پله پله تا ملاقات اپیکور

ساعت پنج بعد از ظهر است. پشت میزم نشسته‌ام و گزارش را تکمیل می‌کنم. هنوز یک کم از کارم مانده. فردا صبح باید چیزی به بالاسری‌ام تحویل بدهم. بالاسری‌ام مرد میان‌سالی به نام برایان است که شکمی متوسط و ابروهای پرپشت خاکستری و سرپایینی دارد، که از پشت عینک نمره بالایش هیبت یک مهندس کارکشته را بهش می‌دهد. تنها نکته جالب در مورد برایان این است که وقتی توی آشپزخانه شرکت قوطی شش‌ضلعی و فلزی بیسکوییت را باز می‌کند و می‌بیند که تویش پر از بیسکوییت‌های کاکائویی است، آه بلندی می‌کشد و می‌گوید «اوه مای گاد، لوک ات زت،» و بعد چهارچنگولی چندتا بیسکوییت برمی‌دارد و اولی را همانجا کنار کابینت می‌چپاند گوشه لپش و چند تا آه و اومف خفه شده از لای سبیل‌های خاکستری‌اش به گوش می‌رسد. در این مواقع دوست دارم بهش بگویم که «عزیزم، هرچی دوست داری بخور،» و بعد بغلش کنم و فشارش دهم جوری که شکمهای متوسط‌مان به هم مالیده شود.

تا پنج و نیم کارم را تمام می‌کنم. دوست ندارم دیرتر از پنج سر کار بمانم چون بعد از کار برنامه‌های زیادی دارم که اگر زیاد کار کنم ممکن است بهشان نرسم. پنج دقیقه بعد توی رختکن استخر هستم. جورابها را می‌چپانم توی کفش و کفش‌ها را سُر می‌دهم زیر نیمکت رختکن. اینجوری تا یک ساعت بعد که برگردم جورابها هم تنفسی می‌کنند و همچنین مایه انبساط خاطر هم‌رختکنی‌هایم می‌شوند. شورت آبی را پرت می‌کنم توی کمدم و توی آینه قدی رختکن به خودم نگاه می‌کنم. دستهایم را می‌برم بالا. دنده‌هایم بیرون زده اما شکم هنوز سر جایش است. مایو را از کیفم در می‌آورم. هنوز از شنای دیروز نمناک است و بوی کُلر می‌دهد. مایو‌ام پاچه‌دار و لاجوردی است و رویش گل‌های درشت زرد و نارنجی دارد. بیشتری‌ها مشکی می‌پوشند ولی با مایوی مشکی میانه‌ای ندارم چون قلبم ‌می‌گیرد و دنیا را از چیزی که هست هم تیره و تارتر می‌بینم.

استخر متاسفانه شلوغ است. آدمهای بی‌مبالاتِ همیشگی خودشان را به کوچه علی چپ زده‌اند و به جای اینکه چرخشی توی خطوط شنا کنند، رفت و برگشتی شنا می‌کنند. با مایو گلدارم و عینک شنا به چشم، مثل ژاندارم سر استخر می‌ایستم و نگاهشان می‌کنم تا به وقاحت رفتارشان پی ببرند. از پشت عینک شنا توی چشمهایم می‌خوانند که بلی، من آدمی هستم که هزاران کیلومتر کوبیده‌ام و از کشورم دور شده‌ام تا جایی زندگی کنم که دوی نصفه شب هم ماشینها پشت چراغ قرمزی متروک بایستند و صبر کنند تا سبز شود. بلی. من آدمی قانون‌مدارم. شناگران خاطی همه اینها را متوجه شدند، عذرخواهی کردند و سریع با سیستم چرخشی به شنا کردن ادامه دادند. من هم پریدم توی آب. طول اول و دوم و سوم را کرال سینه سرعتی می‌روم. آیا علتش برنامه ورزشی پیشرفته‌ام است؟ نخیر. علتش سرمای بیش از اندازه آب استخر (به علت پول‌دوستی مدیر عامل استخر) است. مرجع پاسخگویی هم وجود ندارد و هر روز که می‌گذرد آب استخر سردتر می‌شود. کارکشته‌ها می‌گویند اواخر فوریه سطح آب یخ می‌زند و هر شناگری موظف است که با یک کلنگ یخ‌شکن در استخر حاضر شود. طول چهارم را قورباغه کششی می‌روم و با هر پا زدن یاد این می‌افتم که چطور هشت ساعت پشت میز قوز کرده بودم و بدنم در حال پوسیدن بوده. هنگام شنا به دو چیز فکر می‌کنم: یا به غذا، و یا به اینکه اگر الآن بمیرم تا مدتها هیچ کسی خبردار نخواهد شد. ممکن است اینجا غرق شوم و پهن شوم گوشه‌ای کف استخر. آدمها فکر می‌کنند مشغول تمرین نفس‌گیری استقامتی هستم. ممکن است روز چهاردهم پس از مرگم نظافتچی سیاهپوست ببیند لاشه‌ای با مایوی لاجوردی گلدار کفِ کنجِ کم‌نور استخر افتاده. بعد عکسم را با مایوی لاجوردی به تیرهای چراغ برق شهر می‌چسبانند تا کس و کارم پیدا شوند. اما کسی مرا با این سر و وضع نمی شناسد. به جای اینها به غذا فکر می‌کنم. ماهی بخورم یا عدسی یا مرغ؟

دقیقه بیستم چند زن با پایین‌تنه‌های بزرگ همزمان وارد استخر می‌شوند. اینها با تخته شنا می‌کنند و سرشان هیچوقت زیر آب نمی‌رود مبادا که موهایشان خراب شود. فقط پا می‌زنند و ته دلشان امیدوارند که با این پا زدن، رانها و باسن گنده‌شان آب بشود و شبیه باسن اوما تورمن بشود و شوهرشان توی سفرهای کاری بهشان خیانت نکند. دغدغه‌هایشان درست یا نادرست، اما این نحوه شنا کل نظم استخر را بهم ریخت و دقیقه بیست و یکم دیگر شنا ممکن نبود و پریدم توی سونای بخار. نفس‌های عمیق کشیدم تا بخارها ویروسهای کثافت سرماخوردگی را بکشند. حین سرماخوردگی نیمی از توان مغزی‌ام صرف رهبری استراتژیک نبرد با ویروس‌هاست. توی سونا کسی نبود. شروع کردم به حرکات کششی و بعد روی نیمکت شنا رفتم. بخار آب روی سرشانه‌هایم نشسته بود و من با لذت نگاهشان می‌کردم. من سیلوستر استالونه در فیلم اسپشلیست بودم و هر لحظه ممکن بود شارون استون از در سونای بخار وارد شود و سرشانه‌های عرق‌کرده مرا ببیند و بپرد رویم. من توی بندرعباس این فیلم را دیدم و امروز توی سونا متوجه شدم صحنه عشق‌بازی سیلوستر استالونه و شارون استون زیر دوش، احتمالاً همان صحنه‌ای خواهد بود که پیش از مرگ از جلوی چشمانم رد خواهد شد.

درِ سونا باز شد و زن و مرد چاقی وارد شدند. من وسط شنای سیزدهم خشکم زد. نمی‌شد جمع و جورش کنم. خیلی مودب خودم رفتم بیرون. پنج دقیقه روی تختهای کنار استخر خوابیدم. همه زنهای چاق رفته بودند. استخر خالی بود. پریدم توی آب. این‌بار آب مثل مرکبِ سرد و غلیظی بود که دست و پا زدن تویش بیشتر از معمول انرژی می‌برد. پنج طول را اینطوری شنا کردم. بعد ضربان قلبم رفت بالا، در حد یک سگ اسکاتلندی. سریع پریدم بیرون و نشستم کنار استخر به ماساژ دادن قلبم.

دوست داشتم آشپزی کنم و حین آشپزی هم شراب بخورم. زنگ زدم به دختره که «اگه شام نخوردی پاشو بیا اینجاگفت با دوستش اسکایپ می‌کند و نمی‌تواند. ۱۳ دقیقه و دو ثانیه، درست تا دم سوپرمارکت، باهاش حرف زدم. حالم خوب بود و یاوه می‌گفتم. ولی دم سوپرمارکت باید شعورش می‌رسید و خودش قطع تلفن را قطع می‌کرد. اما ول کن نبود:

- حالا چی می‌خوای بخری؟

- نمی‌دونم، باید برم اونجا، لای قفسه‌ها راه برم، به یخچالا نگاه کنم، یهو یکی‌شون با آدم صحبت می‌کنه، می‌گه بیا، منو بخر، منو بخور. منم همونو می‌خرم. همه چی فقط حسه. همه چی فقط همون لحظه‌ست. همون تصویر، و بعدم هم تموم می‌شه.

ولی دروغ بود. می‌دانستم که برنامه مرغ است. آمدم خانه. استخر و سونا و گرسنگی تقریباً مرا به حالت خلسه رسانده بود. انسان متبحر می‌داند که این لحظات روحانی‌ست. نباید سریع شکم را پُر کرد. آرام لباسها را در آوردم. جورابهای قرمزم را پوشیدم. بعد هم شلوار و سوئت‌شرت طوسی. لپ‌تاپ را آوردم دم آشپزخانه و بیل ایوانز گذاشتم. قابلمه کوچک را گذاشتم تا آبش جوش بیاید. چهارتا قارچ تپل را چهارقاچ کردم. قلپ اول آبجو جاماییکایی را هورت می‌کشم. بعد ذهنم پر از نور می‌شود. یاد زیتون‌ها و پنیر فتا می‌افتم. اولی را زیتون سیاه انتخاب می‌کنم. همینطور الکی. شاید چون فوریه سردترین و سیاه‌ترین ماه سال است. اومف می‌کشم و یاد برایان می‌افتم. نصف فلفل دلمه‌ای قرمز راه هم خرد می‌کنم. یک سوم پیاز را هم همینطور. آب جوش آمده. ته استکانی برنج می‌ریزم تویش. یک سیر را با پهنای چاقو روی تخته له می‌کنم. پوستش مثل لباس زنی زیبا در می‌آید. یک سینه کوچک مرغ را هفت تکه می‌کنم. دست و دلباز رویشان کاری و زردچوبه می‌پاشم. بعد هم نمک دریایی رویشان آسیاب می‌کنم. همه چیز خوب پیش می‌رود. بیل ایوانز با پیانو، زیرسازی آهنگ را کرده و ساکسیفون آمده جلو و فقط دلبری می‌کند. اما ما که می‌دانیم همان تک نت‌های ظاهراً خارجِ بیل است که اینقدر فضا را روحانی کرده، اینقدر ما را آرام هل می‌دهد که پله‌ها را یکی یکی بالاتر برویم.

پرده‌ها را می‌زنم کنار. پشتش شهری چراغانی شده. معلوم است و می‌دانم که من خوشحال‌ترین شهروند شهر هستم. بدون هیچ دلیلی. این را دیگر قبول کرده‌ام. بعضی وقتها موجهای سیاه و سهمگین می‌آیند و فقط می‌توانم کنار پیاده‌رویی سرد بنشینم و بغض کنم. بعضی وقتها هم موجهایی نورانی سوار بر آهنگهای بیل می‌آیند و چاره‌ای جز آشپزی و آواز ندارم. تلاشی نمی‌کنم و فقط به موجها و گذار بی‌منطق‌شان احترام می‌گذارم. واقعاً کوچکتر از آنم که توی برنامه‌شان تغییری بدهم. مرغها را تفت می‌دهم. دقیقه آخر المنت را می‌گذارم روی درجه هفت و چند تا گوجه انگوری نصف شده را می‌ریزم رو مرغها. پاندولی تابه را تکان می‌دهم و مرغهای طلایی/نارنجی و گوجه‌ها را زیر و زبر می‌کنم. خالی‌شان می‌کنم کنار بشقاب سفید. جلز و ولزهای آخر را توی بشقاب می‌کنند. یک دولوپ کره می‌اندازم توی همان تابه. کمی کاری و کمی سبزیجات خشک. برنج‌ها و سبزیجات نیم‌پز را از قبل آبکش کرده‌ام و روی شعله تند تفت می‌دهم. شاید سر جمع ۳۰ ثانیه. بسش است. نیمه خالی بشقاب سفید را پر می‌کنم. فلفل سیاه آسیاب می‌کنم روی کل مجموعه. قدیمها چند باری عکس گرفته بودم. الآن فقط بو و رنگ و فضاست که می‌ماند. نه تاریخ، نه روز و نه عکس. فقط بو و رنگ و مزه و بیل ایوانز که آخرهای «تو و شب و موسیقی» را دارد تمام می‌کند.

کلکچال

یکی از همین روزها به شدت دلم برایت تنگ می‌شود و بعد مثل یک معتاد می‌روم سروقت کشوی پاتختی. توی کشوی پایینی یک پوشه پلاستیکی شفاف است و توی پوشه یک عالم مدارکی است که وجود مرا به این دنیا ثابت می‌کند. ظاهراً بدون این کاغذها من کاره‌ای توی این دنیا نیستم. این کاغذها شامل مدارک تحصیلی و ریز نمرات و مدارک امتحان زبان و شناسنامه است. اما جایی بین ریز نمرات لیسانس و فوق‌لیسانس یک عکس هم هست. مال زمستان ۸۴. پشت سرمان همه چیز سفید است. ما روی تخته سنگی روی یکی از دامنه‌های کلکچال نشسته‌ایم. جفتمان رو به دوربین خندیده‌ایم اما اخم هم لابلایش هست، چون آفتاب از همه جا پاشیده و انعکاسش از روی برفها ما را خندان و در عین حال اخمو کرده. من طبق معمول آن سالها موهایم کمی بلند و فر و چرب است و بغلهایش از کنار کلاه کپ زده بیرون. تو موهایت مصری است و ابروهایت را تازه برداشته‌ای و دست چپت را نقاب چشمهایت کرده‌ای. وسط هفته کلکچال خلوت بود و روسری‌ات بعد از هر پیچ پایین و پایین‌تر می‌رفت و من هم دوست داشتم به موهای قهوه‌ایت و گوشهایت نگاه کنم. موهایت را همیشه می‌دادی پشت گوشهایت چون توهم دَم کردن داشتی. شبها هم قبل خواب صورتت را آب سرد می‌زدی و من همیشه حرصم می‌گرفت. می‌گفتی گرمت می‌شود ولی به نظر من توهم داشتی. هاشم با دوربین کَنون آنالوگ پدرم ازمان عکس گرفته بود و من از کل همه عکسهایمان همین یک دانه را با خودم آورده‌ام. معمولاً ۱۰ دقیقه به عکس نگاه می‌کنم. بیشتر از این نمی‌توانم. اما می‌دانم که نزدیک تختم است. بعضی وقتها به خودم می‌قبولانم که باید دنبال مدرکی توی پوشه بگردم. الکی کاغذها را ورق می‌زنم و بعد یکهو به عکس می‌رسم و وانمود می‌کنم حواسم نبود که اینجاست و اتفاقی بهش برخورده‌ام. بعد چون اتفاقی بوده به خودم اجازه می‌دهم که ۱۵ دقیقه بهش نگاه کنم. اما از اول هم دنبال هیچ مدرکی توی پوشه نبودم. چه نیازی دارم که نمره درس راهسازی یا معدل فوق‌لیسانس یا نمره تافلم را نگاه کنم؟ کل مدارک همه‌شان مزخرفند، تنها مدرک همان یک عکس است. گاهی وقتها فکر می‌کنم بدون آن یک عکس سالهای زیادی از زندگیم محو می‌شوند. شاید اگر به خاطر این دختره نبود، عکس را قاب می‌کردم و می‌گذاشتم کنار آباژور روی پاتختی. بعد کل ۲۲ روز مرخصی سالیانه‌ام را یکجا می‌گرفتم و به پهلو روی تخت می‌خوابیدم و به آن روز برفی توی کلکچال نگاه می‌کردم. اما می‌دانم که این دختره تا این عکس را ببیند مثل یک الاغ حامله شروع به جفتک انداختن می‌کند. حوصله توضیح به کسی ندارم. علاقه توضیح به کسی هم ندارم و دوست دارم عکسم مال خودم باشد. حتی دوست دارم هاشم را هم از سِمت عکاس آن عکس خلع کنم و فکر کنم آن عکس به خودی خود روزی وسط هفته زمستان ۸۴ گرفته شده و فقط ما بودیم و برفها و کلکچال.

امروز روز دوم و آخر مرخصی‌ام است. پریروز اسباب‌کشی داشتم و اسبابهایم که شامل یک چمدان، یک کوله، دو تا کیسه و یک گیتار بود را کشیدم به خانه جدید. خانه جدیدم از بودجه‌ام گرانتر است، اما از وقتی آمدم اینجا یاد گرفتم که به پول فکر نکنم، چون نمی‌شود. هرچه در می‌آورم را خرج می‌کنم و برنامه خاصی هم برای آینده‌ام ندارم. روزهای مرخصی روزهای سردی بودند که مرا یاد زمستانهای کانادا و زمستانهای کلکچال انداخت و برای همین به خودم اجازه دادم که بیشتر به عکس کلکچالم نگاه کنم. نمی‌دانم چرا وقتم را با این دختره تلف می‌کنم و به جایش به کارهای مهم‌تر مثل نگاه کردن به عکس کلکچال نمی‌پردازم. دیروز از ۲ تا ۴ آمد اینجا و گفته بود که مشق دارد. واقعاً هم آمد و مشقهایش را نوشت. من یک آبجو خوردم و موهایش را کمی ناز کردم، اما آنقدر استرس مشق داشت که دوست نداشتم نزدیکش باشم. اگر سد زبانی بین‌مان نبود حتماً بهش می‌گفتم «ببین گوزو، من یک کلکسیون مدرک دارم و اینقدر استرس نزدم.» بالاخره زمانی و کسی باید باشد که من بتوانم پز مدارکم را بهشان بدهم. اما نیست. بعدش ساندویچم رو خوردم. کمی توی خانه پیاد‌ه‌روی کردم و تا آفتاب شدم پریدم زیر لحاف و چرت زدم. لای چرتم صدای خش‌خش عصبی مداد روی کاغذ را می‌شنیدم. چرا ما انسانها با خودمان این کار را می‌کنیم؟ چه لذتی توی درس خواندن است که توی خوابیدن زیر آفتاب نیست؟ عذر من برای تحصیل موجه بود. من یک ایرانیم که بدون مدرک، مایه ننگ خانواده‌ام و با مدرک مایه ننگ خودم هستم. اما دومی را به اولی ترجیح می‌دهم برای همین درسم را ادامه دادم تا به یک آدم تحصیلات تکمیلی تبدیل شوم. در این پروسه متوجه شدم که من دیگر پدرم را هیچوقت نخواهم دید و از دیروز که این را فهمیدم تصمیم گرفتم با نوشتن هر پست وبلاگ، یک نامه هم برای پدرم بنویسم و برای برادرم ایمیل کنم و او پرینتش را برساند به دستان پیر پدرم. اما آدمِ خارجی چرا محنت درس و مشق را بر خودش هموار می‌کند؟

ساعت ۴ آمد نشست کنار تختم و پشت دست چپم که بیرون لحاف بود را ناز کرد. خمیازه‌کشان ازش پرسیدم که چایی می‌خواهد؟ او با حالت پرستار شیطانی که بیمارش را منع می‌کند و با حداکثر نازی که در چنته داشت گفت «باید بروم، مگه نمی‌دونی؟» من دوست داشتم با پشت دست ردش کنم پی کارش و ترجیحاً از پنجره طبقه پنجم بیندازمش پایین تا زودتر هم برسد. کی از ماندن پرسید؟ متاسفانه بازی «ناز و نیاز» در برخی مواقع منجر به مختل شدن عقل طرفین هم می‌شود. کی از ماندن پرسید؟ ۱۵ بار توضیح داده‌ای که باید بروی و من هم می‌دانم و حتی خوشحالم که باید بروی چون اینجا جای تو نیست، اینجا جای تختم است و این کناری‌اش هم پاتختی شخصی خودم است که توی کشوی پایینی‌اش از یک عکس نگهداری می‌کنم. اینجا جای تو نیست. من فقط پرسیدم که چایی می‌خواهی یا نه و نمی‌فهمم چطور جواب چنین سوال ساده‌ای به اینهمه ناز و ادا تبدیل می‌شود.

پنج دقیقه بعد از رفتنش به الیزا زنگ زدم و برای ۵:۳۰ ازش وقت گرفتم. وقتی که عرقگیرم را روی کپه لباسها می‌گذاشتم بهم گفت که اسمش الیزا نیست بلکه الیناست. بعضی وقتها لبخند، بهترین پاسخ است و من -علاوه بر تحصیلات تکمیلی- این را توی خارج یاد گرفتم.

- جوراباتم در بیار.

- راستش سردم می‌شه. عادت دارم جورابام پام باشن. لازمه مگه درشون بیارم؟

- هه‌هه. آخه اینجوری خند‌ه‌داره. بعدم معمولاً یک کم فوت‌ماساژ هم داریم.

به سرعت ببری گرسنه جوربهایم را هم در آوردم و با علاقه روی حوله چرکی که روی تختش پهن کرده بودم دمر خوابیدم. بعد از آن چیز زیادی یادم نیست. یادم است اتاق کم نور بود و صدای موسیقی آرامش‌دهنده می‌آمد. در این سبک موسیقی، نواهای رودخانه و جیرجیرک و سوت بلبل و طبلی آرام در دوردست شنیده می‌شوند، ولی اساتید بنام این سبک متاسفانه همگی‌شان گمنام هستند. الینا بهم گفت چشمهایم را ببندم و اینجوری بیشتر آرامش می‌گیرم و من هم چشمهایم را بستم. روغن داغی روی پشتم مالید و هیچ بعید نیست که روغن آفتابگردان لادن بوده باشد و هیچ بعید نیست حتی یکی-دوتا بچه هات‌داگ هم درش سرخ کرده باشد، اما من بعضی وقتها آدم جزییات نیستم و این هم یکی از همان وقتها بود. صورتم را بیشتر توی حوله چرک فرو می‌کردم و الینا پستانهای سفت و جوان و گوشتالودش را به پشت پیر و خسته من می‌مالید. او مثل یک کتلت مرا پشت و رو می‌کرد و من هم ممانعتی نمی‌کردم. او کارش را بلد بود و برای نیم ساعت آینده زندگی من برنامه مدونی ریخته بود و من از این هدفمندی خوشحال بودم. بعد از هفته‌ها اولین بار بود که فکر کردن به آينده مظطربم نمی‌کرد. اگر می‌شد حتی دوست داشتم برنامه‌ریزی برای ادامه زندگیم را هم به دستش بسپارم.

حتی تا امروز هم فکر می‌کنم که می‌توانستم با الینا زندگی کنم. او مطمئناً بلد بود مرا از شر این پاتختی لعنتی هم نجات دهد. تختخوابم هم یک جای اضافی خالی دارد، سمت راستش. چه اهمیتی دارد که هیچ چیزمان ربطی بهم ندارد؟ اصلاً چه خیری از این لیسانسه‌ها نصیبم شده تا حالا؟ من زنی می‌خواهم که درسش را توی دانشگاه زنانگی خوانده باشد و اصلاً هم مهم نیست که سد زبانی‌مان با الینا بیشتر شبیه بن‌بست زبانی است. وقتی گفتم که مهندس عمرانم گفت که منظورم را نمی‌فهمد. توضیح دادم که عمران چیست و بعد گفت که نمی‌داند «انجینییر» چیست. چه چیز از این بهتر؟ چیز زیادی را هم از دست نداده که نمی‌داند انجینییر چیست. علاوه بر این من به فرهنگ و تمدن چک‌ها هم علاقمندم و اصلاً می‌توانیم برگردیم جمهوری چک و آنجا آپارتمانی با پنجره‌های بلند چوبی کنار رودخانه اجاره کنیم. ولی خب محافظه‌کاری ذاتی مهندسها رید توی تمام این برنامه‌ها. شماره‌ام را از روی کارت ویزیتم برایش نوشتم و با همان زبان شکسته-بسته‌اش پرسید که چرا کارت را بهش نمی‌دهم. لابد چون می‌ترسیدم زنگ بزند سر کارم و آبروریزی کند. سعی کردم با خنده قضیه را ماستمالی کنم و گفتم «آخه مردم این کارتا را تا می‌گیرن پرت می‌کنن توی زباله‌دونی، اما اینطوری که واست نوشتم شمارم گم نمی‌شه.» بعد با نیش باز نگاهش کردم و انتظار داشتم دروغ مهوعم را باور کرده باشد. درست است الینا فاحشه است اما لزوماً احمق نیست. احمق منم که دوباره برگشتم خانه، زیر لحاف و کنار پاتختی‌ام.

شکرآب

یک روز هم بود که رفتیم شکرآب. من و مادرم و خواهرم و خاله‌ام. بعد از ظهر وسط هفته بود. گردنه قوچک را قِل خوردیم و آمدیم پایین. شیشه‌های جلو را پایین داده بودم و رادیو گوش می‌کردیم. هوا آفتابی بود و همراه آفتاب گرد و غبار هم می‌آمد توی ماشین. اما من مطمئن بودم چند دقیقه بعد که به میدان لواسان برسیم بوی رودخانه و تبریزی‌ها و صنوبرهای کنار جاده هوا را عوض می‌کند. از ایست بازرسی هم رد شدیم. از زردبند و کافه‌های کنارش هم رد شدیم. از کنار هر بساطی هم که رد می‌شدیم از کسی که معلوم نبود کیست می‌پرسیدم که «گردو می‌خواید؟» جواب نمی‌شنیدم و کنار بساطی بعدی می‌پرسیدم «بلال می‌خواید؟» باز هم به جای جواب فقط صدای فس‌فس ذکر زیرلبی مادر و خاله‌ام را می‌شنیدم. خاله‌ام از قنداق نوزادی مذهبی بوده و از شش ماهگی حجاب کامل داشته و دوازده سالگی هم ازدواج کرده. مادرم چند دهه بعد از خاله‌ام مذهبی شده. علیرغم این، در نبردی مایوس با خاله‌ام مسابقه می‌گذارد و سعی می‌کند پا به پای خاله‌ام شئونات مذهبی را انجام دهد. اما نمی‌تواند و تا روی فس و فس تمرکز می‌کند روسری‌اش سر می‌خورد عقب و گل و گردنش از شکاف بین یقه و گره روسری معلوم می‌شود. این در حالی است که چادر خاله‌ام با شش فقره کش کلفت و هجده عدد گیره صنعتی به پتویی که زیرش پوشیده وصل شده و حتی اگر سونامی هم بیاید حجابش ایرادی پیدا نمی‌کند. آنقدر می‌پرسم تا بالاخره سر سوال «پرتقال کوهی نمی‌خواید؟» یک نفر که معلوم نیست کیست بدون کمترین هیجانی جواب می‌دهد که «نه، نمی‌خوایم

راه فشم از دل کوه‌های البرز رد می‌شود و کوه‌ها در این ناحیه ریزش دارند. هر سال چند تخته سنگ چند تُنی از ارتفاع چند صد متری به پایین سقوط می‌کنند و تعدادی گردشگر که به هوای کباب کوبیده و آش رشته و زیلوی کنار رودخانه آمده‌اند را می‌کشد. اینها با خیالی راحت و ذهنی آرام می‌میرند و در آخرین لحظه‌های عمرشان به چیزی جز کباب کوبیده و نیشگون گرفتن از پای همسرشان دور از چشم بچه‌ها فکر نمی‌کرده‌اند. به نوعی از ما خوشبخت‌ترند. چون هیچ تخته‌سنگی روی سر ما نمی‌افتد، اما ما مدام به افتادنش و چرایی نیفتادنش فکر می‌کنیم. در کنار این جاده پر خطر ویلاهای شهروندان درجه یک تهران نیز وجود دارد. شوهرخاله‌ام یکی از این افراد است و اتفاقاً آن روز از کنار ویلای‌شان هم رد شدیم. ویلای آنها در بین چند دَه ویلای دیگر است. در منطقه‌ای کنار ویلاهایشان، جاده عریض می‌شود و از جاده مالرو به بلواری شش بانده و ایمن تغییر شکل می‌یابد. در این منطقه سنگ‌های چند تُنی شل و ول را با میخ‌های طویل آهنی به کوهها دوخته‌اند و پایین‌تر هم توری مرغی‌های ضخیمی کار گذاشته‌اند که اگر هم سنگی غلطید روی ماشین شهروندان درجه یک نیفتد.

چند دقیقه بعد وارد راه فرعی به سمت آهار می‌شویم. توی این مسیر خاله‌ام فس‌فس نمی‌کند. او غمگین است. با اینکه همسر یک شهروند درجه یک است، دوازده سال پیش توی تصادفی پسرش مرد. او بعد از آن اتفاق، از دنیا مرخصی گرفت و توی جاده آهار هم یاد دورانی افتاد که شهروند درجه اول نبود و روی زیلو کنار رودخانه می‌نشست و پسر کچلش را نگاه می‌کرد که دنبال توپی پلاستیکی می‌دود و شرشر عرق می‌ریزد. من مخصوصاً این مسیر را انتخاب نکردم، اما راه شکرآب سختی‌هایی دارد که این هم یکی از آنهاست. آرام پیچ رادیو را کم می‌کنم تا صدای خواننده بی‌استعداد حکومتی مزاحم غصه‌هایش نشود. مادرم هم فس‌فس نمایشی‌اش را قطع می‌کند و به نوعی همه همنظریم که مرگ پایان تمام مسابقات است. در جاده آهار حتی بساط‌فروشی هم نیست تا به فکر خرید بیفتم. اینجا فقط پیرمردهای تا شده‌ای وجود دارند که خرهای لاغری همراهشان است. آنها همگی عرقچین‌های چرکی سرشان دارند که رنگش زرد مایل به طوسی است. همه آنها چوبهای نازکی دارند که به وسیله آن با فرکانس دوبار در پنج دقیقه به کفل خر لاغرشان شلاق می‌زنند. خرشان با اینکه لاغر است اما پیشانی‌اش پر از خرمهره‌های رنگ و وارنگ است. من هم فردا قرار است یک عرقچین سرم کنم و یک رشته خرمهره هم دور گردنم بیندازم و بروم سر کار و به همه لبخند بزنم و بگویم من به عقب برگشته‌ام. من دارم پیشرفت می‌کنم ولی نمی دانم چرا هی به عقب برمی‌گردم.

کنار یکی از این خرکچی‌ها ترمز می‌زنم و ازش مسیر شکرآب را می‌پرسم. اول به خرش نگاه می‌کند، انگار که منتظر است خر مسیر را نشان من بدهد. بعد همینطور که با چوبش به سمت نقطه نامعلومی لای کوهها نشانه رفته چیزی می‌گوید که من نمی‌فهمم ولی وانمود می‌کنم که می‌فهمم. با دقت تمام ماشین را توی دنده یک می‌گذرام و آرام می‌گازم تا بکسباد نکنم. اگر دو قشر در این دنیا مستحق شکنجه‌های ماموران موساد باشند یکی‌شان شهروندان درجه یک هستند و دیگری‌شان شهروندان درجه یکی هستند که توی دهات با ماشین‌های درجه یک‌شان تیک‌آف می‌زنند و از پشت عینک آفتابی دوهزار تومنی نو به خرکچی‌ها می‌دهند. خرکچی‌ها به خودی خود وضع‌شان خوب است و اگر اراده کنند می‌توانند کل پولهای دنیا را از توی پالان خرشان بیرون بکشند و اسکناسها را بپاشند توی صورت شهروند درجه اولی که عینک آفتابی زده و پوز همه را بزنند.

نمی‌دانم چرا مسیر را ازشان سوال کردم. وقتی جاده انشعابی ندارد، معلوم است که شکرآب تهش است. دقیقاً دنبال چه پاسخی بودم؟ بالاخره به انتهای آسفالت رسیدیم. پارک کردم و کوله‌پشتی‌ام را برداشتم. توی کوله‌پشتی‌ام ظرفی پلاستیکی بود که تویش چهار تا پرتقال و ۱۳ فروند خیار بود. حتی نمکدان هم بود و حتی در نمکدان را هم باز کرده بودم و یک دستمال درش گذاشته بودم و پیچ کرده بودم. این را از مادرزنم یاد گرفتم و تا همین امروز هم بابت یاد دادن این حیله ازش سپاسگزارم. چوب‌دستی‌زنان آهار را رد کردیم و از کنار قهوه‌خانه رد شدیم. پیرمردان شهر همه توی این قهوه‌خانه هستند و همه‌شان به ما نگاه می‌کنند و از توی نعلبکی‌های لب‌پَر چایی‌های سیاهرنگ‌شان را هورت می‌کشند. همینطور که نگاه‌شان به ما دوخته شده نعلبکی را می‌گذارند روی میزی که رومیزی نایلونی بد طرح و رنگی رویش را پوشانده. ما کوچه‌های سربالایی را بالا می‌رویم. زمستان چطوری خرها این سراشیبی‌های تیز را بالا و پایین می‌روند؟ آیا نعل‌های ضدیخ دارند که میخچه‌های فولادی روی‌شان کار شده؟ من تنها نعلی که از نزدیک دیده‌ام همانی است که مادرم توی آشپزخانه نگه می‌دارد. شاید برای شانس؟ ولی فکر کنم آخرین بار دیدم که نعل را انداخت توی دیگ فسنجان. ولی این یک رازِ مگوست. بهرحال نعل ما که صافِ صاف است و قطعاً یک نعل تابستانی است.

ما از کنار باغهای آلبالو رد شدیم. از کنار جوبهای نازک رد شدیم و رسیدیم به جایی که در دوردستها، لای دو تا کوه یک آبشار دراز معلوم بود. من با دوربین یک‌بار مصرفم از آن صحنه عکس گرفتم. البته علاوه بر آبشار، باسن سه زن -پوشیده در مانتو- هم توی عکس است. هر سه آنها دستهایشان را به پشت قلاب کرده‌اند و سرشان پایین است و صدای حرف زدنشان توی عکس می‌آید. من سنگها را با نوک پوتینم شوت می‌کنم توی رودخانه و به روزگار دوری فکر می‌کنم که شغل و دغدغه‌ای غیر از شوت کردن نداشتم.

توی مسیر شکرآب باز هم از کنار خرکچی‌های زیادی رد شدیم. اینها نمونه کامل فرهنگ آریایی-اسلامی بودند. از روبرو به ما می‌رسیدند و اگر جاده نزدیک‌شان شکم داده بود همانجا خر را نگه می داشتند تا ما رد شویم. ساعتی قبلش توی کوچه‌های باریک شمال تهران نبرد خون‌آلودی با همشهریان، سر گرفتن راه داشتیم. این همشهریان پشت فرمان ماشین‌های بزرگی می‌نشینند و ناخنهای دراز قرمز رنگ و موهای طلایی رنگ دارند و مودبانه‌ترین فحش‌شان باعث می‌شود که شما عرق شرم بریزید. بعضی دیگرشان سبیل و شکمی گنده دارند که زیرش کمربندی دفن شده. اینها صاحبان برحق کوچه‌ها هستند و راه همیشه مال آنهاست. در سفر بعدیم به شکرآب قرار است یکی از خرکچی‌ها را هم با خودم بیاورم تهران تا دوره‌های آموزشی اعتلای سطح فرهنگی برگزار کند.

خواهرم از دقیقه ۱۵ شروع به ناله کرد و ما باید با ترکیبی از ناز، تهدید و دروغ مبنی اینکه «دوتا پیچ بیشتر نمونده» به بالا می‌کشاندیمش. من حاضر نبودم تنها سفرم به شکرآب بدون رسیدن به امامزاده تمام شود و در این راه حاضر بودم خون بریزم. او هم حاضر بود خون بریزد. بعد از چند دور مذاکرات ناز-تهدید-دروغ تصمیم گرفت که بنشیند وسط جاده و گریه کند. من و خاله‌ام نفری دو تا خیار خوردیم و منتظر شدیم تا گریه‌اش تمام شود و دستش را بکشیم و ببریم بالا.

متولی امامزاده بهمان چایی هیزمی داد و با ما عکس گرفت. او مرد زبلی بود. در حضور مادر و خاله‌ام تعریف می‌کرد که چند وقت پیش آقای ولایتی آماده اینجا و نماز خوانده و جانمازش را زیر همان چنار ۴۰۰ ساله پهن کرده. با انگشت سیاهش چنار کلفت وسط حیاط را نشان داد و چنار به خاطر حضور چندی قبل مقام مسئول واقعاً نورانی به نظر می‌رسید (تلاش بلاگر جهت تثبیت پایه‌های نظام). در غیاب مادر و خاله‌ام برای ما از قدیمها تعریف کرد که کوهنوردهای آمریکایی می‌آمدند شکرآب و از لوازم و تجهیزات کوهنوردی‌شان و آمادگی بدنی‌شان داستان‌ها گفت. آمریکایی‌ها فقط هم سربالایی می‌رفتند. از شکرآب می‌رفتند شیرپلا و بعد هم توچال و بعد ایستگاه هفت هلی‌کوپتر می‌آمد دنبالشان و می‌بردشان آمریکا. دلیلی نمی‌بینم که حرفش را باور نکنم. دوست دارم که باور کنم. همانطور که هر روز بعد از ظهر که کمی آفتابی است دوست دارم به آن بعدازظهر توی شکرآب فکر کنم. دوست دارم به مسیر برگشت فکر کنم که خواهرم می‌گفت بایرون و کیتس هم عاشق طبیعت بودند و من هلش می‌دادم سمت دره و شانه‌هایش را می‌گرفتم که نیفتد (نوعی شوخی دستی که در قبایل مایا رواج داشت). دوست دارم هر روز از کنار بساط فروش‌ها با خرم رد شوم و مدام بپرسم کی چی می‌خواد. دوست دارم هر از چند وقتی با مادرم و خاله فوکو (لقبی که بعلت روشنفکری علیرغم مذهب سنگین نصیبش شده) به کوهها و دشتهای اطراف تهران بروم و توی راه رادیو پیام گوش کنم. دوست دارم خری لاغر و عرقچینی چرک داشته باشم. شبها عرقچینم را بگذارم سر طالبی کنار تختم و صبحها سرم کنم و بروم سراغ خرم و حال و احوالش را بپرسم.

I Fought Piranhas

امروز یک کم قبل از ظهر ایمیلش آمد. خودم پروسه طلاق را چند ماه پیش شروع کرده بودم و خب چیز عجیبی نبود که بعد از مدتی به سرانجام برسد و آدم یک ایمیل بگیرد که تویش نوشته «همه چیز تمام شد.» دفتر حقوقی هم بزودی برای تحویل دادن شناسنامه‌ام تماس می‌گیرد. من هم توی همه این مدت همه چیز را تمام شده می‌دانستم. بعضی وقتها دلم برای زندگی قدیمم تنگ می‌شد، اما فکر کنم برای تنهایی بیش از اندازه و سردرگمی بود. دل و ذهنم ساختار قدیمی و آشنا را می‌خواستند، نه لزوماً بودن با آن فرد خاص. اما آن فرد خاص یک زمانی عزیزترین آدم دنیا بود برایم، و آن آدم عزیز امروز آخر ایمیلش دو تا تاریخ زده بود. تاریخ شروع و پایان. مثل سنگ قبر. من وقتی تاریخها را خواندم رعشه گرفتم و توی صندلی‌ام فرو رفتم. با کف دستهایم دو طرف کله‌ام را گرفتم و شقیقه‌هایم را فشار دادم و بعد به خرخر افتادم. دوباره ایمیلش را از توی گوشی‌ام خواندم و دوباره رسیدم به تاریخ‌ها. همانجا بودند. آخر ایمیل. سر جمع هشت تا عدد و اسم دو تا ماه بود. اما هضم نمی‌شد. گوشیم را برگرداندم و سُرش دادم گوشه میز تحریر. بعد کیف پولم را گذاشتم رویش و به ساعت انتهای سالن نگاه کردم.

پنج دقیقه به دوازده. گوشی را از زیر کیف پول برداشتم. ریفرش کردم. نه. ایمیل همانجا بود و آخرش هم یک سنگ قبر دیجیتال. با شستم چربی‌های روی صفحه را پاک کردم. اینها از گوشم ترشح می‌شوند و گوشی‌ام را چرب می‌کنند. صفحه شفاف‌تر شد و تاریخها باز هم همانجا بودند. چرا شوکه شده بودم؟ نمی‌فهمیدم. باور نمی‌کردم که اینطور منقلب شده‌ام. شاید فکر می‌کردم تا الآن همه‌اش یک بازی بوده. بازی‌ای که کمی جدی شده. بازی‌ای که دو تا بزرگسالِ روانی بازیگرانش هستند و می‌خواهند ببیند حد و مرز این شوخی کثیف کجاست. کِی طرف مقابل زیر فشار بازی می‌میرد. تا امروز من برده بودم. اما پنج دقیقه به دوازده امروز او برنده قطعی بازی شد. و حتی خودش هم نبود که نوازشم کند و لوسم کند و بهم بگوید که نترس، اشکالی ندارد، همه‌اش یک بازیست، یک کابوس وحشتناک است که منتها علاوه بر شبها، روزها هم ادامه دارد، هفته پشت هفته ادامه دارد. کسی نبود که اینها را بهم بگوید. روبرویم فقط یک گله کارمند بود. یک طویله کارمند بود. یک چراگاه کارمند بود. همه‌شان داشتند علف نشخوار می‌کردند. بوی چمن گندیده همه جا را برداشته بود. بوی شکست همه جا را برداشته بود. بوی تند عرق همه جا را برداشته بود. این بار گوشیم را به آن یکی کُنج میز تحریر هل دادم و سه تا گزارش رویش گذاشتم. چرا تاریخ زده بود؟ چرا اینقدر کم با هم بودیم؟ دو سال هم از ازدواج قانونی‌مان نگذشت. من بیشترش را ناراحت بودم. چون بهم گیر می‌داد. چون ناراضی بود. اما من وقتهایی که به بغل خوابیده بودم و از پشت آرام بغلم می‌کرد را خیلی دوست داشتم. الآن هم که شب است همانطور خوابیده بودم. اما هیچ خبری نشد. فقط صدای چند تا سرفه خشک از اتاق بغلی آمد. و صدای باد.

هنوز پنج دقیقه به ظهر مانده بود ولی هرچه زودتر باید می‌رفتم بیرون یک کم عق بزنم. از وقتی تاریخها را دیده بودم هنوز ۵ دقیقه هم نگذشته بود. هنوز ۵ ثانیه هم نگذشته بود. انگار از وقتی تاریخها را دیدم همه چیز متوقف شد و من برگشتم به سالها قبل. همه آن سالها به چیزهای خوبی تبدیل شده‌بودند که الآن تمام شده‌اند و انگار من هم همزمان تمام شده‌ام و هیچ برگشتی هم نیست. همه آن سالها از دسترس خارج شده بودند اما من توی بعد از ظهرهای آفتابی‌اش جا مانده بودم. هزار تکه شده بودم و هر تکه‌ام گوشه یک خاطره‌ای افتاده بود و خیال جُم خوردن هم نداشت. هی زیر لب از خودم می‌پرسم «آخه چی شد؟» و منتظرم همکارهایم جواب بدهند. میز جلویی یک بسته چیپس باز می‌کند و یک دانه می‌گذارد دهنش و خرچ خرچ می‌جود. پالتو‌ام را می‌پوشم و می‌زنم بیرون. کاشکی سر کوچه با هم قرار داشتیم. مثل همیشه. مثل همیشه که او زودتر می‌رسید. گاهی هم من ۲۰ دقیقه زودتر می‌رفتم که همه تاخیرهایم را یکجا جبران کنم. آن زمان جبران کردن هم راحت بود. به راحتی یک خنده. الآن این کلمه هیچ معنی‌ای ندارد. چه چیزی را جبران کنم؟ تصمیمی که خودم گرفتم؟ بازی‌ای که خودم شروع کردم؟ آدم آشغالی هستم. آدم آشغال ناراحتی هستم. یک بسته کبریت می‌خرم و سه‌تایش را باهم روشن می‌کنم. یک ساعت وقت نهار دارم تا تاریخها را هضم کنم. کاش لااقل می‌شد بروم خانه زیر پتو و تتریس بازی کنم. اینطوری نمی‌شود. نمی‌شود تاریخها توی موبایل باشند و موبایل کنار میز بلرزد و من هی وانمود کنم که دارم کار می‌کنم. آخر ایمیلش زده بود والسلام، و بعد هم البته تاریخهارا زده بود. تا حالا ازش نشنیده بودم بگوید والسلام. انگار الآن او راحت شده. نقطه را که گذاشته و دکمه فرستادن را که زده نفس عمیقی هم کشیده. واقعاً هم راحت شده. کاشکی خودم هم از دست خودم راحت می‌شدم. از دست خودِ درگیرم، خودِ بی‌قرارم، خودم که می‌رینم به همه چیز و باز می‌خارم.

می‌روم توی کافه که نهار بخورم. قیافه ساندویچ‌ها می‌زند زیر دلم. گارسن ایتالیایی منو می‌دهد دستم. منو را می‌گیرم و به پشت سر گارسن نگاه می‌کنم. جایی که دیوار سفید رنگی محکم ایستاده است. اینقدر لبخند می‌زند تا یادم می‌افتد که جواب بدهم. غذا نمی‌خواهم. بوی غذا و قیافه ساندویچ‌های روی هم تلمبار شده حالم را بهم زده است. دابل شات اسپرسو. مثل فیلمها. شاید اینجوری تپش شقیقه‌هایم آرام شود و یادم برود که فقط ۱۸ ماه زن و شوهر بودیم. یا شاید هم۱۹ ماه. نمی‌دانم. مهم نیست. مهم این است که دو سال هم نشد و مهم این است که وقتی با او دو سال هم نشد یعنی من محکومم به انحطاط. چون از دخترهای دیگر عق می‌زنم. چون همه‌شان ناز هستند و من از چیزهای ناز عق می‌زنم. چون باید وانمود کنم که چقدر نازشان جذاب است. چون دیشب دست یک نفر را یک ساعت ناز کردم و توی چشمهایش لبخند زدم و غصه خوردم برای سگش که دارد می‌میرد و هی فکر می‌کردم که کی می‌شود که شلوارش را در بیاورم.

دو تا شکر ریختم توی قهوه‌ام و پانزده دقیقه هم زدم. فنجانِ سفیدِ جدار ضخیمِ قشنگی بود. کنج کافه نشسته بودم و رویم را هم کرده بودم به کنج دیوار. کیف پولم را گذاشتم روی موبایل. باز شکرها را هم زدم. موبایل را برداشتم و دوباره ایمیلش را خواندم. بعد پاسخ رقت‌انگیز خودم را خواندم که حتی جوابی هم بهش نداده بود. ولی نکته بد این بود که خودم حتی از پاسخم هم رقت‌انگیزتر بودم. برای همین کنج کافه نشستم و پشتم را به مردم کردم. برای همین دوست داشتم یک دیوار هم پشتم را می‌پوشاند و کسی مرا نمی‌دید و سر فرصت می‌شد دوباره ایمیلش را بخوانم و تاریخها را چک کنم. چرا اینطوری شد؟ همه تاریخ‌های مهم‌شان را پشت ساعت‌های سوییسی  و حلقه‌های طلای ایتالیایی حک می‌کنند. من اما دو تا تاریخ مهم دارم که کنار هم ابهت ویران‌کننده‌ای دارند. آنها توی موبایلم هستند که زیر کیف پولم است و تاریخها را هم توی ذهنم حک کرده‌ام.

برگشتم سرکار. همه سرجای‌شان بودند. همه چیز آرام بود. نشستم پشت میزم. موبایل را گذاشتم گوشه میز تحریر و کیف پولم را گذاشتم رویش. همان زیر دفن شود بهتر است.

زندگی جدید

تقریباً شش هفته است که زندگی جدیدم را شروع کرده‌ام. خیلی هم چیز جدیدی نیست. همه چیز عوض شده. شهر و کشورم را عوض کردم و قبل از این کارها حواسم نبود که ۳۰ سالم شده و انگار یک کمی دیر است. دیگر دانشجو نیستم. متاهل نیستم. هیچکدام هیجان فوق‌العاده‌ای ندارد. با همه اینها انگار خیلی چیزها هم عوض نشده، آن صداهایی که همیشه توی مخ آدم هست هنوز هم هستند. آمده‌ام لندن و یک اتاق اجاره کرده‌ام. هر روز ۹ صبح می‌روم سر کار و ۵ بعد از ظهر بر می‌گردم به اتاقم. چند بار بعد از کار با همکارهایم رفتیم آبجو بخوریم. من نصف حرفهایشان را نمی‌فهمم. لهجه‌هایشان افتضاح هست. وقتی یک کم سرشان گرم می‌شود دیگر هیچ چیز نمی‌فهمم. چون حتی در حالت عادی موقع حرف زدن دهانشان را باز نمی‌کنند. انگار می‌ترسند که میکروب یا ویروسی وارد دهانشان بشود. ممکن است بعضی از همکارهایم دندان نداشته باشند یا دندانهای طلا یا کرمو داشته باشند. اما من هیچ وقت نخواهم فهمید چون دهانشان فقط قدر خروج یک صدای نامفهوم باز و بسته می‌شود. از همان صداهای نامفهوم می‌فهمم که راجع به فوتبال و تلویزیون حرف می‌زنند. از هیچکدام سررشته ندارم. همکار کچلم می‌گفت از چلسی متنفر است. «به خاطر رییس روسش بدت می‌آد ازشون؟» «نه، اصن از چلسی متنفرم، از همه‌اش، از رنگ لباسشون، از رنگ چمن‌شون، از سر تا پاشون

الآن فصل تعطیلات است. کریسمس و سال نو. وسطش سه روز بین التعطیلین بود و همه مرخصی گرفتند که یک تعطیلی ۱۰-۱۲ روزه داشته باشند. همه ازم سوال می‌کردند که من چکار می‌کنم. هیچی. لم می‌دهم روی تختم. اینترنت. چت. کتاب. استخر. بعد عذاب وجدان گرفتم و زنگ زدم به دوستم هاشم که «حاجی پاشو از ایران بیا استانبول منم میاممن از هاشم فراریم. حتی آخرین بار که رفتم ایران بهش خبر ندادم. نمی‌دانم چرا. ولی واقعاً دیگر چیزی بین‌مان نیست. بین من و هیچ کسی هیچ چیزی نیست. آخرین کسی هم که بین‌مان چیزی بود هم به تاریخ پیوست. اما هاشم دوست بامرامی است. یا لااقل اطرافیانم می‌گویند که اینطور است. هاشم برنامه استانبول را قبول کرد و من فردایش رفتم به رییسم گفتم که مرخصی بده. با خوشحالی به همه گفتم که عازم استانبولم و همه کف کردند که من چقدر آدم خفنی هستم. شبش هاشم برنامه را پیچاند و برای اولین بار از ندیدن هاشم ناراحت شدم.

آخرین روز کاری قبل از تعطیلات توهم گرفته بودم که توی ۴ روز تعطیلی از کسالت می‌میرم. مثل یک ابله، برگشتنه یک بطری شراب سفید خریدم تا اگر برنامه‌ای پیش آمد در نمانم. چه برنامه‌ای؟ هنوز بطریم دست نخورده کنار کابینت است. وقتی تنها هستم مثل فیلمها ویسکی خالی گرم می‌خورم.

آيا توی تعطیلات حوصله‌ام سر رفت؟ نمی دانم. اگر بگویم آره یعنی پس مدتهاست که حوصله‌ام سر رفته چون خیلی وقت است که همینطورم؛ بحث این چند هفته نیست. ولی خیلی هم حوصله-سر-رفته نیستم. کار خاصی نمی‌کنم. مثل همیشه، فقط بیشتر کتاب می‌خوانم، کمتر بلاگ می‌خوانم چون همه‌شان مثل هم شده‌اند یا زیادی مثل خودشان شده‌اند. تخصص پیدا کرده‌ام در پیدا کردن کتابهایی که راجع آدمهای داغون هستند. آدمهای تنها. آدمهایی که همه چیز حالشان را بد می‌کند. اینها را می‌خوانم و حالم بهتر می‌شود. سلطان این نویسنده‌ها میشل هوئلبِک فرانسوی است که الآن مقام عظمای من است. بگذریم. فقط شاید چون زن ندارم و گرسنگی جنسی‌ام زیاد است بعضی وقتها می‌روم پیش فاحشه‌ها. آنها را خیلی دوست دارم. آنها پرهیجان‌ترین بخش زندگی من هستند. مهربان هستند و به کارشان واردند. حتی بیشتر از مقدار مورد نیاز به کارشان واردند. من عذاب وجدان ندارم. قدیمها داشتم. قدیمها که توی تهران همه‌مان خانه پسرعمویم جمع شدیم و بعد از کلی چانه زدن با نفری ۱۰ هزار تومان با فاحشه خوابیدیم خیلی احساس بدی بهم دست داد. بعد از آن تاریخ فکر می‌کردم مسبب نصف مشکلات دنیا دول مردهاست. الآن به مشکلات دنیا فکر نمی‌کنم. بحث استثمار فاحشه‌ها هم هست. ولی خب خیلی از ما توی این دنیا استثمار می‌شویم. اولینش خود من که از ۹ تا ۵ روزی هزار بار می‌میرم و هزار بار دستشویی می‌روم و هزار بار از خودم می‌پرسم آیا دنیا همین است؟

به نظرم فاحشه‌ها پرچمدار آزادی مردها هستند. چون آنها به ما این امکان را می‌دهند که برای «توطئه زنان عادی در جیره‌بندی سکس» راه فراری پیدا کنیم. چون زنان عادی از سکس بعنوان ابزار مهار استفاده می‌کنند. نیازی بدوی در سطح غذا خوردن، تبدیل به ابزار باجگیری می‌شود. اما فاحشه‌ها این سیستم بیمار را به چالش می‌کشند. برای همین هم بزرگترین فریادزنان حقوق فاحشه‌ها خود فاحشه‌ها نیستند، بلکه زنان عادی هستند که می‌بینند کلک قدیمی‌شان دارد بی‌اثر می‌شود. جدای از این، هیجان توی راه هست که خیلی دوستش دارم. وقتی سوار اتوبوس می‌شوم و پله‌ها را دوتا-یکی می‌دوم. طبقه دوم، می‌نشینم ردیف جلو و به ساختمانها نگاه می‌کنم و به ماریانا فکر می‌کنم و اینکه چه شکلی است و برنامه‌مان چطور پیش می‌رود. این لحظات را خیلی دوست دارم. حتی حاضرم هر روز از ۹ تا ۵ توی طبقه دوم اتوبوس قرمز بنشینم و به سمت ماریانا سفر کنم. اما خب نمی‌شود. چون برای کارهای لوس و یکنواخت توی این دنیا به آدم حقوق می‌دهند اما کارهای هیجان‌انگیز همه خرج بر می‌دارند. وقتی به پشت درشان می‌رسم قلبم مثل یک حیوان مریض می‌تپد و آنها هم می‌فهمند و همیشه ازم سوال می‌کنند که «اولین بارم است؟»

اولین بار فکر می‌کردم که از این اتاق نکبتی‌اش که خارج بشوم کل غم دنیا هوار می‌شود سرم و می‌نشینم کنار جدول عر می‌زنم. ولی می‌دانی چه شد؟ بیرون آمدن از آن اتاق مثل دوباره زاییده شدن بود. احساس خوب اینکه «این هیچی نیستاین در که بسته شد من و تو تاریخ هستیم. می‌توانیم نباشیم، ولی اگر دوست داشتیم هم نیست و نابود می‌شویم. همه چیز پشت همین در می‌ماند و هیچ چیز به هیچ چیز دیگری ربط ندارد. احساس خوب حرف نزدن. احساس خوب وصل نکردن سکس به عشق، یا وانمود کردن اینکه بهم وصل هستند. احساس خوب دستها توی جیب پالتو، تنها توی خیابان. و همه اینها باعث شد که نه تنها عر نزنم، بلکه مثل دیوانه‌ای که از قفس پریده قهقهه بزنم و بروم توی اولین کثافت‌فروشی سر راهم و یک غذای چرب و چیلی سرطان‌زا بخورم.

احساس خاصی نسبت به زندگی جدیدم ندارم. گاهی فکر کنم نتیجه منطقی منش آدمی مثل من می‌شود همین زندگی الآنم. گاهی فکر می‌کنم زیادی تنها هستم. ولی تلاش برای پیدا کردن دوست و اکیپ همیشه جزو سخت‌ترین کارهایم بوده. خوب یا بد، آینده قابل پیش‌بینی که فعلاً همین است.

آئورلیانو، مردی از تبار بوئندیا

چقدر خوب است که زمان دیر می‌گذرد و هنوز چند ساعتی به تمام شدن یکشنبه مانده. می‌دانم آخرین کار امشبم این است که اصلاح کنم و کرم رطوبت لورآل بزنم به صورتم. بله این کرم برای زن‌هاست و من هم از زنم دزدیده بودمش و توی تمام این بالا و پایین‌ها همراهم بوده و به جای افترشیو ازش استفاده کرده‌ام. این کرم به صورتم بیشتر می‌سازد و کلاً هم آدم ریشوی خفنی نیستم که کیف کوچک و مقدسی از لوازم اصلاح و تیغ‌های ژیلت پنج‌لبه داشته باشم.

یکی دیگر از بی‌شمار خوبی‌های دانشگاه همین بود که نیازی به ظاهر مرتب و اصلاح نبود. می‌شد شپلی بود و کول. سر کار نمی‌شود. کسی مشخصاً بهم نگفته ولی خودم از ظاهر همکارها استاندارد را می‌فهمم. وقتی پیرمردی هفتاد ساله با مشقت غبغب شل و ولش را توی یقه‌اش می‌چپاند و کراوات می‌زند دیگر نمی‌شود منی که هنوز غبغب الاستیکی دارم از مقررات لباس و ظاهر سرپیچی کنم.

من هم عضو کوچکی از خانواده بزرگ کارمندان دنیا هستم و مثل همه آنها بی‌صبرانه برای آمدن آخر هفته لحظه‌شماری می‌کنم. خیلی وقت است که برنامه خاصی برای آخر هفته‌هایم ندارم. این هفته تازه شاید پربارتر از معمول هم بود. جمعه آخر وقت کاری آئورلیانو بهم گفت که همراهشان بروم پیتزا و بعد هم کلاب. آئورلیانو ۳۵ سالش است. ایتالیایی و دکتر. به شدت هم آدم زن‌بازی است. به نحو خیلی بدوی با زنها ارتباط برقرار می‌کند و به نحو خیلی عجیبی هم جواب می‌گیرد. نه قیافه دارد و نه تیپ و نه قد و هیکل. باشگاه می‌رود ولی وقتی ژن آدم ریغونه باشد همه‌اش تلاش اضافی است. باشگاه رفتن بیشتر به آدم اعتماد به نفس می‌دهد تا هیکل خوب.

گارسن‌مان دختر خوشگل لهستانی‌ای بود، شبیه پاریس هیلتونِ اصلاح شده. یعنی هتل هیلتون که سهل است، اگر پدرِ ایوا حتی یک خواربار فروشی محقر هم توی لهستان داشت مطمئنم که الآن ایوا هم توی تلویزیون بود و دور چشمهای زیبایش هم اینقدر چروکهای عمیق نبود. اما دست روزگار اینجوری است که چپول بی‌هنری مثل پاریس هیلتون توی تلویزیون و اتاق‌های نشیمن خانه‌های ماست، اما ایوا با آن باسن سفت و خوش‌فرمش باید توی بغل نکبتی آئورلیانو بخوابد.

آئورلیانو فرزند هفتم خانواده‌ای نُه-بچه‌ای توی سیسیلی است، اما این باعث نشد آخر شام کارت ویزیتش را به خانمی که کنج میز هشت نفره کناری‌مان نشسته بود ندهد. درست است که خانم بهت زده بود و دوستانش هم با تعجب نگاهش می‌کردند، اما لابد چیزی توی برخورد رک و حیوانی آئورلیانو دید که بعد از کمی مکث، کارت را گرفت. حین رد و بدل شدن کارت، ما همراهان آئورلیانو عرق شرم ریختیم، سرهایمان را پایین انداختیم و در نهایت ترجیح دادیم توی سرمای بیرون منتظر بایستیم و اینطور نشان بدهیم که «این با ما نیستاما همه ما همراهان توی همان سرما یاد عقده‌هایمان هم بودیم. متاسفانه مهارت زن‌بازی -برخلاف خیلی چیزهای دیگر- طیف نیست. یعنی اینطور نیست که آئورلیانو ۱۰۰ باشد و ما مثلاً ۵۵. مهارت زن‌بازی بیشتر بحث صفر و یکی است. خاموش یا روشن. سیاه یا سفید. یا داری یا نداری. ما همراهان آئورلیانو توی آن پیاده‌روی سرد و ساکت همه‌مان به همین فکر می‌کردیم که ما صفرهای این بازی هستیم.

توی راه به کلاب آئورلیانو برایمان تعریف کرد که الآن شر و شورش خوابیده و دیگر به کمیت فکر نمی‌کند. قدیمها حیوانی بوده که به هیچ چیز نه نمی‌گفته. الآن فقط دنبال کیفیت است. لاف نمی‌زد چون حتی همین الآن هم بنزینم برای نوشتن این خطوط، یاد و خاطره و کیفیت لبخند و باسن ایوا است. توی کلاب من آبجو خوردم تا شکمم از اینی هم که هست گنده‌تر شود. در همان زمان آئورلیانو با رقصهای مهوع از پشت به زنها نزدیک می‌شد. انتظار داشتم زن مزبور برگردد و لیوانش را توی صورت کج و کوله آئورلیانو خرد کند. البته که برمی‌گشت ببیند این چه جانوری است که خودش را اینگونه بهش می‌مالد، اما با دیدن آئورلیانو صورتش پر از لبخند می‌شد و پا به پای آئورلیانو رقصهای شهوانی انجام می‌داد. من هم به هورت کشیدن مابقی آبجویم ادامه می‌دادم.

آئورلیانو در عالم دوستی، همکار سابقش ملانی را به من نشان داده بود و در عالم مردانگی و زیرگوشی بهم گفته بود که «الآن دنبال مورد می‌گرده، اگه می‌خوای شمار‌ه‌ات رو بهش بدهملانی انگلیسیِ فیلیپینی تباری است که فکر کنم بالای ۱۰۰ کیلو وزنش باشد و از این میزان قطعاً ۳۰ تایش وزن سینه‌هایش است. بیرون که سیگار می‌کشیدیم وانمود می‌کردم که نمی‌دانم تبارش چیست. مثل یک حیوان ناقلا دروغ می‌گفتم. فرم چشمها و دماغ یک فیلیپینی چیزی است تابلو در حد دماغ گنده یک خاورمیانه‌ای. با اینحال وقتی بهم گفت پدرش فیلیپینی است نعره‌ای از تعجب و هیجان تصنعی کشیدم وگفتم «دیدم چقدر آشناستاین قسمتش را دروغ نگفتم. ۵ سال پیش که سه هفته روی کشتی بودم همه کارگرهای کشتی فیلیپینی بودند و ملانی مرا یاد چیزی جز پارس جنوبی و خلیج همیشه فارس نمی‌انداخت. من ازش خوشم نمی‌آمد چون به نظرم هر ماجرای بعیدی بین ما ممکن است خطر خفگی لای توده‌های گوشتش را داشته باشد و من تازه جوانی ۳۰ ساله و پر از آرزو هستم. از آنطرف بمباران تبلیغاتی فرهنگ آمریکا باعث می‌شود که با دیدن سینه‌های گنده چشمانمان را به روی کمالات فرهنگی و پیشینه خانوادگی و تقوا و اضافه وزن طرف مقابل‌مان ببندیم. من هم توی همین سیستم بزرگ شده‌ام. چطور است که ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی و کولر و اتومبیل و بقیه چیزهای فرهنگ آمریکایی خوب است اما سینه بزرگ بد؟ نمی‌شود گزینشی برخورد کرد. من قبول کرده‌ام که طعمه تهاجم فرهنگی بوده‌ام و الآن هم با خودم کنار آمده‌ام.

آئورلیانو یک برزیلی هم نشانم داده بود. برزیلی به نظرم خانم مقبول‌تری بود، اما فکر کنم عده زیادی توی کلاب با من همنظر بودند. برزیلی قهقهه می‌زد و شات تکیلا سر می‌کشید و وقت سر خاراندن نداشت. لشکری از کارمندهای هار به نوبت تا فرصت می‌شد به طرفش می‌رفتند. من این بار با لیوانی شراب از گوشه سالن نظاره‌گر بودم. تصمیم گرفتم اگر قرار است نظاره‌گر باشم حداقل یک نظاره‌گرِ بدون بییر بِلی باشم. در همین حال به این فکر می کردم که اگر آئورلیانو جای من بود برزیلی چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشت. ۲۰ دقیقه‌ای منتظر بودم برزیلی لاسش تمام بشود و من بروم جلو. اما انتهای هر لاسی در حقیقت ابتدای لاس با نفر بعدی بود. یک کارمند دریده می‌رفت و بعدی می‌آمد و توی همین حین و بین یکی هم از آن طرف سالن حالش بد می‌شد و روی دست می‌بردنش بیرون. توی ۲۰ دقیقه پنج مورد از طالبان برزیلی را شمردم و با خودم گفتم که بعد از نفر پنجم دیگر صبر جایز نیست و می‌روم جلو. ولی متاسفانه مورد پنجم بیخ پیدا کرد و دقایقی بعد برزیلی و مورد پنجم زبان‌هایشان را توی حلقوم هم فرو کرده بودند و گویا سخت دنبال چیزی نیافتنی آن ته‌ها بودند.

پدرسگ اینهمه لبخندهای شیرین مرا به هیچ جایش حساب نکرد. شاید هم تقصیر خودم بود. خودم آدم شُلی هستم. وسط آن ۲۰ دقیقه اتفاقاً یک بار آمد طرفم ولی من زبانم جایی انتهای کونم بود. چی بهش می‌گفتم؟ می‌گفتم چقدر هارید؟ چرا یک عده زن و مرد ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ ساله عین نوجوانان تازه بالغ به جان هم افتاده‌اید؟ چرا همه چیز اینقدر سریع است؟ چرا پول زیاد و وقت کم است؟ چرا پنج روز کار کرده‌اید و آخر هفته دارید از دنیا انتقام می‌گیرید؟ چرا من احساس یک بچه دهاتی را پیدا کرده‌ام که تازه به شهر آمده؟ چی می‌گفتم؟ برزیلی مطمئناً جوابی برای این سوالها نداشت.

تحمل دیدن مورد پنجم و برزیلی را نداشتم. من آدم رمانتیکی هستم که توی همان ۲۰ دقیقه نگاه به برزیلی دل بسته بودم. حتی می‌دانستم که قرار است تعطیلات کریسمس با هم به سواحل برزیل برویم.چه می‌دانم، اینجا گویا جای من نیست. با دمبی آویزان لای پا دنبال ملانی و آغوش پرگوشتش گشتم. دم آخر پیدایش کردم. داشت می‌رفت. بدو بدو رفتم پیشش و با کلی لبخند شماره رد و بدل کردیم. یک جورهایی مطمئن بودم به ماجرا. درست است که آئورلیانو نیستم ولی او هم خوب می‌داند آئورلیانو -علی‌الخصوص توی ۳۵ سالگی که دنبال کیفیت است و سلیقه‌اش صیقل خورده- دنبال او نمی‌آید. خب گویا همه تئوری‌هایم از بیخ و بن غلط هستند. یکی-دو روز بعدش توی یک سلسله مسج، ملانی هم خیلی دوستانه بهم فهماند که دنبال ماجرایی نیست. کل نقشه‌هایم برای گذران کریسمس نقش بر آب شد. پوف.

Chrome Yellow

دوباره شنبه شد و من با فهرستی طولانی از کارهایی که باید انجام بدهم روی تختم می‌لولم. سه هفته است که می‌خواهم بروم یک بسته جوراب مردانه و چندتا زیرپوش بخرم. جفت‌شان از آن اقلامی هستند که چون در دید نیستند کمتر به آنها توجه می‌شود. همین‌طور تصادفی چهار تا ژیگول را از توی خیابان انتخاب کن و ببرشان به لابراتوار انسان‌شناسی. کفش و کت و شلوار گران‌قیمت‌شان را که در بیاوری احتمالن سه نفر از چهار نفر وضعیت‌شان اسفناک است: زیرپوشی که در حد عهدنامه حدیبیه پوسیده و انگار از همان زمان صدر اسلام نسل به نسل منتقل شده، و جورابهایی که یا سوراخ هستند و یا بعلت کشیدگی زیاد بخشهایی نزدیک انگشت شست و پاشنه به حالت توری درآمده‌اند.

چند ماه پیش که فرشاد را دیدم کلی بهم توصیه‌های دوران مجردی کرد. گفت که «اولین کاری که می‌کنی خرید کلی لباس و مخصوصاً شرت و جوراب است. بعدم کلاً ما مردای ایرانی وضعیت شرتامون خیلی داغونهحاجی احتمالن یزدی و اینا که نمی‌پوشی؟»

-نه، من از قدیم اسلیپ می‌پوشیدم. البته یه زمانی سعی کردم پاچه‌دار بپوشم ولی نشد.

-ببین حاجی، همون اسلیپ هم خب عمرشو که بکنه پشتش کیسه می‌ندازه. همونم باید چند ماه یه بار بندازی دور و نوشو بخری.

-همم راست می‌گیاصلن به این جزییات فکر نکرده بودم.

-بعد ببین همیشه باید روی فرم باشی. همین تا سرکوچه که می‌ری سوپرمارکت، واسه همونم همه چیزت باید خوب باشه. از لباس رو بگیر تا لباس زیر. هر لحظه ممکنه کیس پیش بیاد و باید آمادگی‌شو داشته باشی. نمی‌شه واسه شرتی که لکه وایتکس داره موقعیت رو از دست داد.

این مکالمه با فرشاد هنوز به روشنی یادم است و برای همین بزودی برای خرید لباس از اتاقم خارج می‌شوم. البته اوضاع آنقدری که فرشاد هم می‌گفت خطرناک نیست. من خودم بارها تا سر کوچه برای خرید شیر و نان رفته‌ام و تا حالا نشده موردی را به خاطر زیرپوش پوسیده‌ام از دست داده باشم. تنها جایی که از لحاظ شخصیتی خرد می‌شوم توی رختکن است. توی ساختمان محل کارم یک باشگاه هست و من ثبت‌نام کرده‌ام و ظهرها می‌روم شنا می‌کنم. توی رختکن آنجا یک کنج تاریکی دارد که جارو و تی کنارش چیده‌اند و من آنجا سعی می‌کنم سرعتی زیرپوش را بکنم. یعنی اولین بار حواسم نبود و توی اسپات‌لایت رختکن ایستاده بودم. تا پیراهنم را در آوردم یکهو همه جلوی چشمهایشان را گرفتند. زیرپوشم که روزگاری گویا سفید بوده الآن به زرد کمرنگی تبدیل شده بود و نور زردی ازش فشفشه می‌زد. روی دلم هم لکه‌های زردچوبه خودنمایی می‌کرد. لابد یادگار زمان آشپزی بوده. زیرپوش را هرچه سریعتر در آوردم و انداختم توی کمد کنار کراواتم. بعد دیدم اتفاقاً چه بهم می‌آیند. زردِ زیرپوشی و زرد کمرنگ کراواتم. می‌خواستم همه اهل رختکن را خبر کنم که بابا جان ست کرده بودم. ولی خب همه سرشان به کار خودشان گرم شده بود و دیگر مرکز توجه نبودم. رختکن روتین همیشگی‌اش را بازیافت: سیکس‌پکی‌ها توی آینه به خودشان نگاه می‌کردند و بقیه هم از زیر چشم به آنها. بعد از آن اتفاق، دیگر می‌روم توی کنج تاریک و کنار جاروها لباسم را در می‌آورم. خلاصه اینکه به غیر از رختکن که درش تخریب شخصیتی می‌شوم، جای دیگری هنوز مشکلی برایم پیش نیامده. با همه این احوال امروز آفتابی است و روز خرید است و من دارم می‌روم که مرد دیگری بشوم.

سرود زندگی

دیشب روی تشک بدون ملافه خوابیدم. چندتا بولیز شد بالشم و حوله حج پدرم و پالتویش شد لحافم. صبح دیدم یک خط قرمز زیر گونه چپم افتاده. لابد رد لبه حوله است. شبیه یک سرخپوست اصیل شده‌ام. می‌روم سر کوچه بالش و لحاف بخرم. کلی می‌سلفم و از توی کاتالوگ لحاف با پَر و کُرک طبیعی انتخاب می‌کنم. لحاف را مثل لواشک پرس کرده‌اند و روی جلدش وعده داده‌اند که نایلون وکیوم شده‌اش را که باز کنیم لحاف به سایز اصلی بر می‌گردد. توی اتاق با هیجان نایلونش را پاره کردم و به انتظار نشستم که لحاف نازکم ضخیم بشود. چند ساعت گذشت و من کماکان منتظر بودم و لحاف هم ضخامتش از ۲ سانتیمتر به ۲.۲ سانتیمتر افزایش پیدا کرد. حتی توی آفتاب کم جان پاییزی هم می‌شد تعداد پرها و کرک‌ها را به دقت شمرد. چیزی در حدود ۴۳ تا پر و دو مشت کرک داشت. احتمالن حتی یک قوی کامل هم مصرف نکرده‌اند.

ساعت پنج هوا تاریک می‌شود. یک کم لولیدم. دو بار یک آلبوم را از اول تا آخر گوش دادم و آماده شدم که بزنم بیرون. به بیلبوردی از لباسهای خاطره‌انگیز تبدیل شده‌ام. پوتینهای چرم مشکی که از کانادا خریدم و برادرم می‌گفت مال ارتش آلمان شرقی است. پولیور خاکستری بالنو که رویش طرح برفهای چاقالو دارد. شال گردنی که همسر سابقم برایم خرید. پالتوی قدیمی پدرم که این روزها حسابی کارم را راه انداخته و حداقل ظاهرم را شبیه بقیه کارمندهای مرکز شهر کرده. دستبند طلا سفید کارتیر که مادرزنم برایم خرید، و کنارش بند چرم نازکی که خودم از شهر کتاب خریدم و از سه جا پاره شده اما کماکان تلاش می‌کند ظاهر دستبند طلا را خراب کند. باید آتش بزرگی درست کنم و همه لباسهایم را بسوزانم و یک سری چیز جدید بخرم. اینجوری نمی‌شود. همه چیز خاطره است. خاطره آدمهایی که نیستند و جاهایی که تاریخ شده‌اند. باید نفت کوره بریزم روی آتشم و کنارش بایستم و تکه تکه لباسها را بیندازم تویش و بعد با انبر کج و کوله‌ام زیری‌ها را بیاورم بالا تا کامل بسوزند. آخرش که خوب همه چیز گُر گرفت و خودم هم گرم شدم می‌توانم برای تنوع بپرم توی آتش و اینجوری از شروع یک زندگی جدید هم معاف بشوم.

حوصله ندارم از روی نقشه دنبال مسیر بگردم. حوصله ندارم به ساختمانها نگاه کنم. فقط دوست دارم سرم را بیندازم پایین و راه بروم. اما مردم نمی‌گذارند و هی حواسم را پرت می‌کنند. از پشت شیشه رستورانها آدمها را می‌بینم. هم زوجی و هم گروهی. من دوست داشتم جزو کدام دسته باشم؟ زوجها؟ یا گروهها؟ یا هیچکدام؟ مگر از جفت‌شان فرار نکردم؟ چرا هرچه فرار می‌کنم باز هم به نبودن‌شان فکر می‌کنم؟ همه‌اش تصمیم خودم بوده. چهار سال پیش که رفتم کانادا اینجوری فکر می‌کردم که توی زندگیم دوست‌دخترم و خانواده‌ام مهم هستند. بقیه چیزها مثل دوستان درجات بعدی اهمیت را داشتند. تئوری مسخره‌ای داشتم. الآن هیچکدام‌شان را ندارم؛ نه دوست‌دخترم و نه خانواده‌ام و نه دوستی. مشخص است جایی مسیر را اشتباه رفته‌ام. کجایش را نمی دانم. فقط هی از پشت شیشه آدمها را نگاه می کنم. یادم می‌افتد تنهایم و تا می‌آیم غصه بخورم یادم می‌افتد که آنور شیشه هم خبری نیست، یا حداقل برای من نبوده. بوده‌ام و می‌دانم چه خبر بوده و خسته شده بودم. شاید اصلن گزینه‌های دیگری هم باشد؟ یا باید تنها با دستهایی در اعماق جیب پالتو توی پیاده‌روهای تاریک قدم زد، و یا توی رستوران‌های کم نور با آدمها معاشرت کرد یا دست زنی را فشرد و از زیر میز پایش را؟ گزینه دیگری نیست؟ گزینه‌ای که ورای همه گزینه‌ها باشد و فکر تویش نباشد و شادی و ناراحتی و هیجان تویش تعریف نشده باشد. مثلن یک گزینه خود شیشه رستوران است که به همه ما محیط است و اصلن هم پیاده‌ها و هم مشتری‌های رستوران بدون اینکه بدانند کارهایشان را براساس وجود شیشه انجام می‌دهند: بعضی‌ها می‌روند پیاده‌روی تا از پشت شیشه به مردم نگاه کنند و بعضی هم می‌روند رستوران که بنشینند کنار شیشه و خیابان و محتویاتش را نگاه کند. شیشه گزینه سومی است که دوست دارم انتخابش کنم و آن طور زندگی کنم. ناظر بی‌طرف و خسته.

بعضی‌ها لباسهای مبدل پوشیده‌اند. یکی لباس سوپر ماریو، یکی نقاب گربه‌ای. کمی جلوتر سوراخی توی دیوار است که همه‌شان واردش می‌شوند. چرا زندگی اینقدر رقت‌انگیز و بی‌هیجان شده که برای گذرانش باید نمایش بازی کنیم؟ آدمهای بزرگ و جدی باید نمایش بازی کنیم تا کمی، فقط کمی، گذران زندگی راحت‌تر شود. باید مشروب بخوریم تا فقط کمی راحت شود. باید های بشویم تا موقتن یادمان برود. کی اینقدر سخت شد؟ چرا قدیمها راحت‌تر می‌گذشت؟ شاید چون آن موقع الکل هدف بود و نه وسیله. قدیمها به چه فکر می‌کردم که همیشه خوشحال بودم؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم مدتهاست که چیزی هیجان‌زده‌ام نمی‌کند. آب و هوا سرعت قدمهایم را تنظیم می‌کند. هیچ جایی نیست که بهش برسم. قراری ندارم، مقصدی ندارم و دوست هم ندارم که داشته باشم. احساس می‌کنم از همین الآن بازنشسته‌ام. ساختمانی که تویش کار می‌کنم در حقیقت یک پارک است که ما پیرمردها تویش شطرنج می‌زنیم. مهندس بالادستی‌ام در حقیقت پیرمردی است کمی از من مسن‌تر و هرچه سعی می‌کند هیجان بازی را زیاد کند من تنها به تکان دادن مهره‌ها اکتفا می‌کنم. تکان دادن بدون هیج دلیل خاصی. چون همه تکان می‌دهند. چون همه کار می‌کنند من هم کار می‌کنم. چون همه می‌روند خارج من هم می‌روم خارج. چون همه سکس می‌کنند من هم سکس می‌کنم. دلیل هیچ کاری را نمی‌دانم و می‌دانم که هیچ توضیحی هم فایده خاصی ندارد. آرامشم ترسناک است. شبها بیهوش می‌شوم و صبحها قبل از اینکه ساعتم زنگ بزند اتوماتیک بیدار می‌شوم. دندانهایم را توی آینه می‌شمارم و وقتی مطمئن شدم کم و کسری ندارند مسواک می‌زنم. چون سلامتیم برایم مهم است. با این حال مثل دودکش سیگار می‌کشم. اما بزودی می‌خواهم سلامت بشوم و بروم استخر. چون همه سلامت هستند. بعد از مسواک کرواتم را گره می‌زنم و با سه بار به گره و طول مقبول می‌رسم. اگر سی بار می‌شد چه؟ عصبی می‌شدم؟ نه‌خیر، به هیچ وجه. می‌توانم تمام عمرم بایستم جلوی آینه کراوات گره بزنم و خراب بشود و دوباره از اول. این کار هم هیچ فرقی با بقیه کارها ندارد. همه‌شان مثل هم هستند. همه‌شان. هیجانها، ترسها، غمها، همه‌شان غیرواقعی‌اند و چون همه این مقررات و نحوه بازی را قبول کرده‌اند ما هم همین‌‌ها را قبول کرده‌ایم. قبول کرده‌ایم توی موقعیت الف هیجان‌زده شویم و توی موقعیت ب ناراحت بشویم و توی موقعیت جیم بخندیم. هیچ چیز رقت‌انگیزتر از سالن سینمایی نیست که همه آدمها سر یک صحنه خاص می‌خندند. هیچ چیز رقت‌انگیزتر از خیابانهایی نیست که راس ساعتهای مشخص پر و خالی می‌شوند. مدتهاست از چیزی نمی‌ترسم. قدیمها خانه تاریک و خالی و غریب مورمورم می‌کرد. دیشب توی خانه خالی، اتاق خالی و تخت لخت و غریب مثل دیو خوابیدم و هیچ فرقی با هیچ جای دیگری نداشت. چون همه جا همین است. وقتی به هیچ جا تعلق نداری فرقی نمی‌کند کجا بخوابی. می‌تواند توی هتل یا اتاق یا کنار ایستگاه مترو باشد.

پودر

این بار موفق شدم که مادر و خواهرم را قانع کنم که بدرقه نیایند. برادرم گفت مرا می‌رساند اما پدرم می گوید ”اون وقته شب تنهایی خطرناکه برگرده“ و اینطوری ما می‌شویم سه مرد تنها توی تونل توحید که داریم به سمت فرودگاه می‌گازیم.توی راه به پدرم از بی‌انگیزگی‌ام می‌گویم و اینکه نگرانم موج بحران میانسالی که به سراغم بیاید چه وضع و حالی پیدا کنم. از وقتی مذهبی شده توانایی عجیبی برای ارتباط دادن گوز به شقیقه پیدا کرده. ”اینکه چیز بدی نیست بابا جون. ناصر خسرو، مولانا و حضرت محمد هم دچار این بحران میانسالی شدن ولی دیدی که به سمت خوبی هم رفتن. چیز بدی نیست این تغییرات.“

خانم ریاضتی، مسئول چک-این گفت که گیتارم را نمی‌توانم ببرم توی هواپیما.

-خب خانم پس اگه ممکنه یه برچسب شکستنی بزنین روش و بدین قسمت بار.

-قسمت شکستنی نداریم آقاجان. اینجوری هم بدی توی بار تا برسه اونجا پودر می‌شه، مطمئن باش. برو از آقای سلیمانی بپرس ببین می‌ذاره با خودت ببری تو. اگه نه که برو حداقل سلفون پیچش کن.

جواب آقای سلیمانی از پیش معلوم بود. انگار او هم بی‌صبرانه منتظر پودر شدن گیتارم بود. مردِ سلفون‌پیچ را از آقای سلیمانی و خانم ریاضتی بیشتر دوست دارم. او با دقت و علاقه ۳۵ لایه نایلون حبابدار و ۲۳ لایه سلفون روی هارد‌کیس گیتارم پیچید و مجموعه را به استوانه‌ای الاستیک و ضد‌ضربه و ضدگلوله تبدیل کرد. به کارش وارد بود و علاقه هم داشت و شاید هم این نکته که می‌دانست تومان همراهم نیست کیفیت کارش را ارتقا داده بود. دنیا جای بهتری می شد اگر همه‌مان به کارمان وارد بودیم و علاقه داشتیم. مثلن خانم ریاضتی و آقای سلیمانی به جای پیشگویی در مورد آینده گیتار من و چگونگی پودر شدنش، آنرا در جای درستش یعنی بین شکستنی‌ها قرار می‌دادند. وقتی گیتار را تحویل خانم ریاضتی دادم احساسی بهم می‌گفت شاید آخرین بار باشد که می‌بینمش. اینقدر این اواخر توی موقعیتهایی بوده‌ام که برچسب «آخرین بار» رویشان خورده که دیگر تحمل این یکی را نداشتم. می‌خواستم همراه استوانه نایلون‌پیچی شده‌ام بپرم روی نوار نقاله سیاه و لیز بخورم توی قسمت بارها. تازه اینجوری از رفتارهای زننده همسفرهایم هم در امان می‌ماندم. هنوز ندیده می‌دانم که بالاخره یکی از بندهای فهرستم را دارند: جنباندن مداوم بازو به منظور کسب مساحت بیشتری از دسته مشترک بین دو صندلی، بوی بد بدن، باز کردن بیش از حد لای پا جوری که خشتک‌شان دهانه یک زاویه منفرجه را تشکیل بدهد، افتادن پتو، بالش و یا هیکل‌شان روی من، و بدتر از همه: تلاش برای باز کردن سر صحبت و بحث سیاسی و تحلیل‌های آبدوغ‌خیاری با صدای بلند و تکرار مداوم ”بعله آقا، بعله، سال ۵۹ رو شما یادتون نمی‌آد…“

باورم نمی‌شد کنار راهرو افتاده‌ام و سه تا صندلی کناری‌ام خالی است. مسافرانی را می‌دیدم که با حسرت به صندلی‌های خالی کنار من نگاه می‌کردند و توی جاهای تنگ و کوچکشان دست و پا می‌زدند. شاید اگر روی هر چهار صندلی بخوابم زیادی توی چشم بزند و یکی از هزاران پیرمرد یا پیرزن مسافر صدایش در بیاید؟ شاید بهتر باشد دو تا صندلی را اشغال کنم؟ توی همین افکار بودم که ناگهان سه نفر که گویا دیر رسیده بودند دوان دوان آمدند و همه صندلی‌های خالی را گرفتند. حداقل خوبیش این بود که بغل دستیم دختر بود و لذا احتمال بو و بحث سیاسی بسیار اندک می‌شد. علاوه بر این چشمهای میشی رنگ زیبایی هم داشت و می‌توانست خوراک رویابافی برای طول سفر را تامین کند. تصاویری از خانم ریاضتی، دختر چشم میشی و مولانا در حال بحث با شمس بر سر بحران میانسالی همگی در ابری صورتی رنگ محو شدند و من قبل از پرواز خوابم برد.

آقا؟ آقا؟ خیلی خیلی عذر می‌خوام آقا. ولی امکان داره صندلی‌تون رو عوض کنید؟“ صورت تپل مهمانداری از توی کادر لوزی مقنعه مقابلم بود و بهم لبخند می زد. خواب و بیدار راهم را کشیدم که بروم و تازه وسط راهرو فهمیدم کفشهایم پایم نیست.

جای جدیدم موارد زیادی از مشکلات را داشت. بدنساز گنده‌ای کنارم نشسته بود که دوش را به بعد از سفر موکول کرده بود. سعی کردم بنشینم اما پایم زیر صندلی جلویی جا نمی شد. بدنساز -احتمالن برای تهویه بهتر هوای اطراف خشتکش- پایش را منفرجه باز کرده بود و یک پایش کامل زیر جاپایی من بود. چشمِ مهندس خط‌کش است و دستش ترازو. نگاهی به خشتکش انداختم. دوخت شلوار جینش کش آمده بود اما کماکان اصرار داشت که پایش را با زاویه دقیقن ۱۵۵ درجه باز نگه دارد. نگاهی حاکی از انزجار بهش انداختم و در جواب با دست چپش کورک‌های روی بازوی راستش را خاراند.

پیرها هواپیما را قُرق کرده‌اند. حرص می‌زنند. برای جا دادن ساکهای گنده‌شان توی کمد، برای قاپ زدن معدود پتو و بالشهای بوگندوی موجود، برای غذاهای بدمزه و شور و نان اضافی(که تازه نمی‌خورند و می‌ریزند توی کیفهایشان)، برای صف توالت، برای صندلی‌های خالی. من هم همین گه خواهم شد؟ لابد گریزی نیست.

بالاخره فرود آمدیم. ده دقیقه منتظر می‌مانیم تا اتوبوس بیاید ببردمان. همه کلافه شده‌اند. اینهم لابد اثر شاخ و شانه کشی دولت است که برگشته‌ایم به سیستم اتوبوسی انتقال از هواپیما به ترمینال. تمام اثر سیاستها هم گویا روی مسافر بدبخت است. همان سوختگیری توی ایروان هم تبدیل به درآمد برای شرکتها شده. پروازِ رفتم به سمت تهران، توی ایروان عده‌ای مسافر پیاده کردند و عده‌ای را سوار. رسمن هواپیما به اتوبوس بین شهری تبدیل شده. تحریمی که قرار بوده دولتها را ساقط کند فقط مردم را از پا در می آورد، هزینه‌ها را بیشتر می‌کند و یک سری نان به نرخ روز خور هم جیب‌هایشان را پر می‌کنند.

-خانوم جان؟ خانوم جان؟ خانوم جان قربونت برم، من از اینجا پرواز دارم واسه ویرجینیا، می‌شه اول منو با ویلچر ببرین؟

-خانم ویلچرا دست ما نیست، پرسنل فرودگاه میان می‌برنتون.

هواپیما پر از این تیپ‌هاست، معلوم نیست با این حال و روز چرا اینقدر در رفت و آمدند. منی که ۳۰ ساله‌ام از این سفرها نفرت دارم. نمی‌دانم توی مخ اینها چه می‌گذرد که قاره‌ها را یکی پس از دیگری به کمک هواپیما و ویلچر در می‌نوردند. بالاخره اتوبوس می‌رسد. نصفی را سوار می‌کنند و ما می‌مانیم برای سری بعد. نفر سر صف دوام نمی‌آورد و می‌دود سمت اتوبوس. خانم خارجی که مسئول صف است لبانش را سر پایین می‌کند و نچ‌نچ می‌کند. نه مرد دونده را دوست دارم نه خانم نچ‌نچی را. به نظر من راه درست این است که عین آدم هواپیمایمان بایستد کنار ترمینال و توی ایروان هم سوختگیری نکنیم و مثل بقیه آدمها باشیم. اینجوری نه دونده داریم و نه نچ‌نچی.

فکر کنم ورود به هیچ شهری اینقدر توی ذوقم نزده بود. روز قبل از سفر برای یک هفته ارزان‌ترین مهمانخانه را رزرو کردم و البته خیلی زود هم جواب خسّت‌ام را گرفتم. اول اینکه ۷۵ پوند پول تاکسی پیاده شدم تا برسم به آن سر شهر. نصفش البته برای خرفتی پیرمردی بود که هر میدان شهر را سه بار دور می‌زد. مهمانخانه هم شرق شهر بود که گویا فقیرترین محل شهر و پاتوق مسلمان‌هاست. دشداشه‌های بلند و ریش‌های کپک زده، برچسب حلال روی در و دیوار مغازه‌ها، بعضن مکالمه ته‌گلویی اعراب در گوشه و کنار کوچه و خیابان، و صدای اذان. مهمانخانه هم خانه‌ای شخصی از آب در آمد که صاحبش جادوگر سیاه‌پوستی به نام خاله دِیزی بود. خاله دیزی با گرمکن قهوه‌ای و لبخندی پهن به سراغم آمد اما من از مدتها قبل متوجه شده بودم که جای اشتباهی آمده‌ام. با همان لبخند مابقی پولها را شمرد و مرا به حفره‌ٔ یک در دویی که به نام اتاق بهم غالب کرده بود راهنمایی کرد. من با اثاثیه‌ام توی اتاق جا نمی‌شدیم و خاله دیزی احتمالن با همان لبخند پهن از پشت در کمک کرد و هُل‌مان داد تا بالاخره در اتاق بسته شد و من پرت شدم روی تختخواب. و اینگونه بود آغاز سفر رویایی من به پایتخت رویاها.

شش هفته

هفته اول

یک شب که احتمالن اواخر تابستان بود اما بوی پاییز می‌داد، داشتیم راه می‌رفتیم و فکر کنم آنجا بود که خیلی جدی گفتیم جدا بشویم. پنج دقیقه بعد زن و شوهری از دوستان‌مان را دیدیم که از خرید بر می‌گشتند و آنها از احوال‌مان پرسیدند و ما -عمدتن من- همان دروغ‌های همیشگی و لبخندهای همیشگی را تحویل‌شان دادیم. گفتم که دنبال کار می‌گردم و شوهر کلی راهنمایی‌ام کرد و آنقدر با علاقه راهنمایی می‌کرد که رویم نشد بگویم خیلی جدی هم دنبال کار نیستم، فقط یک چیزی گفتم که فضای خالی بین دو زوجِ لبخند بر لب را به مقبول‌ترین شکل ممکن پر کنم.

ماجرای رستوران هم پررنگ است. یادم نمی‌آید که قبل از شب مذکور بود یا بعدش. فقط یادم می‌آید که بعد از ظهر جمعه بود و رفتم دنبالش و گفتم برویم آبجو بزنیم. یک مناسبتی هم برایش پیدا کرده بودم. داشتم در مورد دکور مبتذل رستوران حرف می‌زدم. از اینکه چقدر گل و گیاه مصنوعی‌اش حالم را بهم می‌زند، چوبکاری ارزان قیمتش با نئوپان‌های بی‌قواره چقدر توی ذوق می‌زند، چقدر صاحب رستوران تلاش کرده که اینجا را شیک جلوه بدهد اما احتمالن هیچ کسی که ده سالگی را رد کرده باشد فریب این نمایش رقت‌انگیز را نمی‌خورد. نمی‌دانم چطور بحث کشید به فردیت آدمها و اینکه رابطه این فردیت را نابود می‌کند، اصلن اینجوری طراحی شده و رسالتش همین است. بقیه‌اش را یادم نیست. بخشی از نوار پاک شده و دوباره آخرهای نوار موجود است که بهم گفت «تو واقعن همسر بدی هستی، آدم خیلی خوبی هستی ولی همسر افتضاحی هستی…»

اینجور مواقع من به نزدیکترین دستشویی می‌روم و این بار هم مستثنا نبود. با دقت خودم را توی آینه نگاه می‌کنم و نمی‌دانم دنبال چه می‌گردم. بعد معمولن به چاهک سینک نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چی می‌شد من هم سوار آب و کف‌های کثیف گردابه بخورم و بروم توی لوله فاضلاب. اینجوری مجبور نیستم که برگردم سر میزم. ولی خب توی دنیایی زندگی می‌کنیم که اگر بیش از اندازه توی توالت لفتش بدهی هزار جور برچسب می‌خوری. من هم برگشتم سر میزم و سعی کردم با گارسن ارتباط چشمی برقرار کنم تا صورتحساب‌مان را بیاورد. اما نشد. در آن لحظات از روز گارسن مشغول‌ترین آدم دنیا بود. پاییز رفت و زمستان آمد، سرمایش هم آمد و خیلی ملموس فضای بالای میز ما را اشغال کرد و ما حتی اگر حرف هم می‌زدیم توی آن سرما حرفها یخ می‌زدند و به طرف دیگر میز نمی‌رسیدند، و با همه این احوال هنوز گارسن نیامده بود. من یکی از سرنوشت‌ساز ترین تصمیم‌های زندگیم را گرفتم و رفتم دم دخل پول را دادم و بعد در سکوت و با فاصله از هم راه افتادیم و رفتیم سمت خانه. فاصله یک متری‌مان همینطور بیشتر و بیشتر شد و بعد از سی ثانیه من دیگر ندیدمش. او رفت و من دوست داشتم فردا صبح به خانه برسم. یا شاید هم پس فردا.

اما از بدیهای دیگر این دنیا، قید و بند قوانین فیزیکی است، همیشه بالاخره می‌رسی به جایی که دوست نداری بهش برسی. من مسیر ده دقیقه‌ای را هر چه هم کش دادم باز هم یک ساعت بعد پشت در آپارتمان‌مان بودم. نشسته بود روی صندلیش، توی آفتابِ کجِ عصر و سیگار می‌کشید.

***

هفته دوم

همه چیزهایی که من می‌دانستم و بهش گفته بودم، بهشان اعتراف کرد. گفته بودم که اینجوری فکر می کنی اما زیر بار نمی‌رفت و هر بار مثل یک ماهی لیز از دستان مستدلم در می‌رفت، همه آنها را خودش گفت، اعتراف کرد. به زبان ساده و بدون شاخ و برگ. هر بار که ناراحتی‌اش را فهمیده بودم و پرسیده بودم که به خاطر فلان کار من یا بیسار رفتار من ناراحت شدی و می‌گفت که نه، سرش درد می‌کند یا مثانه‌اش یا انگشت شست پای چپش، همه اینها را توضیح داد و گفت که واقعن از چه ناراحت بوده. من احساس آدم باهوشی را داشتم که با نخ‌نماترین توجیهات خودش را به بلاهت زده. مشکل سال قبل‌مان یادم آمد که بهیچ وجه توجیه نشده بودم اما در نهایت به خاطر اینکه اواینطور می‌گوید حرفش را قبول کرده بودم. مصداق بارز «نبین چی می‌گه، ببین کی می‌گه» شده بودم. حالا تابلوهای تزیینی را از دیوارها برداشته بود، کاغذ دیواری را کنده بود، با ناخنش گچ کاری و آجرها را ساییده بود و رسیده بود به اسکلت ساختمان، لخت و عور. وقتی که فشارش دادم که «چرا زودتر نگفتی؟ من که مدام می‌گفتم ریشه مشکلات اینهاست…» گفت که از اعتراف به این حالتها خجالت می‌کشیده و بعد هم گفت که «تو از اولش هم خودت می‌دونستی«. انتظاراتش را گفت و حقیقت مثل خورشید تابانی بود و فهمیدن اینکه من پارتنر یا همسر ایده‌آلش نیستم هوش زیادی نمی‌خواست. می‌توانم باشم ولی نیستم.

دو تا پیشنهاد کار توی شهرمان را رد کردم چون تصمیم گرفته بودم که بروم. با اینکه اولش آرام بود و منطقی، هرچه جلوتر می‌رفتیم عقب‌نشینی می‌کرد. «یک بار دیگر، از اول درستش کنیم، کار کنیم روی خودمانهمه جور پیشنهادی می‌داد و راستش من غصه می‌خوردم از اینکه توی موضع ضعف می‌دیدمش. می‌دانستم که همه این حرفها و وعده‌ها مثل مخدری است برای رفع درد جدایی. دوست نداشتم توی این حالت ببینمش. آدم قوی‌ای بود و همیشه او بود که من بهش تکیه می‌کردم، نمی‌توانستم ببینم که برای بخیه زدن به رابطه، به هر چیز و ناچیزی که باورش ندارد حاضر است تن بدهد.

اسباب و اثاث خانه را گذاشتم برای حراج. بیشترش بُز خر شد و ناراحت هم نیستم چون حداقل سریع جمع و جور شد. رفتنِ هر تکه‌اش شکنجه‌ای بود و فکر کنم همه آدمها یک شکنجه آنی و یا کوتاه مدت را بیشتر از یک شکنجه آهسته و پیوسته دوست دارند. با همه این احوال، غروبی را یادم است که مبل و میز را رد کرده بودم و هال عملن چیز نبود جز کمی پارکت و چند تا گلدان و آکوریومی خالی. آمد تو و با اینکه بهش هشدار داده بودم، نتوانست تحمل کند و شکست. رفت گوشه هالِ تاریک و خالی نشست و آرام گریه کرد.

***

هفته سوم

به افتخار این همه پولی که این چند سال توی حلقوم اِیرکانادا ریخته بودم یک بلیط مجانی بهم می‌دادند و من یک هفته رفتم مونترال پیش دوستم. از همه نوع ابزاری برای فراموشی هم استفاده کردم و تا حدی هم موفق بودم. رفتم پورتیسهد را هم دیدم. اما این یکی با اینکه اجرای فوق‌العاده ای بود اما اشتباه نابخشودنی‌ای از آب در آمد. من آدم تنها و هایی بودم میان جنگلی از ازواج. با شروع موسیقی تنهاییم را فراموش کردم ولی بعدش ناله‌های بِث گیبونز درباره عشق و تنهایی و خستگی و پوچی و خشم، آخرین چیزی بود که نیاز داشتم بشنوم. آنهم به صورت زنده وقتی که روی میکروفون قوز کرده و صورت مچاله شده‌اش در فاصله سی و پنج متری‌ام است. بعد هم صدایش سوار بر کوبهای تریپی و قاطی صدای سینتی سایزر و ترن تیبلی شد که حالا به صورت موجودات وحشی و زنده‌ای در آمده بودند و همراه با نوای خش‌دار و کثیف گیتار انگار کل غم دنیا را زوزه می‌کشیدند. و انگار کل این ماجرای دردناک را از کانالی اختصاصی برای مخ من مخابره می‌کردند.

از هفته سوم چیز زیادی یادم نیست اما به نتیجه‌گیری های جامعی از خودم رسیدم. الآن می‌دانم که بعد از اتمام این یکی، یا خیلی سریع وارد یکی دیگر می‌شوم و یا کف‌خواب همیشگی استریپ‌کلابهای حومه شهر و سالنهای ماساژ ارزان قیمت خواهم بود.

***

هفته چهارم

این بار نوبت من بود که برگردم به آپارتمانی که تا چند هفته قبل بوی قیمه و زندگی می‌داد و حالا خالی است، جوری که انگار تا حالا هیچ جایی اینقدر زننده، اینقدر پر از خاطره، خالی نبوده. موکت اتاق خواب به اندازه یک مربعِ دو در دو پرس شده؛ جایی که سابقن تختخواب رویش بود. به جایش یک پتو سفری و چند تا بالش چرک روی مربع پرس شده پخش و پلا شده‌اند. هیچوقت فکر نمی‌کردم نبود چهار تا تکه خنزر و پنزر اینقدر می تواند ویرانگر باشد. از حمام آمدم و افتادم روی پتو. سردم بود، خیس و لخت بودم. کرکره بالا بود و پسری که همیشه توی آپارتمان روبرویی پشت کامپیوتر نشسته بود و گهگاهی ما را دید می‌زد هم بود. اما حتی او هم حوصله نداشت نگاهی به فلاکت من بیندازد. ساعتها آنجا لرزیدم و بالاخره بهش زنگ زدم. نتوانستم حرف بزنم ولی خودش آمد. محبتش را یادم نمی‌رود. اگر نیامده بود من هنوز همانجا افتاده بودم.

فکر کنم سر جمع با دو-سه نفر خداحافظی کردم. چند روز آخر من بودم و بیست و پنج تا آهنگ پیانو که به دقت گلچین کرده بودم، احتمالن برای چنین مواقعی. هر از گاهی آهنگ را متوقف می کردم و چند تا کیسه لباس و آت و آشغال می‌بردم دست‌دوم فروشی سر کوچه. بهر حال باید یک زندگی را توی دو تا چمدان بسته‌بندی می‌کردم. البته آخرش هم که نشد. تکه پاره‌هایی از یک زندگی را جمع کردم و ریختم توی چمدانم و چند دقیقه‌ای نشستم رویش تا درش چفت بشود، لباسها فشرده بشوند، خاطرات کنسانتره بشوند. همه این کارها با فشار باسن روی چمدان.

آخرین روزم توی کانادا، مراسم فارغ‌التحصیلی‌ام هم بود. بغیر از مورچه‌ها و موشهای سالن، من با کت و شلوار دامادی‌ام و عبا و عمامه فارغ‌التحصیلی‌ام و لبانی که به هیچ وجه فرم لبخند نمی‌گرفتند، آرام‌ترین و در عین حال غمگین‌ترین جنبنده سالن بودم. جلوی رییس دانشگاه زانو زدم و یکی چیزی به گردنم آویزان کرد. حتی با اینکه عین جملات تبریکش را به پانصد نفر قبل از من گفته بود، احساس کردم لای تبریکش دارد همدردی می کند و اگر خوب گوش می‌کردی می‌شنیدی که می‌گفت «برایت متاسفم«.

***

هفته پنجم

سه تا مصاحبه کاری توی انگلیس گرفتم. در اصل یکی‌شان علاقه‌مند بود و هزینه بلیط و اینها را می‌داد. اما من به دومی هم گفتم فلان تاریخ انگلیسم و آنها هم یک قرار مصاحبه برای فردایش گذاشتند. یک آژانس کاریابی هم قرار سومی را جور کرد. اولی یک شرکت تحقیقاتی بود توی یک «شهرک تجاری» اطراف کیمبریج. برایم هتلی توی یکی از روستاهای اطراف رزرو کرده بودند. به نظرم روستای متروکی بود و حتی قبل از غروب آفتاب همه جا سیاه شده بود و همه مردند. ساکنین این روستا جگوار سوار بودند، اما احتمالن هیاهوی شهر را دوست نداشتند و خانه‌های در حال انقراض‌شان را بیشتر می‌پسندیدند. هتلم هم ساختمان ترسناکی بود که از قرون وسطی سرسختانه سر جایش ایستاده بود و بغیر از لوله‌کشی و سیم‌کشی و دوربین مدار بسته فرق چندانی با روزگار جوانیش نمی‌کرد.

کوله سنگینم را کنار اتاق انداختم و مثل هر مسافر هتل دیگری دوش گرفتم و چای کیسه‌ای مجانی و بدمزه خوردم. بعد با وحشت متوجه شدم که جوراب تیره برای مصاحبه فردا ندارم. می‌دانستم که جوراب اسپرت با کت و شلوار مساوی ردی بدون قید و شرط توی مصاحبه است. حتی می‌گویند در برخی شهرها مجازات اعدام دارد. تنها گزینه جورابهای کوهنوردی‌ام بودند. اینها خاکستری تیره بودند اما متاسفانه در حد عفونت بو می‌دادند. روح قدیمی ساختمان هتل در من هم نفوذ کرد و یادم افتاد دورانی بود که مردم با دست رخت می‌شستند. سینک را پر از آب داغ و شامپو و نرم کننده کردم و سابیدم. آب رنگ قیر شده بود و من هنوز می‌سابیدم تا بالاخره از کت و کول افتادم و پهنشان کردم روی شوفاژ سرد.

فردا صبحش را با سنگین‌ترین صبحانه عمرم شروع کردم: نیمرو، سوسیس، بیکن، لوبیا، سیب‌زمینی و نان تست. معدهٔ شیرموز دیدهٔ من هنگ کرد و ساعتهای بعدی زندانی دستشویی بودم. جورابهایم هم هنوز خیس بود و با اتو به جان‌شان افتادم. و بعد هم یک قیلوله که تبدیل به خواب عمیقی شد. نیم ساعت قبل از مصاحبه از خواب پریدم و بدو بدو حاضر شدم. احتمالن بی‌استرس‌ترین و خندان‌ترین و بی‌انگیزه‌ترین کاندیدا بودم. تنها سوالم ازشان آخر مصاحبه این بود که کارمندان شرکت کجا زندگی می‌کنند. «روستاهای اطراف و خود کیمبریجاحتمالن یاس را توی صورتم خواندند و اضافه کردند که قطار سریع السیر تا لندن چهل دقیقه‌ای می‌رود، چهل دقیقه تا قلب هیاهو و هیجان.

کمتر از هفتاد و دو ساعت بعد ایمیل گرفتم که رد شده‌ام و با اینکه غرورم آسیب دیده بود اما ناراحت نبودم، چون حتی تصور زندگی -باز هم- توی شهر کوچک اذیتم می‌کرد. بهشان حق می دهم که ردم کردند. فهمیدند که علیرغم معدل سیزده لیسانم، شاید بتوانم کار انجام دهم اما انگیزه‌ای برای انجامش ندارم. هرچه هم لبخند زدم و خودم را هیجان‌زده نشان دادم، آنها خمیازه‌ها و نگاههای خالی پشت ماسک «آدم باانگیزه«ام را دیدند. هرچه نباشد اینها گرگ پیر هستند.

مصاحبه دومم توی لندن بود اما خیلی امیدوار کننده نبود. پرسیدند چقدر می‌خواهی. پیچ و تاب خوردم و عدد نامربوطی گفتم و آنها هم برایم سوت کشیدند. یعنی خیلی زیاد است. من هم چشمانم را هرچه مظلوم‌تر نشان دادم و توی دلم یک شیشکی پرصدا برایشان کشیدم. آخر مصاحبه هم ازشان خواستم زودتر جواب بدهند، «چون اولی‌ها گفته‌اند ظرف یک هفته جواب می‌دهند«. فکر می‌کنم این جمله نقطه عطف مکالمات و اوج سیاستمداری من بود. با همین یک جمله گویا بازارم را گرم کردم و این شبهه را ایجاد کردم که جنس خوبی هستم و خواهان زیاد دارم.

مصاحبه سوم را نرفتم چون عصرش برای تهران پرواز داشتم و با کوله و کراوات سخت بود خودم را سر موقع برسانم. شب قبلش هم یک عقیدهٔ موقتی و بیست و چهار ساعته‌ای به قضا و قدر پیدا کردم و به دلم افتاد که مصاحبه سوم را نروم. به جایش شب با یک عده جوان رفتم مست کردم.

***

هفته ششم

درست است که اتاق نوجوانی مرا به باشگاه بدنسازی تبدیل کرده‌اند و بوی ترش عرق به خورد موکت و دیوارهای اتاق رفته، اما هنوز امن‌ترین بالش دنیا همانجاست؛ کنار کتابخانه‌ام که پر از کتابهای طراحی سازه‌های فولادی و بتنی است. بله، من یک زمانی دوست داشتم مهندس موفقی بشوم. این روزها دوست دارم مهندسی بشوم که روزها را زودتر شب کند و شبهایش هر چه دیرتر صبح شوند. خوابهایش هرچه عمیق‌تر شوند و حتی اگر صبح هم نیامد، من مشکلی با غوطه توی رویاهای بیمارگونه‌ام ندارم.

پولتیک‌ام اثر کرد و شرکت دوم بهم پیشنهاد کار داد. ولی من اینقدر شکم سیر، نامطمئن (نامطمئن به همه چیز، از محل زندگی تا خود نحوه زندگی) و وقیح بودم که بهشان گفتم پولش کم است. پولش کم نبود. من مثل بچه دماغویی بودم که اینقدر بزرگترهایش را انگولک می کند و نق می زند تا آخر سر بزنند زیر گوشش. انگار می‌خواستم به دست خودم شرایط سختی ایجاد کنم که خودشان بی‌خیالم شوند. تا «مجبور» شوم ایران بمانم. چون وقتی نرخ تبدیل پوند دو هزار تومان است آدم با ادله منطقی نمی‌تواند تصمیم بگیرد و نیاز به همین بازی‌های روانی است تا خودمان را مجبور با انجام کارهایی کنیم که همه می‌گویند اشتباه است. طرف حسابم مهندس نیک سیرتی است که این درگیریها را ندید و نفهمید و فکر کرد من دارم باز هم بازارگرمی می‌کنم و پیشنهادش را کمی چاقالوتر کرد.

من نه رستم دستانم نه کورش کبیر و نه هیچ آدم قهرمان و متفاوت دیگری. من فقط دهان گشادی دارم و با کمی تاخیر راه بقیه را می‌روم. فقط هی داد و بیداد راه می‌اندازم و از استثمار نیروی انسانی توسط شرکتها و برده‌داری نوین و مهاجرت اجباری و کوفت و درد و زهرمار می‌نالم، اما مثل بقیه هفته ای چهل ساعت باید کار کنم و سالی بیست و دو روز مرخصی داشته باشم. تازه برای اینکه مرخصی‌ام را هم پشت سر هم استفاده کنم باید از ماهها و شاید سالها قبل آلت تناسلی مافوقم را با شیر پرچرب بمالم تا با درخواستم موافقت کند.

اینها تمامی ندارد، چون زندگی تمامی ندارد. بعضی شبها فکر می کنم اشتباه کردم که رابطه‌ام را ترک کردم. این اتفاق معمولن سانس دو تا چهار صبح می‌افتد و خواهرم وانمود می کند که سخنرانی‌ام را گوش می‌کند. بعضی شبهای دیگر فکر می‌کنم چاره‌ای نداشتم، یا حداقل الآن چاره‌ای ندارم. شاید یکی-دو سال باید بگذرد. اما در مجموع آرامم. خوشحال نیستم، هیجان ندارم، انگیزه ندارم. اما آرامم.

صفحه‌ی بعد »


KHERS’s Twitter

  • I have mastered a new skill: taking a small nap with eyes open. Very useful in office environments. 2 days ago
  • Been there, done that. Dear commentor, plz stop wasting ur time counselling my miserable depressing sadness. I loath the "happy". 3 days ago
  • Glen Gould, the art of the Fugue, Bach. The crazy son of a bitch is humming along while playing the master :))) 3 days ago
  • RT @behnazmim: مرضیه :( 3 days ago
  • It started with a couple of nice/polite emails, and ended with a couple of nice/polite emails. The love life of the cool and cultured. 3 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 106,940 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 40 مشترک دیگر بپیوندید