کوهنوردی روز اربعین

هفته‌ی پیش تولد سین بود. از ماه قبلش کادویش را خریده بودم. یعنی توی سفر انگلیس فکر کردم کادویش را بخرم. وقت هم که نداشتم خیلی، ایده هم نداشتم. کلاً کادو خریدن برایم سخت. کاری است که دوستش دارم اما خب چیزی از سختی‌اش کم نمی‌کند. فکر کردم برایش یک ساعت بخرم. یک چیزی هم پیدا کردم، عکسش را برایش وایبر کردم و خیلی زیرزیرکی نظرش را پرسیدم جوری که نفهمد برای تولدش است. از توی وایبر دهانش را کج کرد، یعنی ساعت ممتنعی است. به نظر من که نبود اما خب نمی‌شود آدم سلیقه‌اش را به مردم زورچپان بکند. بعد خیلی بی‌هوا فکر کردم گوشواره. فکر کنم از این مرد سنتی‌ها هستم که تعریف‌شان از هدیه به زن می‌شود طلا و جواهر. تازه، این‌قدر سنتی هستم که فکر می‌کنم خود متریالش هم باید ارزشمند باشد و در روزگار بی‌پولی زنم طلاهایش را بفروشد و من هم اشک بریزم و روزگار را لعنت کنم و جلوی زن و بچه خوار و خفیف بشوم. این روزها که داستان زیورآلات عوض شده، یعنی همه چیز شده دیزاین، متریال مهم نیست، همه چیز شده بدلی و دیگر بدلی لزوماً بی‌ارزش نیست. مخ آدم که به این راحتی عوض نمی‌شود: من خیلی ناخودآگاه فکر کردم به گوشواره‌ی مروارید. می‌دانستم که مروارید مال پیرزن‌هاست و از مد افتاده اما انگار برایم فرقی نمی‌کرد. الآن که فکرش را می‌کنم می‌دانم چرا روی مروارید قفل کردم: ماجرا بر می‌گردد به اولین خاطره‌ی من از اینکه مادرم را به صورت زنی جذاب دیدم. بچه بودم. مادرم طلا و جواهراتش را توی سامسونیت پدرم نگهداری می‌کرد و می‌گذاشتندش زیر تخت‌شان. قبل از مهمانی بود، من زودتر لباس‌هایم را پوشیده بودم و روی تخت‌شان نشسته بودم. مادرم را نگاه می‌کردم که آرایش می‌کرد، جلوی آینه‌ی قدیمی قاب برنزی‌اش. آرایشش که تمام می‌شد فریاد می‌زد شعبانعلی بیا در سامسونیت رو باز کن و پدرم می‌آمد. مثل یک متخصص، سامسونیت را از زیر تخت بیرون می‌کشید، کلی لفتش می‌داد تا رمز ۴۵۶ را بزند و بعد تق، دو تا شاسی کیف را هم‌زمان باز می‌کرد و من می‌پریدم بالا سرش تا محتویات چمدان را ببینم. کیف مخصوص مادرم را می‌داد دستش. اگر عروسی یا نامزدی بود مادرم گردن‌بند مرواریدش را می‌انداخت و این‌طوری به نظرم فوق‌العاده زیبا می‌شد. این تصویر یک نقطه‌ی عطف است. تا قبل از این مادرم زنی بود که کونم را می‌شست و بهم غذا می‌داد و دستم را می‌گرفت از خیابان ردم می‌کرد و بکن نکن می‌کرد، اما بعد از ثبت تصویرش با گردن‌بند مروارید تبدیل شد به زنی جذاب.

 

روز قبل از تولدش هوای تهران آلوده بود. مثل بیشتر روزهای پاییز. شاخص آلودگی = ۱۲۶، من چشم‌هایم می‌سوخت. برای تولدش قرار بود برویم دماوند. آنجا جا دارند. چند سال پیش یک زمینی خریده‌اند، چاه زده‌اند و چند تا درخت کاشته‌اند و یک ویلا-مانندی هم ساخته‌اند. تولدش را آنجا گرفته بود. من و سین از روز قبل از تولدش رفتیم. قرار بود برویم که بخاری‌ها را روشن کنیم تا خانه هوا بگیرد. پدرش کلی توصیه کرده بود که چطور فلکه اصلی آب را باز کنیم و چطور بخاری‌ها را راه بیندازیم. گفته بود تا قبل از ظهر برویم که توی روشنایی این کارها را بکنیم. ما توی تاریکی‌ها رسیدیم. یعنی زود رسیدیم اما خب هوا این روزها زود تاریک می‌شود. فکر کنم چهار و نیم آفتاب غروب می‌کند. ما پنج رسیدیم. تو روستا هم تاریکی سیاه‌تر از شهر است. آدم وهم برش می‌دارد. باید از جاده‌ی اصلی فیروزکوه می‌رفتیم و بعد از دو تا پل هوایی عابر پیاده یک دوربرگردان می‌زدیم و بعد وارد یک جاده خاکی می‌شدیم. من با ماشین برادرم بودم. نگران بودم توی جاده خاکی ماشین طوریش بشود برای همین خیلی آرام می‌رفتم. بعد توی یک پس کوچه‌ی دیگر پیچیدیم. این یکی جوب داشت و عرضش به زور قدر یک ماشین می‌شد. از وسط‌های پس‌کوچه یک ردیف تبریزی سمت چپ‌مان بود. در پارکینگ‌شان درست دم ردیف تبریزی‌ها بود. توی پاییز که درخت‌ها برگ ندارند اما با این‌حال دوست داشتم که نشانه‌ی خانه‌ی آدم این باشد: اینکه کوچه را بیا و به تبریزی‌ها که رسیدی همان‌جاست. خیلی بهتر از نمره و پلاک است. آدم یاد می‌گیرد دور و بر خانه‌اش را بشناسد. الآن من نمی‌دانم کوچه‌مان توی تهران درخت دارد، ندارد، یا چندتا دارد، فقط دوست دارم زودتر از لای آن همه ماشینی که به زور کنار کوچه جا پارک پیدا کرده‌اند فرار کنم و وارد آپارتمان‌مان بشوم و تا وقتی لازم نشده به کوچه و آدرس‌مان فکر نکنم.
شیر فلکه‌ها ته یک چاهی بودند. باید از پا آویزان می‌شدیم و دو تا از چهار تا فلکه را باز می‌کردیم. آن‌قدرها هم سخت نبود. ماجرای آبگرمکن کمی ترسناک بود چون توی یک مستراحی بود که بوی گه و گاز می‌داد. من اولش جاخالی دادم، یعنی با بردن وسایل از ماشین به ویلا خودم را مشغول نشان دادم. بعد سین فریاد زد که کجایی، بیا. رفتم. گفتم می‌خواستم توی دست و پات نباشم. نور موبایل را انداختم توی مستراح پارکینگ. گفتم ته تهش این است که کبریت می‌زنم تا آبگرمکن روشن شود و بعد هم بوم، همه‌مان می‌رویم هوا. این‌طوری که فکر کردم آرام شدم. اتفاقاً منفجر هم نشدیم و با اینکه آبگرمکنش ظاهر قراضه‌ای داشت اما نزدیک یک هفته‌ای که آنجا بودیم به‌مان آب‌گرم داد، یعنی کارش را درست انجام داد، حداقل از من وظایفش را درست‌تر انجام داد. من که یا وظایفم را نمی‌دانم یا اگر هم بدانم معمولاً خودم را گم و گور می‌کنم پس الآن که فکرش را می‌کنم حتی از آبگرمکن قدیمی ویلای دماوند هم عقب‌ترم، به نوعی بازی را به آن استوانه‌ی سفید فلزی هم باخته‌ام.
چند ساعت اول خانه خیلی سرد بود. سرما مغز من را زایل می‌کند. توی اتاق گرم بود و ما هم دراز کشیدیم که استراحت کنیم اما خب من فکر کردم فردا مهمان‌ها می‌آیند و دیگر فرصت از دست‌مان می‌رود برای همین دست به کار شدم و سکس کردیم. شاید سین هم همین فکر را می‌کرد، نمی‌دانم، این روزها کلاً خیلی فکر نمی‌کنم که بقیه چی فکر می‌کنند و کار خودم را می‌کنم. سکس هم از آن کارهایی است آدم دستورالعملش را به صورت ذاتی توی خودش دارد، همه دارند، یعنی مثل روشن کردن پیلوت آبگرمکن توی تاریکی نیست، مثل پیدا کردن شیر فلکه‌ی اصلی ته یک چاه سرد و خیس نیست. بعدش که از اتاق آمدم بیرون خوشحال بودم اما دیدم هنوز کل خانه یخ است. گشنه‌ام هم بود اما حوصله آشپزی هم نداشتم. چیز خاصی هم نداشتیم. خوراکی‌های مهمانی فردا بود اما توی آن سرما و توی آن بی‌جانی آدم چطور فکر کند با گوشت خورشتی یا گوشت چرخ‌کرده چی درست کند. هیچی به ذهنم نرسید و از آن طرف سرما جوری بود که مطمئن شده بودم اشتباه کردیم و آمدیم دماوند توی این فصل سال. روحیه‌ام را باخته بودم. سین گفت سوسیس پنیری. نمی‌دانم چرا توی آن حالت استیصال داشتم بهش می‌گفتم اگر سوسیس‌ها را حلقه حلقه کنم پنیرشان کثافت می‌زند ته ماهی‌تابه. تازه، ماهی‌تابه‌ها هم تعریفی نداشتند و وضعیت تفلون‌شان ناجور بود. در نهایت سوسیس‌ها را درسته سرخ کردم و بعد حلقه حلقه کردم و با گوجه و تخم‌مرغ یک غذای بی‌ریختی سر هم کردم. از قبلش هم از سوسیس پنیری بدم می‌آمد. یعنی کلاً از چیزهای مخلوط و ترکیبی بدم می آید. سوسیس دوست دارم و پنیر هم دوست دارم اما سوسیس پنیری نه. از ادویه‌های ترکیبی هم بدم می‌آید. مثلاً ادویه سالاد. بی‌معنی است. برای کارمندهاست. آدم باید جزء به جزء مزه‌ها را بفهمد تا به اصل هر کدام برسد. چیزهای ترکیبی آدم را احمق می‌کنند، از اصالت دور می‌کنند.
بعد از شام خانه هوا گرفته بود. من فکر می‌کردم گاز خانه کپسولی است. با خودم می‌گفتم آینده که معلوم نیست، یعنی معلوم نیست کپسول‌ها تا کی جواب گرمای خانه را بدهند، و بعد همین تردید باعث شد که از فرصت استفاده کنیم پس دست به کار شدیم. شاید سین هم همین فکر را کرد، نمی‌دانم، اما بهرحال دوباره سکس کردیم. بعدش که از اتاق رفتم بیرون برای آب یا شاید هم دستشویی، یک نگاهی به بخاری‌ها انداختم. خبری از کپسول نبود. اجاق گاز را نگاه کردم. شلنگ خوراک گازش به لوله‌ای وصل شده بود که از دل دیوار زده بود بیرون. باورم نمی‌شد ولی انگار واقعاً اینجا لوله‌کشی گاز شده بود. همین که خاطرم جمع شد انگار آن ته‌لرز دائمی مغز استخوان‌هایم هم از بین رفت. نصف بطری آب را سر کشیدم، مسواک زدم و برگشتم توی اتاق. کمی همدیگر را بغل کردیم اما چیدمان اتاق دو تا تخت یک نفره بود و سین کمی بعدش رفت توی تخت خودش و من تا خود صبح خوابیدم.
فردا صبحش رفتیم شهر برای خرید. برگشتنه توی کوچه یک سگ دیدیم. سین پیاده شد و رفت سراغش. باهاش بازی کرد. من ده تا تافتون خریده بودم. یک تکه برایش انداخت. انگار نان دوست نداشت. اما بازی بازی‌کنان تا دم خانه آوردش. سگه تو نمی‌آمد. انگار می‌ترسید. در پارکینگ را باز گذاشتیم که اگر خواست بیاید. من پارک کردم و سین رفت از توی فریزر یک قلم برای سگه آورد. قلم را دوست داشت. من نگران بودم یخ‌زده است و بزند دندانش را ناقص کند اما انگار خودشان بهتر بلدند. یواش یواش ترسش ریخت. آمد تو. کلی بو کشیدمان، دست و پا و خشتک و همه چی، البته بیشتر خشتک سین را بو کشید. کمی نازش کردیم. هیچی واق واق نمی‌کرد. انگار سگ گله بود. از ناز کردن خوشش آمده بود و هی کله‌اش را می‌آورد جلو، من بین گوش‌ها و پشت گردنش را ناز می‌کردم. بعد رفت توی باغچه زیر آفتاب خوابید. ناهار دوپیازه داشتیم. دیدم سین نصف غذایش را نخورده. بعد از ناهار برد برای سگه. من بهش می‌گفتم هاشم. بعضی وقتها می‌گفتم هاشم حواسش جمع می‌شد، بعضی وقتها هم انگار نه انگار. روز سوم بهش گفتم از اسمت بدت می‌آد؟ بهم نگاه کرد، با اون چشم‌های فوق‌العاده‌اش، بعد پشم‌های حنایی کتفش را مالیدم و گفتم می‌خوای اسمت رو بذاریم فریبرز؟ باز هم نگاهم کرد. چند بار بهش گفتم فریبرز و انگار این‌طوری بیشتر دوست داشت اما نمی‌دانم چطور شد که باز برگشتم به همان هاشم. ما قرار بود فردای مهمانی تمییز کنیم و برگردیم تهران. مهمان‌ها هم برگشته بودند اما هی فکر کردیم که تهران خبری نیست پس چرا برگردیم. دماوند هم خبری نبود اما خب نمی‌دانم چرا خوش می‌گذشت، یعنی نمی‌دانم چطور می‌گذشت، جسته گریخته یادم است؛ مثلاً ماجرای کوهنوردی روز اربعین. من و سین و هاشم رفتیم کوه. من کفش کوه‌های نارنجی‌ام را پوشیده بودم. این‌ها را پریروزش نیم میلیون خریده بودم. باورش سخت است. آخرین بار ۱۰ سال پیش یک جفت کوهیار خریده بودم ۱۰ هزار تومان. از روستا رد شدیم. من همه‌ش نگران بودم ظاهر ما غیرت مذهبی دهاتی‌ها را آزرده کند. حالا ظاهر خاصی هم نداشتیم. عینک آفتابی زده بودیم و سین هم که روسری‌اش را مدل سمیرا مخملباف بسته بود و البته هاشم هم بود، کفش‌های نارنجی من هم بود. از کنار حسینیه‌ی ده که رد شدیم قلبم ایستاد. گفتم الآن است که دوره‌مان کنند و به‌مان چاقو بزنند. ولی چیزی نشد. یکی دو تا کوچه را اشتباه رفتیم، هاشم می‌دانست که اشتباه هستند، سر کوچه‌ها می‌ایستاد و منتظر می‌شد تا به بن‌بست بخوریم و برگردیم و از مسیری که او می‌گوید برویم. آخرش رسیدیم پای کوه. هاشم همه‌ش جلوتر می‌دوید و بعد بر می‌گشت ببیند ما کجا هستیم. فکر کنم قدر یک ساعت بالا رفتیم، هاشم سه برابر ما رفت و آمد. داشت کیف می‌کرد. احساس اهمیت می‌کرد. فکر می‌کرد مسئول این است که راه را نشان ما بدهد. حق هم داشت. خود من نصف مرضم به خاطر بی‌مسئولیتی‌ام است. مسئولیت به آدم شکل می‌دهد، به سگ هم شکل می‌دهد. همین است که هاشم شکیل بود، عضلانی بود، اما من یک توده‌ی گوشتی بی‌شکلم. وقتی رسیدیم آن بالا خیلی باد می‌آمد. هوا هم سرد بود. رفتیم پشت یک صخره-مانندی که کمتر باد بخوریم. دو قلپ آب خوردم و بعد یادم افتاد چیپس را یادم رفته. سین خیلی ناراحت شد. هاشم خیره شده بود به روبرویش. انگار اولین بار بود که منظره‌ی کوه و بوته‌های خار و آسمان آبی را می‌دید. سین می‌گفت آخه این چیش براش جالبه؟ مگه هر روز این منظره رو نمی‌بینه؟ به نظرم باید برایش جالب باشد، چون طبیعت یک جذابیت اصیل است. ما ۲۰ سال پیش اسباب‌کشی کردیم. آمدیم آپارتمانی در طبقه‌ی بالا. از بالکن‌مان شهر معلوم بود. من فکر می‌کردم این تصویر شهر از بالکن یک عمر برایم جذاب خواهد بود. اما نبود. سر دو هفته تمام شد. الآن سالهاست من فقط توی بالکن رخت پهن می‌کنم. گاهی شهر را نگاه می‌کنم و می‌گویم اوه چه کثیفه هوا. همین. چرا؟ چون جذابیتش اصیل نبود. اما خب مثلاً یک باغچه. گل، درخت، حوض و چیزهای پنیری دیگر، اینها جذاب هستند، یعنی جذابیت‌شان اصیل است. آدم یک عمر می‌تواند عصر به عصر برود توی باغچه‌اش و مثل هاشم خیره بشود به درخت‌ها و بوته‌ها و گل‌ها. اما توی بالکن برج نمی‌شود. بالکن برج فقط به درد رخت پهن کردن و خودکشی می‌خورد. اینجا یک دوربرگردان مفهومی بزنم به سمت سوسیس پنیری و ادویه‌های مخلوط و دیگر چیزهای غیر اصیل. [انتهای دوربرگردان]
فکر کنم دوست‌دخترم فتیش سکس در طبیعت دارد. آن بالا پشت صخره‌ها هم تلاش کردیم سکس کنیم. یک چیزهایی هم شد اما سکس هم مثل بقیه چیزهای دنیا نمره دارد. من توی سکس بالای کوه نمره نیاوردم. مردود شدم. چرا؟ شاید چون باد می‌آمد و کونم یخ زده بود. حالت‌مان هم حالت عجیبی بود. مشکل نوکِ تیز سنگها و صخره‌ها هم بود که هر از گاهی به‌مان فرو می‌رفت. هاشم هم داشت نگاه‌مان می‌کرد. سین می‌گفت هاشم هم راست کرده. یک جایی آمد بالای سرمان. برای اولین بار ازش ترسیدم. یعنی ترسیدم که بخواهد ترتیب‌مان را بدهد. چطوری‌اش را نمی‌دانم اما ترسم از جنس ترسی اصیل بود. شلوارهایمان را که کشیدیم بالا سریع راه افتادیم که برگردیم. من لرز کرده بودم. هاشم باز جلو جلو راه می‌رفت. رسیدیم به ده. چند تا بچه دهاتی‌ها بودند که یک سگ درشت هم داشتند. تا ما و هاشم را دیدند گفتند دعوا بندازیم سگامونو؟ سگ‌شان از حنجره‌اش صدای کلفتی در آورد. هاشم دوید و پشت زانوی من قایم شد. حالم بد شد از فکر اینکه هاشم بخواهد با سگ آن‌ها دعوا کند و بچه دهاتی‌ها بخندند و دست بزنند و سنگ بزنند و اینها. جواب‌شان را ندادم و راهم را کشیدم و رفتم. دوست داشتم هاشم را بغل کنم و زیر کاپشنم قایمش کنم و زودتر برگردیم خانه‌مان. رفتیم بقالی ده. سین بستنی و پسته‌شام و مغز آفتاب‌گردان و سیگار خرید. رفتیم توی امامزاده‌ی ده و بستنی‌مان را خوردیم. هاشم جلو جلو رفته بود و انگار توی ده گم‌مان کرده بود. خواستیم سیگار بکشیم اما یادمان آمد توی حیاط امامزاده نمی‌شود. دوست داشتم بروم توی امامزده اما حوصله نداشتم کفش‌هایم را در بیاورم. نزدیک غروب بود. راه افتادیم سمت خانه. توی جوب ده یک توله سگ مرده افتاده بود. گلویش پاره شده بود. چند متر آن‌طرف‌تر دل و روده افتاده بود وسط کوچه. حالم بد شد. سین را بغل کردم. سرش را گذاشت روی سینه‌ام. کله‌اش را بوسیدم و گفتم چیزی نیست عزیزم و سریع راه افتادیم. هاشم هنوز نیامده بود. هوا داشت سرد می‌شد و رسیدیم خانه دیگر تاریک بود. سین غذا گذاشت توی کوچه، پشت در خانه. در را هم باز گذاشتیم اما خبری از هاشم نبود.
فردایش باید بر می‌گشتیم تهران. روز آخر همیشه سخت است. آدم باید خانه را تمییز کند، مثل اولش. تازه، تمییز کاری بعد از مهمانی هم بود. می‌خواستیم صبح برگردیم اما وقتی کارها تمام شدند دوباره تاریک شده بود. ۲۴ ساعت بود که هاشم نیامده بود. به سین چیزی نمی‌گفتم، ولی فکر می‌کردم بچه دهاتی‌ها هاشم را گیر آورده‌اند و با سگ خودشان دعوا انداخته‌اند. هی یاد جسد توله‌سگ با گلوی چاک خورده‌اش می‌افتادم که توی جوب ده افتاده بود. یواش یواش شروع کردم وسایل را ببرم توی ماشین. سری اول را که می‌بردم دم باغچه صدای خش‌خش آمد. داد زدم هاشم. پرید بیرون. سرش را مالید روی رانم و بعد دستهایش را گذاشت روی شکمم. به روی خودم نیاوردم که چقدر خوشحال شدم از دیدنش و بهش گفتم بشین مؤدب باش. بعد بدو بدو رفتم سین را خبر کردم. ته گوشت‌چرخ‌کرده‌ها مانده بود و دادیم بهش. خیلی گشنه‌اش بود، کم مانده بود ظرف پلاستیکی گوشت‌ها را هم بخورد. دوباره شیر فلکه‌ها را بستیم، آبگرمکن را خاموش کردیم و راه افتادیم. آرام می‌رفتم که ماشین برادرم توی خاکی خراب نشود. هاشم دنبال‌مان آمد. چند بار ایستادیم و برای بار چندم باهاش خداحافظی کردیم. تا دم جاده اصلی آمد. آنجا کامیونها از تریلی‌ها سبقت می‌گرفتند. ما هم از شانه‌ی خاکی راه کشیدیم توی آسفالت، سرعت گرفتیم، هاشم توی آینه گم شد. فکر کنم الآن برگشته پیش غلامعلی، صاحب اصلی‌اش، برگشته سر گله‌اش. من هم برگشته‌ام توی همان آپارتمانی که پلاکش را یادم نیست، توی همان کوچه‌ای که نمی‌دانم درخت دارد یا نه.

 

ساعت نهار (و نماز)

جمعه‌ها با همکارا می‌ریم ناهار بیرون. معمولن می‌ریم پاب نزدیک شرکت و همبرگر و آبجو می‌خوریم. من هر هفته می‌خوام که نرم ولی نمی‌دونم چطور می‌شه که وقتی یکی از همکارا میاد بالای میزم و می‌پرسه میای؟ نمی‌تونم جواب رد بدم، احتمالن چون ذهنم یواشه و نمی‌تونم توی زمان مقتضی برای جواب دادن یه دروغ خوب بسازم. حالا اصلن چرا باید دروغ بگم؟ چرا باید دروغکی بگم سرم شلوغه یا جای دیگه ای قرار دارم؟ خب خیلی ساده می‌تونم بگم نه نمیام. یه سری آدمای دنیا هستن که انگار هیچ مساله‌ای براشون ساده نیست و منم فهمیدم از اونام. انگار یه نه گفتن سرراست برام خیلی سخته. مثال دیگه‌ش مهندس ساعدیه که چند روز پیش زنگ زد گفت بریم کنسرت شادمهر و من تلویحن گفتم نه ولی انگار نه‌ای که گفتم خیلی محکم نبود و خلاصه قرار شد بعدن زنگ بزنم تا بیشتر «بررسی» کنیم. طبعن من هنوز زنگ نزدم که در مورد کنسرت شادمهر حرف بزنیم و هی همه‌ش خودخوری می‌کنم که چرا بهش زنگ نمی‌زنم و زشت شد مهندس هنوز منتظره و از این حرفا ولی خب هر بار می‌خوام بهش زنگ بزنم یا دستم به تیرآهن تبدیل می‌شه (یه تیرآهن سفت بدون قابلیت حرکت و بدون قابلیت شماره‌گیری روی موبایل)، یا اینکه به خودم می‌گم اصلن چرا باید به مهندس ساعدی زنگ بزنم؟ چرا به جاش به آدمهایی که دوست دارم زنگ نزنم؟ حالا بماند، امروز پنج دقیقه قبل از اینکه  تیم مهندس‌ها برای مراسم نهار هفتگی بیاد سراغم از شرکت زدم بیرون. هوا عالی بود. یه سیگار کشیدم. یه دفتر و خودکار هم برده بودم که نامه بنویسم. هی فکر می‌کردم شاید آخرین نامه دستی‌ای باشه که دارم می‌نویسم. بعد ترسیدم گفتم خب اگه آخریشه باید یه چیز خاصی باشه، نمی‌شه که هی از در و دیوار بنویسم و بعد هی «اهمیت» به ماجرا تزریق کنم. سیگارم تموم شده بود و من بی‌هدف راه می‌رفتم. ویترین یه ساندویچ و سوشی فروشی رو نگاه کردم. مغازهه یه ردیف صندلی بلند رو به پنجره گذاشته بود برای مشتریاش که وقتی ساندویچ می‌خورن کارمندهای توی پیاده‌رو رو ببینن. یه مردی نشسته بود داشت غذا می‌خورد. فکر کنم من رو دید که اون‌طور خشک از پشت شیشه دارم توی مغازه رو نگاه می‌کنم، فکر کنم یه جوریش شد. نرفتم تو. پونزده متر اون طرف‌تر یه ساندویچ فروشی دیگه بود. این یکی بزرگه و یه عالمه میز صندلی داره. رفتم تو. یکم ساندویچ‌ها رو نگاه کردم. سوپ‌ها. سالادها. تقریبن گشنه‌م بود ولی احساس کردم نمی‌تونم دهنم رو باز کنم. دوباره برگشتم از اول ساندویچ‌ها رو نگاه کردم. پنیر داشتن بعضی‌هاشون. فکر کردم الآن پنیر بخورم می‌ریزم به هم، پخش می‌شم کف رستوران و غلت می‌زنم و رعشه می‌گیرم و بالا می‌آرم. دیدم نمی‌شه. زدم بیرون. یه سیگار دیگه روشن کردم. به دوست‌دخترم فکر کردم. از صبح بهش فکر می‌کردم. ینی چیز به خصوصی به ذهنم نمی‌رسید در موردش. هی اسمش رو می‌گفتم و بعد به ساختمونا و ابرا خیره می‌شدم. گفتم یه زنگ بزنم. رفتم توی یه کوچه خلوت. یه عالمه آفتاب بود. کنارش یه دبستان بود. فکر کنم اونجا بهش زنگ زدم. تا زنگ زدم گوشی رو زودی برداشت. گفت «جون» و نونش رو این‌قدر کشید که من دیگه آخراش کل غم و غصه‌هام یادم رفت. به قول اون شاعره نونی که داشت می‌کشید مثل عسل داشت از دهنش می‌ریخت. تلفن‌مون دو دقیقه و سی و شش ثانیه طول کشید. انگار توی ماشین بود. شاید داشت رانندگی می‌کرد. فکر کنم اولین باری بود که در راستای رفع دلتنگی کاری کردم و واقعن هم جواب گرفتم، چون بعدش که قطع کردم هم خودم بهتر و گرمتر شده بودم و هم انگار آفتاب خوشگل‌تر شده بود. رفتم دم یه مدرسه‌ای که اون دور و برا بود. بچه‌ها توی حیاط بودن. دختر و پسر. توی آفتاب جیغ جیغ می‌زدن و بازی می‌کردن. لباسای فرم سورمه‌ای داشتن و کراواتای قرمز. دخترا دامن پوشیده بود. می‌دویدن. مسابقه می‌دادن. دور حیاط مدرسه حفاظ بود. یه لایه توری مرغی کار کرده بودن و بعد یه کم چمن بود و بعد یه ردیف نرده. نوک نرده‌ها تیز بود. من پشت نرده‌ها وایساده بودم. دوست داشتم دستمو دور نرده‌ها مشت کنم و سرم رو بچسبونم به‌شون، دو تا میله چپ و راست صورتم، روی گونه‌هام بغل چشمام. ولی فکر کردم ضایعه. حتی می‌ترسیدم بهم گیر بدن که رک زدم به بچه‌ها؛ چه می‌دونم، بگن این بچه‌بازه یا هرچی. گفتم بذار به پسرا بیشتر نگاه کنم که حساس نشن. بعد یادم افتاد فرقی نداره چون بچه‌بازا روی هر دو جنس کار می‌کنن. دو تا دختر از این‌ور حیاط می‌دویدن اون‌ور. فکر کنم مسابقه گذاشته بودن. تقریبن با هم رسیدن به ضلع مقابل حیاط و خودشون رو کوبوندن به توری مرغی و خندیدن. من باورم نمی‌شد که اینا این‌قدر پر از زندگی هستن. هی می‌گفتم دقیقن چی شد که ما این‌طوری شدیم؟ دقیقن کی این همه انرژی توی آدم تبدیل به این‌همه سکون می‌شه؟ فکر کردم کار با کامپیوتر آدم رو مریض می‌کنه و به خودم گفتم من باید معلم مدرسه بشم. معلم دبستان، نه بزرگترا. آدم با این بچه‌ها سر و کله بزنه یاد زندگی می‌افته، یا حداقل آدم جریان زندگی رو جلوی چشماش می‌بینه. دیگه گشنه‌م شده بود ولی بیشتر از همیشه دهنم قفل بود. باز راه رفتم. توی همون کوچه آفتابی. برگشتم سمت شرکت. هی حواسم بود از دم رستورانایی که ممکنه همکارام توش باشن رد نشم. می‌ترسیدم من رو ببینن و بگن عه تو که تنها داری راه می‌ری چرا با ما نیومدی مراسم ناهار هفتگی؟ هر چی گشنه‌تر می‌شدم برام واضح‌تر می‌شد که نمی‌تونم غذا بخورم. آفتاب هم هی بهتر می‌شد. ولی بعضی کوچه‌ها توی سایه‌ی ساختمونای بلند بودن. دور و برم یه سری ساختمون هم در حال ساخت بودن. دو تاشون رو یادمه: دو سال پیش که تازه اومده بودم لندن تازه داشتن گودبرداری می‌کردن و فونداسیون رو می‌ریختن. امروز ولی رفته بودن بالا. چندین و چند طبقه؛ جرثقیل‌های دراز هم بالاسرشون کار می‌کردن. جفت‌شون نمای شیشه‌ای داشتن. شیشه‌ها شون توی آفتاب برق می‌زد. فکر کردم همه اینا که ساخته بشن دیگه همه‌ی کوچه‌ها سایه می‌شن. سرد. دیگه فقط می‌شه خورشید رو از لابلاشون دید ولی نمی‌شه بهش دست زد، یا بهتره بگم خورشید دیگه نمی‌تونه به آدم دست بزنه. فقط می‌تونی عکسش رو ببینی، مثل هزار تا چیز دیگه که می‌دونی هست می‌دونی وجود داره اما فقط عکسش رو می‌بینی یا فیلمش رو می‌بینی یا کتابش رو می‌خونی. خورشید هم همون‌طوری می‌شه، برای همدیگه داستاناشو تعریف می‌کنیم و گاهی، صد سال یه بار، از لای ساختمونای دراز شیشه‌ای یه لحظه می‌بینیمش، بعدم لابد می‌ریم توی ساختمونای کثافت خودمون. من که یه راست برنگشتم سر کار. رفتم پارک. گفتم بشینم روی نیمکت یه سیگار دیگه بکشم. خیلی آهسته راه می‌رفتم، شاید تندتر نمی‌تونستم و شایدم نمی‌خواستم. داشت گرمم می‌شد چون با پالتو و شال‌گردن بودم و دستام ته جیب. یه سری کارمندا توی پارک بودن. نشسته بودن و غذا می‌خوردن. ساندویچ از توی قوطی‌های مقوایی، یا غذا از توی ظرفهای پلاستیکی یه بار مصرف. یکی‌شون داشت سالاد می‌خورد. کف ظرفش مایونز پخش شده بود. نگاه کردن به ظرفش سخت بود، حال تهوع بهم می‌داد، اما نمی‌شد جای دیگه‌ای رو هم نگاه کنم. فکر کردم فقط همین غذاها رو داریم؟ چرا چیز دیگه‌ای نداریم؟ دلم می‌خواست نون بخورم. نون خالی. نون بیات. فکر کردم برگردم شرکت یه لیوان شیر بخورم. یا شایدم یه شیرقهوه. یه چیز مایع. یه مردی با سگش وسط میدون پارک بود. سگش عالی بود: حنایی با یه عالم موهای لخت. مرده براش توپ ماهوتی پرت می‌کرد و سگه می‌دویید دنبالش. توپ یه بار می‌خورد زمین و بعد که برمی‌گشت هوا سگه می‌پرید و می‌گرفتش. خیلی نمایشی اون پرش آخر رو انجام می‌داد. لابد سگه هم توی تلویزیون دیده بود که پرش ایده‌آل این‌طوری تعریف می‌شه. بعد با افتخار می‌اومد پیش صاحابه . توپ رو تحویل می‌داد. عجیب بود چون این پارکه کارمندیه و کسی با سگ نمی‌آد معمولن. صاحابش داشت با یه پیرزنی حرف می‌زد. سگه آروم منتظر می‌شد تا حرف‌شون تموم شه و صاحابش دوباره توپ رو براش پرت کنه. من یه نیمکت نیمه‌خالی پیدا کردم، ینی یه نفر روش نشسته بود ولی جا برای دو نفر دیگه داشت. با همون قدم آرومم رفتم سمتش. ولی یه کارمند دیگه‌ای ازم سبقت گرفت و رفت روش نشست.  من اینقدر کند بودم که اصلن شبیه آدمایی که دنبال نیمکت هستن نبودم. ینی حق داشت ولی با این‌حال ازش بدم اومد. می‌شد بین‌شون بشینم. ولی سختم بود. فکر کردم له می‌شم بین این دو تا. رفتم بیرون پارک. یه محوطه‌ای بود که دورش نیمکت سنگی کار کرده بودن و وسطش یه ساعت آفتابی بود. یه کم نگاه کردم ببینم از روش می‌تونم ساعت رو بخونم، اما دیدم خیلی سخته، انگار هر کاری سخت بود. نشستم روی یکی از نیمکت سنگیا و سیگار کشیدم. به ساعت خودم نگاه کردم دیدم یک ساعت وقت نهارم رو رد کردم. برگشتم سمت شرکت، کماکان آروم.

سفر نیمی از دوست‌دخترم به خلخال

برای دو هفته رفته‌ام سفر. یا بهرحال شرایط طوری است که ۱۴ روز از شین دور خواهم بود. اما شین بدون برنامه قبلی می‌آید دیدنم. انگار قرار است برای دو هفته بماند. خیلی به‌مان خوش می‌گذرد. یک هفته‌ی اول می‌گذرد و همه‌اش مشغول خنده و عشق و حال و سکس هستیم. چون آمدن شین برای من غیرمترقبه هم بوده بیشتر هم بهم خوش می‌گذرد. اواخر هفته شین می‌گوید که فردا می‌رود. می‌پرسم آخه چرا؟ قرار بود که کل دو هفته رو بمونی… می‌گوید نمی‌تواند بگوید چرا و بعد بهم لبخند می‌زند، خیلی آرام. فردا صبحش می‌بینم شین رفته. به طریقی می‌فهمم که شین کجا رفته و می‌روم دنبالش. انگار توی یکی از روستاهای ایران است. مثلن جایی شبیه ماسوله. شین توی یک خانه کاه‌گلی است. داخل خانه می‌شوم. انتظارش را ندارد که آنجا ببینمش. اما ناراحت نمی‌شود که ردش را گرفته‌ام و پیدایش کرده‌ام و با همان خونسردی قبل از رفتنش بهم لبخند می‌زند. من نگاهش می‌کنم و هنوز حرفی بین‌مان رد و بدل نشده که می‌بینم آدم دیگری وارد اتاق می‌شود: آدمی که دقیقاً عین شین است، انگار دوقلو یا همزادش است. سه نفر توی اتاق هستیم. همزاد شین انگار هول شده و به خود شین که کماکان لبخند متینی می‌زند نگاه می‌کند. من به شین می‌گویم چرا به من نگفته بودی که دوقلو داری؟ شین می‌گوید دقیقاً برای همین باید هفته‌ی دوم بر می‌گشتم اما نمی‌توانستم بهت بگویم. بعد دوباره به همزاد شین نگاه می‌کنم و با ترس متوجه می‌شوم که نمی‌دانم تمام این مدت با خود شین رابطه داشته‌ام یا با همزادش. از شدت ترس از خواب می‌پرم.

تفسیر: شین از همان اوایل آشنایی‌مان از میلش برای رفتن به روستا با سازش می‌گفت. «سازم رو بردارم و برم خلخال، توی یه اتاق از صبح تا شب ساز بزنم.»

ساز زدن شین و به طور کلی موسیقی‌اش دنیایی است که برای من به شدت دور از دسترس است. اینکه تخصصش موسیقی سنتی است این را تشدید هم می‌کند چون متاسفانه نه درک درستی از موسیقی سنتی دارم و نه چیز زیادی ازش شنیده‌ام. شاید همین که شروع کرده‌ام از شین درس سه‌تار می‌گیرم تلاشی ناخودآگاه است برای وارد شدن به این دنیایش، به این بخش از وجودش. انگار شین دو بخش کاملن سوا دارد، شینی که من می‌شناسم و شینی که ساز می‌زند. من به بخش دوم دسترسی ندارم و انگار احساس می‌کنم این عدم دسترسی باعث «ناکامل» بودن رابطه‌ام شده. یا مثلاً بارها ازش خواهش کرده‌ام که برایم ساز بزند. گاهی برایم ساز زده اما هیچ‌وقت لزوماً به تقاضای من برایم ساز نزده. چون می‌گوید یک کار حسی است و باید احساسش باشد تا این‌کار را بکند. البته شده دیگران تقاضا بکنند و برای‌شان بزند و من فکر کنم کمی به این موضوع حسودی‌ام می‌شود. همین هم انگار این بُعد از شخصیت شین، این بُعد «موسیقایی‌اش» را برایم دور از دسترس‌تر هم می‌کند؛ نه می‌توانم پیش‌بینی‌اش کنم و نه بفهممش.

ایده‌ی شین برای رفتن به روستایی همراه با سازش یعنی اینکه بُعد موسیقایی شخصیتش بالاخره پیروز شده، یعنی همان بُعدی که من این‌همه به نظرم دور از دسترسم است پیروز می‌شود و بعد حتی دور از دسترس بودنی که تا حالا حالتی ذهنی و روحی بوده با رفتن شین به روستا شکل فیزیکی هم پیدا می‌کند: یعنی فاصله.

خواب در مورد یک برهه‌ی دو هفته‌ای است. شین این دو هفته را دقیقاً به دو بخش مساوی تقسیم می‌کند. هفته‌ی اول با من است و هفته‌ی دوم «می‌رود» و نمی‌تواند به من توضیح بدهد که چرا می‌رود و کجا می‌رود. اما لبخندش یعنی دوستم دارد و جنس لبخندش خیلی هم مصمم است و من حس می‌کنم هر گونه بحثی در مورد تصمیمش بی‌فایده است. من می‌دانم که قطعن می‌رود و جوابی هم به من نخواهد داد.

من وقتی می‌روم دنبالش توی ماسوله پیدایش می‌کنم، به همراه «همزادش». انگار این رویا دارد ترس مرا از اینکه شین دو بُعد کاملن جدا دارد را به تصویر می‌کشد: شین تکثیر شده به دو تا شینی که دقیقاً شبیه هم هستند. نکته‌: با اینکه هر دو شین از دیدن من در آن خانه‌ی روستایی تعجب می‌کنند اما با این‌حال جفت‌شان از وجود من از قبل آگاه بودند. (تعجب آنها صرفن از این است که من روستا را پیدا کرده‌ام و راز تکثیرشان لو رفته.) اما این منم که از وجود دو تا شین تعجب کرده‌ام چون تا حالا فکر می‌کردم که با یک شین طرف بوده‌ام. و ترسم هم از همین است، از ناتوانی ذهنم برای تحلیل اینکه بالاخره معشوق من کدام‌شان بوده. به نظرم در نهایت رویا فقط دارد ترسی که در ناخودآگاهم دارم، ترس از عدم دسترسی به «نیمی» از وجود شین را تصویر می‌کند. رویا می‌گوید این ترس واقعیت دارد، می‌گوید من فقط به نیمی از شین دسترسی دارم، من فقط یک هفته از دو هفته را دارم، من فقط به یکی از «شین‌ها» دسترسی دارم. نیمه‌ی دوم شین را نباید می‌دیده‌ام، برایم ممنوع بوده و خود شین با لبخند آرامش می‌خواسته همین ممنوعیت را به من بفهماند. علی‌رغم این من پی ماجرا را گرفته‌ام و دو نیمه‌ی دوست‌دخترم را دیده‌ام و حالا ترس برم داشته و کل تاریخچه‌ی رابطه‌ام را قرو قاطی کرده‌ام. دیدن چیزی که بزرگتر از مخم بوده باعث وحشتم شده.

کفش‌های تنگ بهزاد

بیرون بودیم. همه جا پوشیده از برف بود. من و شین بودیم به اضافه‌ی بهزاد و دوست‌دخترش. من از انگلیس یک جفت کفش برای بهزاد آورده‌ام. شاید هم کادوی تولدش است که دست‌جمعی دُنگ گذاشته‌ایم و برایش خریده‌ایم. کفش‌ها شبیه نیم‌بوت‌های شتری‌رنگ تیمبرلند هستند. انگار چهار نفره آمده‌ایم بیرون برای گردش یا پیاده‌روی. فضا خیلی زوج‌طور است، یعنی من و شین زوجیم و بهزاد و دوست‌دخترش هم همین‌طور. بهزاد کفش‌هایی را که بهش داده‌ایم پایش کرده، اما درست نپوشیده، یعنی پایش را کامل تو نکرده، انگار که پایش جا نمی‌شود. پاشنه‌هایش را گذاشته روی لبه‌ی پشتی کفش. البته لبه‌های پشتی کفش‌ها را نخوابانده، یعنی به شکل خیلی ناراحتی راه می‌رود، انگار نوعی پاشنه‌بلند پوشیده. من بهش می‌گویم چرا عین آدم کفش‌ها را پایت نمی‌کنی؟ این‌طوری که هم کفش‌ها خراب می‌شوند و هم نمی‌توانی درست راه بروی، خیلی سخت است… می‌گوید نمی‌توانم. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید پایش را بکند آن تو و بندها را ببندد خیلی تنگ و ناراحت است، پایش گیر می‌کند آن تو و دیگر در نمی‌آید. این را که می‌گوید من به کفش‌های خودم نگاه می‌کنم و انگار تازه یادم می‌افتد که چقدر تنگ هستند و آزارم می‌دهند. ناگهان متوجه می‌شوم که من توی این کفش‌ها گیر کرده‌ام و هیچ‌وقت نمی‌توانم از توی اینها خارج شوم. نفسم می‌گیرد. با همان وحشت همیشگی گیر افتادن، تنگی نفس، خفگی، فضای بسته و مردن از خواب می‌پرم.

تداعی‌ها: به چند دلیل ماجرای این خواب مربوط به کانادا می‌شود، یعنی اواخر دورانی که کانادا بودم. همه جا پوشیده از برف است و این مرا یاد کانادا می‌اندازد که مثلاً شب می‌خوابیدی و صبح که بیدار می‌شدی از پشت پنجره نگاه می‌کردی و همه جا سفید بود. کفش تنگ: اواخری که کانادا بودم آن کتانی‌های نیمه‌اسپرت اسکچرز را برای خودم خریدم. بعد از خرید وقتی برگشتم خانه احساس کردم که کمی برایم تنگ هستند. فردایش پس بردم‌شان ولی فروشگاه پس نگرفت به این بهانه که کمی پایم را توی‌شان کرده‌ام. پس کفش تنگ علاوه بر خود فیزیکی‌اش، مرا یاد قراردادی می‌اندازد که ناگهان متوجه می‌شوم غیر قابل فسخ است، امکان پس دادنش و بازگشت به شرایط اولیه نیست، به نوعی شبیه قرارداد ازدواج، بیرون آمدن ازش و فسخش تقریبن غیرممکن به نظر می‌رسد. پس فضایی که تویش هستیم برای من تداعی‌اش می‌شود بودن توی رابطه (فضای زوج‌طور) در کانادا. به معنی دیگر اواخر رابطه‌ام با همسر سابقم در کانادا، حین داستان جدایی‌مان. پس به نوعی ترس بهزاد از فضای تنگ کفش در حقیقت ترسش از فضای تنگ رابطه و قید و بندهایش است، برای همین پایش را کامل توی کفش نمی‌کند، یعنی کامل «وارد رابطه» نمی‌شود، وقتی من به کفش‌های خودم، به رابطه‌ی خودم با همسرم نگاه می‌کنم، می‌بینم که من «داخلش» هستم، گیر افتاده‌ام، کفش (رابطه) سخت دورم چسبیده و راه فراری هم نیست. از شدت کمبود فضا و قید و بند سفتش دچار وحشت می‌شوم تا حدی که تنگی نفس می‌گیرم و فکر می‌کنم این قبرم است که تویش هستم و از خواب می‌پرم.

بازنشستگی ناو بادبانی

۱- خیلی ناگهانی یک سفر دو هفته‌ای به انگلیس برایم پیش آمد.

۲- قبل از سفرم بود. توی اتاقم پای کامپیوتر بودم. شاید مشغول کار بودم و شاید هم وانمود می‌کردم که «مشغولم». جامعه مرد میانسال بی‌کاری که با والدینش زندگی می‌کند را دوست ندارد. صدای نزدیک شدن پدرم که آمد عینکم را زدم و صاف نشستم، این یعنی «پروژه» دارم. پدرم کفش‌های اسکچرزی که پارسال برایش آورده بودم را گرفت دستش، آمد دم اتاقم و گفت کفشام پاره شدن. نمی‌فهمیدم به من چه ربطی دارد که کفش‌هایش پاره شده‌اند. انگار هدیه با گارانتی مادام‌العمر بهش داده‌ام. با اینکه اسکچرز نمایندگی گنده‌ای در خیابان نیلوفر دارد بهش گفتم باشه، برات از اونجا یه جفت جدیدش رو می‌آرم.

۳- کمی بعدش هم سر و کله‌ی مادرم پیدا شد. گفت به خدا راضی نیستم اگه حراج نبود بخری، فقط از حراج. بعد توضیح داد که خودش هم اسکچرز می‌خواهد. بهش گفتم الآن فصل حراج نیست. بعد هم سایت اسکچرز را نشانش دادم و یک مدل قلمبه و زشتش را با انگشت نشان داد، گفت اینو می‌خوام.

۴- رفتنه من و ه بودیم. ه می‌گفت خوب شد که محرم تهران نیستیم. من گفتم مداحی نوین یه ژانر موسیقی ایرانیه، حتی باید بهش افتخار کنیم، المانهای موسیقی هاوس داره، یه سری چیزا رو خودمون داشتیم و یه سری چیزا رو از اونور گرفته و باهاشون یه چیز کاملاً جدید ساخته، مثلاً خیلی بیشتر از پاپ و راک ایرانی هویت داره. ه گفت با این حال ثین ثین ثین‌شون رو که می‌شنوم حالم بد می‌شه. دیدم راست می‌گوید و خودم هم همینم.

۵- توی پرواز کمی مسافران دیگر را نگاه کردیم. نه موجود جالبی بین‌شان بود و نه چیز ارزشمندی. هواپیمایی بودیم شامل مسافرانی ناجالب و نازیبا.

۶- مهمانداری با ته‌ریش از سبد حصیری‌اش به‌مان ولیمه نعنایی تعارف کرد. اینها آب‌نبات‌های جدید آیدین هستند. به سفتی آب‌نبات‌های قدیمی نیستند، یعنی می‌گذاری توی دهان تندی آب می‌شوند. من که خوشم آمد. ه هم راضی بود. حتی توی فکر بودیم برگشتیم تهران یک بسته بزرگش را بخریم و داشته باشیم. بالاخره به درد می‌خورد، هم برای خودمان و هم برای مهمان. مثلاً فکر کردم یک بعد از ظهر پاییزی با نور کج، آدم کتری برقی جرم‌گرفته‌اش را بزند و دو دقیقه بعد چای کیسه‌ای گلستان را بیندازد توی لیوان و وقتی که چای خنک شد با هورت اول یک دانه ولیمه نعنایی هم بگذارد گوشه لُپش. چون این ولیمه‌ها سریع آب می‌شوند تندی دومی را هم بخورد. پوستها را هم مچاله کند و بگذارد توی جیبش. یا مثلاً آدم مهمان داشته باشد و یک مشت ولیمه نعنایی بریزد توی کاسه‌ای سفال، کنار سینی چای. مطمئنم مهمان آدم می‌پرسد اینا رو از خارج گرفتین؟ و دقیقاً اینجاست که ما پیروز می‌شویم، می‌گوییم نه عزیزم، مال خودمونه، مید این ایرانه، محصول جدید آیدینه به نام ولیمه نعنایی.

۷- اما ه می‌گفت امکان نداره اینا رو بشه توی مغازه‌ها پیدا کرد. می‌گفت آیدین اینا رو اسپشیال برای ایران‌ایر می‌زنه. راست هم می‌گوید. چون من توی این چند ماهی که بعد از مهاجرت معکوسم ایران بوده‌ام چنین چیزی ندیده‌ام. از قدیم هم همین‌طور بود، برندهای ایرانی سر گل محصولات‌شان را می‌فرستادند آن طرف. اینجای بحث که بودیم من گفتم خب اصلاً بریم نمایندگی آیدین توی لندن، اونجا حتماً ولیمه نعنایی صادراتی دارن. ه گفت که دیگه دارم زیاده‌روی می‌کنم . نمی‌دانم چطور شد که یکهو خوابم برد.

۸- وقتی خواب بودم ه ازمان یک عکس دوتایی گرفت. من بعدها عکس را دیدم و متوجه شدم در حالت خواب از حالت بیداری زشت‌تر هستم. دهانم باز بود و گردنم هم کج. کاملاً معلوم بود که توی مخم هیچی نیست و حتی خواب هم نمی‌بینم.

۹- با بوی غذا بیدار شدم. ته هواپیما مهماندارهای درشت ایران‌ایر را دیدم که داشتند گاری‌شان را هل می‌دادند. بعد متوجه شدم کمی آنطرف‌تر موجود زیبایی نشسته، با موهای خرمایی رنگ. از ه پرسیدم این که نبود؟ گفت چرا بود، فقط روسری‌شو برداشته، ولی گول نخور. هنوز کلام در دهان ه منعقد نشده بود که مو خرمایی برگشت و من دماغ ضخیمش را که دیدم یادم افتاد کی بود. دماغش مثل جسمی سوای از بدنش بود، توده‌ای که روی صورتش روییده بود و به مابقی اعضای صورت فشار می‌آورد. از شدت ترس سرم را برگرداندم، گذاشتم روی سینه ه و زار زار گریه کردم.

۱۰- مهماندار بالای سرم بود و همان سؤال همیشگی را پرسید: گوشت یا جوجه؟ گاهی وقتها فکر می‌کنم این بدبختها شبها هم ته همین هواپیماهای قراضه کنار گاری‌هایشان می‌خوابند، صبح که بیدار می‌شوند دوباره گاری را توی راهرو هل می‌دهند و از هر مسافری می‌پرسند گوشت یا جوجه. حتی به نظرم مسافرها هم عوض نمی‌شوند. همان سالخوردگان همیشگی، مهاجران همیشگی، دانشجویان همیشگی. این سه گروه با گذر زمان روی دایره‌ی بسته‌ای حرکت می‌کنند و به همدیگر تبدیل می‌شوند. خلبان هم که سالهاست «کاپیتان کردستانی» است و دیگر حتی به دست فرمانش هم عادت کرده‌ایم. تنها چیزی که عوض شده این است که سابقاً اول پرواز گز لقمه‌ای می‌دادند و حالا به جایش ولیمه نعنایی می‌دهند.

۱۱- کیفیت غذای ایران‌ایر افت کرده. کیفیت خود من هم افت کرده. قدیم‌ها پیرها از کیفیت بد غذا می‌نالیدند و به ما جوانان، دوران باشکوهی را یادآوری می‌کردند که غذای «ایران‌ایر کیترینگ» مثل غذای رستوران‌های ۵ ستاره بود و خارجی‌ها از مهماندارهای هواپیما گدایی می‌کردند که کمی بیشتر به‌شان بدهند. این شر و ورها را که می‌گفتند آرزو می‌کردم که زودتر بمیرند تا فضای تنفس برای من و نسل من ایجاد شود تا دنیا را از تباهی نجات بدهیم. آن پیرها یا مردند و یا به ویلچرهایشان چسبیده‌اند، حالا نوبت نسل من رسیده اما انگار ما حتی حوصله ناله و شکایت هم نداریم. نسل ما، یا حداقل دو تا از اعضایش، من و ه، فقط به گاری کمکی‌ای که نان اضافه می‌آورد نگاه می‌کردیم و مهماندار وقتی رسید خودش بدون پرسش سهم‌مان را داد.

۱۲- تقریباً یک هفته از سفرم برای پیدا کردن کفش‌های والدین پیرم هدر شد. جفت‌شان فول مشکی سفارش داده بودند و خب شرکت‌ها دیگر کتانی تمام مشکی نمی‌زنند، چون روانشناسان گفته‌اند که رنگ‌های تیره باعث دپرشن می‌شود ولی رنگ‌های روشن آدم را بانشاط می‌کند و اصلاً برای همین است که همه جا مردم عین مدادرنگی لباس می‌پوشند. مخصوصاً پیرها چقدر این تئوری را دوست دارند؛ همه جا پیرهای شاداب می‌بینیم که توی پارک روی وسایل زرد رنگ ورزش می‌کنند و یادشان افتاده در ۷۰ سالگی حق‌شان را از زندگی بگیرند. به شیرها فکر می‌کنم. شیرها در گله زندگی می‌کنند. رییس گله یک روز از خواب بیدار می‌شود، می‌بیند دست و پایش خشک شده، چیزی تویش تمام شده. یک گزینه‌اش این است که کتانی شبرنگ پایش کند و برود پارک ملت ورزش کند، اما این کار را نمی‌کند، به جایش بدون اینکه بقیه‌ی گله را بیدار کند می‌رود. می‌رود جایی توی بیشه‌ها گم و گور می‌شود. دمش لای پایش روی زمین کشیده می‌شود و می‌رود. یا مثلاً ایمامورا توی فیلم «ترانه‌ی نارایاما» داستان روستایی را می‌گوید که رسم است فرزند بزرگ والد پیرش را کول می‌کند و از کوهی بالا می‌برد. پدر یا مادرش را می‌گذارد سر کوه، باهاش خداحافظی آخر را می‌کند و ولش می‌کند آنجا تا تمام شود. خودش تنها بر می‌گردد پایین، توی راه عزاداری‌اش را می‌کند و بر می‌گردد به زندگی.

۱۳- شرکت‌های ورزشی هم نکته‌ی رنگ روشن را فهمیده‌اند. آدیداس، نایک، اسکچرز، نیوبالانس و غیره، همه‌شان مشکی را از تولید خارج کرده‌اند. شاید ۱۵ مغازه ورزشی دیدم و کفش‌های والدینم را نداشتند. تازه، برای من مشکل بزرگ‌تر این بود که کمپانی اسکچرز انگار بالکل ورشکست شده چون ما حتی رفتیم دم نمایندگی سابقش و دیدیم سرتاسر ورودی مغازه‌اش را الوار کوبیده‌اند. حتی از مغازه بغلی هم پرسیدم و داف ویترینی‌شان گفت یک هفته است که جمع کرده‌اند و رفته‌اند. پرسیدم کجا؟ گفت اگه قصد خرید از ما ندارین لطفن برین بیرون و من هم رفتم بیرون، همراه با خواهرم، و بعد نشستم کف زمین و به خواهرم گفتم من دست خالی نمی‌تونم برگردم ایران، خودت می‌دونی که نمی‌تونم برگردم، اون دو تا کفش‌هاشون رو می‌خوان و شوخی هم ندارن.

۱۴- خواهرم گفت این‌قدر فکر دیگران نباش، فکر خودت باش، به خودت بها بده، برای خودت چیز میز بخر. دیدم راست می‌گوید و اینطوری شد که کل پس‌انداز ۶ ماه گذشته‌ام را دادم و یک های‌فای حرفه‌ای خریدم. از خریدم راضی هستم و الآن که سیستمم را راه انداخته‌ام حین انجام «پروژه‌هایم» روزی ۵-۶ ساعت موسیقی گوش می‌کنم و هی با خودم می‌گویم عجب کیفیتی دارد پسر. به طور خلاصه همان آدم سابقم فقط خوشحال‌تر و فقیرتر.

۱۵- پارسال که لندن زندگی می‌کردم این‌قدر کار می‌کردم که نشد جاذبه‌های توریستی شهر را ببینم برای همین توی این سفر یک لیست طولانی داشتم برای دیدن و تیک زدن. خلاصه فعالیتهای توریستی‌ام را در بند ۱۶ توضیح داده‌ام:

۱۶- بند شانزده

۱۷- بالاخره تابلوی آن ناو بادبانی بازنشسته را از نزدیک دیدم. تابلو را ترنر کشیده. توی رودخانه تیمز یدک‌کشی دارد یک ناو بزرگ بازنشسته را می‌برد که اوراق شود. پس زمینه خورشید در حال غروب است. ناوی که زمانی نماد قدرت امپراطوری انگلیس بود حالا دارد توسط یک یدک‌کش فسقلی زشت که دود می‌کند می‌رود به سمت قبرستانش، با بادبان‌های پایین. انگار ترنر مخصوصاً ناو را محو و کم‌رنگ کشیده، اما جزییات زینتی و قوس‌های فاخر بدنه‌ی کشتی را فراموش نکرده، و در عوض یدک‌کش را پررنگ و زمخت کشیده. یک سال تمام سر کار این نقاشی وال‌پیپر کامپیوترم بود. نمی‌دانم چرا دوستش داشتم. می‌دانستم توی کدام موزه نگهداری می‌شود اما هیچ وقت نرفتم که ببینمش. این سفر بالاخره یک روز رفتم. بروشور موزه را هم بر نداشتم و همینطور بی‌هدف و بدون دنبال کردن سیر زمانی یا موضوعی تابلوها برای خودم می‌چرخیدم. بعد یکهو و بدون برنامه قبلی دیدم تابلوی «تره‌مه‌در جنگنده» مقابلم هست. از چیزی که فکر می‌کردم باشکوه‌تر بود. چند تا توریست را هل دادم کنار تا خودم درست مقابل تابلو بایستم. اندازه‌اش بزرگ‌تر از تصورم بود. آسمان نارنجی‌اش را دوست داشتم. خورشید شکل مشخصی نداشت، آن لحظه‌ای از غروب بود که خورشید مثل یک لکه‌ی نارنجی بی‌شکل توی آسمان پخش شده، هم هست و هم نیست، اما بیشتر نیست. بعد چشمم افتاد به سمت چپ تابلو: خود ناو را دیدم که آن طور بی‌دفاع از پی یدک‌کش کشیده می‌شود. انگار دقیقاً می‌داند که به کجا می‌رود، اما نمی‌داند برای چه و سوالی هم نمی‌پرسد، می‌داند که باید برود تکه‌تکه بشود اما ابهتش نشان می‌دهد که هنوز «قبول» نکرده. دکل‌های ناو بدون بادبان هستند، سیخ به سمت آسمان، و کشتی تقریباً مثل آدمی شده که لباسش را جلوی جمع در آورده‌اند. انگار خودش هم از این وضعیت خجالت می‌کشد. آسمان پس‌زمینه‌ی کشتی خاکستری است و نوک دکل‌های ناو وسط آسمان گم می‌شوند. در عوض یدک‌کش خوشحال است. دودهای سیاهش باعث می‌شوند که حتی ناو را درست نبینیم. خودش هم می‌داند که چه غولی را پشت سرش می‌کشد، انگار می‌داند اتفاقی شده که به این موقعیت رسیده اما این باعث نشده که بالا بودنش را جشن نگیرد. چند قدم برگشتم عقب و روی نیمکت موزه نشستم. پارسال که توی لندن یک کارمند مهاجر بودم شیبه ناو بدبخت بودم؛ ۳۲ سالم بود اما احساسم این بود که دارند مرا می‌برند تا اوراقم کنند، نمی‌دانم برای چی و توسط کی. بعد یاد پدرم افتادم. فکر کردم داستان او هم همین است. لابد فکر می‌کند من کولش کرده‌ام و دارم می‌برمش که زورکی بازنشسته شود. انگار ترنر داستان همه‌مان را نقاشی کرده، هر کدام‌مان دیر یا زود می‌فهمیم که دوره‌مان سر آمده و قبولش هم غیر ممکن است، باید به زور یدک‌کش بکشندمان.

پوست‌اندازی در بیمارستان بهبهانی

هفت-هشت ماه پیش دکتر به پدرم گفته بود که پروستاتش بزرگه. لازم نبود کار خاصی بکنه. دکتر گفته بود کیوی و مایعات بخوره و مشکلی برایش ایجاد نمی‌کنه. این اواخر شکم پدرم هم خیلی بزرگ شده بود. ماها فکر می‌کردیم به خاطر رژیم غذایی عجیبشه؛ مثلاً اینکه صبح‌ها دو تا تخم‌مرغ توی کره حیوانی محلی نیمرو می‌کرد و از روغن‌های ته ماهی‌تابه هم نمی‌گذشت. گاهی کنارش سوسیس یا مثلاً دو تا بال مرغ هم سرخ می‌کرد. بعد می‌رفت سر کار و شب بر می‌گشت و این وسط معمولاً چیزی نخورده بود. می‌گفت غذای بیرون بهش نمی‌سازه. همیشه این بازی‌ها رو داشته، مثلاً عروسی می‌رفتیم و ماها همه از خشتک تا گردن غذای عروسی بار زده بودیم و از شدت پرخوری فلج شده بودیم، اما پدرم توی ماشین کل منوی شام رو نقد می‌کرد و آخرش با ناراحتی می‌گفت همه‌ش آشغال بوده و هیچی نتونسته بخوره. برای کامل کردن نمایشش وقتی می‌رسیدیم خونه به دو یه تخته بربری یخ‌زده و پنیر می‌گذاشت توی سینی ملامینش و می‌نشست پای تلویزیون اخبار یا سریال می‌دید و نون و پنیر سق می‌زد.

پدرم هشتاد سالشه و مثل هر پیرمرد هشتاد ساله‌ی دیگه‌ای فقط یه هدف داره: اینکه راه و روش هشتاد سال گذشته‌ش رو ادامه بده و با رفتار و سکناتش به دنیا نشون بده که دارن مسیر رو اشتباه می‌رن، بهتره توبه کنن و همه مثل اون زندگی کنن. طبعاً دنیا سرش به کار خودش گرمه و ترجیح می‌ده پیرها توی جعبه‌هایی که برای این کار طراحی شدن قرنطینه بشن و از دنیای فعال و بانشاط سوا بشن. برای همین پدرم مانیفست روش زندگیش رو به صورت عملی برای ما بدبخت‌ها، یعنی زن و بچه‌ش اجرا می‌کنه. از یه جایی به بعد هم آدم می‌گه هر جور راحتی، هر چقدر می‌خوای کره حیوانی بخور، هر چقدر می‌خوای باقلوا و زولبیا بامیه و سمنو بخور.

تازه، تیم ما، تیم جوانان، تیم شیفتگان منطق و علم و پزشکی نوین هم چندان به خودش مطمئن نیست. گاهی یه اتفاقاتی می‌افته که آدم مجبور می‌شه به تیم پیرها پوئن بده. مثلاً سر ماجرای روغن پالم. پدرم از ماه‌ها قبل می‌گفت «اینا» توی لبنیات پارافین می‌ریزن. یکی از نفراتش این رو بهش گفته بود. هر جا می‌نشست هم می‌گفت. مردم هم احترام سنش رو نگه می‌داشتن و لبخند می‌زدن. یک بار باهاش سر قضیه‌ی پارافین کشتی گرفتم. بعد از اینکه همدیگه رو زخمی کردیم رفتم سر یخچال و یه لیوان گنده شیر پرچرب ریختم و جلو روش قورت قورت سر کشیدم. بهم گفت یهو آروغ هم بزن که نکته‌ات رو بهتر برایم شیرفهم کنی اما خب من اهل این کارها نیستم. بعدتر که قضیه روغن پالم رسانه‌ای شد دیگه کسی حریف پدرم نبود. خود من هم شک کرده بودم. شب‌ها قبل خواب یه تفکر خزنده‌ای می‌اومد سراغم که نکنه پیرمرد می‌دونه؟ نکنه تو هیچی نمی‌دونی؟ آره، تو از هیچ موضوعی هیچی نمی‌دونی، تسلیم سنت شو و راحت شو. اما خب صبح که بیدار می‌شدم همون ساینتیست همیشگی بودم، مسلح به منطق و روش علمی، سوار روی کول بیکن و نیوتن.

در مورد شکم برآمده‌اش هم خیلی نگران نبودیم. بزرگترین مشکل پیرها خود نفس پیری و زوال هستش، حالا دیگه با شکم یا بی‌شکم بهرحال پیر هستن و کلیت داستان فرقی نمی‌کنه. خودش هم زندگیش مطابق روال همیشگیش بود. اما «روال همیشگی» گزاره‌ی غلط‌ٔ ‌‌‌اندازیه، چون آدم قابلیت این رو داره که به چیزهای غلط عادت کنه. مثلاً الآن چند سال بود که همه‌مون این صحنه رو می‌دیدیم: اینکه دم غروب پدرم با لگد در خونه رو می‌شکوند و بعد به دو می‌رفت دستشویی ایرانی دم در و می‌شاشید. بو، صدا. اینها رو می‌شنیدیم. حتی اگه تلاش می‌کردیم می‌شد شتک‌های ادرارش رو هم تجسم کرد. ولی خب این قضیه برامون عادی شده بود، شده بود بخشی از «روال همیشگی».

پدرم وسط تابستان رفت ماموریت جنوب. به نظر من یه پیرمرد نباید بره ماموریت جنوب اما خب اگه کارمند باشی بیگاری می‌شه بخشی از وجودت و ممکنه مثل پدرم این‌قدر توی کارمندی ذوب بشی که حتی آگاه نباشی که دارن ازت بیگاری می‌کشن. یعنی با شوق و ذوق سوار هواپیماهای قراضه می‌شی و می‌ری جنوب برای کار و خدمت، در حالی که آدم‌های دیگه‌ی اون فاحشه‌خونه، همکارهایی که ده‌ها سال ازت کوچکترن، نشستن توی دفتر تهران زیر کولرگازی ال‌جی، بالاترین می‌خونن و توی وایبر جوک کارمندی می‌فرستن برای هم و زیرلب می‌گن لایف ایز گود. پدرم وقتی از جنوب برگشت دیدیم که پنچره. انگار گرمازده شده بود. تکرر ادرار و در کنارش یبوست چند روزه گرفته بود. خیلی که حرف نمی‌زد برای همین دقیقاً نمی‌دونستیم مشکلش چیه ولی خب درد داشت و دردش هم جوری بود که نصف شب برادرم بردش اورژانس بیمارستان نزدیک خونه. پزشک‌های خدوم و دانای اورژانس هم گفتن چیزی نیست و پدرم رو با یه کیسه فریزری مُسکن قوی فرستادن خونه. ولی صبحش هنوز داشت به خودش می‌پیچید و دو دقیقه یه بار هم می‌رفت دستشویی. شکم گنده‌ش رو هم دنبال خودش می‌کشید. زنگ زدیم غلامی بیاد دنبال‌مون بریم دکتر. غلامی یکی از نفراتشه که پدرم رو به صورت پیر خرابات خودش می‌بینه. انگار غلامی از من ناراحت‌تر بود و من از خودم خجالت کشیدم. پدرم سریع رفت عقب ماشین نشست با یه بسته کیسه فریزری. هنوز توی کوچه‌مون بودیم که صدای خش‌خش کیسه اومد و بعد هم بوی ادرار بلند شد. غلامی به روی خودش نیاورد و من هم شیشه رو تا ته دادم پایین. پدرم کیسه رو از پنجره انداخت وسط کوچه.

رفتیم همون دکتری که چند ماه قبل نسخه پیچیده بود که کیوی و مایعات بخور. خارج از نوبت بودیم. منشی‌اش گفت بشینین تا صداتون کنم. از همین زن‌هایی بود که انگار ساخته شدن برای منشی‌گری. کله‌مو خم کردم که نزدیکتر به گوش منشیه باشم اما همه آدم‌های کج و کوله‌ی منتظر توی مطب دکتر انگار تیز کرده بودن ببینن چی می‌خوام بگم. به منشیه گفتم پدرم تکرر ادرار و درد خیلی زیادی داره، نمی‌شه زودتر بره تو؟ گفت نه. گفتم چقدر طول می‌کشه؟ گفت نمی‌دونم. پرسیدم حدودی؟ گفت 3-4 ساعت. دست پدرم رو گرفتم و برگشتیم توی ماشین غلامی. پدرم گفت بریم اورژانس بیمارستان بهبهانی. چرا اونجا؟ چون چند تا از بچه‌ها و نوه‌هاش اونجا به دنیا اومدن. انگار فکر می‌کرد اگر هم قراره اتفاقی بیفته باید توی اون بیمارستان به خصوص بیفته؛ شاید اینجوری چرخه حیات یا مثلاً زنجیر خانوادگیش رو کامل شده می‌دید.

چند ساعتی طول کشید تا آزمایش بدیم و با جواب‌ها بریم پیش اورولوژیست. پدرم رو خوابوند روی تخت و گفت کمربندت رو باز کن. دست کشید به شکم قلمبه‌ی پدرم. پرسید چرا حامله شدی؟ خیلی سریع ماجرا رو تشخیص داد. گفت این شکمت نیست، مثانه‌ته که به حالت انفجار رسیده، قضیه‌ی امروز و دیروز هم نیست، چرا این‌قدر دیر اومدی؟ مثانه در حالت عادی 300 سی‌سی ظرفیت داره و مال پدرم به یک بالون یک و نیم لیتری پر از ادرار تبدیل شده بود. به این دلیل که پروستاتش پنج برابر اندازه‌ی عادی شده و مجرای ادرار رو تقریباً بسته. اون هم به نوبه خودش راه دفع رو تنگ کرده؛ یعنی چیزی که بهش می‌گن یبوست. تازه کل پازل رو داشتم می‌فهمیدم؛ کل مشکلاتش توی چند وقت اخیر، یعنی برآمدگی شکم، تکرر ادرار و یبوست، همه‌شون به خاطر پروستاتش بودن که بزرگ شده. دکتر گفت حتی ممکنه ادرار پس زده باشه و به کلیه‌ها هم آسیب زده باشه و باید سوند بذاریم. پدرم توی کل زندگیش پایش به بیمارستان باز نشده بود. ترسیده بود. دلم برایش می‌سوخت. دلم برای خودم هم می‌سوخت که بدون مقدمه و بدون آمادگی قبلی از نزدیک با عملیات سوند‌گذاری پدرم مواجه شدم. تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم اما داستان این‌طوریه که از نوک آلت یه لوله فرو می‌کنن تو. لوله وصل می‌شه به کیسه سوند و ادرار رو جمع می‌کنه. بعد هم به من آموزش داد که چطوری باید سوند رو خالی کنم و سوپاپش رو باز و بسته کنم و همون‌جا یه امتحان عملی هم ازم گرفت. سوپاپ رو که باز کردم تا سوند خالی بشه سرم رو چرخوندم عقب. دکتره بهم گفت نترس عادت می‌کنی. یه جور خیلی علی‌السویه و خنکی با قضیه برخورد می‌کرد. حتی لوله‌کشی‌اش رو هم بهم توضیح داد و اینجا بود که برای اولین بار آلت بسیار بزرگ پدرم رو هم دیدم، در حالتی که سرش پانسمان بود و یه لوله ضخیم به نوکش وصل بود. خود پدرم روی تخت دکتر مچاله شده بود. داشتیم آماده می‌شدیم که بریم خونه دیدم داره تلاش می‌کنه که سوندش رو توی پاچه شلوارش جاساز کنه. انگار نگران بود که کسی با این دم و دستگاه ببیندش. پرسیدم از چی خجالت می‌کشی؟ مریضیه، مال آدمه دیگه، تو هم آدمی، رویین‌تن که نیستی، خجالت نداره. مشکلش دخترها و نوه‌هایش بودند که بعد از دو سال برگشته بودند به ایران سر بزنند. می‌گفت اونها ببینن گریه و زاری می‌کنن. جای جر و بحث نبود. سوند رو چپوند توی پاچه‌اش و گیرش داد توی لبه‌ی جورابش. من همه‌ش تصویر آلت پانسمان شده‌اش جلوی چشمم بود و نگران بودم لوله‌هه کشیده و کنده نشه. لابد زمان می‌بره که آدم به اتصلات و اضافات و لوله‌کشی آلتش عادت کنه. تازه، قسمت سخت‌ترش این بود که باید می‌موند خونه و استراحت می‌کرد و این برای بولدوزرهای نسل قبلی مثل کابوسه. نمی‌دونم چرا فکر می‌کرد سوند مال 24 ساعته و وقتی بهش یادآوری کردم که یک هفته داستان همینه و یک هفته باید «استراحت مطلق» کنه یهو سکوت کرد.

رسیدیم خونه آروم کلید انداخت و سوسکی رفتیم سمت اتاقش که کسی متوجه اومدنش نشه. دشداشه‌ای که چند سال قبل برایش از امارات کادو آورده بودم رو پوشید چون اینجوری خطر گیر کردن لوله‌ها کمتر بود. تلویزیون رو هم آوردیم توی اتاقش. بهش گفته بودم سوندت که پر شد خبرم کن بریم خالیش کنم. دفعه اول بهم نگفت. همون‌طور کشون کشون رفته بود توالت، پایش رو گذاشته بود لب کاسه توالت فرنگی و بعد زور زده بود که سوپاپ سوند رو باز کنه اما زورش نرسیده بود. اینجا بود که صدام کرد. ناراحت شدم. بهش گفتم مگه قرار نبود با هم بریم؟ جواب نداد و به جاش هن و هن می‌کرد. سوپاپش رو باز کردم. بهش گفتم من بدم نمی‌آد از این کارها. بعد می‌خواستم ادامه بدم و بگم حتی دوست هم دارم. دیدم دروغ ناجوریه. خواستم بهش بگم بعضی وقتا که آدم مقابل یه چیزیه، بعد دیگه دوست داشتن و نداشتن خیلی گزینه نیست، اتفاقاً آدم توی این شرایط چند برابر هم قوی می‌شه، منم الآن اون‌طوری شدم. دیدم این‌قدر ضعیفه که چیزی نمی‌فهمه و فقط زودتر دلش می‌خواد این توالت دونفره تموم بشه. بعد از چند روز که دیگه نیازی هم به کسی نداشت.

همون شب اول فامیل هم قضیه رو فهمیدن و موجی از هیجان و خوشحالی راه افتاد. خونه‌مون تبدیل به سیرکی شد که جانور ویژه‌اش پدرم بود. عموم خودش سرطان پروستات داشته؛ هی حواشی علمی قضیه رو می‌گفت و چی بخور و چی نخور می‌کرد اما برایم واضح بود که خیلی خوشحاله. انگار دیگه تنها نبود. وقتی بهش یادآوری کردم که مورد پدرم سرطانی نیست یه کم از جلز و ولز افتاد اما کماکان خودش و بچه‌هایش شاد بودن. حتی موقعی که «عیادت»شون تمام شد دم در یک رقص کوتاه هم کردن. بقیه فامیل هم وضع مشابهی داشتن؛ منظورم اون لایه‌های کمتر عقده‌ای فامیل هست که مذهبی‌ان. به جاش اونها حشر ثواب جمع کردن دارن و یه «پیرمرد مریض» مرتع مناسبیه برای ثواب کردن، برای ساختن خونه‌ی آخرت و طبعاً اونها هم برای عیادت پدرم خیمه زده بودن. از فامیل‌های مذهبی‌ام بدم نمی‌آد چون بهم ثابت شده بخل و عقده ندارن اما خب بسته به حال خودم گاهی به نظرم رقت‌انگیز می‌آن و گاهی هم خنده‌دار.

ایراد دیگه‌ی فامیل، زرزر کردن‌شون درباره بیماریه، یعنی چیزی که دقیقاً هیچ سررشته‌ای ازش ندارن اما با اطمینان عجیبی در موردش نظر می‌دن. دکتر گفته بود که دو تا گزینه داریم: یکی اینکه پروستات جراحی بشه و کلاً برداشته بشه (به احتمال زیاد) و گزینه دیگه اینکه ببینیم بعد از در آوردن سوند، ادرار یواش یواش به حالت عادی برگرده و پروستات هم با قرص کوچک بشه. فامیل دانا که آبشخور اطلاعاتش ایمیل‌های فورواردی در مورد خواص هویج و کرفس و بادمجون هستش، یک صدا معتقد بودن که کار این سوپرمن به جراحی نمی‌کشه. این‌قدر این رو تکرار کردن که خود پیرمرد و دور و بری‌هاش هم باور کرده بودن. برای همین وقتی ده روز بعد دکترش گفت «جراحی» همه قفل کردن. خودش زیر لب می‌گفت من به بیماری علاقه ندارم، به جراحی عقیده ندارم. من بهش می‌گفتم آخه کدوم آدم سالمی به بیماری علاقه داره؟ چرا پرت و پلا می‌گی؟ بعد بردمش شهروند آرژانتین برایش یه شونه از اون تخم‌مرغای زرده نارنجی که دوست داره خریدم. برگشتنه بهش گفتم اگه می‌خوای ببرمت انگلیس برای جراحی، یا سوییس. وقتی می‌گفتم حواسم نبود که دارم خالی می‌بندم اما خب بهرحال آدم‌ها بعضی وقت‌ها نیاز دارن یه چیزهایی بشنون و این هم یکی از همون‌ها بود. گفت نه، همین بیمارستان بهبهانی خوبه.

روز عملش که شد دیگه خواهرهام برگشته بودن خارج. توی بیمارستان که ثبت‌نامش کردیم یه ساک مریض هم دادن به اضافه یه جفت دمپایی لاستیکی آبی آسمونی سایز 44. سریع پوشیدشون. کلاً چیز مجانی دوست داره، مثلن خوراکی‌های هواپیما یا سررسیدهایی که شرکت‌ها می‌دن. بهش نگفتم که همین «ساک بیمار» رو 20 تومن پول بابتش گرفتن، اگه می‌گفتم پولیه لابد می‌خواست محتویاتش رو وارسی کنه ببینه 20 می‌ارزه یا نه و بعد حرص بخوره. به جاش گفتم بریم اتاقت رو تحویل بگیریم و دیگه آماده بشی برای عمل. گفت نه، می‌رم سیگار بکشم. توی مدت مریضی‌اش ترسیده بود و برای کارهاش از آدم اجازه می‌گرفت، اما این مورد آخری خیلی سوالی نبود، خبر داد که می‌ره بیرون سیگار بکشه. رفتم بیرون دنبالش. داشت توی خیابون با دمپایی‌های آبی لخ لخ راه می‌رفت و بهمن دود می‌کرد، ناشتا، انگار داشت آخرین لحظات آزادیش رو تجربه می‌کرد یا شایدم آخرین نخ سیگار.

پشت در اتاق عمل رو دوست ندارم. همراه مریض‌ها خوداشون یه سری آدم زخمی و مریضن. هر از گاهی در اتاق عمل باز می‌شه و یه لاشه روی تخت چرخ‌دار می‌آد بیرون. آدم فکر می‌کنه هر کدومشون ممکنه بابای آدم باشه. بعد می‌ری جلو و می‌بینی یه زن نیمه‌مرده‌ی کچله و می‌فهمی این همون توموریه هستش که داشتی با بچه‌ش حرف می‌زدی. آدم‌های بی‌ربط هم پیدا می‌شن، مثلاً اون مرد بوگندوئه که پرسید عمل پروستات چند در می‌آد و سوالش این‌قدر غافلگیرم کرد که دیدم راحت‌ترین کار اینه که جواب واقعی رو بهش بگم: 12. وقتی شنید یه سوت صعودی-نزولی کشید که یعنی اوه چقدر زیاد و بعد روی پاشنه‌ی پایش چرخید و شروع کرد توی راهرو رفت و برگشتی راه رفتن. صدای کفشش روی مرمرهای کهنه‌ی کف راهرو اذیتم می‌کرد. ساعت هم نمی‌گذشت. دکترش گفته بود عمل یک و نیم الی دو ساعت طول می‌کشه. اما من از همون 20 سال پیش سر عمل مادرم یادم بود که چطوری یه عمل یک ساعته ممکنه شش ساعت طول بکشه. آخرهاش برادرم هم اومد دم اتاق عمل. بعد دیدم رفته دم راه‌پله و مادربزرگم داره بهش می‌گه ننه‌جون مرد که گریه نمی‌کنه. منم همون‌جا یه کم گریه‌م گرفت. فکر کنم آدم‌هایی که هیکل‌شون گنده‌تره وقتی گریه می‌کنن آدم ناراحت می‌شه. حالا برادرم اون‌قدرها هم درشت نیست ولی بهرحال دوست نداشتم اون‌طوری ببینمش و از اون طرف رویم هم نمی‌شد برم بغلش کنم و دلداریش بدم. از کنارش که رد شدم وانمود کردم که ندیدمش. پدرم هنوز از ریکاوری بیرون نیومده بود اما صدام کردن و یه دبه پلاستیکی کوچک دادن دستم. گفتن اینه. پرسیدم چیه؟ گفتن پروستاته دیگه، حالا دکترش بعداً نسخه می‌نویسه که ببری پاتوبیولوژی. فکر کردم کاشکی حداقل توی یه ظرف درست و حسابی می‌ذاشتنش، چه می‌دونم شیشه‌ای، چیزی. این‌جوری خیلی حس قصابی به آدم دست می‌داد.

دکترش که اومد بیرون داشت دست‌هاش رو به هم می‌مالید، انگار یه غذای چرب و چیلی خورده بود. خیلی آروم بود. دوست داشتم باهاش دست بدم چون فکر می‌کردم با همین دستاش پدرم رو باز کرده و بریده و دوخته. گفت همه چیز خوب بود، حالا می‌آد بیرون. چند دقیقه دیگه هم طول کشید و بعد من رو صدا کردن و تختش رو هل دادن و پشت یه خط قرمز نگه داشتن. دکتره از پدرم پرسید اون رو می‌شناسی؟ منظورش من بودم. پدرم انگار نصف شده بود، یه عالمه هم شلنگ و لوله بهش وصل بود. کله‌ش رو تکون داد. دکتره گفت خب اینم مریض شما، سالم و به هوش. بعداً فهمیدم این انگار مرحله‌ی قانونی تحویل بیمار به همراهشه. رفتم دم خط قرمزه. انگشت‌هام رو کردم لای موهاش و هی سعی می‌کردم بفهمم چی توش فرق کرده. بعد فکر کردم چه خوب که زنده‌س و با پرستارا تختش رو هل دادیم سمت آسانسور. توی آسانسور فکر کردم یه چیزی توی خودم فرق کرده اما ایده‌ی درستی نداشتم که چی؛ شاید مثلاٌ یه بلوغ ثانویه توی میانسالی، یا شایدم یه نوع پوست‌اندازی توی بیمارستان بهبهانی.

شب اول مادرم موند پیشش. قرار بود من بمونم اما مادرم یه جوری بهم گفت «من می‌مونم» که خیلی جای بحث نبود. فردا صبحش با برادرم رفتیم بیمارستان. پدرم نیم‌خیز نشسته بود روی تختش. یه دونه از لوله‌هایی که بهش وصل بود سرم شستشو بود و توی یه سطل بزرگ چیک چیک خونابه تخلیه می‌شد. قرار بود به مرور خونابه کم‌رنگ بشه ولی اون روز صبح هنوز صورتی پررنگ بود و اگه چند دقیقه بهش نگاه می‌کردی لخته‌های شناور رو تویش می‌دیدی. کنار سطل هم چند تا لکه‌ی بزرگ قرمز روی زمین افتاده بود. انگار چند دقیقه بعد از یه «حادثه» رسیده بودم. از قیافه پدر و مادرم فهمیدم شب سختی بوده. همه گفته بودن که شب اول سخت‌ترینه. مادرم گفت شبش از زور درد نخوابیده و نصفه‌های شب عربده می‌کشیده که چاقو بدین خودم رو بکشم. نمی‌دونم چرا اینا رو که می‌شنیدم خنده‌م گرفته بود، شاید چون نمی‌تونستم پدرم رو اون‌طوری تصور کنم و خنده ساده‌ترین گزینه برای فرار بوده. خوبیش این بود که دکتر سر صبح دیده بودش و گفته بود شرایطش «عادیه». با این‌حال این‌قدر ناله کرد که باید برایش شیاف می‌گذاشتیم. برای عمل از کمر به پایینش رو بی‌حس کرده بودن. انگار الآن حسش برگشته بود ولی وقتی پرستارها برای شیاف می‌غلتوندنش هنوز بدنش به نظر لمس و بی‌حس می‌اومد. شیاف خوب جا نمی‌رفت و دو-سه بار در اومد. پرستارا با تحکم بهش می‌گفتن پدر جون شل کن.

از روز دوم گفتن از تخت بیاریمش پایین و توی راهروی بخش راه بریم. دستش رو گذاشت روی شونه‌م. بهش گفتم آروم، آروم. دوست داشتم صاف و محکم بایستم. از فردایش هم غذا رو شروع کرد. بعد از غذا طبعاً دفع شروع می‌شه. گند می‌زد به همه جا. خودش بیشتر از همه از اینکه کنترل دفعش رو از دست داده ناراحت بود. می‌گفت فاصله بین سیگنال دفع تا عمل دفع در حد چند ثانیه است و نمی‌تونست خودش رو به دستشویی برسونه. زنگ می‌زدیم که بیان و تمییز کنن. یکی از نظافتچی‌ها زیر لب غرغر می‌زد که این چه گندیه زده. خواستم برم سرش داد بکشم که کارت رو بکن و حرف زیادی نزن. بعد که رفتم توالت رو دیدم دلم به حالش سوخت. گفتم شرمنده خانم. چی بگه آدم؟

کلاً یک هفته بیمارستان بود. روزهای آخرش آدم دیگه با پرستار و آبدارچی و بقیه مریض‌های بخش آشنا می‌شه. یه پرستار غرغرو بود که هر روز یه ربع نوحه می‌خوند. اوج نوحه‌اش مال وقتی بود که ملافه‌ها رو عوض می‌کرد. غر ثابتش این بود که می‌گفت پرستارهای زن کار نمی‌کنن و کاشکی کل بخش رو بدن به مردها. روز آخر می‌گفت هشت تا پروستاتی توی بخش داریم. بهش گفتم محمد جان انگار همه‌ی مردا یه روزی گیر پروستات می‌شن، نه؟ گفت نه دوست من، بستگی داره چقدر ازش کار بکشی، اونایی که آلت‌شون گنده‌تره، اونایی که زیاد سکس می‌کنن بیشتر در معرض خطرن. اینها رو زیر گوش من می‌گفت که پدرم نشنوه. بعد یادم افتاد خود جراحش هم این نکته رو با ادبیات دیگه‌ای گفته بود: اونهایی که «مرد»تر هستن ریسک ابتلا به پروستات‌شون بالاتره. چند دقیقه بعد پای تلفن بودم و داشتم دوست‌دخترم رو فشار می‌دادم که اعتراف کنه هم آلتم کوچکه و هم کم سکس می‌کنیم. تضاد آزاردهنده‌ای بود چون به صورت تاریخی، ایده‌آل هر مردی اینه که توی تخت انیمال باشه و حالا اولین بار بود توی زندگیم که می‌خواستم یه مرد نرم و نازک باشم.

روزهای آخر دیگه خونابه صورتی کمرنگ شده بود، حتی بی‌رنگ. بعد یه روز بیشتر لوله‌ها رو جمع کردن و گفتن فردا می‌تونه مرخص بشه. من تازه داشتم به نقش جدیدم توی زندگی به عنوان «همراه بیمار» عادت می‌کردم؛ اینکه سانس سه تا پنج جلو همکارهای پدرم شیرینی  دانمارکی تعارف کنم و به زور سن‌ایچ بدم دستشون. عادت کرده بودم قبل از ظهر برایش مقدمه‌ی منطق‌الطیر رو بخونم و سر پنج دقیقه خوابش بگیره و بگه این پشتی تخت رو بده پایین. یا مثلاً اینکه چند روز یه بار با اون دستمال آبی‌ها گردن و بازوها و زیر بغلش رو تمییز کنم، اصطلاحاً حمام خشک. اما خب به هیچی نباید عادت کرد، فکر کنم خوبی زندگی همینه.

صبح روز مرخص کردنش پدرم دهن ما رو زد. با مادرم دنبال پرونده‌ش بودیم تا بعدن بدیم بیمه. خب کار اداریه، یه کم طول می‌کشه. دویست بار زنگ زد که چرا نمی‌آیین دنبالم؟ پس کجایین؟ بهش می‌گفتیم داریم کارهای ترخیص خودت رو می‌کنیم اما نمی‌فهمید. آخر سر هم این‌قدر عربده کشید و جار و جنجال کرد که یه سری فاکتورها گم و گور شدن و پونصد تومن پول بی‌فاکتور از جیب‌مون رفت. بالاخره برگ ترخیصش رو گرفتیم. در بیمارستان رو که دید تقریباً دویید. نگهبانه گفت حاج آقا برگ ترخیص یادت نره. با همون دمپایی آبی‌های بیمارستان بود. یازده صبح، آفتابی. برادرم رفت ماشین رو بیاره. به پدرم گفتم خب، خوش اومدی، بالاخره تموم شد… با اخم و تخم و لحن تحقیرآمیزهمیشگی‌ش گفت با این شاهکاری که شما زدین و این‌قدر لفتش دادین چه خوش آمدی؟ باورم نمی‌شد دارم این حرف‌ها رو می‌شنوم. کل برنامه درمانش رو توی این یک ماه طراحی و مدیریت کرده بودیم، یک لحظه‌ش تنها نبوده، با چند تا پزشک مشورت کردیم، ان و گه و ادرارش رو جمع کردیم، پول بیمارستانش رو دادیم تا حالا «بعدها» پس بده، بعد حالا تشکر بخوره توی سرمون، اما شنیدن لنترانی این مدلی هم آدم رو می‌شکونه. به مادرم نگاه کردم. اون انگار بیشتر از من با این مرد سر و کله زده و دیگه عادت کرده. فقط به هم نگاه کردیم. کار دیگه‌ای نمی‌شد کرد. بعضی حرف‌ها هست که می‌شن شروع یه دوران جدید، یا شاید هم اتمام یه دوران قدیمی. به هر حال آدم می‌دونه قبل و بعد از شنیدنش یه فرق عمده‌ای کرده. الآن هم هفته‌ها از اون داستان گذشته و خب همه چیز مطابق «روال همیشگیه»، سوندش رو باز کرده و بخیه‌هایش رو کشیده و ادرارش عادی شده و دیگه پوشک هم نمی‌خواد. کارش رو هم یواش یواش شروع کرده، اما خب من هنوز به «شاهکارم» فکر می‌کنم. احتمالاً هیچ وقت به روش نیارم ولی خب احتمالاً هیچ وقت هم یادم نمی‌ره.

جزییات سر به نیست کردن یک قندشکن

قدیم‌ها پدرم یک صندوقچه یونولیتی داشت، از همان‌ها که آلاسکافروش‌های اطراف دبستان‌مان داشتند. آت و آشغال‌هایش را توی آن نگه می‌داشت؛ سوییچ اولین ماشینش، دفترچه حساب بانک سپه زمان شاه، بلیط سفرهای خارجی که رفته بود و این‌جور چیزها. به نوعی حتی عادت قشنگی بود. اما هرچه پیرتر شده میلش هم به نگهداری و جمع‌آوری آت و آشغال بیشتر شده. مثلاً الآن توی بالکن خانه یک ماشین لباسشویی و یک ظرفشویی اسقاطی دارد و عملاً گند زده به کل فضای بالکن. روی‌شان هم چند تا الوار و تخته نئوپانی گذاشته. چوبها هم طبله کرده‌اند و الآن محل زیست تعدادی موریانه و کرم چوب هستند. اینها بقایای قفسه کتاب‌هایی هستند که دیگر موجود نیستند، فقط عکس‌شان را می‌شود توی آلبوم‌های قدیمی‌مان دید. خود ظرفشویی و لباسشویی را هم نمی‌شود تکان داد چون قدیم‌ها کف این‌جور ماشین‌ها بلوک‌های سیمانی کار می‌گذاشتند تا سنگین شوند و تکان نخورند. واقعن هم تکان نمی‌خورند؛ حتی یک بار مملی و حسین را هم صدا کردم و سه تایی با زور و یاعلی توانستیم ظرفشویی کن‌وود را چهار قدم جابجا کنیم و از در بالکن بیرون بیاوریم اما فکر می‌کنی چه شد؟ پدرم دم در بالکن منتظرمان بود با تفنگش. به مملی و حسین همانجا تیراندازی کرد، به من فقط با نگاهش تیراندازی کرد.

 

خودش می‌گوید که لباسشویی و ظرفشویی را نگه داشته برای ویلای افجه‌اش. اما همه می‌دانیم که افجه یک رویاست چون ویلای افجه را فامیلش بالا کشیدند، یعنی خیلی راحت وقتی کار ساختش تمام شد سند را به نام خودشان زدند. اما پدرم هنوز منتظر روزی است که افجه را مبله کند و آخر هفته‌ها برود آن‌وری، برود طبیعت و خستگی در کند. بهش می‌گویم «حالا گیریم در تناسخ بعدی واقعن قضیه‌ی افجه حل و فصل شد و ما تونستیم ازش استفاده کنیم، خب اون دو روز سفر با دست ظرف می‌شوریم و لباس چرکها رو هم برمی‌گردونیم تهران.» این‌جور وقتها پدرم فریاد می‌کشد، این روشش است و توی همه‌ی این سالها هم جواب داده و هرچه هم پیرتر شده خودش خیال می‌کند که خوش‌صداتر شده.

 

این روزها پدرم آپارتمان‌مان را تبدیل به یک انباری بزرگ کرده، یک انباری بزرگ که پنجره هم دارد. این عادتش هم مال امروز و دیروز نیست، مال خیلی وقت پیش است. مادرم که می‌گوید مادربزرگم هم عین همین مرض را داشته، یعنی آشغال جمع می‌کرده و سختش بوده چیزی دور بیندازد. پس به نوعی پدرم بی‌گناه است و او هم صرفن راه والدینش را ادامه می‌دهد، کاری که همه می‌کنند. اما ریشه‌یابی مشکل که صورت فیزیکی‌اش را حل نمی‌کند، منظورم این است که حالا این عادت نکبتش مال هر کجا می‌خواهد باشد، اما محصول نهایی این است که بهرحال ماها هم مجبور شده‌ایم توی یک آشغال‌دانی بزرگ زندگی کنیم.

 

ما بچه‌هایش هم تا حدودی همین مرض را داریم. خود من وقتی خارج رفتم درست شدم. یعنی زندگی توی آپارتمان‌های فسقلی خارج بهم یاد داد که نمی‌شود هی تیر و تخته جمع کرد به امید روز مبادا که ازشان استفاده کنی و دو قرون جلو بیفتی. برای روز مبادا آیکیا و دیگر فروشگاه‌هایی که کار خیر می‌کنند هستند که تیر و تخته مورد نیاز آدم را بفروشند. بعضی‌هایمان دیرتر این چیزها را یاد گرفتیم. مثلاً تا همین اواخر که با خواهرم خارج زندگی می‌کردم او هنوز داشت کاتالوگ‌های تبلیغاتی رنگ و وارنگ فروشگاه‌های مختلف را جمع می‌کرد. کار من هم این بود که ویکندها با بیل آشغال‌هایش را جمع کنم و بریزم توی شوت زباله. محکم هم پرت می‌کردم توی شوت تا صدای سقوط آشغال‌ها توی داکت فلزی شوت را بشنود و کارم یک بُعد فرهنگی هم پیدا کند اما این اتفاق نمی‌افتاد و هفته‌ی بعد کاتالوگ‌های قطورتری می‌آورد خانه. خواهرم هم مبارزه‌ی فرهنگی خودش را می‌کرد و از سر کار که برمی‌گشتم صفحه‌های گلاسه کاتالوگ‌ها را برایم ورق می‌زد و مدل‌های پاف که شلوارهای تنگِ پاچه کوتاه پوشیده بودند و گونه‌های زاویه‌دار داشتند را نشانم می‌داد و در مورد فاشیون و زیبایی و زیبایی‌شناسی حرف می‌زد و در نهایت به اینجا می‌رسید که من هم سر و وضع خودم را درست کنم و از آن وضعیت خاکستری خارج شوم. بعد هم کاتالوگش را می‌گذاشت توی کتابخانه‌مان بغل مجموعه آثار بکت که من در حال مطالعه‌شان بودم (خالی‌بندی). مثل هر مبارزه ایدئولوژیک دیگر این یکی هم برنده نداشت و محصولش فقط فرسایش طرفین بود. در نهایت هم که من برای خدمت به وطنم برگشتم ایران و خواهرم ماند غرب تا بیشتر کالا مصرف کند و خوشحال‌تر بشود. البته خودش می‌گوید آن‌طور مثل سابق آشغال جمع نمی‌کند و بیشتر به معنویات توجه می‌کند.

 

در این سال‌هایی که دور از خانه و کشور بودم، پدرم موفق شد برادر کوچکم را هم به یک آشغال‌جمع‌کن کوچک تبدیل کند. دوسال پیش که برای تور ایران‌گردی آمده بودم وقتی وارد خانه شدم با یک میز و صندلی آشپرخانه هشت نفره و یک نیم‌ست مبل مواجه شدم که تا قبل از این ندیده بودم. یک ضبط صوت پاناسونیک اوراقی هم بود، از اینهایی که رقص نور می‌زنند و هجده لاین اکولایزردارند تا شنونده مبتدی فکر کند که «حرفه‌ای» شده. با اضافه شدن اینها به آشغال‌های خودمان دیگر امکان راه رفتن توی خانه نبود. میز آشپزخانه پایه گلدانی بود و تخته‌ی میز دور تا دورش هشت دالبر داشت. سطحش به قدری وسیع بود که تحت اثر وزن خودش شکم داده بود. عبور از کنار میز بدون برخورد پهلو به یکی از دالبرهای متعددش ممکن نبود. مبلمان هم به همین منوال: یغور، با روکش مخمل بنفش، کهنه. اولین بار که رویش نشستم ابری زرد رنگ از تُشکش متصاعد شد. روکش پلی‌استرش باعث می‌شد که ظرف ۳۰ ثانیه پشت و باسن آدم خیس عرق شود. مشکل بزرگتر این بود که باید برادر زرنگم را هم تشویق می‌کردیم که این چیزهای ارزشمند را از خانواده‌ی دوستش که نیازی بهشان نداشتند به غنیمت گرفته. شرایط را باور نمی‌کردم. لبخند زدم و هم‌صدا با بقیه تایید کردم که میز خیلی خوب و جادار است و حتی یک شقه گوسفند را هم می‌شود رویش پاک و خُرد کرد. بعد همگی برادرم را تشویق کردیم.

 

چند ماه پیش که دائمی برگشتم ایران از همان اولین روزش مبارزه‌ی زیر زیرکی خودم را شروع کردم. اولین کیسه آشغال را که گذاشتم پشت در توسط پدرم بازیافت شد. یعنی از سر کار برگشت و کیسه را پشت در دید. برداشتش و آورد تو، محتویاتش را ریخت روی یک روزنامه، عینک نزدیک‌بینش را زد، خنزر پنزرها را بررسی کرد و همه را دانه دانه سر جای اول‌شان برگرداند. بعد هم دوره افتاد به بازپرسی که کی اینها را دور ریخته؟ نوبت من که شد به سقف نگاه کردم و با انگشت آدم ناموجودی ته هال را نشانش دادم. گفت «کی؟» بغلش کردم و زیر گوشش گفتم «این‌قدر سوال نکن.» بعد از این یاد گرفتم که تا قبل از برگشتنش از سر کار همه چیز باید غیب بشود. ظرف هفته‌ی اول هفت گونی آشغال دور ریختم. پدرم می‌دید که خانه به تدریج خلوت‌تر می‌شود. از کار که بر می‌گشت مظطرب بود، ولی هوش و حواسش نمی‌کشید که فهرست همه آشغال‌هایش را داشته باشد. مچش را می‌گرفتم که نصف شبها می‌رفت سراغ چیزهایی که نسبت بهشان احساس خطر کرده، مثلاً می‌رفت سر کابینت‌های دوردست آشپزخانه و دنبال قندشکنی که ۲۰ سال پیش دسته‌اش کنده و گم شده بود می‌گشت. وقتی مطمئن می‌شد هنوز قندشکنش «گم» نشده بیشتر ته کابینت فرو می‌کردش و بعد هم با پارچه‌ کهنه استتارش می‌کرد. دور و برش را هم می‌پایید تا کسی مخفی‌گاهش را نبیند ولی در تمام این مدت من یواشکی از بغل دیوار نگاهش می‌کردم، بستنی‌ام را لیس می‌زدم و لبخند می‌زدم. این یک مبارزه‌ی ساکت بود برای حق زندگی در خانه‌ای که برای همه است. قندشکن هم نماد تفوق پدرم بود، درفش کاویانی‌اش بود و من هم بی‌تابانه منتظر روزی بودم که بتوانم آن آهن‌پاره‌ی زنگ‌زده‌ی بی‌مصرف را دور بیندازم و دوران خودم را شروع کنم. خودم هم نمادی نداشتم که جایش بگذارم، فقط همین که قبلی‌ها را پاک کنم کافی بود، انگار سر به نیست کردن قندشکن اثبات این بود که رابطه‌ی قدرت والد-فرزند برعکس شده -یا چیزی در همین حول و حوش.

 

مشکل اصلی البته رد کردن اقلام بزرگ بود، مثل همان میز و صندلی و مبلمان زشتی که برادرم آورده بود. اول سعی کردم از در منطق وارد شوم؛ بهش گفتم که پدر من، ما نیاز به میز هشت نفره نداریم. قبول کرد اما چند دقیقه بعد آمد دم اتاقم و گفت یک ایده‌ی فوق‌العاده دارد: میز و صندلی هشت نفره‌ی دالبردار برای افجه ایده‌آل است. گفت خودش وانت می‌گیرد و می‌برد. نگاهی به هیکل آب‌رفته و خمیده‌اش می‌کنم و جوابی برایش ندارم. قرار بود هفته بعدش جایی برود سفر کاری و هنوز نرفته من کلی میز و صندلی آشپزخانه دیده بودم و قیمت‌ها و طرح‌ها را بالا پایین کرده بودم.

 

یک توصیه

برای گالری چوبکده، خیابان ولیعصر روبروی پارک ساعی: دوست عزیز شما کل محصولاتت با آن طراحی می‌نیمال مربعی دمُده و گوشه‌های تیز آزاردهنده‌اش که سال‌هاست بدون هیچ تغییر و اصلاحی اصرار به ادامه‌ی تولیدش داری را آتش بزن، با بنزین. کاتالوگ‌های محصولات زاقاراتت را هم فرو کن توی خودت. بوس.

 

پدرم که رفت سفر یک میز گرد ساده چهار نفره با صندلی‌هایش سفارش دادم. به چند تا سمسار هم زنگ زدم تا وسایل خودمان را رد کنیم. اکثراً وسط توصیفاتم از میز پایه گلدانی فحش رکیک می‌دادند و گوشی را قطع می‌کردند. یکی‌شان قبول کرد که بیاید ببیند؛ اکبر آقا. میز و صندلی را برداشت اما مبل‌ها را حتی نگاه هم نکرد، گفت پول بدهی هم نمی‌برم. راستش میز را هم به زور قبول کرد. می‌گفت یغور و سنگین است. چاره‌ای نداشتم، گفتم کمکت می‌کنم. اکبر آقا صندلی‌ها را دانه دانه می‌گذاشت روی پشت من. بعد هم فرمان می‌داد: یک قدم چپ، یک کم بچرخ، آهان ردی ردی آفرین پسرم. انصافاً هم هیچی در و دیوار را زخمی نکردم. برای اینکه حوصله‌ام از حمالی سر نرود داستان هم برایم می‌گفت. مثلاً اینکه یکی از همکارهایش رفته یک خانه‌ای و تا رفته تو در بسته شده و بعد زن خانه چادرش گل‌دارش را برداشته و «اون زیر چی تنش بوده؟ هیچی، هیچی، لخت مادرزاد، بعد هم جیغ و داد راه انداخته که این سمساره با من فلان. همون موقع هم یه مرد قلچماق از اتاق پشتی میاد بیرون و می‌گه هرچی پول داری بده وگرنه شوهرش رو خبر می‌کنیم…» اخاذی مهندسی شده. سمساره گفت «بعد از این اتفاق دیگه با پول نقد خونه مردم نمی‌رم.» همانطور که زیر میز سنگین تا شده بودم پرسیدم «اما اکبر آقا این دویست تومنی که برا میز صندلی توافق کردیم رو که نقد دارین؟» لبخند زد و گفت «نه عزیزم، توی کار ما امنیت حرف اول رو می‌زنه. برات کارت به کارت می‌کنم.» اکبر آقا که هنوز کارت به کارت نکرده اما خب بالاخره از شر میز پایه گلدانی راحت شدیم.

 

پدرم هم ساعت ۵ صبح یک روز دوشنبه‌ای از سفرش برگشت. میز و صندلی جدید هنوز نرسیده بود. یعنی همه‌ی برنامه‌ریزی من درست بود غیر از اینکه حساب بدقولی فروشنده را نکرده بودم. وقتی پدرم رسید من خواب بودم. فکر کنم طرف‌های ساعت ۶ بود که با صدای تق و توقش بیدار شدم. پاشدم ببینم چه خبر است، از اتاقم رفتم بیرون، دیدم نشسته کف آشپزخانه‌ی خالی که حالا بدون میز و صندلی خیلی گنده‌تر از معمول به نظر می‌آمد. کیف سفرش بغلش، یک پارچه هم مثل سفره پهن کرده بود جلویش، داشت نان و پنیر می‌خورد. قندشکن بی‌دسته‌اش را هم گذاشته بود کنار دستش. پشتش به من بود. کله‌اش را کمی چرخاند و بدون سلام پرسید «چیکارش کردی؟» گفتم «دادیم به یه خیریه.» جواب نداد اما معلوم بود که باور نکرده. یک لقمه نان و پنیر برای خودش گرفت و همین‌طور که داشت نانی که هنوز یخش خوب باز نشده بود را می‌جوید شروع کرد آرام روی قندشکنش دست کشیدن. شنیدم زیر لب می‌گفت «اینا توطئه کردن…» دلم برایش سوخت. ازش پرسیدم «چایی می‌خوای برات دم کنم؟» یک کم منتظر شدم ولی معلوم بود که جوابم را نمی‌دهد. برگشتم اتاقم که بخوابم چون کار بهتری به ذهنم نرسید.


KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 737,352 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 598 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: