بیش از اندازه آب استخر (به علت پول‌دوستی مدیر عامل استخر) است. مرجع پاسخگویی هم وجود ندارد و هر روز که می‌گذرد آب استخر سردتر می‌شود. کارکشته‌ها می‌گویند اواخر فوریه سطح آب یخ می‌زند و هر شناگری موظف است که با یک کلنگ یخ‌شکن در استخر حاضر شود. طول چهارم را قورباغه کششی می‌روم و با هر پا زدن یاد این می‌افتم که چطور هشت ساعت پشت میز قوز کرده بودم و بدنم در حال پوسیدن بوده. هنگام شنا به دو چیز فکر می‌کنم: یا به غذا، و یا به اینکه اگر الآن بمیرم تا مدتها هیچ کسی خبردار نخواهد شد. ممکن است اینجا غرق شوم و پهن شوم گوشه‌ای کف استخر. آدمها فکر می‌کنند مشغول تمرین نفس‌گیری استقامتی هستم. ممکن است روز چهاردهم پس از مرگم نظافتچی سیاهپوست ببیند لاشه‌ای با مایوی لاجوردی گلدار کفِ کنجِ کم‌نور استخر افتاده. بعد عکسم را با مایوی لاجوردی به تیرهای چراغ برق شهر می‌چسبانند تا کس و کارم پیدا شوند. اما کسی مرا با این سر و وضع نمی شناسد. به جای اینها به غذا فکر می‌کنم. ماهی بخورم یا عدسی یا مرغ؟

دقیقه بیستم چند زن با پایین‌تنه‌های بزرگ همزمان وارد استخر می‌شوند. اینها با تخته شنا می‌کنند و سرشان هیچوقت زیر آب نمی‌رود مبادا که موهایشان خراب شود. فقط پا می‌زنند و ته دلشان امیدوارند که با این پا زدن، رانها و باسن گنده‌شان آب بشود و شبیه باسن اوما تورمن بشود و شوهرشان توی سفرهای کاری بهشان خیانت نکند. دغدغه‌هایشان درست یا نادرست، اما این نحوه شنا کل نظم استخر را بهم ریخت و دقیقه بیست و یکم دیگر شنا ممکن نبود و پریدم توی سونای بخار. نفس‌های عمیق کشیدم تا بخارها ویروسهای کثافت سرماخوردگی را بکشند. حین سرماخوردگی نیمی از توان مغزی‌ام صرف رهبری استراتژیک نبرد با ویروس‌هاست. توی سونا کسی نبود. شروع کردم به حرکات کششی و بعد روی نیمکت شنا رفتم. بخار آب روی سرشانه‌هایم نشسته بود و من با لذت نگاهشان می‌کردم. من سیلوستر استالونه در فیلم اسپشلیست بودم و هر لحظه ممکن بود شارون استون از در سونای بخار وارد شود و سرشانه‌های عرق‌کرده مرا ببیند و بپرد رویم. من توی بندرعباس این فیلم را دیدم و امروز توی سونا متوجه شدم صحنه عشق‌بازی سیلوستر استالونه و شارون استون زیر دوش، احتمالاً همان صحنه‌ای خواهد بود که پیش از مرگ از جلوی چشمانم رد خواهد شد.

درِ سونا باز شد و زن و مرد چاقی وارد شدند. من وسط شنای سیزدهم خشکم زد. نمی‌شد جمع و جورش کنم. خیلی مودب خودم رفتم بیرون. پنج دقیقه روی تختهای کنار استخر خوابیدم. همه زنهای چاق رفته بودند. استخر خالی بود. پریدم توی آب. این‌بار آب مثل مرکبِ سرد و غلیظی بود که دست و پا زدن تویش بیشتر از معمول انرژی می‌برد. پنج طول را اینطوری شنا کردم. بعد ضربان قلبم رفت بالا، در حد یک سگ اسکاتلندی. سریع پریدم بیرون و نشستم کنار استخر به ماساژ دادن قلبم.

دوست داشتم آشپزی کنم و حین آشپزی هم شراب بخورم. زنگ زدم به دختره که «اگه شام نخوردی پاشو بیا اینجاگفت با دوستش اسکایپ می‌کند و نمی‌تواند. ۱۳ دقیقه و دو ثانیه، درست تا دم سوپرمارکت، باهاش حرف زدم. حالم خوب بود و یاوه می‌گفتم. ولی دم سوپرمارکت باید شعورش می‌رسید و خودش قطع تلفن را قطع می‌کرد. اما ول کن نبود:

- حالا چی می‌خوای بخری؟

- نمی‌دونم، باید برم اونجا، لای قفسه‌ها راه برم، به یخچالا نگاه کنم، یهو یکی‌شون با آدم صحبت می‌کنه، می‌گه بیا، منو بخر، منو بخور. منم همونو می‌خرم. همه چی فقط حسه. همه چی فقط همون لحظه‌ست. همون تصویر، و بعدم هم تموم می‌شه.

ولی دروغ بود. می‌دانستم که برنامه مرغ است. آمدم خانه. استخر و سونا و گرسنگی تقریباً مرا به حالت خلسه رسانده بود. انسان متبحر می‌داند که این لحظات روحانی‌ست. نباید سریع شکم را پُر کرد. آرام لباسها را در آوردم. جورابهای قرمزم را پوشیدم. بعد هم شلوار و سوئت‌شرت طوسی. لپ‌تاپ را آوردم دم آشپزخانه و بیل ایوانز گذاشتم. قابلمه کوچک را گذاشتم تا آبش جوش بیاید. چهارتا قارچ تپل را چهارقاچ کردم. قلپ اول آبجو جاماییکایی را هورت می‌کشم. بعد ذهنم پر از نور می‌شود. یاد زیتون‌ها و پنیر فتا می‌افتم. اولی را زیتون سیاه انتخاب می‌کنم. همینطور الکی. شاید چون فوریه سردترین و سیاه‌ترین ماه سال است. اومف می‌کشم و یاد برایان می‌افتم. نصف فلفل دلمه‌ای قرمز راه هم خرد می‌کنم. یک سوم پیاز را هم همینطور. آب جوش آمده. ته استکانی برنج می‌ریزم تویش. یک سیر را با پهنای چاقو روی تخته له می‌کنم. پوستش مثل لباس زنی زیبا در می‌آید. یک سینه کوچک مرغ را هفت تکه می‌کنم. دست و دلباز رویشان کاری و زردچوبه می‌پاشم. بعد هم نمک دریایی رویشان آسیاب می‌کنم. همه چیز خوب پیش می‌رود. بیل ایوانز با پیانو، زیرسازی آهنگ را کرده و ساکسیفون آمده جلو و فقط دلبری می‌کند. اما ما که می‌دانیم همان تک نت‌های ظاهراً خارجِ بیل است که اینقدر فضا را روحانی کرده، اینقدر ما را آرام هل می‌دهد که پله‌ها را یکی یکی بالاتر برویم.

پرده‌ها را می‌زنم کنار. پشتش شهری چراغانی شده. معلوم است و می‌دانم که من خوشحال‌ترین شهروند شهر هستم. بدون هیچ دلیلی. این را دیگر قبول کرده‌ام. بعضی وقتها موجهای سیاه و سهمگین می‌آیند و فقط می‌توانم کنار پیاده‌رویی سرد بنشینم و بغض کنم. بعضی وقتها هم موجهایی نورانی سوار بر آهنگهای بیل می‌آیند و چاره‌ای جز آشپزی و آواز ندارم. تلاشی نمی‌کنم و فقط به موجها و گذار بی‌منطق‌شان احترام می‌گذارم. واقعاً کوچکتر از آنم که توی برنامه‌شان تغییری بدهم. مرغها را تفت می‌دهم. دقیقه آخر المنت را می‌گذارم روی درجه هفت و چند تا گوجه انگوری نصف شده را می‌ریزم رو مرغها. پاندولی تابه را تکان می‌دهم و مرغهای طلایی/نارنجی و گوجه‌ها را زیر و زبر می‌کنم. خالی‌شان می‌کنم کنار بشقاب سفید. جلز و ولزهای آخر را توی بشقاب می‌کنند. یک دولوپ کره می‌اندازم توی همان تابه. کمی کاری و کمی سبزیجات خشک. برنج‌ها و سبزیجات نیم‌پز را از قبل آبکش کرده‌ام و روی شعله تند تفت می‌دهم. شاید سر جمع ۳۰ ثانیه. بسش است. نیمه خالی بشقاب سفید را پر می‌کنم. فلفل سیاه آسیاب می‌کنم روی کل مجموعه. قدیمها چند باری عکس گرفته بودم. الآن فقط بو و رنگ و فضاست که می‌ماند. نه تاریخ، نه روز و نه عکس. فقط بو و رنگ و مزه و بیل ایوانز که آخرهای «تو و شب و موسیقی» را دارد تمام می‌کند.

کلکچال

یکی از همین روزها به شدت دلم برایت تنگ می‌شود و بعد مثل یک معتاد می‌روم سروقت کشوی پاتختی. توی کشوی پایینی یک پوشه پلاستیکی شفاف است و توی پوشه یک عالم مدارکی است که وجود مرا به این دنیا ثابت می‌کند. ظاهراً بدون این کاغذها من کاره‌ای توی این دنیا نیستم. این کاغذها شامل مدارک تحصیلی و ریز نمرات و مدارک امتحان زبان و شناسنامه است. اما جایی بین ریز نمرات لیسانس و فوق‌لیسانس یک عکس هم هست. مال زمستان ۸۴. پشت سرمان همه چیز سفید است. ما روی تخته سنگی روی یکی از دامنه‌های کلکچال نشسته‌ایم. جفتمان رو به دوربین خندیده‌ایم اما اخم هم لابلایش هست، چون آفتاب از همه جا پاشیده و انعکاسش از روی برفها ما را خندان و در عین حال اخمو کرده. من طبق معمول آن سالها موهایم کمی بلند و فر و چرب است و بغلهایش از کنار کلاه کپ زده بیرون. تو موهایت مصری است و ابروهایت را تازه برداشته‌ای و دست چپت را نقاب چشمهایت کرده‌ای. وسط هفته کلکچال خلوت بود و روسری‌ات بعد از هر پیچ پایین و پایین‌تر می‌رفت و من هم دوست داشتم به موهای قهوه‌ایت و گوشهایت نگاه کنم. موهایت را همیشه می‌دادی پشت گوشهایت چون توهم دَم کردن داشتی. شبها هم قبل خواب صورتت را آب سرد می‌زدی و من همیشه حرصم می‌گرفت. می‌گفتی گرمت می‌شود ولی به نظر من توهم داشتی. هاشم با دوربین کَنون آنالوگ پدرم ازمان عکس گرفته بود و من از کل همه عکسهایمان همین یک دانه را با خودم آورده‌ام. معمولاً ۱۰ دقیقه به عکس نگاه می‌کنم. بیشتر از این نمی‌توانم. اما می‌دانم که نزدیک تختم است. بعضی وقتها به خودم می‌قبولانم که باید دنبال مدرکی توی پوشه بگردم. الکی کاغذها را ورق می‌زنم و بعد یکهو به عکس می‌رسم و وانمود می‌کنم حواسم نبود که اینجاست و اتفاقی بهش برخورده‌ام. بعد چون اتفاقی بوده به خودم اجازه می‌دهم که ۱۵ دقیقه بهش نگاه کنم. اما از اول هم دنبال هیچ مدرکی توی پوشه نبودم. چه نیازی دارم که نمره درس راهسازی یا معدل فوق‌لیسانس یا نمره تافلم را نگاه کنم؟ کل مدارک همه‌شان مزخرفند، تنها مدرک همان یک عکس است. گاهی وقتها فکر می‌کنم بدون آن یک عکس سالهای زیادی از زندگیم محو می‌شوند. شاید اگر به خاطر این دختره نبود، عکس را قاب می‌کردم و می‌گذاشتم کنار آباژور روی پاتختی. بعد کل ۲۲ روز مرخصی سالیانه‌ام را یکجا می‌گرفتم و به پهلو روی تخت می‌خوابیدم و به آن روز برفی توی کلکچال نگاه می‌کردم. اما می‌دانم که این دختره تا این عکس را ببیند مثل یک الاغ حامله شروع به جفتک انداختن می‌کند. حوصله توضیح به کسی ندارم. علاقه توضیح به کسی هم ندارم و دوست دارم عکسم مال خودم باشد. حتی دوست دارم هاشم را هم از سِمت عکاس آن عکس خلع کنم و فکر کنم آن عکس به خودی خود روزی وسط هفته زمستان ۸۴ گرفته شده و فقط ما بودیم و برفها و کلکچال.

امروز روز دوم و آخر مرخصی‌ام است. پریروز اسباب‌کشی داشتم و اسبابهایم که شامل یک چمدان، یک کوله، دو تا کیسه و یک گیتار بود را کشیدم به خانه جدید. خانه جدیدم از بودجه‌ام گرانتر است، اما از وقتی آمدم اینجا یاد گرفتم که به پول فکر نکنم، چون نمی‌شود. هرچه در می‌آورم را خرج می‌کنم و برنامه خاصی هم برای آینده‌ام ندارم. روزهای مرخصی روزهای سردی بودند که مرا یاد زمستانهای کانادا و زمستانهای کلکچال انداخت و برای همین به خودم اجازه دادم که بیشتر به عکس کلکچالم نگاه کنم. نمی‌دانم چرا وقتم را با این دختره تلف می‌کنم و به جایش به کارهای مهم‌تر مثل نگاه کردن به عکس کلکچال نمی‌پردازم. دیروز از ۲ تا ۴ آمد اینجا و گفته بود که مشق دارد. واقعاً هم آمد و مشقهایش را نوشت. من یک آبجو خوردم و موهایش را کمی ناز کردم، اما آنقدر استرس مشق داشت که دوست نداشتم نزدیکش باشم. اگر سد زبانی بین‌مان نبود حتماً بهش می‌گفتم «ببین گوزو، من یک کلکسیون مدرک دارم و اینقدر استرس نزدم.» بالاخره زمانی و کسی باید باشد که من بتوانم پز مدارکم را بهشان بدهم. اما نیست. بعدش ساندویچم رو خوردم. کمی توی خانه پیاد‌ه‌روی کردم و تا آفتاب شدم پریدم زیر لحاف و چرت زدم. لای چرتم صدای خش‌خش عصبی مداد روی کاغذ را می‌شنیدم. چرا ما انسانها با خودمان این کار را می‌کنیم؟ چه لذتی توی درس خواندن است که توی خوابیدن زیر آفتاب نیست؟ عذر من برای تحصیل موجه بود. من یک ایرانیم که بدون مدرک، مایه ننگ خانواده‌ام و با مدرک مایه ننگ خودم هستم. اما دومی را به اولی ترجیح می‌دهم برای همین درسم را ادامه دادم تا به یک آدم تحصیلات تکمیلی تبدیل شوم. در این پروسه متوجه شدم که من دیگر پدرم را هیچوقت نخواهم دید و از دیروز که این را فهمیدم تصمیم گرفتم با نوشتن هر پست وبلاگ، یک نامه هم برای پدرم بنویسم و برای برادرم ایمیل کنم و او پرینتش را برساند به دستان پیر پدرم. اما آدمِ خارجی چرا محنت درس و مشق را بر خودش هموار می‌کند؟

ساعت ۴ آمد نشست کنار تختم و پشت دست چپم که بیرون لحاف بود را ناز کرد. خمیازه‌کشان ازش پرسیدم که چایی می‌خواهد؟ او با حالت پرستار شیطانی که بیمارش را منع می‌کند و با حداکثر نازی که در چنته داشت گفت «باید بروم، مگه نمی‌دونی؟» من دوست داشتم با پشت دست ردش کنم پی کارش و ترجیحاً از پنجره طبقه پنجم بیندازمش پایین تا زودتر هم برسد. کی از ماندن پرسید؟ متاسفانه بازی «ناز و نیاز» در برخی مواقع منجر به مختل شدن عقل طرفین هم می‌شود. کی از ماندن پرسید؟ ۱۵ بار توضیح داده‌ای که باید بروی و من هم می‌دانم و حتی خوشحالم که باید بروی چون اینجا جای تو نیست، اینجا جای تختم است و این کناری‌اش هم پاتختی شخصی خودم است که توی کشوی پایینی‌اش از یک عکس نگهداری می‌کنم. اینجا جای تو نیست. من فقط پرسیدم که چایی می‌خواهی یا نه و نمی‌فهمم چطور جواب چنین سوال ساده‌ای به اینهمه ناز و ادا تبدیل می‌شود.

پنج دقیقه بعد از رفتنش به الیزا زنگ زدم و برای ۵:۳۰ ازش وقت گرفتم. وقتی که عرقگیرم را روی کپه لباسها می‌گذاشتم بهم گفت که اسمش الیزا نیست بلکه الیناست. بعضی وقتها لبخند، بهترین پاسخ است و من -علاوه بر تحصیلات تکمیلی- این را توی خارج یاد گرفتم.

- جوراباتم در بیار.

- راستش سردم می‌شه. عادت دارم جورابام پام باشن. لازمه مگه درشون بیارم؟

- هه‌هه. آخه اینجوری خند‌ه‌داره. بعدم معمولاً یک کم فوت‌ماساژ هم داریم.

به سرعت ببری گرسنه جوربهایم را هم در آوردم و با علاقه روی حوله چرکی که روی تختش پهن کرده بودم دمر خوابیدم. بعد از آن چیز زیادی یادم نیست. یادم است اتاق کم نور بود و صدای موسیقی آرامش‌دهنده می‌آمد. در این سبک موسیقی، نواهای رودخانه و جیرجیرک و سوت بلبل و طبلی آرام در دوردست شنیده می‌شوند، ولی اساتید بنام این سبک متاسفانه همگی‌شان گمنام هستند. الینا بهم گفت چشمهایم را ببندم و اینجوری بیشتر آرامش می‌گیرم و من هم چشمهایم را بستم. روغن داغی روی پشتم مالید و هیچ بعید نیست که روغن آفتابگردان لادن بوده باشد و هیچ بعید نیست حتی یکی-دوتا بچه هات‌داگ هم درش سرخ کرده باشد، اما من بعضی وقتها آدم جزییات نیستم و این هم یکی از همان وقتها بود. صورتم را بیشتر توی حوله چرک فرو می‌کردم و الینا پستانهای سفت و جوان و گوشتالودش را به پشت پیر و خسته من می‌مالید. او مثل یک کتلت مرا پشت و رو می‌کرد و من هم ممانعتی نمی‌کردم. او کارش را بلد بود و برای نیم ساعت آینده زندگی من برنامه مدونی ریخته بود و من از این هدفمندی خوشحال بودم. بعد از هفته‌ها اولین بار بود که فکر کردن به آينده مظطربم نمی‌کرد. اگر می‌شد حتی دوست داشتم برنامه‌ریزی برای ادامه زندگیم را هم به دستش بسپارم.

حتی تا امروز هم فکر می‌کنم که می‌توانستم با الینا زندگی کنم. او مطمئناً بلد بود مرا از شر این پاتختی لعنتی هم نجات دهد. تختخوابم هم یک جای اضافی خالی دارد، سمت راستش. چه اهمیتی دارد که هیچ چیزمان ربطی بهم ندارد؟ اصلاً چه خیری از این لیسانسه‌ها نصیبم شده تا حالا؟ من زنی می‌خواهم که درسش را توی دانشگاه زنانگی خوانده باشد و اصلاً هم مهم نیست که سد زبانی‌مان با الینا بیشتر شبیه بن‌بست زبانی است. وقتی گفتم که مهندس عمرانم گفت که منظورم را نمی‌فهمد. توضیح دادم که عمران چیست و بعد گفت که نمی‌داند «انجینییر» چیست. چه چیز از این بهتر؟ چیز زیادی را هم از دست نداده که نمی‌داند انجینییر چیست. علاوه بر این من به فرهنگ و تمدن چک‌ها هم علاقمندم و اصلاً می‌توانیم برگردیم جمهوری چک و آنجا آپارتمانی با پنجره‌های بلند چوبی کنار رودخانه اجاره کنیم. ولی خب محافظه‌کاری ذاتی مهندسها رید توی تمام این برنامه‌ها. شماره‌ام را از روی کارت ویزیتم برایش نوشتم و با همان زبان شکسته-بسته‌اش پرسید که چرا کارت را بهش نمی‌دهم. لابد چون می‌ترسیدم زنگ بزند سر کارم و آبروریزی کند. سعی کردم با خنده قضیه را ماستمالی کنم و گفتم «آخه مردم این کارتا را تا می‌گیرن پرت می‌کنن توی زباله‌دونی، اما اینطوری که واست نوشتم شمارم گم نمی‌شه.» بعد با نیش باز نگاهش کردم و انتظار داشتم دروغ مهوعم را باور کرده باشد. درست است الینا فاحشه است اما لزوماً احمق نیست. احمق منم که دوباره برگشتم خانه، زیر لحاف و کنار پاتختی‌ام.

شکرآب

یک روز هم بود که رفتیم شکرآب. من و مادرم و خواهرم و خاله‌ام. بعد از ظهر وسط هفته بود. گردنه قوچک را قِل خوردیم و آمدیم پایین. شیشه‌های جلو را پایین داده بودم و رادیو گوش می‌کردیم. هوا آفتابی بود و همراه آفتاب گرد و غبار هم می‌آمد توی ماشین. اما من مطمئن بودم چند دقیقه بعد که به میدان لواسان برسیم بوی رودخانه و تبریزی‌ها و صنوبرهای کنار جاده هوا را عوض می‌کند. از ایست بازرسی هم رد شدیم. از زردبند و کافه‌های کنارش هم رد شدیم. از کنار هر بساطی هم که رد می‌شدیم از کسی که معلوم نبود کیست می‌پرسیدم که «گردو می‌خواید؟» جواب نمی‌شنیدم و کنار بساطی بعدی می‌پرسیدم «بلال می‌خواید؟» باز هم به جای جواب فقط صدای فس‌فس ذکر زیرلبی مادر و خاله‌ام را می‌شنیدم. خاله‌ام از قنداق نوزادی مذهبی بوده و از شش ماهگی حجاب کامل داشته و دوازده سالگی هم ازدواج کرده. مادرم چند دهه بعد از خاله‌ام مذهبی شده. علیرغم این، در نبردی مایوس با خاله‌ام مسابقه می‌گذارد و سعی می‌کند پا به پای خاله‌ام شئونات مذهبی را انجام دهد. اما نمی‌تواند و تا روی فس و فس تمرکز می‌کند روسری‌اش سر می‌خورد عقب و گل و گردنش از شکاف بین یقه و گره روسری معلوم می‌شود. این در حالی است که چادر خاله‌ام با شش فقره کش کلفت و هجده عدد گیره صنعتی به پتویی که زیرش پوشیده وصل شده و حتی اگر سونامی هم بیاید حجابش ایرادی پیدا نمی‌کند. آنقدر می‌پرسم تا بالاخره سر سوال «پرتقال کوهی نمی‌خواید؟» یک نفر که معلوم نیست کیست بدون کمترین هیجانی جواب می‌دهد که «نه، نمی‌خوایم

راه فشم از دل کوه‌های البرز رد می‌شود و کوه‌ها در این ناحیه ریزش دارند. هر سال چند تخته سنگ چند تُنی از ارتفاع چند صد متری به پایین سقوط می‌کنند و تعدادی گردشگر که به هوای کباب کوبیده و آش رشته و زیلوی کنار رودخانه آمده‌اند را می‌کشد. اینها با خیالی راحت و ذهنی آرام می‌میرند و در آخرین لحظه‌های عمرشان به چیزی جز کباب کوبیده و نیشگون گرفتن از پای همسرشان دور از چشم بچه‌ها فکر نمی‌کرده‌اند. به نوعی از ما خوشبخت‌ترند. چون هیچ تخته‌سنگی روی سر ما نمی‌افتد، اما ما مدام به افتادنش و چرایی نیفتادنش فکر می‌کنیم. در کنار این جاده پر خطر ویلاهای شهروندان درجه یک تهران نیز وجود دارد. شوهرخاله‌ام یکی از این افراد است و اتفاقاً آن روز از کنار ویلای‌شان هم رد شدیم. ویلای آنها در بین چند دَه ویلای دیگر است. در منطقه‌ای کنار ویلاهایشان، جاده عریض می‌شود و از جاده مالرو به بلواری شش بانده و ایمن تغییر شکل می‌یابد. در این منطقه سنگ‌های چند تُنی شل و ول را با میخ‌های طویل آهنی به کوهها دوخته‌اند و پایین‌تر هم توری مرغی‌های ضخیمی کار گذاشته‌اند که اگر هم سنگی غلطید روی ماشین شهروندان درجه یک نیفتد.

چند دقیقه بعد وارد راه فرعی به سمت آهار می‌شویم. توی این مسیر خاله‌ام فس‌فس نمی‌کند. او غمگین است. با اینکه همسر یک شهروند درجه یک است، دوازده سال پیش توی تصادفی پسرش مرد. او بعد از آن اتفاق، از دنیا مرخصی گرفت و توی جاده آهار هم یاد دورانی افتاد که شهروند درجه اول نبود و روی زیلو کنار رودخانه می‌نشست و پسر کچلش را نگاه می‌کرد که دنبال توپی پلاستیکی می‌دود و شرشر عرق می‌ریزد. من مخصوصاً این مسیر را انتخاب نکردم، اما راه شکرآب سختی‌هایی دارد که این هم یکی از آنهاست. آرام پیچ رادیو را کم می‌کنم تا صدای خواننده بی‌استعداد حکومتی مزاحم غصه‌هایش نشود. مادرم هم فس‌فس نمایشی‌اش را قطع می‌کند و به نوعی همه همنظریم که مرگ پایان تمام مسابقات است. در جاده آهار حتی بساط‌فروشی هم نیست تا به فکر خرید بیفتم. اینجا فقط پیرمردهای تا شده‌ای وجود دارند که خرهای لاغری همراهشان است. آنها همگی عرقچین‌های چرکی سرشان دارند که رنگش زرد مایل به طوسی است. همه آنها چوبهای نازکی دارند که به وسیله آن با فرکانس دوبار در پنج دقیقه به کفل خر لاغرشان شلاق می‌زنند. خرشان با اینکه لاغر است اما پیشانی‌اش پر از خرمهره‌های رنگ و وارنگ است. من هم فردا قرار است یک عرقچین سرم کنم و یک رشته خرمهره هم دور گردنم بیندازم و بروم سر کار و به همه لبخند بزنم و بگویم من به عقب برگشته‌ام. من دارم پیشرفت می‌کنم ولی نمی دانم چرا هی به عقب برمی‌گردم.

کنار یکی از این خرکچی‌ها ترمز می‌زنم و ازش مسیر شکرآب را می‌پرسم. اول به خرش نگاه می‌کند، انگار که منتظر است خر مسیر را نشان من بدهد. بعد همینطور که با چوبش به سمت نقطه نامعلومی لای کوهها نشانه رفته چیزی می‌گوید که من نمی‌فهمم ولی وانمود می‌کنم که می‌فهمم. با دقت تمام ماشین را توی دنده یک می‌گذرام و آرام می‌گازم تا بکسباد نکنم. اگر دو قشر در این دنیا مستحق شکنجه‌های ماموران موساد باشند یکی‌شان شهروندان درجه یک هستند و دیگری‌شان شهروندان درجه یکی هستند که توی دهات با ماشین‌های درجه یک‌شان تیک‌آف می‌زنند و از پشت عینک آفتابی دوهزار تومنی نو به خرکچی‌ها می‌دهند. خرکچی‌ها به خودی خود وضع‌شان خوب است و اگر اراده کنند می‌توانند کل پولهای دنیا را از توی پالان خرشان بیرون بکشند و اسکناسها را بپاشند توی صورت شهروند درجه اولی که عینک آفتابی زده و پوز همه را بزنند.

نمی‌دانم چرا مسیر را ازشان سوال کردم. وقتی جاده انشعابی ندارد، معلوم است که شکرآب تهش است. دقیقاً دنبال چه پاسخی بودم؟ بالاخره به انتهای آسفالت رسیدیم. پارک کردم و کوله‌پشتی‌ام را برداشتم. توی کوله‌پشتی‌ام ظرفی پلاستیکی بود که تویش چهار تا پرتقال و ۱۳ فروند خیار بود. حتی نمکدان هم بود و حتی در نمکدان را هم باز کرده بودم و یک دستمال درش گذاشته بودم و پیچ کرده بودم. این را از مادرزنم یاد گرفتم و تا همین امروز هم بابت یاد دادن این حیله ازش سپاسگزارم. چوب‌دستی‌زنان آهار را رد کردیم و از کنار قهوه‌خانه رد شدیم. پیرمردان شهر همه توی این قهوه‌خانه هستند و همه‌شان به ما نگاه می‌کنند و از توی نعلبکی‌های لب‌پَر چایی‌های سیاهرنگ‌شان را هورت می‌کشند. همینطور که نگاه‌شان به ما دوخته شده نعلبکی را می‌گذارند روی میزی که رومیزی نایلونی بد طرح و رنگی رویش را پوشانده. ما کوچه‌های سربالایی را بالا می‌رویم. زمستان چطوری خرها این سراشیبی‌های تیز را بالا و پایین می‌روند؟ آیا نعل‌های ضدیخ دارند که میخچه‌های فولادی روی‌شان کار شده؟ من تنها نعلی که از نزدیک دیده‌ام همانی است که مادرم توی آشپزخانه نگه می‌دارد. شاید برای شانس؟ ولی فکر کنم آخرین بار دیدم که نعل را انداخت توی دیگ فسنجان. ولی این یک رازِ مگوست. بهرحال نعل ما که صافِ صاف است و قطعاً یک نعل تابستانی است.

ما از کنار باغهای آلبالو رد شدیم. از کنار جوبهای نازک رد شدیم و رسیدیم به جایی که در دوردستها، لای دو تا کوه یک آبشار دراز معلوم بود. من با دوربین یک‌بار مصرفم از آن صحنه عکس گرفتم. البته علاوه بر آبشار، باسن سه زن -پوشیده در مانتو- هم توی عکس است. هر سه آنها دستهایشان را به پشت قلاب کرده‌اند و سرشان پایین است و صدای حرف زدنشان توی عکس می‌آید. من سنگها را با نوک پوتینم شوت می‌کنم توی رودخانه و به روزگار دوری فکر می‌کنم که شغل و دغدغه‌ای غیر از شوت کردن نداشتم.

توی مسیر شکرآب باز هم از کنار خرکچی‌های زیادی رد شدیم. اینها نمونه کامل فرهنگ آریایی-اسلامی بودند. از روبرو به ما می‌رسیدند و اگر جاده نزدیک‌شان شکم داده بود همانجا خر را نگه می داشتند تا ما رد شویم. ساعتی قبلش توی کوچه‌های باریک شمال تهران نبرد خون‌آلودی با همشهریان، سر گرفتن راه داشتیم. این همشهریان پشت فرمان ماشین‌های بزرگی می‌نشینند و ناخنهای دراز قرمز رنگ و موهای طلایی رنگ دارند و مودبانه‌ترین فحش‌شان باعث می‌شود که شما عرق شرم بریزید. بعضی دیگرشان سبیل و شکمی گنده دارند که زیرش کمربندی دفن شده. اینها صاحبان برحق کوچه‌ها هستند و راه همیشه مال آنهاست. در سفر بعدیم به شکرآب قرار است یکی از خرکچی‌ها را هم با خودم بیاورم تهران تا دوره‌های آموزشی اعتلای سطح فرهنگی برگزار کند.

خواهرم از دقیقه ۱۵ شروع به ناله کرد و ما باید با ترکیبی از ناز، تهدید و دروغ مبنی اینکه «دوتا پیچ بیشتر نمونده» به بالا می‌کشاندیمش. من حاضر نبودم تنها سفرم به شکرآب بدون رسیدن به امامزاده تمام شود و در این راه حاضر بودم خون بریزم. او هم حاضر بود خون بریزد. بعد از چند دور مذاکرات ناز-تهدید-دروغ تصمیم گرفت که بنشیند وسط جاده و گریه کند. من و خاله‌ام نفری دو تا خیار خوردیم و منتظر شدیم تا گریه‌اش تمام شود و دستش را بکشیم و ببریم بالا.

متولی امامزاده بهمان چایی هیزمی داد و با ما عکس گرفت. او مرد زبلی بود. در حضور مادر و خاله‌ام تعریف می‌کرد که چند وقت پیش آقای ولایتی آماده اینجا و نماز خوانده و جانمازش را زیر همان چنار ۴۰۰ ساله پهن کرده. با انگشت سیاهش چنار کلفت وسط حیاط را نشان داد و چنار به خاطر حضور چندی قبل مقام مسئول واقعاً نورانی به نظر می‌رسید (تلاش بلاگر جهت تثبیت پایه‌های نظام). در غیاب مادر و خاله‌ام برای ما از قدیمها تعریف کرد که کوهنوردهای آمریکایی می‌آمدند شکرآب و از لوازم و تجهیزات کوهنوردی‌شان و آمادگی بدنی‌شان داستان‌ها گفت. آمریکایی‌ها فقط هم سربالایی می‌رفتند. از شکرآب می‌رفتند شیرپلا و بعد هم توچال و بعد ایستگاه هفت هلی‌کوپتر می‌آمد دنبالشان و می‌بردشان آمریکا. دلیلی نمی‌بینم که حرفش را باور نکنم. دوست دارم که باور کنم. همانطور که هر روز بعد از ظهر که کمی آفتابی است دوست دارم به آن بعدازظهر توی شکرآب فکر کنم. دوست دارم به مسیر برگشت فکر کنم که خواهرم می‌گفت بایرون و کیتس هم عاشق طبیعت بودند و من هلش می‌دادم سمت دره و شانه‌هایش را می‌گرفتم که نیفتد (نوعی شوخی دستی که در قبایل مایا رواج داشت). دوست دارم هر روز از کنار بساط فروش‌ها با خرم رد شوم و مدام بپرسم کی چی می‌خواد. دوست دارم هر از چند وقتی با مادرم و خاله فوکو (لقبی که بعلت روشنفکری علیرغم مذهب سنگین نصیبش شده) به کوهها و دشتهای اطراف تهران بروم و توی راه رادیو پیام گوش کنم. دوست دارم خری لاغر و عرقچینی چرک داشته باشم. شبها عرقچینم را بگذارم سر طالبی کنار تختم و صبحها سرم کنم و بروم سراغ خرم و حال و احوالش را بپرسم.

I Fought Piranhas

امروز یک کم قبل از ظهر ایمیلش آمد. خودم پروسه طلاق را چند ماه پیش شروع کرده بودم و خب چیز عجیبی نبود که بعد از مدتی به سرانجام برسد و آدم یک ایمیل بگیرد که تویش نوشته «همه چیز تمام شد.» دفتر حقوقی هم بزودی برای تحویل دادن شناسنامه‌ام تماس می‌گیرد. من هم توی همه این مدت همه چیز را تمام شده می‌دانستم. بعضی وقتها دلم برای زندگی قدیمم تنگ می‌شد، اما فکر کنم برای تنهایی بیش از اندازه و سردرگمی بود. دل و ذهنم ساختار قدیمی و آشنا را می‌خواستند، نه لزوماً بودن با آن فرد خاص. اما آن فرد خاص یک زمانی عزیزترین آدم دنیا بود برایم، و آن آدم عزیز امروز آخر ایمیلش دو تا تاریخ زده بود. تاریخ شروع و پایان. مثل سنگ قبر. من وقتی تاریخها را خواندم رعشه گرفتم و توی صندلی‌ام فرو رفتم. با کف دستهایم دو طرف کله‌ام را گرفتم و شقیقه‌هایم را فشار دادم و بعد به خرخر افتادم. دوباره ایمیلش را از توی گوشی‌ام خواندم و دوباره رسیدم به تاریخ‌ها. همانجا بودند. آخر ایمیل. سر جمع هشت تا عدد و اسم دو تا ماه بود. اما هضم نمی‌شد. گوشیم را برگرداندم و سُرش دادم گوشه میز تحریر. بعد کیف پولم را گذاشتم رویش و به ساعت انتهای سالن نگاه کردم.

پنج دقیقه به دوازده. گوشی را از زیر کیف پول برداشتم. ریفرش کردم. نه. ایمیل همانجا بود و آخرش هم یک سنگ قبر دیجیتال. با شستم چربی‌های روی صفحه را پاک کردم. اینها از گوشم ترشح می‌شوند و گوشی‌ام را چرب می‌کنند. صفحه شفاف‌تر شد و تاریخها باز هم همانجا بودند. چرا شوکه شده بودم؟ نمی‌فهمیدم. باور نمی‌کردم که اینطور منقلب شده‌ام. شاید فکر می‌کردم تا الآن همه‌اش یک بازی بوده. بازی‌ای که کمی جدی شده. بازی‌ای که دو تا بزرگسالِ روانی بازیگرانش هستند و می‌خواهند ببیند حد و مرز این شوخی کثیف کجاست. کِی طرف مقابل زیر فشار بازی می‌میرد. تا امروز من برده بودم. اما پنج دقیقه به دوازده امروز او برنده قطعی بازی شد. و حتی خودش هم نبود که نوازشم کند و لوسم کند و بهم بگوید که نترس، اشکالی ندارد، همه‌اش یک بازیست، یک کابوس وحشتناک است که منتها علاوه بر شبها، روزها هم ادامه دارد، هفته پشت هفته ادامه دارد. کسی نبود که اینها را بهم بگوید. روبرویم فقط یک گله کارمند بود. یک طویله کارمند بود. یک چراگاه کارمند بود. همه‌شان داشتند علف نشخوار می‌کردند. بوی چمن گندیده همه جا را برداشته بود. بوی شکست همه جا را برداشته بود. بوی تند عرق همه جا را برداشته بود. این بار گوشیم را به آن یکی کُنج میز تحریر هل دادم و سه تا گزارش رویش گذاشتم. چرا تاریخ زده بود؟ چرا اینقدر کم با هم بودیم؟ دو سال هم از ازدواج قانونی‌مان نگذشت. من بیشترش را ناراحت بودم. چون بهم گیر می‌داد. چون ناراضی بود. اما من وقتهایی که به بغل خوابیده بودم و از پشت آرام بغلم می‌کرد را خیلی دوست داشتم. الآن هم که شب است همانطور خوابیده بودم. اما هیچ خبری نشد. فقط صدای چند تا سرفه خشک از اتاق بغلی آمد. و صدای باد.

هنوز پنج دقیقه به ظهر مانده بود ولی هرچه زودتر باید می‌رفتم بیرون یک کم عق بزنم. از وقتی تاریخها را دیده بودم هنوز ۵ دقیقه هم نگذشته بود. هنوز ۵ ثانیه هم نگذشته بود. انگار از وقتی تاریخها را دیدم همه چیز متوقف شد و من برگشتم به سالها قبل. همه آن سالها به چیزهای خوبی تبدیل شده‌بودند که الآن تمام شده‌اند و انگار من هم همزمان تمام شده‌ام و هیچ برگشتی هم نیست. همه آن سالها از دسترس خارج شده بودند اما من توی بعد از ظهرهای آفتابی‌اش جا مانده بودم. هزار تکه شده بودم و هر تکه‌ام گوشه یک خاطره‌ای افتاده بود و خیال جُم خوردن هم نداشت. هی زیر لب از خودم می‌پرسم «آخه چی شد؟» و منتظرم همکارهایم جواب بدهند. میز جلویی یک بسته چیپس باز می‌کند و یک دانه می‌گذارد دهنش و خرچ خرچ می‌جود. پالتو‌ام را می‌پوشم و می‌زنم بیرون. کاشکی سر کوچه با هم قرار داشتیم. مثل همیشه. مثل همیشه که او زودتر می‌رسید. گاهی هم من ۲۰ دقیقه زودتر می‌رفتم که همه تاخیرهایم را یکجا جبران کنم. آن زمان جبران کردن هم راحت بود. به راحتی یک خنده. الآن این کلمه هیچ معنی‌ای ندارد. چه چیزی را جبران کنم؟ تصمیمی که خودم گرفتم؟ بازی‌ای که خودم شروع کردم؟ آدم آشغالی هستم. آدم آشغال ناراحتی هستم. یک بسته کبریت می‌خرم و سه‌تایش را باهم روشن می‌کنم. یک ساعت وقت نهار دارم تا تاریخها را هضم کنم. کاش لااقل می‌شد بروم خانه زیر پتو و تتریس بازی کنم. اینطوری نمی‌شود. نمی‌شود تاریخها توی موبایل باشند و موبایل کنار میز بلرزد و من هی وانمود کنم که دارم کار می‌کنم. آخر ایمیلش زده بود والسلام، و بعد هم البته تاریخهارا زده بود. تا حالا ازش نشنیده بودم بگوید والسلام. انگار الآن او راحت شده. نقطه را که گذاشته و دکمه فرستادن را که زده نفس عمیقی هم کشیده. واقعاً هم راحت شده. کاشکی خودم هم از دست خودم راحت می‌شدم. از دست خودِ درگیرم، خودِ بی‌قرارم، خودم که می‌رینم به همه چیز و باز می‌خارم.

می‌روم توی کافه که نهار بخورم. قیافه ساندویچ‌ها می‌زند زیر دلم. گارسن ایتالیایی منو می‌دهد دستم. منو را می‌گیرم و به پشت سر گارسن نگاه می‌کنم. جایی که دیوار سفید رنگی محکم ایستاده است. اینقدر لبخند می‌زند تا یادم می‌افتد که جواب بدهم. غذا نمی‌خواهم. بوی غذا و قیافه ساندویچ‌های روی هم تلمبار شده حالم را بهم زده است. دابل شات اسپرسو. مثل فیلمها. شاید اینجوری تپش شقیقه‌هایم آرام شود و یادم برود که فقط ۱۸ ماه زن و شوهر بودیم. یا شاید هم۱۹ ماه. نمی‌دانم. مهم نیست. مهم این است که دو سال هم نشد و مهم این است که وقتی با او دو سال هم نشد یعنی من محکومم به انحطاط. چون از دخترهای دیگر عق می‌زنم. چون همه‌شان ناز هستند و من از چیزهای ناز عق می‌زنم. چون باید وانمود کنم که چقدر نازشان جذاب است. چون دیشب دست یک نفر را یک ساعت ناز کردم و توی چشمهایش لبخند زدم و غصه خوردم برای سگش که دارد می‌میرد و هی فکر می‌کردم که کی می‌شود که شلوارش را در بیاورم.

دو تا شکر ریختم توی قهوه‌ام و پانزده دقیقه هم زدم. فنجانِ سفیدِ جدار ضخیمِ قشنگی بود. کنج کافه نشسته بودم و رویم را هم کرده بودم به کنج دیوار. کیف پولم را گذاشتم روی موبایل. باز شکرها را هم زدم. موبایل را برداشتم و دوباره ایمیلش را خواندم. بعد پاسخ رقت‌انگیز خودم را خواندم که حتی جوابی هم بهش نداده بود. ولی نکته بد این بود که خودم حتی از پاسخم هم رقت‌انگیزتر بودم. برای همین کنج کافه نشستم و پشتم را به مردم کردم. برای همین دوست داشتم یک دیوار هم پشتم را می‌پوشاند و کسی مرا نمی‌دید و سر فرصت می‌شد دوباره ایمیلش را بخوانم و تاریخها را چک کنم. چرا اینطوری شد؟ همه تاریخ‌های مهم‌شان را پشت ساعت‌های سوییسی  و حلقه‌های طلای ایتالیایی حک می‌کنند. من اما دو تا تاریخ مهم دارم که کنار هم ابهت ویران‌کننده‌ای دارند. آنها توی موبایلم هستند که زیر کیف پولم است و تاریخها را هم توی ذهنم حک کرده‌ام.

برگشتم سرکار. همه سرجای‌شان بودند. همه چیز آرام بود. نشستم پشت میزم. موبایل را گذاشتم گوشه میز تحریر و کیف پولم را گذاشتم رویش. همان زیر دفن شود بهتر است.

زندگی جدید

تقریباً شش هفته است که زندگی جدیدم را شروع کرده‌ام. خیلی هم چیز جدیدی نیست. همه چیز عوض شده. شهر و کشورم را عوض کردم و قبل از این کارها حواسم نبود که ۳۰ سالم شده و انگار یک کمی دیر است. دیگر دانشجو نیستم. متاهل نیستم. هیچکدام هیجان فوق‌العاده‌ای ندارد. با همه اینها انگار خیلی چیزها هم عوض نشده، آن صداهایی که همیشه توی مخ آدم هست هنوز هم هستند. آمده‌ام لندن و یک اتاق اجاره کرده‌ام. هر روز ۹ صبح می‌روم سر کار و ۵ بعد از ظهر بر می‌گردم به اتاقم. چند بار بعد از کار با همکارهایم رفتیم آبجو بخوریم. من نصف حرفهایشان را نمی‌فهمم. لهجه‌هایشان افتضاح هست. وقتی یک کم سرشان گرم می‌شود دیگر هیچ چیز نمی‌فهمم. چون حتی در حالت عادی موقع حرف زدن دهانشان را باز نمی‌کنند. انگار می‌ترسند که میکروب یا ویروسی وارد دهانشان بشود. ممکن است بعضی از همکارهایم دندان نداشته باشند یا دندانهای طلا یا کرمو داشته باشند. اما من هیچ وقت نخواهم فهمید چون دهانشان فقط قدر خروج یک صدای نامفهوم باز و بسته می‌شود. از همان صداهای نامفهوم می‌فهمم که راجع به فوتبال و تلویزیون حرف می‌زنند. از هیچکدام سررشته ندارم. همکار کچلم می‌گفت از چلسی متنفر است. «به خاطر رییس روسش بدت می‌آد ازشون؟» «نه، اصن از چلسی متنفرم، از همه‌اش، از رنگ لباسشون، از رنگ چمن‌شون، از سر تا پاشون

الآن فصل تعطیلات است. کریسمس و سال نو. وسطش سه روز بین التعطیلین بود و همه مرخصی گرفتند که یک تعطیلی ۱۰-۱۲ روزه داشته باشند. همه ازم سوال می‌کردند که من چکار می‌کنم. هیچی. لم می‌دهم روی تختم. اینترنت. چت. کتاب. استخر. بعد عذاب وجدان گرفتم و زنگ زدم به دوستم هاشم که «حاجی پاشو از ایران بیا استانبول منم میاممن از هاشم فراریم. حتی آخرین بار که رفتم ایران بهش خبر ندادم. نمی‌دانم چرا. ولی واقعاً دیگر چیزی بین‌مان نیست. بین من و هیچ کسی هیچ چیزی نیست. آخرین کسی هم که بین‌مان چیزی بود هم به تاریخ پیوست. اما هاشم دوست بامرامی است. یا لااقل اطرافیانم می‌گویند که اینطور است. هاشم برنامه استانبول را قبول کرد و من فردایش رفتم به رییسم گفتم که مرخصی بده. با خوشحالی به همه گفتم که عازم استانبولم و همه کف کردند که من چقدر آدم خفنی هستم. شبش هاشم برنامه را پیچاند و برای اولین بار از ندیدن هاشم ناراحت شدم.

آخرین روز کاری قبل از تعطیلات توهم گرفته بودم که توی ۴ روز تعطیلی از کسالت می‌میرم. مثل یک ابله، برگشتنه یک بطری شراب سفید خریدم تا اگر برنامه‌ای پیش آمد در نمانم. چه برنامه‌ای؟ هنوز بطریم دست نخورده کنار کابینت است. وقتی تنها هستم مثل فیلمها ویسکی خالی گرم می‌خورم.

آيا توی تعطیلات حوصله‌ام سر رفت؟ نمی دانم. اگر بگویم آره یعنی پس مدتهاست که حوصله‌ام سر رفته چون خیلی وقت است که همینطورم؛ بحث این چند هفته نیست. ولی خیلی هم حوصله-سر-رفته نیستم. کار خاصی نمی‌کنم. مثل همیشه، فقط بیشتر کتاب می‌خوانم، کمتر بلاگ می‌خوانم چون همه‌شان مثل هم شده‌اند یا زیادی مثل خودشان شده‌اند. تخصص پیدا کرده‌ام در پیدا کردن کتابهایی که راجع آدمهای داغون هستند. آدمهای تنها. آدمهایی که همه چیز حالشان را بد می‌کند. اینها را می‌خوانم و حالم بهتر می‌شود. سلطان این نویسنده‌ها میشل هوئلبِک فرانسوی است که الآن مقام عظمای من است. بگذریم. فقط شاید چون زن ندارم و گرسنگی جنسی‌ام زیاد است بعضی وقتها می‌روم پیش فاحشه‌ها. آنها را خیلی دوست دارم. آنها پرهیجان‌ترین بخش زندگی من هستند. مهربان هستند و به کارشان واردند. حتی بیشتر از مقدار مورد نیاز به کارشان واردند. من عذاب وجدان ندارم. قدیمها داشتم. قدیمها که توی تهران همه‌مان خانه پسرعمویم جمع شدیم و بعد از کلی چانه زدن با نفری ۱۰ هزار تومان با فاحشه خوابیدیم خیلی احساس بدی بهم دست داد. بعد از آن تاریخ فکر می‌کردم مسبب نصف مشکلات دنیا دول مردهاست. الآن به مشکلات دنیا فکر نمی‌کنم. بحث استثمار فاحشه‌ها هم هست. ولی خب خیلی از ما توی این دنیا استثمار می‌شویم. اولینش خود من که از ۹ تا ۵ روزی هزار بار می‌میرم و هزار بار دستشویی می‌روم و هزار بار از خودم می‌پرسم آیا دنیا همین است؟

به نظرم فاحشه‌ها پرچمدار آزادی مردها هستند. چون آنها به ما این امکان را می‌دهند که برای «توطئه زنان عادی در جیره‌بندی سکس» راه فراری پیدا کنیم. چون زنان عادی از سکس بعنوان ابزار مهار استفاده می‌کنند. نیازی بدوی در سطح غذا خوردن، تبدیل به ابزار باجگیری می‌شود. اما فاحشه‌ها این سیستم بیمار را به چالش می‌کشند. برای همین هم بزرگترین فریادزنان حقوق فاحشه‌ها خود فاحشه‌ها نیستند، بلکه زنان عادی هستند که می‌بینند کلک قدیمی‌شان دارد بی‌اثر می‌شود. جدای از این، هیجان توی راه هست که خیلی دوستش دارم. وقتی سوار اتوبوس می‌شوم و پله‌ها را دوتا-یکی می‌دوم. طبقه دوم، می‌نشینم ردیف جلو و به ساختمانها نگاه می‌کنم و به ماریانا فکر می‌کنم و اینکه چه شکلی است و برنامه‌مان چطور پیش می‌رود. این لحظات را خیلی دوست دارم. حتی حاضرم هر روز از ۹ تا ۵ توی طبقه دوم اتوبوس قرمز بنشینم و به سمت ماریانا سفر کنم. اما خب نمی‌شود. چون برای کارهای لوس و یکنواخت توی این دنیا به آدم حقوق می‌دهند اما کارهای هیجان‌انگیز همه خرج بر می‌دارند. وقتی به پشت درشان می‌رسم قلبم مثل یک حیوان مریض می‌تپد و آنها هم می‌فهمند و همیشه ازم سوال می‌کنند که «اولین بارم است؟»

اولین بار فکر می‌کردم که از این اتاق نکبتی‌اش که خارج بشوم کل غم دنیا هوار می‌شود سرم و می‌نشینم کنار جدول عر می‌زنم. ولی می‌دانی چه شد؟ بیرون آمدن از آن اتاق مثل دوباره زاییده شدن بود. احساس خوب اینکه «این هیچی نیستاین در که بسته شد من و تو تاریخ هستیم. می‌توانیم نباشیم، ولی اگر دوست داشتیم هم نیست و نابود می‌شویم. همه چیز پشت همین در می‌ماند و هیچ چیز به هیچ چیز دیگری ربط ندارد. احساس خوب حرف نزدن. احساس خوب وصل نکردن سکس به عشق، یا وانمود کردن اینکه بهم وصل هستند. احساس خوب دستها توی جیب پالتو، تنها توی خیابان. و همه اینها باعث شد که نه تنها عر نزنم، بلکه مثل دیوانه‌ای که از قفس پریده قهقهه بزنم و بروم توی اولین کثافت‌فروشی سر راهم و یک غذای چرب و چیلی سرطان‌زا بخورم.

احساس خاصی نسبت به زندگی جدیدم ندارم. گاهی فکر کنم نتیجه منطقی منش آدمی مثل من می‌شود همین زندگی الآنم. گاهی فکر می‌کنم زیادی تنها هستم. ولی تلاش برای پیدا کردن دوست و اکیپ همیشه جزو سخت‌ترین کارهایم بوده. خوب یا بد، آینده قابل پیش‌بینی که فعلاً همین است.

آئورلیانو، مردی از تبار بوئندیا

چقدر خوب است که زمان دیر می‌گذرد و هنوز چند ساعتی به تمام شدن یکشنبه مانده. می‌دانم آخرین کار امشبم این است که اصلاح کنم و کرم رطوبت لورآل بزنم به صورتم. بله این کرم برای زن‌هاست و من هم از زنم دزدیده بودمش و توی تمام این بالا و پایین‌ها همراهم بوده و به جای افترشیو ازش استفاده کرده‌ام. این کرم به صورتم بیشتر می‌سازد و کلاً هم آدم ریشوی خفنی نیستم که کیف کوچک و مقدسی از لوازم اصلاح و تیغ‌های ژیلت پنج‌لبه داشته باشم.

یکی دیگر از بی‌شمار خوبی‌های دانشگاه همین بود که نیازی به ظاهر مرتب و اصلاح نبود. می‌شد شپلی بود و کول. سر کار نمی‌شود. کسی مشخصاً بهم نگفته ولی خودم از ظاهر همکارها استاندارد را می‌فهمم. وقتی پیرمردی هفتاد ساله با مشقت غبغب شل و ولش را توی یقه‌اش می‌چپاند و کراوات می‌زند دیگر نمی‌شود منی که هنوز غبغب الاستیکی دارم از مقررات لباس و ظاهر سرپیچی کنم.

من هم عضو کوچکی از خانواده بزرگ کارمندان دنیا هستم و مثل همه آنها بی‌صبرانه برای آمدن آخر هفته لحظه‌شماری می‌کنم. خیلی وقت است که برنامه خاصی برای آخر هفته‌هایم ندارم. این هفته تازه شاید پربارتر از معمول هم بود. جمعه آخر وقت کاری آئورلیانو بهم گفت که همراهشان بروم پیتزا و بعد هم کلاب. آئورلیانو ۳۵ سالش است. ایتالیایی و دکتر. به شدت هم آدم زن‌بازی است. به نحو خیلی بدوی با زنها ارتباط برقرار می‌کند و به نحو خیلی عجیبی هم جواب می‌گیرد. نه قیافه دارد و نه تیپ و نه قد و هیکل. باشگاه می‌رود ولی وقتی ژن آدم ریغونه باشد همه‌اش تلاش اضافی است. باشگاه رفتن بیشتر به آدم اعتماد به نفس می‌دهد تا هیکل خوب.

گارسن‌مان دختر خوشگل لهستانی‌ای بود، شبیه پاریس هیلتونِ اصلاح شده. یعنی هتل هیلتون که سهل است، اگر پدرِ ایوا حتی یک خواربار فروشی محقر هم توی لهستان داشت مطمئنم که الآن ایوا هم توی تلویزیون بود و دور چشمهای زیبایش هم اینقدر چروکهای عمیق نبود. اما دست روزگار اینجوری است که چپول بی‌هنری مثل پاریس هیلتون توی تلویزیون و اتاق‌های نشیمن خانه‌های ماست، اما ایوا با آن باسن سفت و خوش‌فرمش باید توی بغل نکبتی آئورلیانو بخوابد.

آئورلیانو فرزند هفتم خانواده‌ای نُه-بچه‌ای توی سیسیلی است، اما این باعث نشد آخر شام کارت ویزیتش را به خانمی که کنج میز هشت نفره کناری‌مان نشسته بود ندهد. درست است که خانم بهت زده بود و دوستانش هم با تعجب نگاهش می‌کردند، اما لابد چیزی توی برخورد رک و حیوانی آئورلیانو دید که بعد از کمی مکث، کارت را گرفت. حین رد و بدل شدن کارت، ما همراهان آئورلیانو عرق شرم ریختیم، سرهایمان را پایین انداختیم و در نهایت ترجیح دادیم توی سرمای بیرون منتظر بایستیم و اینطور نشان بدهیم که «این با ما نیستاما همه ما همراهان توی همان سرما یاد عقده‌هایمان هم بودیم. متاسفانه مهارت زن‌بازی -برخلاف خیلی چیزهای دیگر- طیف نیست. یعنی اینطور نیست که آئورلیانو ۱۰۰ باشد و ما مثلاً ۵۵. مهارت زن‌بازی بیشتر بحث صفر و یکی است. خاموش یا روشن. سیاه یا سفید. یا داری یا نداری. ما همراهان آئورلیانو توی آن پیاده‌روی سرد و ساکت همه‌مان به همین فکر می‌کردیم که ما صفرهای این بازی هستیم.

توی راه به کلاب آئورلیانو برایمان تعریف کرد که الآن شر و شورش خوابیده و دیگر به کمیت فکر نمی‌کند. قدیمها حیوانی بوده که به هیچ چیز نه نمی‌گفته. الآن فقط دنبال کیفیت است. لاف نمی‌زد چون حتی همین الآن هم بنزینم برای نوشتن این خطوط، یاد و خاطره و کیفیت لبخند و باسن ایوا است. توی کلاب من آبجو خوردم تا شکمم از اینی هم که هست گنده‌تر شود. در همان زمان آئورلیانو با رقصهای مهوع از پشت به زنها نزدیک می‌شد. انتظار داشتم زن مزبور برگردد و لیوانش را توی صورت کج و کوله آئورلیانو خرد کند. البته که برمی‌گشت ببیند این چه جانوری است که خودش را اینگونه بهش می‌مالد، اما با دیدن آئورلیانو صورتش پر از لبخند می‌شد و پا به پای آئورلیانو رقصهای شهوانی انجام می‌داد. من هم به هورت کشیدن مابقی آبجویم ادامه می‌دادم.

آئورلیانو در عالم دوستی، همکار سابقش ملانی را به من نشان داده بود و در عالم مردانگی و زیرگوشی بهم گفته بود که «الآن دنبال مورد می‌گرده، اگه می‌خوای شمار‌ه‌ات رو بهش بدهملانی انگلیسیِ فیلیپینی تباری است که فکر کنم بالای ۱۰۰ کیلو وزنش باشد و از این میزان قطعاً ۳۰ تایش وزن سینه‌هایش است. بیرون که سیگار می‌کشیدیم وانمود می‌کردم که نمی‌دانم تبارش چیست. مثل یک حیوان ناقلا دروغ می‌گفتم. فرم چشمها و دماغ یک فیلیپینی چیزی است تابلو در حد دماغ گنده یک خاورمیانه‌ای. با اینحال وقتی بهم گفت پدرش فیلیپینی است نعره‌ای از تعجب و هیجان تصنعی کشیدم وگفتم «دیدم چقدر آشناستاین قسمتش را دروغ نگفتم. ۵ سال پیش که سه هفته روی کشتی بودم همه کارگرهای کشتی فیلیپینی بودند و ملانی مرا یاد چیزی جز پارس جنوبی و خلیج همیشه فارس نمی‌انداخت. من ازش خوشم نمی‌آمد چون به نظرم هر ماجرای بعیدی بین ما ممکن است خطر خفگی لای توده‌های گوشتش را داشته باشد و من تازه جوانی ۳۰ ساله و پر از آرزو هستم. از آنطرف بمباران تبلیغاتی فرهنگ آمریکا باعث می‌شود که با دیدن سینه‌های گنده چشمانمان را به روی کمالات فرهنگی و پیشینه خانوادگی و تقوا و اضافه وزن طرف مقابل‌مان ببندیم. من هم توی همین سیستم بزرگ شده‌ام. چطور است که ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی و کولر و اتومبیل و بقیه چیزهای فرهنگ آمریکایی خوب است اما سینه بزرگ بد؟ نمی‌شود گزینشی برخورد کرد. من قبول کرده‌ام که طعمه تهاجم فرهنگی بوده‌ام و الآن هم با خودم کنار آمده‌ام.

آئورلیانو یک برزیلی هم نشانم داده بود. برزیلی به نظرم خانم مقبول‌تری بود، اما فکر کنم عده زیادی توی کلاب با من همنظر بودند. برزیلی قهقهه می‌زد و شات تکیلا سر می‌کشید و وقت سر خاراندن نداشت. لشکری از کارمندهای هار به نوبت تا فرصت می‌شد به طرفش می‌رفتند. من این بار با لیوانی شراب از گوشه سالن نظاره‌گر بودم. تصمیم گرفتم اگر قرار است نظاره‌گر باشم حداقل یک نظاره‌گرِ بدون بییر بِلی باشم. در همین حال به این فکر می کردم که اگر آئورلیانو جای من بود برزیلی چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشت. ۲۰ دقیقه‌ای منتظر بودم برزیلی لاسش تمام بشود و من بروم جلو. اما انتهای هر لاسی در حقیقت ابتدای لاس با نفر بعدی بود. یک کارمند دریده می‌رفت و بعدی می‌آمد و توی همین حین و بین یکی هم از آن طرف سالن حالش بد می‌شد و روی دست می‌بردنش بیرون. توی ۲۰ دقیقه پنج مورد از طالبان برزیلی را شمردم و با خودم گفتم که بعد از نفر پنجم دیگر صبر جایز نیست و می‌روم جلو. ولی متاسفانه مورد پنجم بیخ پیدا کرد و دقایقی بعد برزیلی و مورد پنجم زبان‌هایشان را توی حلقوم هم فرو کرده بودند و گویا سخت دنبال چیزی نیافتنی آن ته‌ها بودند.

پدرسگ اینهمه لبخندهای شیرین مرا به هیچ جایش حساب نکرد. شاید هم تقصیر خودم بود. خودم آدم شُلی هستم. وسط آن ۲۰ دقیقه اتفاقاً یک بار آمد طرفم ولی من زبانم جایی انتهای کونم بود. چی بهش می‌گفتم؟ می‌گفتم چقدر هارید؟ چرا یک عده زن و مرد ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ ساله عین نوجوانان تازه بالغ به جان هم افتاده‌اید؟ چرا همه چیز اینقدر سریع است؟ چرا پول زیاد و وقت کم است؟ چرا پنج روز کار کرده‌اید و آخر هفته دارید از دنیا انتقام می‌گیرید؟ چرا من احساس یک بچه دهاتی را پیدا کرده‌ام که تازه به شهر آمده؟ چی می‌گفتم؟ برزیلی مطمئناً جوابی برای این سوالها نداشت.

تحمل دیدن مورد پنجم و برزیلی را نداشتم. من آدم رمانتیکی هستم که توی همان ۲۰ دقیقه نگاه به برزیلی دل بسته بودم. حتی می‌دانستم که قرار است تعطیلات کریسمس با هم به سواحل برزیل برویم.چه می‌دانم، اینجا گویا جای من نیست. با دمبی آویزان لای پا دنبال ملانی و آغوش پرگوشتش گشتم. دم آخر پیدایش کردم. داشت می‌رفت. بدو بدو رفتم پیشش و با کلی لبخند شماره رد و بدل کردیم. یک جورهایی مطمئن بودم به ماجرا. درست است که آئورلیانو نیستم ولی او هم خوب می‌داند آئورلیانو -علی‌الخصوص توی ۳۵ سالگی که دنبال کیفیت است و سلیقه‌اش صیقل خورده- دنبال او نمی‌آید. خب گویا همه تئوری‌هایم از بیخ و بن غلط هستند. یکی-دو روز بعدش توی یک سلسله مسج، ملانی هم خیلی دوستانه بهم فهماند که دنبال ماجرایی نیست. کل نقشه‌هایم برای گذران کریسمس نقش بر آب شد. پوف.

Chrome Yellow

دوباره شنبه شد و من با فهرستی طولانی از کارهایی که باید انجام بدهم روی تختم می‌لولم. سه هفته است که می‌خواهم بروم یک بسته جوراب مردانه و چندتا زیرپوش بخرم. جفت‌شان از آن اقلامی هستند که چون در دید نیستند کمتر به آنها توجه می‌شود. همین‌طور تصادفی چهار تا ژیگول را از توی خیابان انتخاب کن و ببرشان به لابراتوار انسان‌شناسی. کفش و کت و شلوار گران‌قیمت‌شان را که در بیاوری احتمالن سه نفر از چهار نفر وضعیت‌شان اسفناک است: زیرپوشی که در حد عهدنامه حدیبیه پوسیده و انگار از همان زمان صدر اسلام نسل به نسل منتقل شده، و جورابهایی که یا سوراخ هستند و یا بعلت کشیدگی زیاد بخشهایی نزدیک انگشت شست و پاشنه به حالت توری درآمده‌اند.

چند ماه پیش که فرشاد را دیدم کلی بهم توصیه‌های دوران مجردی کرد. گفت که «اولین کاری که می‌کنی خرید کلی لباس و مخصوصاً شرت و جوراب است. بعدم کلاً ما مردای ایرانی وضعیت شرتامون خیلی داغونهحاجی احتمالن یزدی و اینا که نمی‌پوشی؟»

-نه، من از قدیم اسلیپ می‌پوشیدم. البته یه زمانی سعی کردم پاچه‌دار بپوشم ولی نشد.

-ببین حاجی، همون اسلیپ هم خب عمرشو که بکنه پشتش کیسه می‌ندازه. همونم باید چند ماه یه بار بندازی دور و نوشو بخری.

-همم راست می‌گیاصلن به این جزییات فکر نکرده بودم.

-بعد ببین همیشه باید روی فرم باشی. همین تا سرکوچه که می‌ری سوپرمارکت، واسه همونم همه چیزت باید خوب باشه. از لباس رو بگیر تا لباس زیر. هر لحظه ممکنه کیس پیش بیاد و باید آمادگی‌شو داشته باشی. نمی‌شه واسه شرتی که لکه وایتکس داره موقعیت رو از دست داد.

این مکالمه با فرشاد هنوز به روشنی یادم است و برای همین بزودی برای خرید لباس از اتاقم خارج می‌شوم. البته اوضاع آنقدری که فرشاد هم می‌گفت خطرناک نیست. من خودم بارها تا سر کوچه برای خرید شیر و نان رفته‌ام و تا حالا نشده موردی را به خاطر زیرپوش پوسیده‌ام از دست داده باشم. تنها جایی که از لحاظ شخصیتی خرد می‌شوم توی رختکن است. توی ساختمان محل کارم یک باشگاه هست و من ثبت‌نام کرده‌ام و ظهرها می‌روم شنا می‌کنم. توی رختکن آنجا یک کنج تاریکی دارد که جارو و تی کنارش چیده‌اند و من آنجا سعی می‌کنم سرعتی زیرپوش را بکنم. یعنی اولین بار حواسم نبود و توی اسپات‌لایت رختکن ایستاده بودم. تا پیراهنم را در آوردم یکهو همه جلوی چشمهایشان را گرفتند. زیرپوشم که روزگاری گویا سفید بوده الآن به زرد کمرنگی تبدیل شده بود و نور زردی ازش فشفشه می‌زد. روی دلم هم لکه‌های زردچوبه خودنمایی می‌کرد. لابد یادگار زمان آشپزی بوده. زیرپوش را هرچه سریعتر در آوردم و انداختم توی کمد کنار کراواتم. بعد دیدم اتفاقاً چه بهم می‌آیند. زردِ زیرپوشی و زرد کمرنگ کراواتم. می‌خواستم همه اهل رختکن را خبر کنم که بابا جان ست کرده بودم. ولی خب همه سرشان به کار خودشان گرم شده بود و دیگر مرکز توجه نبودم. رختکن روتین همیشگی‌اش را بازیافت: سیکس‌پکی‌ها توی آینه به خودشان نگاه می‌کردند و بقیه هم از زیر چشم به آنها. بعد از آن اتفاق، دیگر می‌روم توی کنج تاریک و کنار جاروها لباسم را در می‌آورم. خلاصه اینکه به غیر از رختکن که درش تخریب شخصیتی می‌شوم، جای دیگری هنوز مشکلی برایم پیش نیامده. با همه این احوال امروز آفتابی است و روز خرید است و من دارم می‌روم که مرد دیگری بشوم.

« صفحهٔ پیشصفحهٔ بعد »


KHERS’s Twitter

  • RT @guardian: See each line of Bob Dylan's A Hard Rain's Gonna Fall illustrated to show humanity's collision with nature http://t.co/SUB ... 4 days ago
  • Can I have the car keys? 1 week ago
  • Cars have 4 wheels. I have 2. Worms only have one. Caterpillars have a thousand. 1 week ago
  • The syndrome known as life is too diffuse to admit of palliation. For every symptom that is eased, another is made worse. Murphy 1 week ago
  • The Iranian New Wave of bloggers :D 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 180,835 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 160 مشترک دیگر بپیوندید