پسر سالوس

امروز فکر کنم جمعه است. پدرم توی بالکن سیر پوست می‌کند و مادرم روی مبل افتاده و کتاب یونگی را که من از تو دزدیده بودم ازم دزدیده و دارد می‌خواند. دیشب که رفته بودیم چالوس فروشگاه رفاه، من می‌خواستم وایتکس و دستکش ظرفشویی سایزبزرگ و از این تمیز‌کننده‌هایی که فیس‌فیس می‌کنند بخرم. برگشتنه از رفاه مادرم داشت می‌گفت که روضه و سینه‌زنی و این بساط خودمان هم نوعی مناسک جمعی است، روح جمعی و ناخودآگاه جمعی آدمها درش دخیل است. من هم بهش گفتم که خودم هم آن کتاب را خوانده‌ام و چند هفته قبل عین همین حرف را زده‌ام. اما نشنید و باز ادامه داد، مثل همیشه، حالا تا کل کتاب را برای‌مان توضیح ندهد ول کن نیست. البته توضیحاتش هم که خب از فیلتر ذهن خودش گذشته و لزوماً چیز جالبی نیست. بعدش هم اینکه امیدوارم وقتی من کتاب را تمام کنم و وقتی مادرم هم تمامش کرد چیزی از شیرازه کتاب باقی مانده باشد و من رویم بشود که به تو پسش بدهم. اگرنه که این یکی هم می‌رود به فهرست بدهی‌هایم.

ما چهار‌شنبه بعد از ظهر راه افتادیم. من برای راهم یک ساندویچ تخم‌مرغ آوردم. نانش کمی بیات بود. یادت می‌آید چند شب پیش‌ها که برایت ساندویچ مرغ آوردم؟ این ته‌مانده همان نان بود و خب بعد از این چند روز تخرمه شده بود. ساندویچم را که درست کردم مادرم می‌خواست بگذاردش توی یخچال تا خراب نشود. گفتم نگذار، همینطوری نانش سفت و بیات است و توی یخچال هم برود دیگر افتضاح می‌شود. اینها هر دوتای‌شان عاشق یخچال هستند. نمی‌دانم کدام‌شان اما یکی‌شان حتی چیپس را هم می گذارد توی یخچال. البته یک توضیح و استدلالی هم دارند ولی وقتی نصفه‌های شب است و من در به در دنبال چیپس یا هر چیز شور دیگری هستم تا «خارشم» را برطرف کنم و بعد می‌بینم پاکت عزیز چیپسم را چپانده‌اند ته یخچال این‌قدر غمگین می‌شوم که اصلن توضیح و استدلال‌هایشان برایم اهمیتی ندارد، هرچه می‌خواهد باشد اهمیتی ندارد، اصلن نمی‌توانم بشنومش، ته تهش این است که گند زده‌اند توی یک بسته چیپس که این‌همه الآن بهش «نیاز» دارم. خلاصه ساندویچم را از یخچال نجات دادم.

ما از مسیر دربندسر آمدیم. نمی‌دانم این مسیر را بلدی یا نه. ولی می‌روی به سمت میگون و بعد دربندسر و بعد سرازیر می‌شوی به سمت دیزین و در نهایت از وسط جاده چالوس در می‌آیی، کمی قبل از تونل کندوان. من ساندویچم را در مرتفع‌ترین نقطه جاده‌ی اول، یعنی سر گردنه‌ی دربندسر خوردم. ماشین را زدیم بغل و پدرم رفت بیرون کمی کش و قوس آمد و سیگار کشید و من هم ساندویچم را بلعیدم. آیس‌تی هم درست کرده بودم. یک لیوان فلاسک‌طور استارباکس هم داشتم که خیلی برای این کار جواب می‌داد. به قولی عین «خارجی‌ها» شده بودم. سر گردنه دو تا سگ هم بودند. گنده، یکی‌شان گنده تر از دیگری. اونی که گنده‌تر بود چشم‌هایش هم کمی قرمز بود و من فکر کردم لابد مریض است، یعنی احتمالن جایی این را خوانده‌ام که سگی که چشمش قرمز است هار است. بعد یاد آن سگی افتادم که برگشتنه از جنوب ترکیه به تو پارس کرد و تو ترسیده بودی. اون سگه هم چشم‌های مریضی داشت، همانی که شبیه سگ تن‌تن بود.

سر گردنه یک عالمه ماشین پارک کرده بودیم. مثلن شاید ۲۰ تا و همه داشتند خوراکی می‌لُمباندند. انگار نه انگار که ماه رمضان است. چندتا پسرک دهاتی هم با تعدادی پیت حلبی دکان‌مانندی درست کرده بودند و آش و چایی می‌فروختند. نزدیک یکی‌شان که شدم گفت بفرمایید اما من فقط می‌خواستم بروم تا لب دره و «عمق» دره را ببینم. به پسرک لبخند زدم و برگشتم. این یک چیز خارج را دوست دارم: لبخند. خیلی وقتها انگار تنها عکس‌العملی است که می‌توان داشت؛ مثلاً همین‌جا، خب من چی می‌گفتم به پسرک سیاه سوله؟ می‌گفتم میل ندارم چایی کثافتت را بخورم؟ می‌گفتم اصلاً چرا مرا توی موقعیت «جواب دادن» قرار می‌دهی؟ خب آدم در عوض همه‌ی اینها لبخند می‌زند. کمی آن‌طرف‌تر از سگ‌ها، مرد میان‌سالِ شکم‌گنده‌ای بود که داشت روی صندوق عقب ماشینش هندوانه می‌خورد. فکر کنم پدر خانواده بود. یک هندوانه بزرگ را نصف کرده بود و دستش را تا آرنج کرده بود توی نیم‌کره‌ای که از هندوانه درست کرده بود. دگمه‌های پیراهنش هم باز بود و عرق‌گیر سفیدش که روی شکم گنده‌اش کش آمده بود معلوم بود. فکر کردم توی جاده‌ها همیشه یکی از این مردهای خیکی را می‌بینی و همه‌شان هم همین ریختی هستند، همه‌شان هم دارند خیلی با اشتیاق چیزی زهرمارشان می‌کنند. همین فکرها را که می‌کردم مرد هندوانه را برداشت و برد هوا و سرازیرش کرد به سمت دهانش. احتمالاً می‌خواست آخرین قطره‌های آبش هم حرام نشود. بعد شروع کرد تکان دادن هندوانه و وقتی که دید آبی نمانده نیم‌کره را گذاشت روی سرش و از دره‌ی دربندسر پرید پایین (خالی‌بندی بی‌مورد).

من ساندویچم را ظرف ۳۵ ثانیه خوردم. نمی دانم چرا این‌قدر زود تمام شد. دوربینم را برداشتم و از ماشین پیاده شدم. می‌خواستم از سگ‌ها عکس بیندازم. اما انگار غیب شده بودند. جایی نبود که رفته باشند، یعنی فضای باز بود و مخفی‌گاهی نداشت. برگشتم سمت ماشین از پدرم سراغ سگ‌ها را گرفتم. نمی‌دانست. به جای سگ‌ها الکی یک عکس از رشته‌کوه مقابلم انداختم ولی همین‌طور ندید می دانم که چیز ارزشمندی نشده. عکس از کوه و کمر خیلی باید حرفه‌ای باشد تا به دل بنشیند. نمی‌دانم چرا این‌طوری است. آدم همین‌طوری به آن منظره نگاه می‌کند خیلی دلنشین است اما وقتی سعی می‌کنی ثبتش کنی هیچ «نکته‌ی خاصی» درش نمی‌بینی.

گردنه‌ی دربندسر که ایستاده بودیم ماشین‌های شاسی‌بلند گنده که از تهران آمده بودند ویژویژ از کنارمان رد می شدند. پدرم می‌گفت بدو راه بیفت برویم که الآن می‌خوریم به شلوغی جاده چالوس. من هم فکر کردم کار از کار گذشته. یعنی با خودم می‌گفتم وقتی این‌همه آدم از این جاده‌ی خلوت دارند می‌روند شمال، دیگر ببین از خود جاده اصلی چالوس چقدر آمده‌اند. خلاصه اینکه خودم را آماده کرده بودم که وقتی دیزین را رد کردیم و رسیدیم به جاده چالوس همانجا راه‌بندان باشد. فکر کردم در بهترین حالت ۹-۱۰ شب می‌رسیم چالوس. البته مشکلی هم نداشتم، غیر از اینکه ممکن بود مادرم همان عقب ماشین از شدت روزه‌داری جان بدهد. غیر از این، تنها مشکلش خستگی بود. اینها را به پدرم هم گفتم، بهش گفتم کار از کار گذشته و بیخود جوش نزن. از گردنه سرازیر شدیم توی دره. سراشیبی‌اش خیلی تند است، با شیب بیش از ۱۲٪. گویا این راه را دکتر بهبهانی زمان احمدی‌نژاد طراحی کرده. دکتر بهبهانی استاد عمران دانشگاه علم و صنعت بود. یک کتاب راه‌سازی هم نوشته بود جلدش آبی بود و کتاب مرجع درس راه‌سازی ما هم بود. گویا استاد دکترای احمدی‌نژاد هم بوده. وقتی هم ا.ن رییس‌جمهور شد بهبهانی شد وزیر راه. یادت می‌آید اتوبان چمران دور برگردان نداشت؟ دوران همین بهبهانی بود که آن بشکه‌ها را کاشتند و اتوبان دوربرگردان‌دار شد . خلاصه با این پیش‌زمینه و توی شیب ۱۲ درصدی گردنه بابام شروع کرده بود فحاشی به بهبهانی و احمدی‌نژاد و اینکه گند زده‌اند توی مملکت. می‌گفت ترمز نگیر چون لنت‌ها داغ می‌کنند. بهش می‌گویم پدرِ من، اگر ترمز نگیرم که یک‌راست می‌رویم ته دره، می‌گوید تا جایی که لازم نیست نگیر، می‌گویم از اول تا آخرش یک بند لازم است. بعد می‌پرسد شما توی درس‌هایتان مگه شیب حداکثری ندارید؟ می‌گویم چرا، ولی یادم نیست چقدر است، همین حدودهای ۱۰٪ است. حالا خسته‌ات نکنم، دره را هم رد کردیم، پایین‌هایش واقعن بوی لنت‌ها در آمده بود، بعدش هم دیزین را رد کردیم و اینجاها بود که یک رودخانه‌ی لشی هم لای دره جاری بود. من دلم می‌خواست دوباره بزنیم بغل، پاچه‌هایم بزنم بالا و بروم پاهایم را بکنم توی رودخانه. اما نمی‌شد که، همه توی اضطراب راه‌بندان احتمالی جاده چالوس بودند. فقط یک جا برای دستشویی وایستادیم. بعد هم که رسیدیم به جاده چالوس و باورت نمی‌شود، اما جاده خلوت بود، خلوتِ خلوت. هی رفتم جلوتر و گفتم پیچ بعدی ترافیک شروع می‌شود، شروع نشد، تا آخرش رفتیم و ترافیک شروع نشد. هیچی. توی کندوان هم مردم طبق سنت قدیمی بوق و جیغ و فریاد می‌زدند، لابد همین هم برای جشن گرفتن خلوتی جاده بود و درست نگاه کنی روح جمعی را هم درش می‌بینی.

اینجا هم که مثل همیشه است، با این تفاوت که مادرم روزه است. روزها مثل یک تکه گوشتِ تقریباً بی‌جان بین مبل و تخت می‌خزد. گاهی کتاب می‌خواند و بعد از ده دقیقه کتاب را آرام می‌گذارد کناری و چُرت می‌زند. البته مایی هم که روزه نیستیم تقریباً وضع‌مان همین است. پدرم هم گاهی الکی خریدی می‌تراشد و می‌زند بیرون پی‌اش. آخرین موردش ساعتها توی بازار چالوس (یا به قول ویکیپیدیا شالوس یا سالوس) دنبال یک دسته شوید. گاهی هم خانه است و با تلویزیون وَر می‌رود. بالاخره زندگی باید بگذرد، هر کی به نوعی. انگار توی این فضاهای این مدلی آدم بی‌واسطه «زندگی» و گذرش را می بیند. توی شهر درک ما از جریان زندگی معوج شده. شاید لازم است که درک‌مان معوج بشود وگرنه زیادی به‌مان فشار می‌آمد. یعنی اگر همه‌اش حواس‌مان به این «جریان زندگی» و گذرش بود، خب احتمالاً بعد از مدتی عصبی‌مان می‌کرد. شاید هم نه، شاید توضیحش این است که اینجا ریتم زندگی با شهر فرق دارد و همین تفاوت است که آدم را حواس‌جمع می‌کند؛ وگرنه اگر مدتی هم اینجا باشی و به ریتم این مدلی عادت کنی خب دیگر اینقدر پرزور توجهت را جلب نمی کند که «هی، من زندگی هستم، در جریان هستم، دارم می گذرم و تو داری پیر می‌شوی…» و خب آدم عین بقیه آدمیزادها زندگیش را می‌کند.

از دیروز دریا را هم شروع کردم. راستش چیز زیادی از ساحل نمانده. می‌دانی موج‌شکن چیست؟ این تخته‌سنگ‌های عظیمِ چند تُنی که شیب‌دار روی هم می‌چینند لب ساحل و موجها روی آنها می‌شکنند؛ به آنها می‌گویند موج‌شکن. اگر ساحل طبیعی باشد احتمالاً مجتمع ما و خیلی زمین‌های دیگر حین مَد و یا طوفان زیر آب می‌روند. خلاصه الآن توی مازندران جلوی زمین‌های کنار دریا موج شکن ساخته‌اند. من خودم لای تخته‌سنگ‌های موج‌شکن مجتمع خودمان مار دیده‌ام. می‌گویند مارهای شمال سمی نیستند. ولی خب اول و آخرش مار است و آدم مورمورش می‌شود. طبعن از روی موج‌شکن که نمی‌شود بروی دریا. تا چند سال پیش ما از ساحل زمین بغلی‌مان می‌رفتیم دریا. از امسال خود زمین بغلی هم شروع به ساخت و ساز و کرده و طبعاً یک موج شکن هم ساخته و دیگر خبری از ساحلش نیست. (هیچ کسی از پول بدش نمی‌آید.) خلاصه این‌طوری شده که یک تکه ۱۵ متری بین دو تا موج‌شکن ما و زمین بغلی مانده که از آن می‌شود رفت دریا. احتمالاً اسمش «ساحل» است ولی به نظر من بیشتر یک گودال است. آدم توی آن نوار ۱۵ متری که باید قبول کنیم نامش «ساحل» است، لای تخته‌سنگ‌های موج‌شکن این‌وری و آن‌وری رغبت نمی‌کند روی شن‌ها ولو شود. حالا همچین شنی هم نیست. تازه اگر دریا هم کمی مواج باشد اصلن عبور از بین این دو تا موج‌شکن غیرممکن است. کف دریا هم که همه‌اش سنگ و بلوک سیمانی.

دیروز و امروز دریا آرام بود. اولش قرار بود برویم چالوس، برویم پلاژهای عمومی. پدرم بعد از نهار خوابید، خیلی مفصل، جوری که من فکر کردم نفس نمی‌کشد. راستش حتی ترسیده بودم. (این البته ترس همیشگی من است؛ همیشه به این فکر می‌کنم که پدرم بمیرد اولین عکس‌العمل من چیست. چه می‌دانم، بهر حال پدر شدن در سن بالا این مسائل را برای بچه‌های آدم دارد و پدر من هم کلاً انگار به این مسائل فکر نکرده.) اما آخرین بار که بهش سر زدم دیدم یک نیم‌غلت زده. خیالم جمع شد که زنده است و همین‌طور مطمئن شدم که اینطور که این خوابیده به این زودی‌ها دریا بیا نیست. مادرم هم همین را گفت. گفت پیرمرد بیدار هم شود تازه باید سه‌تا لیوان چایی بخورد، باید صبر کند دانه دانه‌ی آن سه لیوان چایی خنک شوند، بعد می‌خواهد برود بالکن و به دریا خیره شود و چند تا سیگار دود کند… مادرم اینها را که می‌گفت ساعت از ۵ گذشته بود. دیدم دیر شده، حوله و مایو را جمع کردم، رفتم از لای همان موج شکن‌ها زدم به آب. آن‌قدری که فکر می‌کردم سخت نبود. نکته‌اش این بود که بالاخره دریا رفتنم هم شروع شد. انگار دریا هر چقدر هم دست‌نیافتنی باشد باز هم آدم یک راهی پیدا می‌کند و خودش را بهش می‌رساند، وقتی هم که بهش رسیدی که دیگر کی به موج‌شکن و مارهای لای تخته سنگ‌هایش فکر می کند؟ همه جا آب است، همه جا آبی‌ست، بقیه چیزها وجود ندارند.

یک ساعتی توی آب غلت زدم. فقط بدیش این است که از ترس سنگ‌ها و بلوک‌های سیمانی آدم رغبت نمی کند برود کف دریا. تو که می دانی من آدم کف آب هستم. آنجا خیلی بیشتر خوش می گذرد. همه‌ی صداها مستهلک شده به گوش آدم می‌رسند. اینجا که یک صدای وز وز یا شاید هم جیر جیر دائمی می‌آید. نمی‌دانم جیرجیرک است یا چی. بهرحال جانورانی هستند که لای علف‌ها زندگی می‌کنند. حتی توی دریا هم صدایشان می‌آید. می‌روی زیر آب صدایشان جور دیگری می‌آید. آب هم ولرم، بدون موج، استخری. خیلی هم شور نیست و می‌توانستم چشمهایم را زیر آب باز کنم، به دست‌هایم نگاه می‌کردم، ده انگشتم را می‌دیدم، آن زیر همه چیز سبز دیده می‌شود و محو. تصاویر محو، صداها محو. تنها بدیش این است که بالاخره آدم نفسش تمام می‌شود و باید برگردد بالا. بعد که آدم بر می‌گردد بالا همه چیز زیادی تیز است، زیادی شفاف است. انگار فیلتر سبزِ زیر آب باید همیشگی باشد. همان‌طوری که انگشت‌هایم را می‌دیدم کافی بود، همانطوری که صداها را می‌شنیدم کافی بود، این همه جزییات اضافی است، آدم دنیا را از ورای فیلتر صوتی-تصویری آب دریا تجربه کند کاملاً کافیست، بقیه اطلاعات همگی اضافی هستند.

امروز هم قبل از نهار دوباره رفتم دریا. امروز آسمان کمی گرفته. هوا درحد خفگی شرجی است. انگار هوا که اینطوری است جیرجیرک‌ها هم بلندتر می‌خوانند. الآن توی خانه نشسته‌ام و انگار یک دسته ده هزارتایی‌شان پشت دیوار دارد جیرجیر می‌کند. خیلی دریا نماندم. توی دریا یاد سفر ترکیه افتادم؛ با هم می‌رفتیم  دریا، بعد بعضی مواقعش می‌آمدی بغل من، دستم را می‌گذاشتم زیر کمرت و روی سطح آب می‌کشیدمت و می‌گفتم کشتی باری هستی، با بار موز، آووکادو، پنبه. وقتی یاد آن سفر افتادم خیلی دلم برایت تنگ شد واز آب زدم بیرون. بابام منتظر بود که برگردم نهار بخوریم؛ میرزا قاسمی. آمدم خانه داشت ماست و خیار ته بشقابش را نان می‌کشید. فکر کردم گشنه‌اش شده و نهارش را خورده. راستش اصلاً دریا را رفتم که اشتهایم تیز بشود و با بابام نهار بخورم چون صبحانه دیر خورده بود. بابام هم گفت نهار نخورده. سریع دوش گرفتم و نشستم سر میز. موهایم را هم شامپو نزدم، دیروز زده بودم و فکر کردم امروز هم بزنم موهایم از بین می‌روند. البته خودم هم نگران کثافت بودن آب دریا هستم ولی خب به جایش مفصل موهایم را چنگ زدم و آب کشیدم. تازه، اگر همت کنم عصر دم غروب هم دوباره می‌روم دریا و شامپو را گذاشته‌ام برای آن سری. الآن فکر کنم کمی کتاب بخوانم و بعد چرت بزنم. روزهاست که ندیده‌امت.

امشب شب آخر است. فردا بعد از نهار راه می‌افتیم. دیشب کلی توی اینترنت دنبال «جاذبه‌های توریستی» این دور و بر بودم. گویا تنکابن مخزن این ماجراست. معروف‌ترین جایش هم همان جاده دوهزار و سه‌هزار. خلاصه امروز به ایران‌گردی گذشت. الآن خیلی خسته‌ام. رفتیم غار دانیال و بعد هم جاده دو هزار و مسجد امیر اسعد. راستش یک کم از این‌همه «پدر و مادر» خسته شدم. نمی‌دانم، انگار آدم انتظار دارد آنها بفهمند که داری برای‌شان انرژی می‌گذاری و متعاقبش کمی کمتر «روی مخ» باشند. واقعاً هم می‌فهمند که داری انرژی می‌گذاری و لذت هم می‌برند و چندین و چند بار هم تشکرش را می‌کنند اما خب کماکان رفتارشان همانقدر روی مخ است؛ چون لابد اصلاً برای‌شان هضم نشده که رفتارشان زیرپوستی آدم را می‌فرساید. البته من که مثلاً قرار است چیزی روی مخم نرود. واقعاً هم نمی‌رود، قبول کرده‌ام که اینها «این مدلی» هستند اما خب وقتی با هم بودن‌مان طولانی می‌شود گاهی یادم می‌رود، شاید هم خسته می‌شوم. مثلاً امشب خسته شدم از اینکه این‌همه ریز ریز مادرم از خودش تعریف می‌کند و بقیه‌ی دنیا را یک مُشت آدم داغون می‌بیند. خیر سرش می‌خواست تشکر کند که بردم‌شان گردش و می گفت با تور فلان قدر پولش می‌شد و تازه هی همه می‌خواستند «بزنند و برقصند». بهش گفتم آن داستان مال سالها پیش است. حرصم گرفته بود از دستش و البته تو احتمالاً دلیل حرصم را نمی‌فهمی چون مدام اشارات ریز و درشتش به فوق‌العادگی خودش و بی‌فرهنگ بودن بقیه دنیا را نشنیده‌ای. من هم بهش گفتم وقتش است قبول کند که بعضی آدم‌های دیگر هم یک چیزهایی می‌فهمند، طبیعت و زیبایی را می‌فهمند، اتفاقاً همانها لای جنگل‌های گم و گور مازندران روی درخت‌ها با اسپری آبی فلش کشید‌ه‌اند «به سمت غار» و ما هم داریم از قِبل همان‌ها این کارها را می‌کنیم. همانها صفحه ویکی‌پدیای غار را هم زده‌اند و ما محصول کار آنها را خوانده‌ایم و حالا فکر می‌کنیم که شاخ غول را شکسته‌ایم، ما خفن و بافرهنگیم و بقیه با تور می‌روند و توی مینی‌بوس قر می‌دهند و پوست پفک و هندوانه می‌ریزند توی طبیعت و الخ و الخ. فکر کنم هر سری مشابه همین بحث را داریم. واقعیتش این است که من هم قبل از رفتنم از ایران خیلی این مدلی بودم؛ فکر می‌کردم هیچ کسی مرا درک نمی کند و هیچ اشتراکی با این «مردم» ندارم. به زبان نمی‌آوردم که من بالاترم ولی اگر کسی فشارم می‌داد به آن هم اعتراف می‌کردم. خیلی گذشت تا متوجه شدم که هیچ چیز به خصوصی نیستم. بعد که فهمیدم دیگر این‌قدر هم به همه به چشم یک مُشت اوباش بی‌فرهنگ نگاه نکردم.

راستش می‌خواستم این بشود چیزی مثل سفرنامه، یعنی بیایم و بروم و هر از گاهی یک پاراگرافی بهش اضافه کنم. نشد که، وقتش نشد و البته چیزی را هم از دست ندادی. تازه، شرح سفر که دیگر معنی ندارد، چیز جالبی برای گفتن نمانده و این هم لابد تمرینی است که آدم تا کجا می‌تواند از یک زندگی ذاتاً بی‌هیجان و خالی «مطلب» در بیاورد و بنویسد. البته احتمالاً همچین تمرین جالبی هم نیست، مخصوصاً برای خواننده.

چالوس خانوادگی

چهارشنبه شب

الآن چالوسم. تایپ با تبلت سخته. هر حرف با یه فشار انگشت. آدم باید مقتصد بشه توی تایپ کردن و این برام شکنجه‌س. الآن پدر و مادرم خوابیدن. دو ساعت داشتم تخمه می‌خوردم و با مادرم حرف می‌زدیم. بهش می‌گفتم فلانی از من بدش می‌اومد. از خودش هم بدش می‌اومد. از زندگیش هم بدون اینکه آگاه باشه بدش می‌اومد. خوب کاری کردم فرار کردم از دستش.

توی راه براشون سی‌دی‌های سنتی گذاشتم. اینها رو از دوست‌دخترم قرض کرده بودم. دو تا هم سی‌دی از محمد حسین یگانه بود. همینی که توی یه ده‌کوره‌ای توی خراسان دوتار می‌زد. من که نمی‌شناختمش. انگلیس که بودم سی‌دی «زهره و طاهر» رو دوست‌دخترم بهم هدیه داده بود. سر کار با هدفون گوش می‌کردم. سی‌دی ناجوری بود، جوری دوتار می‌زد که کل امراض و بدبختی‌های دنیا یک‌جا سر آدم خالی می‌شد، بدون استثنا هر بار می‌گذاشتمش پاره پوره می‌شدم جوری که همکارهای بغل‌دستی باید جمعم می‌کردند.

برای جاده سی‌دی داستان ابراهیم ادهم رو هم بهم قرض داده بود. پدر و مادرم قفل کردن روی ابراهیم ادهم. ابراهیم ادهم یه عارفی بوده که سر می‌ذاره به بیابون، بعد هم یه جایی می‌ره می‌افته پای یه عارف دیگه‌ای به نام رابعه. مادرم عرفان دوست داره. بابام تئوریای تخمی خودشو می‌داد. می‌گفت امامزاده‌ها در حقیقت همه عارف بودند و مردم دوست‌شون داشتن و وقتی می‌مُردن مقبره‌شون می‌شد پاتوق، اما چون آخوندها باهاشون بد بودن برچسب زدن امامزاده. طبعن اینجاهای تئوری بابام امامزاده هاشم بودیم. من رفتم چایی گرفتم. از این سماور غولا. می‌ترسم ازشون. می‌ترسم چپه بشن روم بسوزم. پدر و مادرم داشتن می‌رفتن سمت گنبد یه عکس سیاه و سفید ازشون گرفتم، پشت به دوربین، قوزی.

توی راه مادرم می‌گفت محمد حسین یگانه چون خودش با موضوع ابراهیم ادهم عشق می‌کرده خیلی پرسوزتر خونده از زهره و طاهر. گفتم تو بیشتر عشق می‌کنی اینطوری به نظرت می‌آد. می‌گه نه، درست گوش بده. دهن من رو با رابعه و ابراهیم ادهم زدن. من همه‌ش به دماوند نگاه می‌کردم ولی خب یه جایی دماوند تموم شد اما رابعه و ادهم هنوز ادامه داشتن. از مذهب می‌ترسم چون آدم رو خل می‌کنه. ولی خب عین روز برام روشنه من هم چند سال دیگه مذهبی می‌شم. کاریش نمی‌شه کرد.

نهار رفتیم چلوکبابی محسن توی آمل. از یه زنه توی میدون آمل پرسیدیم کجا غذا بخوریم. اون گفت محسن. من و بابام کوبیده. مادرم قزل آلا، خوش‌سرخ. طی یه فوران عشق مادری نصف ماهیش رو کَند و انداخت توی دیس من. بهش می‌گم نمی‌خوام. می‌گه اضافه‌س. می‌گم پس از کبابم بخور، می‌گه گوشت قرمز برام بده. ولی می‌خوره.

بعد از آمل مادرم مطرب مهتاب‌رو گذاشت. فکر کنم همه شوت شدیم به هزار سال پیش. البته بابام خواب بود اون عقب؛ شاید اونم داشت خواب هزار سال پیش رو می‌دید. بعد مادرم شروع کرد هد زدن با تنبورها. چپ، راست، هدبنگ درویشی، دم زدن با شهرام ناظری. هی زیرلب گفتم خب بابا تو عارفی، تو درویشی بس کن فهمیدیم. خمیازه.

هوا مه آلوده. صدای موجها می‌آد. دوست دارم صداشون رو. دریا یه موجود زنده‌س و خوبه که اون بیرون پشت پنجره هست. مثه کوه‌ها. ولی کوه‌ها آرومترن. خونه بوی شمال می‌ده، بوی سیر و بادمجون. من هم لابد همین بو رو می‌دم. تایپ هنوز سخته. کمرم درد می‌کنه. بابام پیر شده. اذیتش می‌کنم. داد می‌زنه سرم. دوست داره. دوست داره اذیتش کنم. توی جاده مدام می‌گه تند برو. من می‌گم خبری نیست. می‌گم هیچ جا هیچ خبری نیست. می‌گم به دماوند نگاه کن، فکر چند هزار ساله اینجاست و داره ماها رو نگاه می‌کنه. می‌گم تازه می‌خوام بزنم بغل از دماوند عکس بگیرم. نچ نچ می‌کنه. می‌گه از وانت آبیه سبقت بگیر. می‌گم به وانتیا نگاه از بالا به پایین داری، اونا دوستتن. میگه وانت‌ها خطرناکن. از وانته سبقت می‌گیرم. راننده وانت خم شده جلو داره کمر یا شاید هم کونش رو می‌خارونه. می‌گم بین طفلی خب کونش می‌خاریده آروم می‌رفته.

توی راه مادرم گفت ماهی بگیریم. از همین قزل‌آلاها که توی حوضچه‌های کنار جاده پرورش می‌دن. شمال الآن فصل ماهی نیست. بابام گفت شمال هم ماهی داره ولی یخی‌های فصل قبله. زمستون فصل ماهیگیری دریاس.  بابام سه جا یهو فریاد زد همینجا وایسا ماهی بگیرم. وای می‌ستادم عقبی می‌کوبید بهمون یا شاید می‌رفت روی کله‌مون. گفتم پدر من اینطوری نمی‌شه، از قبل باید بگی. می‌گه از قبل نمی‌دونم کجا ماهی داره. بعضی وقتها خودم باید امورات رو دستم بگیرم. یه جا پیدا کردم عین آدم راهنما زدم وایستادم. اون وانتیه که کونش می‌خارید هم دوباره ازمون جلو زد. بابام داشت ماهی می‌خرید چنتا عکس گرفتم ازش. یکیش هست تقریبن پریده توی تانک ماهی‌ها.

پنجشنبه صبح، آفتابی

من توی هال خوابیدم. ۹ صبح با صدای تلق تولوق مادر و پدرم توی آشپزخونه بیدار شدم. داشتن چند تا بشقاب و قابلمه رو بی‌دلیل می‌کوبیدن به هم. آشپزخونه بخشی از هاله. بهم گفتن برم توی اتاق اونا بخوابم. نرفتم. رایتل دارم. ایمیل‌های کاریم رو چک کردم. یه عالمه پیشنهاد کار برام سرازیر… نشده بود. با مادرم صبحونه نخوردم. داشت از توی یک نعلبکی میرزا قاسمی شب قبل رو می‌خورد. نگاه کردن بهش دلم رو آشوب می‌کرد. هی پرسید چی می‌خوری. خیلی سوال می‌کنه. دلم می‌خواد اون رو بخورم تا دیگه اینقدر سوال نکنه اینقدر حرف نزنه. بابام صبح ماهی‌ها رو پاک کرد. خواب و بیدار گفتم خب می‌دادی همون ماهی‌فروشه خودش پاک می‌کرد. جوری نگاهم کرد انگار به مادرش فحش ناموس دادم. گفت نمی‌کنن، کثیف می‌کنن. بیخود می‌گفت. پاش درد گرفت اینقدر با ماهی‌ها کُشتی گرفت.

صبحونه خوردیم. مامانم داره مشق‌های برادرم رو می‌نویسه؛ ترجمه مقاله‌ای که استادش بهش داده، در مورد پایمال شدن حقوق زنان مسلمان در اروپا. همزمان که ترجمه می‌کنه برای ما هم توضیح می‌ده. من توی گوش‌هام سیمان ریختم که نشنوم. صدای مادرم بلنده. حرف زدن رو دوست داره. بهش نگاه نمی‌کنم ولی هی بیشتر بحث حجاب در اروپا رو توضیح می‌ده. بدم نمی‌آد برم لب دریا. حداقل صدای موج‌ها می‌آد و آفتابیه.

نهار ماهی داریم. دوست دارم بمونم اینجا، اینها برگردن، یا باشن ولی در مورد رابعه و ابراهیم ادهم حرف نزنن. دوست دارم برم جارو برقی و دستکش و سیم بخرم بیام اینجا رو بسابم. بعد بخوابم. همه جا صدای دریاس. انگار یه چیزی می‌خواد بگه و من باید بمونم تا بهم بگه.

پنجشنبه شب

رفتیم مغازه چینی‌ها. مامانم کاسه خرید. نمی‌دونم چرا این‌قدر کاسه دوست داره. من گلدون خریدم، برای همون حسن یوسف عطری که تازه گرفتمش. ولی گلدونش سوراخ نداره. سبز فسفری کم‌رنگه. چیز خاصی نیست ولی اونجا بهترین بود به نظرم. بابام می‌گه سوراخش نکن، می‌گه می‌شکنه، می‌گه توش مداد خودکار بریز بذار روی میز تحریرت. به نظرم ۹۹ درصد حرف‌های دنیا شر و وره. بگو و برو. کارکردی نداره. کارکردش دفع انرژیای اضافی‌مونه، شاید هم کارکردش رفع دلتنگیه. بعدش رفتیم سینمای چالوس. سالنش خیلی خیلی گنده بود. توی اینترنت نوشته ۶۵۰ تا صندلی داره. فیلم «طبقه حساس» مال کمال تبریزی. عطاران و قاسمخانی . بدی نبود. یه سکانسش رو از آنجلوپولوس، از فیلم «گام معلق لک‌لک» دزدیده بود. اونجاش حالم بد شد. از ابتذال بدم می‌آد.
شام هم ماهی. ماهی بهم می‌سازه.

باورم نمی‌شه، مادرم شاخ رو برداشت و خوابید. الآن فقط صدای یخچال می‌آد  و دریا. حیفه اینجا ساحل درست و حسابی نداره. دوست ندارم. هواش هست، تصویرش هست صداش هست اما خود دریا انگار نیست، انگار ممنوعه.

فردا ظهر راه می‌افتیم، بعد از ماهی. مادرم گفت سبزی پلو بگیریم که طبعمون بکشه به ماهی. بابام گفت جمعه هیچ جا سبزی ندارن. من برام فرقی نداره. تازگی‌ها همینم، هیچی خیلی فرقی نداره.

جمعه صبح

بیرون صدای یه پمپ یا شاید هم یه کمپرسور می‌آد. دریا آبیه. خورشید معلوم نیست اما همه جا پر از آفتابه. شاید خورشید پشت ساختمون‌هاس. توی بالکن نرمش کردم. پوستم می‌سوخت. اصلن بعد از پیاده‌روی دیروز آفتاب سوخته شدم. دماغم قد یه بادمجون شده، رنگ یه بادمجون شده.

بابام داره خونه رو جارو می‌کشه. خش خش. جاروبرقی نداریم. من افتادم روی تخت. این دو تا باز شروع کردن به حرف زدن. تبلت رو گرفتم جلوی صورتم ولی مادرم باز باهام حرف می‌زنه. داره در مورد جاده دیزین حرف می‌زنه که شاید بسته باشه.

صدای کمپرسور هنوز میاد. هیچی کتاب نخوندم. با اینها نمی‌شه. با اینا حتی استراحت هم نمی‌شه کرد. با اینها فقط می‌شه ماهی خورد و رفت پیاده‌روی و سینما. پیر شدن ولی مثل دو تا بچه شش ساله انرژی دارن. از اونور زود هم خسته و گشنه می‌شن، باز هم عین بچه‌ها. آمادگی روحی مقابله با ترافیک جاده رو
دارم
ندارم
دارم.

می‌دونم توی راه ۵۰۰ بار می‌خوان سی‌دی ابراهیم ادهم رو گوش بدن.
صبح خیلی سر و صدا نکردن. با اینحال من ۹ بیدار شدم. صبحونه می‌خوردن. من ولو توی تخت، خیره به دیوار. بعد دوباره چشمام بسته شد. صدای خوردن دیگه قطع شده بود اما صدای فس فس دعای مادرم رو می‌شنیدم. روی مبل فرود اومده بود و لابد داشت دعا می‌کرد جاده دیزین باز باشه. تا فهمید بیدارم پرسید تخم‌مرغ می‌خوری؟ گفتم نه. گفت تخم مرغ پخته‌س، نمی‌خوری؟ گفتم نه. گفت اصلن ندیدم تو تخم‌مرغ پخته بخوری. گفتم چرا، گاهی می‌خورم. با خودم فکر کردم لابد ابراهیم ادهم هم از دست مادرش فرار کرد و سر به بیابون گذاشت. می‌گه اگه خواستی نیمرو هم می‌تونم درست کنم. نمی‌دونستم چی بهش بگم. نشستم سر میز صبحونه و بهش لبخند زدم.

مسافر صندلی عقب

زوجی توی ماشین هستند. آرش پشت فرمان نشسته و در خیابان‌هایی که صبح روز تعطیل خلوت هستند آرام می‌راند. زنش ماندانا در صندلی شاگرد نشسته و بی‌حرف بیرون را نگاه می‌کند. من و مجتبی صندلی عقب نشسته‌ایم و داریم همراه زوجی که دوستان‌مان هستند می‌رویم خارج از شهر برای گشت و گذار. برنامه مشخصی نداریم اما احتمالاً به شراب‌گیری‌های اطراف شهر سری بزنیم. شراب چیزی است که هیچ سررشته‌ای ازش نداریم اما می‌دانیم که باید داشته باشیم و برای همین مناسکش را انجام می‌دهیم.

اطراف چشم چپ ماندانا ورم کرده و درد می‌کند. دیشب خوبِ خوب بوده و صبح که پاشده توی آینه دیده که چشمش باز نمی‌شود. من و مجتبی سعی می‌کنیم وانمود کنیم که نگران چشمش هستیم، برای همین شروع می‌کنیم به سوال پرسیدن. گل‌مژه است؟ عفونت است؟ شاید گزیدگی؟ حساسیت نیست؟ کانادایی‌ها خیلی حساسیت دارند و ایرانی‌های مهاجر هم بعد از مدتی حساس می‌شوند… شاید حساسیت به بادام‌زمینی باشد؟ سوالات پینگ‌پنگی من و مجتبی ادامه دارد اما جوابی از صندلی جلو نمی‌آید، انگار داریم از همدیگر سوال می‌کنیم. در این مواقع آدم باید سکوت کند اما ما ادامه دادیم، این کار آدم‌های لوده است، انگار که ورم چشم زن موضوعی فرعی است و عطش علمی ما برای فهم علت ورم دغدغه‌ی اصلی. 

پیشنهاد کردیم که زوج توی رودربایستی نمانند و اگر می‌خواهند کل برنامه را کنسل کنند و برگردیم خانه‌های‌مان. آفتاب صبح چند لحظه پشت ابر رفت. من و مجتبی به هم نگاه کردیم. انگار جفت‌مان فهمیده بودیم آفتاب از شدت دلواپسی تصنعی ما حالش به هم خورده و پشت ابرها قایم شده. بالاخره صدای ماندانا در می‌آید. می‌گوید برنامه را ادامه بدهیم، اما سر راه برویم داروخانه. آرش ماشین را توی پارکینگ گنده مرکز خرید پارک می‌کند. از همین مرکز خریدهای یک طبقه‌ی مدل آمریکای شمالی که مثل قارچ همه جا هستند؛ یک سوپرمارکت و داروخانه دارد، یک فست‌فود، پست، چندتا مغازه‌ای که معلوم نیست چی می‌فروشند و یک پارکینگ روباز گنده جلوی مجموعه. معمولاً آدمهای چاق با کیسه‌های پر از گوشت و مرغ حراج خورده از سوپرمارکت بیرون می‌آیند، چند ده متر راه می‌روند و به ماشین لکنته‌شان می‌رسند. اما آن روز صبح هنوز خلوت بود. 

نمی‌دانم کِی رادیو ماشین را روشن کرده بودند اما وقتی آرش پارک کرد تازه فهمیدم که کلدپلی دارد می‌خواند. ماندانا زودتر پیاده شد و رفت دنبال دارو. آرش هنوز داشت با سوییچ و دنده و دگمه‌های داشبورد ور می‌رفت. نفهمیدم چطور اما ما سه تا سُر خورده بودیم به گپ زدن در مورد کلدپلی. من ازشان متنفرم، از لیریکس‌های بی‌معنی‌شان که ظاهری از «عمق» دارند اما در حقیقت در مورد هیچی نیستند. شنونده‌ی تازه‌کار احساس می‌کند که کلدپلی لای این اباطیل دارد کل مشکلات دنیا را بررسی و حل می‌کند ولی آن اشعار به هیچ موضوع خاصی اشاره ندارند، صرفن آوازی ملودیک هستند که از شدت محافظه‌کاری در مورد چیزی حرف نمی‌زنند، مبادا به عقاید گروهی بر بخورد و فروش میلیونی‌شان کم شود. داشتم حرف‌های آرش را بررسی می‌کردم که ببینم آیا می‌توانم لجن‌پاشی‌ام به کلدپلی را شروع کنم یا نه، دیدم وسط حرف‌هایش گفت پارسال رفته کنسرت‌شان و سر آهنگ «ساعت‌ها» عروج کرده‌اند. بهش گفتم آره، ملودی‌های‌شان گیراست. 

وسط گپ‌مان بود که آرش انگار جنی شده باشد، از ماشین زد بیرون و رفت داروخانه دنبال زنش. انگار نیرویی جادویی او را از ماشین کشید بیرون. منشاء این نیرو پدیده‌ای است که به آن «زوجیسم» می‌گویند. ماندانا مشکل حادی نداشت و حتی خودش هم از آرش نخواسته بود که همراهش برود. کل فرایند هم سرراست است: احتمالاً می‌رود و به دکتر مقیم داروخانه چشمش را نشان می‌دهد و دکتر هم یک پماد ضد حساسیت یا آنتی‌باکتریال یا قرص مُسکن توصیه می‌کند. تجویز و نسخه و چکاپی در کار نیست، راهنمایی فروشنده به مشتری است، دکتر مقیم داروخانه هم بیشتر در حکم بازاریاب شرکت‌ها داروسازی است که توی لباس سفید استتار کرده. 

اما به هر حال آرش احساس کرده بود که باید برود و در این «شرایط» پیش پارتنرش باشد. رفتنش بدون منطق است، می‌داند نیازی به حضورش نیست. به نظر می‌آمد که دوست دارد توی ماشین بماند و با رفقایش در مورد کلدپلی حرف بزند و رادیو گوش کند یا زیر آفتاب مطبوع صبح کش و قوس بیاید. به هر حال هر چه بود خودش در وهله‌ی اول به همراهی زنش نرفت، ترجیح داد که با ور رفتن به داشبورد خودش را مشغول جلوه بدهد و تنها یک موج ثانویه‌ی عذاب وجدان بود که از ماشین بیرون کشیدش. به نوعی نجواهای پنهانی زوجیسم بود که صدایش کردند. انگار که آینده‌ی محتمل را مرور کرده و بعد از عواقب نرفتنش ترسیده. شاید تجربه‌‌های مشابهی داشته که نرفتنش حمل بر بی‌اعتنایی شده و حالا ترجیح می‌دهد که توی این مانور «همراهی با همسر بیمار» حضور داشته باشد. اینها را دیگر به تجربه فهمیده، او آدمی است که حوصله نق و ناله و داد و بیداد را ندارد.

خودم هم توی موقعیت‌های مشابهی بوده‌ام و تمامی گزینه‌های امکان‌پذیر را انجام داده‌ام. گاهی همراهی کرده‌ام و حین همراهی آرام دست طرفم را نوازش کرده‌ام. گاهی اولش نرفته‌ام و بعد از مدتی ترس برم داشته و رفته‌ام دنبالش. گاهی هم کلاً نرفته‌ام و به کار خودم ادامه داده‌ام، گفته‌ام چیز مهمی نیست و خودش برود. اما به نظرم مشکل اینجاست که کل این سناریو از بیخ غلط است، اصلاً اینکه گزینه و تصمیم‌گیری مطرح می‌شود، اینکه خودت را در معرض «امتحان» می‌بینی کلاً اشتباه است. خسته‌کننده است وقتی هر کوچکترین اتفاق زندگی به محلی برای امتحان عشق آدم تبدیل می‌شود و رفتارهای آدم در هر شرایطی معنایی فراتر از خودشان پیدا می‌کنند، رفتارهای ذاتاً نامهم و بی‌معنی که ناگهان هرکدام‌شان کتاب کتاب تفسیر پشتش می‌آید. اگر آدم همه‌ی این همراهی‌ها را انجام بدهد بعد از مدتی از خودش بدش می‌آید که این‌قدر آسان تسلیم یک تصویر رومانتیک شده که احتمالاً از سینمای درجه سه-چهار بهش غالب شده. اگر نرود هم همیشه ترس از قانون‌شکنی دارد، دارد قانون «زوجها» را زیر پا می‌گذارد. توی دنیایی که هنوز با این تصاویر و مفاهیم غلط مسموم نشده، متر و معیار رفتار آدم بر اساس لذت و راحتی است، اما توی دنیای زوج‌ها تنها معیارْ پایبندی به آن تصویر ایده‌آل عشق است که به‌مان فروخته شده. کسی هم که آدم رابطه است به تجربه فهمیده هرچه بیشتر شبیه این تصویر باشد اصطکاک‌ها کمتر است و هر چه از آن تصویر دور شود احتمال دعوا و دلگیری بالا می‌رود.  

پ.ن. این لای کاغذهای ۸۰۰ سال پیش بود، الآن که گردگیری کردمش و تایپش تمام شد می‌بینم چقدر دوره‌اش گذشته.

خاطراتی پیرامون مرغ

۱- همه چیز با یک تلفن شروع می‌شود
خانه دوست‌دخترم بودم که مادرم زنگ زد. گفت بیا که شب مهمان داریم، می‌آیند دیدنت. اسم‌ها را که شمرد دیدم ۱۰-۱۵ نفری می‌شوند. حاضر شدم و برگشتم خانه خودمان. می‌گفت خان‌عمو دارد می‌رود کالیفرنیا و گفته قبل از رفتنش هوس آش کرده. رفتم خانه دیدم یک دیگ بزرگ آش جو بار گذاشته بود. با مادرم حرف زدیم و دیدیم یک آش خالی زشت است. قرار شد زرشک‌پلو هم درست کند و من بروم از سر کوچه چند تا مرغ بریان بگیرم و بگذاریم کنارش.

۲- تناول جمعی در پیکان
قرار شد عصرش با مالماستین برویم مرغ بریان بخریم برای شام. مالماستین برادرم است. توی خیابان شهید محمدی چندتا مغازه هست که مرغ بریان می‌فروشند. سالیان سال من اینها را می‌دیدم ولی ازشان چیزی نخریده بودم. بچه که بودم خیلی مرغ بریان دوست داشتم اما از بچگی تا الآن شرایط کمی عوض شده. آن سالها ما ساوه زندگی می‌کردیم و گاهی شب‌ها که از تهران بر می‌گشتیم پدرم بَرِ میدان توحید یک نیش ترمز می‌زد، می‌پرید توی اغذیه‌فروشی آزاده و با یک مرغ بریان فویل‌پیچی شده بر می‌گشت توی ماشین. خودش رانندگی می‌کرد و ما هم عقب پیکان‌مان سفره می‌انداختیم. پیکان‌مان صندلی عقب نداشت و راحت می‌شد که کف‌اش سفره بیندازیم. مرغ را می‌گذاشتیم وسط‌مان و با دقت فویل را باز می‌کردیم. بعد فویل را نوبتی لیس می‌زدیم و حتی آخرین نفری هم که نوبت لیس زدنش بود با ولع این کار را انجام می‌داد. اما بعدتر یاد گرفتیم که فویل را با قیچی سوییس آرمی مالماستین به تکه‌های مساوی تقسیم کنیم و هر تکه سهم یکی از افراد خانواده می‌شد، البته به غیر از پدرم که سهم مشخصی نداشت چون به دقت مشغول رانندگی و کورس انداختن با وانت‌ها بود. بعد به خود مرغ حمله می‌کردیم. من پوست بریانش را دوست داشتم. یک بار یادم است موفق شدم کل پوست مرغ را قلفتی در بیاورم و بعد از شدت هیجان پوست را کشیدم روی سرم. مالماستین از خنده ریسه رفت اما بعد حسودیش شد و دست کرد از صندوق عقب جک ماشین را در آورد و جلوی صورتم تاب داد. می‌خواست تهدیدم کند اما چون لال بود نمی‌توانست چیزی بگوید. بهش گفتم این کار را نکن و سپس با پا به قفسه سینه‌اش کوبیدم. بلافاصله دلم برایش سوخت. گفتم از پوست مرغم چیزی بهش نمی‌دهم اما اجازه دارد بیاید همین‌طور که پوست مرغ مثل یک ماسک زیبا روی صورتم نشسته لیسش بزند. افراد دیگر خانواده توجهی به ما نمی‌کردند و انگشت‌های قلمی‌شان را مثل مته توی بدن مرغ بی‌پوست فرو کرده بودند و می‌کاویدند. مرغ درست وسط ماشین نشسته بود، درست روی خط تقارن طولی‌اش، یعنی جایی که میل گاردان پیکان از زیرش رد می‌شود پس من مطمئن بودم که گرم می‌ماند و به مالماستین اجازه دادم که با خیال راحت کارش را بکند. بوی مرغ پدرم را هم دیوانه می‌کرد. گاهی این‌قدر ناله می‌کرد که یک کدام‌مان تکه‌ای مرغ را به جلوی ماشین پرتاب می‌کرد. معمولاً آینه وسط ماشین را نشانه می‌گرفت. پدرم بدون برداشتن دست‌هایش از روی دنده و فرمان با یک خیز تکه مرغ را قبل از برخورد به آینه میان دندان‌هایش گرفته بود و بعد می‌خندید و ما هم برایش کف می‌زدیم.

۳- شب‌نشینی مهندس‌ها
بعد از آن سال‌ها نمی‌دانم چرا مرغ بریان رفته رفته از زندگی ما رفت. حادثه‌های نامربوط هم بی‌تاثیر نبودند. مثلاً یک شب با دوستم مجتبی بیرون بودیم و داشتیم حرف می‌زدیم و زمانی بود که جفت‌مان کار می‌کردیم پس توانایی خرید یک آبمیوه یا ساندویچ یا چیزهای مشابهی را داشتیم. یادم است دیر وقت بود و بیشتر جاها بسته بودند اما یک آبمیوه‌گیری توی خیابان شهید قلمی باز بود و ما هم رفتیم دو تا آب‌طالبی گرفتیم. داشتیم از وضعیت اسف‌بار مهندسی در ایران می‌گفتیم که دیدم مغاز‌ه‌دار مشغول جمع و جور کردن است اما با دست‌هایش به ما علامت داد که تا ته هورت کشیدن لیوان‌مان وقت داریم. علامت دادنش این‌طوری بود که کف دو دستش را به سمت زمین فشار می‌داد و لبخند نازکی می‌زد. اسمش آقا عیسی بود و انگار که ما آنجا نیستیم به کارش ادامه داد: چراغ‌های عقب مغازه را خاموش کرد و تازه اینجا بود که من متوجه شدم مغازه‌اش دو دهانه است و دهانه‌‌ی دومش چیزی شبیه اغذیه‌فروشی است. یکی از همین اجاق ایستاده‌های استیل داشت که هنوز ۴-۵ تا مرغ تویش چرخ می‌خوردند. اجاقش را خاموش کرد و مرغ‌های بریان را از سیخ بیرون کشید و انداخت توی یک کیسه‌ی سیاه. مجتبی زد به رانم و گفت «می‌بینی؟ وضع کشور خرابه، خیلی خرابه، اما مرام و معرفت هنوز نمرده، شعور و انسانیت هنوز هست، ببین چطور داره مرغا رو می‌بره بده به فقرا و گدا گشنه‌ها…» آقا عیسی از این تی‌شرت‌های سفید پوشیده بود که مورد علاقه سلمانی‌ها و دکترها و بعضی آبمیوه‌فروش‌هاست. در کیسه را که گره زد دست‌هایش را به پهلویش کشید. عیسی صحبت‌های ما را نشنید و انگار که طبیعی‌ترین کار دنیا را می‌کند: کیسه‌ی مرغ‌های بریان را گذاشت توی فریزر صندوقی‌اش، کنار تغار فالوده شیرازی. این‌طوری مطمئن می‌شد که  مرغ‌ها فاسد نمی‌شوند و فردا جنس خراب تحویل مشتری نمی‌دهد. خودم فکر می‌کنم همین تصویر هم باعث شد من بیشتر از مرغ بریان فاصله بگیرم. بهرحال واقعیت این است که شام مهمانی و اینکه خان‌عمو چی توی شکم گنده‌اش می‌ریزد برایم اهمیتی نداشت و فکر کردم مرغ بریان از سرش هم زیاد است.

۴- ماموریت من و مالماستین
با برادرم رفتیم خرید بساط شام. ماشین را کنار خیابان شهید محمدی پارک کردم. مالماستین را فرستادم کشک بگیرد و خودم رفتم توی صف بربری. همان آدم‌های همیشگی توی صف بودند: افغانی‌ها، پیرزن‌های نالان و پیرمردهای پررو. من به هیچ‌کدام از این سه دسته تعلق نداشتم برای همین همه به راحتی از من عبور می‌کردند. تصمیم گرفتم با حقه‌ای خودم را به تنور برسانم و دقیقاً هم همین کار را کردم: با یک جهش از روی‌شان عبور کردم و دو تا خشخاشی دو آتشه از ته تنور در آوردم و زدم بیرون. خیابان بوی گرد و غبار و گازوییل می‌داد. مالماستین کیسه کشک را جوری دستش گرفته بود که انگار ازش بدش می‌آید. همین‌طور که حواسش بود کیسه کشک به پایش نخورد بهم گفت خری که برگشتی. پروژه بعدی خرید مرغ بود. مالماستین گفت «زیاد به مرغ‌هاشون نگاه نکن چون خفت می‌کنن و باید بخری» بعد هم خودش آرام از توی پیاده‌رو راه افتاد و زیر‌چشمی مثل یک دزد به مرغ‌های چرخان نگاه می‌کرد. دستش را گرفتم و گفتم «وایسا، نگاه کردن که پولی نیست» و بعد دو تایی به مرغ‌های بریان ریز و بی‌گردن نگاه کردیم. زده بود دانه‌ای ۹۹۰۰ تومان. به مالماستین گفتم عدد و رقم جور در نمی‌آید، مرغ خودش کیلویی فلان قدر است، نمی‌شود که بریانش درسته ۹۹۰۰ باشد. فروشنده حرف‌مان را شنید و با دستش اشاره کرد که از مغازه‌اش دور شویم. رفتیم مغازه بعدی. تابلوی قیمت نزده بود. از همینش خوشم آمد. اسمش علی بود.

۵- مونولوگ علی
۳۵ ساله کارم مرغه. خودم هر روز صبح می‌رم کشتارگاه، می‌خرم میام اینجا پاک می‌کنم. اون مغازه بغلیا یخ‌زده می‌فروشن. مرغاشون یا مال چینه یا ترکیه. بعضی وقتام مال برزیله ولی تازه اونم اگه شانس بیارین. مرغاشون ماشینی‌ان. دیدی گردن ندارن؟ چون ماشینی‌ان. دستگاه گردن مرغ رو از بیخ می‌زنه. یه بند انگشت گردن می‌مونه [بند انگشت اشاره‌اش را نشان می‌دهد]. مرغای من نیم متر گردن دارن، چون ماشینی نیستن، دستی هستن. ببین [مرغ‌های توی اجاقش را نشان می‌دهد و بعد با دست راستش کاراته می‌زند روی ساعد چپش تا نیم متر را تصویری تداعی کند -انصافاً گردن مرغ‌هایش درازترند] بعد تازه من کار می‌کنم رو مرغام. مرزه و ترخون و رزماری و فلفل می‌چپونم توشون، این مرغا شیکم‌پرن [مشتش را به علامت فرو کردن سبزیجات داخل بدن مرغ عقب و جلو می‌کند] قابل شما رو هم نداره، دونه‌ای ۱۸ تومن.

۶- شکست‌های بزرگ، پیروزی‌های کوچک
سه تا مرغ از علی می‌خریم، تخفیف می‌دهد و دانه‌ای ۱۸ تومان را ۱۷ حساب می‌کند. مالماستین معتقد است که سرم کلاه رفته، معتقد  است که کل زندگی‌ام سرم کلاه رفته. به نظرم هیچ چیزی سیاه و سفید نیست، قبول دارم، توی زندگی که کلاً شکست خورده‌ام اما بحث خرید مرغ جداست، مرغ‌ها چیزهای ارزشمندی هستند، اصلاً شاید همین پیروزی در خرید مرغ بریان بشود نقطه عطف زندگیم.

۷- محکمه
مهمانی مثل همیشه است، همان آدم‌های همیشگی با همان حرف‌های همیشگی. همبازی‌های بچگی‌ام حالا بزرگ شده‌اند، همه ازدواج کرده‌اند و بچه‌دار شده‌اند. بچه‌هایشان هم مثل خودشان هستند ولی با بچه‌هایشان راحت‌ترم. بزرگترهای فامیل با خنده‌ای ظاهراً ناز ولی باطناً کریه می‌گویند فلانی بچه دوست دارد. منظورشان از فلانی «من» هستم. از اینکه توی جمعی، جوری که بشنوم، در موردم ولی نه خطاب به خودم حرف زده شود متنفرم. درست می‌گویند، بچه دوست دارم اما منظور آنها باید رمزگشایی شود: فلانی بچه دوست دارد اما چون زن و زندگی ندارد، چون بی‌اخلاق و فاسد است و از زنش جدا شده پس خانواده و بچه ندارد اما ما باایمان‌ها خانواده و بچه داریم و خوشبختیم. به‌شان می‌گویم بله بچه دوست دارم و بعد طارق که پسرک هفت ساله‌ی زشت و شیطانی است را نیشگون محکمی می‌گیرم. طارق پایم را لگد می‌کند و با مشت به بیضه‌ام می‌کوبد و می‌خندد. این فن را از بازی‌های کامپیوتری خشن یاد گرفته.

۸- نگاه کفتارها به بدن مرغ‌ها دوخته شده
سر میز شام ابتدا همه با شرم و حیا دور میز حلقه می‌زنند و غذاها را برآورد می‌کنند. احمق‌تر از این هستند که بفهمند مرغ‌ها خانگی نیستند و مدام تشکر می‌کنند که «توی زحمت» افتادیم. یواش یواش بوی مرغ‌ها یخ‌شان را آب می‌کند و بلوا می‌شود؛ مادرها به سمت ران‌های مرغ‌ها حمله می‌کنند، با مهارت بیخ ران را یک پیچ می‌دهند و می‌گذارند توی بشقاب بچه‌هایشان. طارق ران مرغش را مثل باتوم دستش گرفته و با آن به لپ محدثه، دختری هم سن و سال خودش می‌زند. هنوز هیچی نشده محدثه روسری صورتی سرش کرده و من چند سال بعد را می‌بینم که طارق با یاد محدثه خودارضایی خواهد کرد. مادران‌شان از هم جدای‌شان می‌کنند و هر کدام به بچه‌ی خود می‌گویند «مامان مرغتو بخور دیگه.»

شام تقریباً تمام شده. زن‌ها کمک می‌کنند که میز شام را جمع کنیم. بشقاب‌ها را می‌آورند توی آشپزخانه. هدف‌شان بیشتر چک کردن وضعیت آشپزخانه‌مان است تا کمک کردن. ولی چیز جدیدی در انتظارشان نیست. هیچ چیزی عوض نمی‌شود و آشپزخانه ما هم مثل همیشه سرشار از کثافت و کروکودیل است. خانه‌داری مادرم همیشه بساط خنده‌ی فامیل بوده اما نکته غم‌انگیزش این است که من هیچ‌وقت، نه آن موقع و نه حالا خنده‌ام نگرفت. توی این سال‌ها هر بار که جُک‌های نخ‌نمای‌شان را با عربده تعریف کردند و قهقهه زدند من دستم توی جیبم بوده و داشتم با قیچی سوییس آرمی مالماستین بازی بازی می‌کردم.

۹- افعی
سر شام خان‌عمو هفت کاسه آش خورده و حالا دارد شکم بزرگش را نوازش می‌کند. تازه در حال مهاجرت است و مثل هر مهاجر دیگری حال بهم زن است، اما خودش نمی‌داند. هنوز دارد تعریف می‌کند که توی بانک‌های خارج قهوه مجانی می‌دهند. می‌پرسد چرا برگشتی. می‌گویم نمی‌دانم. «از کارت اخراج شدی؟» می‌توانم نافش را از لای بازشدگی پیراهنش ببینم. به نافش خیره می‌شوم. «خب بیا کَلیف… اونجا بهتره از اروپا، بیا کار زیاده، دستتو می‌گیریم…» از توی ناف خان‌عمو یک افعی خاکستری به بیرون می‌خزد؛ مطمئنم که افعی می‌خواهد دور گردنم حلقه بزند، قفلم کند، طلسمم کند، ببردم خارج، ببردم کلیف. خان عمو هنوز منتظر جواب است. فامیل پخش و پلا دور هال نشسته‌اند و شکم‌های‌شان پر از مرغ بدکیفیت و کمی آش است. بهار تهران خیلی زودتر از موعدش گرم و تابستانی شده. خانه دم کرده و هوا بوی عرق بچه‌ها و بازدم بزرگترها را می‌دهد. سینی چایی دور می‌گردد. راضیه چایی فنجانی نمی‌خواهد، می‌گوید برایش توی لگن چایی خیلی خیلی پررنگ بیاوریم. بی‌تابانه منتظرم که شب تمام شود.

بیات

سه روز توی غار بودیم. شب سوم غذاها تموم شدند، یعنی دیگه هیچی توی یخچال و کابینت‌ها نمونده بود به غیر از چند تا سیب‌زمینی جوونه زده و دو قاشق از خامه‌ی صبح. الف می‌گفت اینها سرطانی می‌شن. چرا سرطانی؟ سیب‌زمینی مواد غذاییش رو جمع می‌کنه و زور می‌زنه و زرت یه جوونه ازش می‌زنه بیرون، می‌خواد نسل بعدی سیب‌زمینی‌های پشندی رو تولید کنه، سرطان کجای این فرایند می‌آد؟ مگه ما آدم‌ها بچه‌دار می‌شیم حین بچه‌دار شدن سرطان هم می‌گیریم؟ اما خب جاوید می‌گه همه چیز این‌قدر ساده نیست، همه چیز با مثال تشریح نمی‌شه، با این حال من همون سیب‌زمینی‌ها رو خوب وارسی کردم، حتی عینک هم زدم و رفتم لامپ لوستر وسط اتاق رو هم سفت کردم تا نور زیاد بشه، درسته، اولش یک کم سخت بود، داشتیم کور می‌شدیم از شدت نور اما لازم بود، بعد دست کشیدم روی پوست خاکی سیب‌زمینی‌ها، دونه دونه، و منتظر بودم برجستگی جوونه‌ها رو لمس کنم. انگشتام رو بو کردم، بوی خاک می‌دادن، بوی الف رو هم می‌دادن. اما این‌طوری که نمی‌شه، آدم سُر می‌خورده به یه وادی‌های دیگه در صورتی که ما فقط گشنه‌مون بود، ما فقط می‌خواستیم غذا بخوریم، چون سر ظهر صبحونه خورده بودیم و آره، مفصل بود، تخم‌مرغ پخته و خامه و پنیر و سنگک اما خب الآن دیگه شب بود، هفت یا شاید هم هشت، نمی‌دونم چند، ولی خب گشنه‌مون بود، یعنی من که گشنه‌م بود، اون که هیچ‌وقت گشنه‌ش نیست، بعدش که غذا باشه می‌خوره‌ها اما قبلش که می‌پرسی یه صدای ممتنع از خودش در می‌آره. دیدم کلاً چهار تا سیب‌زمینی، دو تا بابا و دو تا بچه‌سیب‌زمینی داریم. یه دونه از اون گنده‌ها رسماً جوونه زده بود، یعنی از جوونه گذشته بود، دیگه شاخ و برگ بود، اگه قرار به سرطان بود این یکی دیگه محرز خود سرطان بود. چشمام رو بستم و انداختمش توی سطل. دور انداختن سخته. مادرم وقتی غذا دور می‌ریخت بعدش زار می‌زد. من حالا یک کم بهترم ولی من هم همونم، چاره‌ای نیست، آدم همونه دیگه، ننه‌شه، باباشه، فرار نمی‌شه کرد، من خودم یه مدت فرار کردم، خیلی دور شدم، از ۲۵ تا دریا و سه تا اقیانوس و پنج تا رشته کوه گذشتم و بعد یه روز صبح خودم رو توی آینه نگاه کردم، بابام با سبیل‌هاش بهم گفت سلام، یعنی می‌خوام بگم فایده نداره، من بابامم، من مادرمم. سه تا سیب‌زمینی دیگه رو دور نریختم. اونها رو پوره کردم. پوست گرفتم و فرض کردم جوونه ندارن، ریختم توی دیگچه مسی الف با یه کم نمک، نیم ساعت بعد پخته بودن، جوری که چنگال می‌زدی کل شالوده‌ی سیب‌زمینی فرو می‌ریخت. منم کارهام دستیه، ینی یه بار دست زدم به میکسر برقی و چهار تا انگشت‌هام رو از دست دادم، بعد از اون دیگه همه چی دستی. با همون پشت چنگال سیب‌زمینی‌ها رو له‌شون کردم، ته خامه‌ی صبح و یه کم شیر و کره و نمک و فلفل زدم و شد پوره. دوباره در دیگچه رو گذاشتم که یخ نکنه و به الف گفتم تو نیا، من می‌رم سر کوچه گوشت می‌خرم. می‌گه من پوسیدم، باید بیام بیرون، نیام بیرون دیگه بیرون یادم می‌ره، نور و هوا یادم می‌ره. می‌گم خب بیا. می‌گه ولی لفتش می‌دما، من که می‌دونم، فرقی نداره برام، تا حاضر بشه سر خودم رو گرم می‌کنم، می‌رم سر دیگچه مسی و با پشت چنگال سیب‌زمینی‌های گولّه شده رو له می‌کنم، ولی فایده نداره، هیچ‌وقت مثل مال بیرون اون‌طور یه دست و همگن نمی‌شه. البته نشه، به جهنم، لابد مال بیرون با پودره، آب‌جوش می‌ریزن روی پودر و می‌فروشن به ماها، ما هم می‌گیم به‌به چقدر مواد شیمیایی خوشمزه‌ای بود، یامی، E330، یامی، مواد نگه‌دارنده، یامی‌، ام‌اس‌جی، یامی، E472. ولی خب ته تهش ما که متخصص نیستیم، یا حداقل متخصص صنایع غذایی نیستیم، من به شخصه متخصص لوله هستم و توی رشته‌م نه خوبم و نه بد، متوسطم. لوله هم دخلی به هیچی نداره و همینه که من راجع به هیچی نظری ندارم. به نظرم خامه‌ی این بحث رو جاوید گفت، می‌گفت مهندس لوله هیچی نیست، هیچ کاری نمی‌کنه و هیچ نظری نداره. اما بعضی از متخصص‌های صنایع غذایی می‌گن باباجون این بحث مواد شیمیایی و غذای صنعتی و اینها اصلاً مهم نیست. من که درست نمی‌دونم، ولی بهر حال با همون سیب‌زمینی‌های جوونه زده پوره درست کردم. وقتی رفتیم بیرون بدترین موقع روز بود، یعنی همون زمانی که هوا نه تاریکه و نه روشن و آدم تکلیفش رو نمی‌دونه. جاوید این‌جور وقت‌ها از خونه بیرون نمی‌ره، می‌گه کلافه می‌شم. سر بالایی رو سیخکی رفتیم بالا، چنارها هم بلند، مثل همیشه، من شروع کردم چنارهایی که به خاطر ساخت و ساز قطع کردن رو بشمرم، بعد دیدم فایده نداره، چه فرقی می‌کنه، حالا که بریدن‌شون، بقیه‌شون رو هم یه روزی می‌بُرن و قیمت زمین هم کماکان طبق روند ۵۰۰ سال گذشته مثل موشک می‌ره بالا، می‌ره بالا و منم که خیلی وقته قیمت‌ها رو نمی‌فهمم، میلیونه، میلیارده، چندتا صفر داره؟ تازه خیر سرم مهندسم، کارم نامبره. اما خب می‌دونم این دور و برا همه چی گرونه، می‌دونم دم مامور شهرداری رو ببینی و چهار تا درخت ببُری و بَر زمینت رو دو وجب اضافه کنی، دو وجب کش بیای توی پیاده‌رو، خودش یهو می‌شه چندین میلیون، یا شایدم چندین میلیارد. اما خب همین چیزها من رو مگسی می‌کنه، همین که دیگه پیاده‌رو نمونده و نمی‌شه دو قدم راه رفت، چون دیوار ساختمون‌ها چسبیدن به درخت‌ها، یا بدتر، درخت‌ها نیستن و به جاش دیوار ساختمون تا لب جوب اومده. ولی خب فرقی نداره، سر جمع ده دقیقه بیرونم و حالا پیاده‌رو بخوره تو سرم، از توی کوچه لای بنز‌ها و شاسی‌بلندهای زشت کُره‌ای راه می‌رم، بعد دوباره بر می‌گردیم توی غار و اونجا همه چی، همه چی یادم می‌ره. رسیدیم دم ردیف مغازه‌ها و از هم جدا شدیم، اون رفت یه چیزی بخره و من یه چیز دیگه. من که سر به هوا، فکر کنم داشتم تلاش می‌کردم نوک چنارها رو نگاه کنم، بعد دو تا افغانی، یا شایدم کارگر، خلاصه بدبخت-بیچاره از توی سوپر پروتئینی اومدن بیرون، یه مرغ یخ‌زده توی کیسه دست یکی‌شون بود، داشتن حرف می‌زدن و فکر کنم خوشحال بودن، لابد چون روز کاری‌شون تموم شده بود، بعد درست مقابل هم که بودیم مرغ از دستش افتاد و من هم داشتم راه می‌رفتم، تا به خودم بیام دیدم مرغ افتاده جلوی پام و نیم متر شوتش کردم، از همین جا می‌گم مرغش یخ‌زده بود چون پنجه پام خورد به یه چیز سفت. بعد که شرایط رو ضبط کردم خب ناراحت شدم، خم شدم ببینم مرغه چی شده. چیزیش نشده بود، این یخی‌ها مثل سنگ هستن، مرغ رو برداشتم دادم به‌شون و داشتم معذرت‌خواهی می‌کردم، آقا شرمنده ببخشید و از همین حرف‌ها، اما می‌دونی چی شد؟ باورم نمی‌شه، دیدم اون دو تا دارن ازم معذرت‌خواهی می‌کنن، یعنی رسماً داشتن عذر می‌خواستن که چرا مرغ‌شون خورده به پای من. رفتم توی پروتئینی و سعی کردم فراموش کنم، یک کم به گوشت‌ها نگاه کردم و سعی کردم مثل یه کاربلد به نظر بیام، با یک کم مکث گفتم دو برش متوسط استیکی بیات. وقتی داشت می‌برید دوباره پرسیدم قربان گوشتش بیاته؟ و روی ت آخرش بیشتر مکث کردم و توی چشم‌های قصابه نگاه کردم، می‌خواستم بفهمه که من گوشت رو می‌فهمم، یا حتی یه پله بالاتر، می‌خواستم بفهمه که هفته قبل ۲۰۰ صفحه نجف در مورد گوشت خوندم و می‌دونم که گوشت استیک باید بیات باشه، اما انگار نه انگار، من هم یکی مثل همه بودم براش و اون فقط کارش رو می‌کرد، یعنی اول دو تا فوت به دو تا ساعد‌های پشمالوش کرد و بعد شروع کرد به بریدن گوشت، به نظرم اون‌طور مسلط به چاقوش، مسلط به ابزارش  کار می‌کرد بار جنسی هم داشت، اما جدای از اون می‌خواستم بپرسم آقا حکمت این فوت کردن چی بود؟ اما دیگه کسی جواب نمی‌ده توی این دوره زمونه. اومدم بیرون رفتم دکون بغلی، سنگکی، زود کارم رو راه انداخت. هادی صداقت می‌گه زمان شاه بابا سنگک می‌دادن به درازی آدم، اما الآن چی؟ الآن هزار تومن هم می‌دی ولی ته تهش سنگک تا زیر زانوی آدم می‌رسه، خب همه چی عوض شده، سنگک‌ها هم کوتوله شدن و من چیکار می‌کنم؟ هیچی. سنگک‌ها قد کف دست هم بشن بازم من هیچی، من بی‌عملی، من مهندسی لوله و شوت کردن مرغ‌های ضعفا. برگشتنه سرازیری بود. به الف گفتم الآن نکش بذار بریم روی نیمکت‌های دم خونه. سرازیری همیشه خوش می‌گذره. براش ماجرای مرغ رو تعریف می‌کردم، بهش می‌گفتم شاید وقتی می‌آن اینجا، توی این محله، لای این درخت‌های دراز و قصرهای زشتی که «آرشیتکت: فرزاد دلیری» طراحی کرده، این‌قدر براشون جای غریبیه که آمادگی روحیش رو دارن که مرغ‌شون شوت بشه، ینی به نوعی اگه من هم مرغش رو شوت نمی‌کردم شاید خودش می‌رفت از یه ارباب دیگه تقاضا می‌کرد که بیاد مرغش رو براش شوت کنه. وسط تعریفم از یه کوچه‌ای رد می‌شدیم، پیاده رو به عرض یک متر. یه پسره تکیه داده بود به دیوار یه قصر. قصر که نه، صاحابش دوست داره فکر کنه قصره، نمای خونه سنگ‌های آنچنانی، ستون و دفتر و دستک، از همین‌ها که بدسلیقگی روی دونه دونه سنگ‌های نمای ساختمون حک شده، دو سه تا سانتافه‌ی کُپل هم توی پارکینگ. پسره از این سیاها، نمی‌دونم مال جنوبن یا این‌قدر توی زباله‌ها شیرجه می‌زنن این رنگی می‌شن. یه گونی بافت نایلونی هم دارن، چه می‌دونم توش چیه، ولی تکیه داده بود به دیوار و داشت یه تیکه نون سق می‌زد. ما هم مثلاً ۲۰ متر مونده بهش برسیم، اصلاً کاری بهش نداشتیم، اما می‌دونی چی شد؟ ما رو که دید پاشو جمع کرد، بعد هم کیسه‌شو کشید سمت خودش و چسبید به دیوار. ولش می‌کردی لابد تعظیم هم می‌کرد. ما با سنگک کوتوله‌مون از کنارش رد شدیم. چیکار کنه آدم؟ به قول جاوید دیگه بحث اختلاف طبقاتی نیست، بحث ارباب رعیتیه. برگشتیم خونه پوره هنوز نیم‌گرم بود، دیگچه رو گذاشتم روی شعله کم. استیک‌ها رو هم آب‌دار سرخ کردم. غذا رو که می‌کشیدم فکر کردم که خودم، خودم چقدر بیات شدم. خونه دم کرده بود اما خب آدم غذا رو که شروع می‌کنه همه چی یادش می‌ره، خوبیش همینه.

کوکو سبزی، نوشته‌ای در هفت بند‎

۱- صبحِ دگرگون

الف صبح زود باید بیدار می‌شد. من طرف‌های هفت از خواب بیدار شدم. ساعت موبایلش را چک کردم. هنوز یک ربع وقت داشت که بخوابد. موبایل را از لبه‌ی پنجره برداشتم و گذاشتم روی مبل، انگار لب پنجره زنگ بزند نمی‌شنویم ولی نیم متر این طرف‌تر باشد بیدارش می‌کند. بعد هم خزیدم بغلش. دوباره خوابم برد و احتمالاً یک ربع بعدش با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. خاموشش کرد و برگشت سرجایش. ولی داشت زیر لب غر می‌زد. از شب قبلش ناراحت بود و می‌گفت نمی‌خواهد سر تمرین برود. من که چیز زیادی نمی‌فهمیدم، می‌گفتم «خب نرو» اما می‌گفت نمی‌شود، توضیح هم می‌داد و من باز هم چانه‌ام را می‌خاراندم و می‌گفتم «خب بهشون زنگ بزن بگو عمه‌ت فوت کرده یا کتفت در رفته.» اما انگار مناسبات اینها فرق می‌کند و من نمی‌فهمم. بیدار هم که شد غر می‌زد و من همان‌طور نیمه‌خواب بغل گردنش را بوسیدم و بعد دوباره خوابم برد.

۲- تجربه‌ی بی‌زمانی

فکر کنم صبحانه نخورد. به آژانس زنگ زد و نشانی داد؛ کوچه هشتم، زنگ دوم از پایین. بعد هم رفت. من موقع موقعش که بیدار و هشیارم گذر زمان را درست نمی‌فهمم، زمان برایم زیادی کشسان است، بعضی وقتها کش می‌آید و بعضی وقتها دو سال گذشته و من هنوز توی قدیم مانده‌ام. دم صبح لای لحاف که دیگر اصلاً نمی‌فهمم چقدر گذشته و ساعت چند است. اما لابد چند دقیقه بعد بود که آیفون زنگ زد. فکر کردم یا الف است یا راننده آژانس، اما توی مانیتور آیفون هیچ کس نبود، یک تصویر سیاه و سفید کروی بود از کوچه و درخت‌های خمیده‌اش. نتوانستم از رختخواب بلند شوم و آیفون را جواب بدهم و به جایش خوابم برد. دوباره که بیدار شدم احساس کردم چه خوب، چه صبح زود و مرغوبی است. فکر می‌کردم نُه یا ده باشد. تازه ده هم نه. جنس نور خانه به ده و کلاً ساعت‌های دو رقمی نمی‌خورد. ساعت مچی‌ام را نگاه کردم. شش و نیم بود. خوشحال شدم و فکر کردم کل روز «مقابلم» است. بعد یادم افتاد ساعت مدت‌هاست که رو به «جلو» حرکت می‌کند. ساعت را برعکس کردم. دوازده و نیم بود. یادم افتاد اینجا نور ندارد. یعنی ضلع جنوبی آپارتمان یک پنجره‌ی سرتاسری بزرگ دارد اما نور از نورگیر می‌آید؛ سر ظهر شانس بیاوری پنج دقیقه آفتاب می‌تابد و بعد گم و گور می‌شود تا فردایش. خانه مادربزرگم هم همین‌طور است. خواب تا لنگ ظهر توی این جور جاها نزدیک‌ترین تجربه به بی‌زمانی است.

۳- کتاب‌های توالتی

آلن دو باتن را از بغل رختخواب برداشتم و رفتم دستشویی. دو باتن داشت تلاش می‌کرد بهم توضیح بدهد چطور مطالعه‌ی پروست می‌تواند زندگی‌ام را دگرگون کند. دو باتن خیلی زرنگ است. زرنگی‌اش را دوست دارم. دنبال خر مرده می‌گردد و پوستش را به ما می‌فروشد، دنبال لقمه‌ی راحت است و پیدایش هم می‌کند چون بیزنس‌من است و این را از عناوین پنیری کتاب‌هایش هم می‌شود فهمید. عناوینش این حس را می‌دهند که این مرد دانا جوهر زندگی را فهمیده و حالا آمده به ما نادان‌ها هم یاد بدهد، آمده سیر و سفر یادمان بدهد، آمده مذهبی نوین به ما لامذهب‌ها یاد بدهد، آمده کل زندگی‌مان را «دگرگون» کند. در بهترین لحظه‌هایش روانشناسی پاپ و مثبت‌اندیشی و «نیمه‌ی پر لیوان» است. در بقیه مواقع بدیهیات پیش پا افتاده را با چسباندن دو تا اسم و ایجاد شائبه‌ای از «عمق» قالب ما می‌کند. مثلاً بهمان یادآوری می‌کند که پروست آدم جزییات است، به جزییات دقت کنیم و دنیا را جور دیگری ببینیم. انگار خود پروست لال بوده و نمی‌توانسته این دو خط خامه‌ی حکمت را به ما بگوید و به جایش جلد پشت جلد توضیح از جزییات زندگی روزمره نوشته. آلن دو باتن نوعی پائولو کوئیلیوی در استتار است. پائولو برای آدم‌های سطحی‌تر و آلن برای آنهایی که دوست دارند «عمیق» باشند. پائولو را هم دوست دارم. پارسال زندگی‌نامه‌اش را خواندم. قبل از نوشتن رمان‌های عرفانی توی برزیل لیریکس‌های پاپ می‌نوشته و از همین راه میلیونر هم شده، شش تا آپارتمان توی ریو خریده و اجاره داده و زندگی مرتبی به هم زده. بعدترش خب جهانی شد و برزیل برایش کوچک بود، رفت جایی که همه‌ی بزرگان می‌روند: سوییس کنار دریاچه‌ی ژنو، دو تا خانه آن‌طرف‌تر از خانه‌ی سابق بورخس. از دستشویی که برگشتم متوجه شدم کتاب را کنار توالت جا گذاشته‌ام. کمی ورزش کردم.

۴- بالا، بالا و بالاتر

ساعت نزدیک یک بود. گفتم صبحانه بخورم. توی آینه مرد میانسال علافی را دیدم با پیژامه‌ی سرخابی و بالاتنه‌ی لخت که تا لنگ ظهر می‌خوابد و بعد از نرمش‌های کششی، اوایل بعد از ظهر صبحانه می‌خورد. از خودم خجالت کشیدم اما بعد یادم افتاد هیچ کسی مرا نمی‌بیند پس کتری را گذاشتم روی گاز. یک قاشق چایی و یک مشت بهار نارنج ریختم توی قوری. آب که جوش آمد یک کم ریختم توی قوری، قدر یک بند انگشت. این را از الف یاد گرفتم. خودم تا گردن قوری آب می‌ریختم تا چایی برکت کند و برای همین چایی‌هایم مزه‌ی ادرار گاو می‌داد. اولین بار که چایی‌های الف را خوردم گریه‌ام گرفت. پرسیدم چایی‌اش چیست، گفت چایی جهان اما حتی قبل از پرسش هم می‌دانستم مرضم آب بستن زیادی بوده، مرضم گداصفتی بوده و نه نوع چایی. اینها را که به الف نگفتم، به جایش سریع لِم ماجرا را یاد گرفتم و الآن جوری رفتار می‌کنم انگار دویست سال است این‌طوری چایی دم می‌کنم. کلاً این روزها این‌طوری هستم، انگار زندگی بوته نقد من است و من ثانیه به ثانیه دارم یاد می‌گیرم، حک و اصلاح می‌شوم و همین است که این‌قدر فوق‌العاده هستم، این‌قدر در حال حرکت هستم، رو به جلو، به سمت بالا به همراه یک فوج شاهین و عقاب که بی‌صدا پشت سرم بال می‌زنند و بالا می‌آیند.

۵- مردی که صبح‌ها سالاد می‌خورد

توی یخچال دنبال پنیر گشتم. چشمم به جعبه پلاستیکی سالاد افتاد. شب قبلش عقل کردم و حواسم بود با این وضعیت بحرانی شهوت عمراً وقت خوردن این‌همه سالاد نمی‌شود؛ برداشتم نصفش را قایم کردم برای فردایش. یادم افتاد شاید الف برای نهار بیاید و بهتر است صبحانه نخورم و برایش صبر کنم نهار باهم بخوریم. گفتم زنگ بزنم بپرسم کی می‌آید؟ زنگ نزنم؟ می‌دانستم مشغول است، دوست نداشتم زنگ بزنم. برای پانزده دقیقه به نظرم بزرگترین تصمیم دنیا زنگ زدن یا نزدن بود. آخرش هم که هیچی، پانزده دقیقه گذشته بود و من هنوز داشتم به بخارهایی که از لوله کتری بیرون می‌آمد نگاه می‌کردم. زنگ زدم و سر بوق سوم قطع کردم. فکر کردم که دگرگون کردن زندگی‌ام پیشکش‌اش، دو باتن بیاید همین گره گوره‌های بی‌معنی زندگیم را باز کند، بهم بگوید تلفن بزنم یا نه و من راضی‌ام. احساس کردم قند خونم افتاده. سرم گیج می‌رفت. چایی ریختم و شیرینش کردم. گفتم صبحانه را سبک می‌خورم که اگر احیاناً الف آمد جا داشته باشم. اما نمی‌شود که، یعنی هیچ وقت نشده، جلوی وساوس شکمی من همیشه بازنده‌ام، همیشه. روغن زیتون رودبار را «ول» دادم روی کاهوها و خیارها و گوجه‌ها، صیفی‌جاتم زنده شدند، گوجه‌ها بهم صبح بخیر گفتند وکاهوها یک صدا سرود «مرا بخور و قوی شو» را می‌خواندند. یک کم نعناع خشک و یک قطره سرکه هم زدم. قلق سالاد صبح این است: سرکه صفر، یا پُر پُرش یک قطره، ولی به جایش مغروق در روغن زیتون. تافتونم هم با اتاق هم دما شده بود و فنجان چایی شیرینم در آن نور تقریباً ناموجود آپارتمان الف مثل یاقوت مذاب می‌درخشید. با هر لقمه‌ی نان و پنیری که فرو می‌دادم بیشتر متقاعد می‌شدم که خوردن این صبحانه درست‌ترین تصمیم روزم بوده. اما هنوز نمی‌دانستم کی سر صبحی آیفون زده بود و نمی‌دانم چرا برایم به معمای مهمی تبدیل شده بود.

۶- حمله‌ی موج سرد و سنگینْ‌گذرِ ناامیدی پای فریزری سفید

اواخر صبحانه‌ام الف زنگ زد. خسته‌تر از این بود که پیشنهادی در مورد «نهار چی بپزم؟» بدهد. گفت از بیرون بگیرم. گفتم نه، محکم و بدون مکث. مادرم از بچگی کاری با ما کرده که شنیدن نام غذای بیرون و فکر کردن به «پول دادن» بابت غذا باعث می‌شود از اضطراب فلج بشویم. سریع چمباتمه زدم پای فریزرش، بسته‌های یخ‌زده‌ی گوشت و مرغ و ماهی را بیرون می‌کشیدم و توی گوشی تلفن اسامی غذاهای مختلف را با فریاد پیشنهاد می‌دادم، اما معلوم بود این‌طوری که این حیوانات یخ زده‌اند سالها طول می‌کشد تا باز شوند. یکهو گفتم کوکو سبزی. نمی‌دانست سبزی‌اش را دارد یا نه. گوشی را قطع کردم. کشوی پایین فریزر پر از بسته‌های سبزی بود. چند تا بسته‌بندی شهروندی بود که برچسب داشت: شوید، نعناع و جعفری. چند بسته هم سبزی خانگی توی کیسه فریزری. مطلقاً ایده‌ای نداشتم که کدام سبزی کوکو است. با ناامیدی در فریزر را بستم. یادم افتاد مادرزن سابقم که سبزی خشک می‌فرستاد کانادا روی‌شان برچسب می‌زد که دخترش گیج نشود. از همین برچسب‌های دور آبی که اسم و کلاس‌مان را روی‌شان می‌نوشتیم و می‌زدیم روی کتاب و دفترهای مدرسه. ما هم که سبزی آن‌چنانی مصرف نمی‌کردیم. نعناع‌ها را می‌زدیم به ماست و بقیه‌اش می‌ماند ته کابینت‌ها. فکر کنم دم دم‌های طلاق‌مان پنج کیلو سبزی خشک ریختم توی سطل. چیزهای زیادی از آن دوران یادم نیست اما این را خوب یادم است که هفت دقیقه به سبزی‌های توی سطل خیره شده بودم، برچسب‌هایشان را بلند بلند می‌خواندم و قهه‌قهه‌قهه می‌زدم. گفتم شاید مادر الف هم روی سبزی‌های دخترش برچسب زده باشد. دوباره پریدم سر کشوی فریزر اما نُچ، خبری از برچسب نبود. از شدت بی‌عرضگی خودم، از اینکه می‌دیدم حتی قابلیت پیدا کردن یک بسته سبزی کوکو هم ندارم این‌قدر ناراحت بودم که تصمیم گرفتم خودم هم بروم توی فریزر، لای گوشت چرخ‌کرده‌ها و سبزی‌ها و مرغ‌ها تبدیل به یک موجود بی‌فایده‌ی یخ‌زده بشوم و خودم را برای نسل‌های بعدی حفظ کنم.

۷- رودخانه‌ی معرفت

اما همین موج نفرت از خودم باعث شد به فکر فرو بروم و بعد خیلی بی‌دلیل یاد داشته‌هایم افتادم: دوباره رفتم سر فریزر، یک کیسه را در آوردم، دماغ تقریباً درازم را فرو کردم لای توده‌ی سبز یخ‌زده و بعد محکم، خیلی محکم بو کشیدم، لای بوی سرد برفک‌ها به وضوح بوی قورمه سبزی می‌آمد. بسته را پرت کردم ته کشو. بسته بعدی را محکم‌تر بو کشیدم، چند تا برفک و چند تکه سبزی وارد دماغم شدند و به همراهش هم بوی یکتای سبزی کوکو تا ته مخم پیچید. بسته را در آوردم، چند بار پیشانی‌ام را آرام به کُنجیِ در فریزر کوبیدم و زیر لب گفتم «سرلشگر، به خودت اعتماد کن، همه چیز رو درونت داری، [مادر طبیعت/پروردگار؟] همه چیز رو درونت کار گذاشته، کافیه فقط ازشون استفاده کنی، برچسب مال مادرزناس، مال مهاجراس، تو هوش و حواسی داری که نیازی به برچسب نداره، تو فراتر از برچسبی، برچسب مال بدبختاس، مال کارمنداس، مال اوناییه که دماغ ندارن دهن ندارن گوش ندارن نه مال تو سرلشگر.» یاد نیل یانگ افتادم که می‌خواند «بیا پایین، بیا به رودخانه‌ی بینایی و بعد تازه می‌فهمی.» من هم در همان حالی که بسته‌ی سبزی کوکو را به سینه‌ام چسبانده بودم احساس کردم قطعاً جزو شناگران رودخانه‌ی معرفت هستم. صدای کلید آمد. الف با عینک آفتابی گردالی و دم دستگاهش آمد تو. من را دید، ولو کف آشپزخانه. پرسیدم «تو بودی صبح آیفون زدی؟» چیزی نگفت، با نگاه همه چیز را فهمید؛ بی‌درنگ لباس‌هایش را کند، لبخند زد و آمد داخل رودخانه و کنارم شنا کرد. پیشانی‌اش را بوسیدم، آمدم بیرون، خودم را حوله‌پیچ کردم و مشغول مایه‌ی کوکو شدم.

من و ماشینم از نفس افتاده‌ایم، کنار اتوبان خاموش می‌شویم و ادامه نمی‌دهیم

توی راه چشمم به کوه‌ها افتاد. تیره بودند و نوک‌شان برف زده بود. خوشحال بودم که هر وقت مقابلم را نگاه کنم می‌بینم‌شان. خروجی اول را پیچیدم سمت راست و دو دقیقه بعد زنگ ساختمان را زدم. لابد مرا توی آیفون تصویری دید چون بدون هیچ پرسشی سریع در را زد. نمی‌دانم چرا، اما فاصله‌ی در ساختمان تا در آپارتمانش را تقریباً دویدم. در آپارتمانش را باز گذاشته بود و پریدم بغلش. فقط یک پیراهن سفید مردانه پوشیده بود. گفتم دلم برایش تنگ شده. کمی فشارش دادم و بعد رفت سر تتمه‌ی ظرف‌هایی که داشت می‌شست. 

کتری‌اش روی گاز بود و آرام قل می‌زد. توی قوری پیرکسش چای خشک ریخته بود. کمی توی آپارتمانش پرسه زدم. جوراب‌هایم را در آوردم و گلوله کردم توی کوله‌ام. همین‌طور که ظرف می‌شست کمی بیشتر از پشت بغلش کردم. ظرف‌ها که تمام شد چایی را دم کرد. گفتم «این پیرهنم که می‌گی خوشگله دیگه کهنه شده، همین‌طور توی خونه تنم بود، اومدم اینجا قبل از رفتن دوش بگیرم و عوضش کنم، بعد همون سورمه‌ای راه‌راه همیشگی رو بپوشم برای مهمونی شب.» بهم شیرینی ایرانی تعارف کرد. نخوردم. گشنه‌ام بود اما فکر کنم نمی‌توانستم چیزی بخورم. رفت دوش بگیرد. من شلوارم را در آوردم. نشستم کف هال، یک دستمال کاغذی گذاشتم زیر دستم و ناخن‌هایم را گرفتم. یکی از سی‌دی‌هایش را گذاشته بودم؛ مردی با صدایی بم و خسته می‌خواند: 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند – وان که این کار ندانست در انکار بماند 

کیف مانیکورش سوهان نداشت. به جایش پنجه‌ام را کشیدم روی پاچه‌ی شلوار جینم که آن کنار افتاده بود. کف دستم را کشیدم روی فرش تا اگر ناخنی رویش افتاده باشد جمع کنم. چیزی پیدا نکردم اما قطعاً الآن لای پرزهای فرشش پر از ناخن‌های من است چون روی دستمالم سرجمع سه تا و نصفی ناخن بود. دستمال را مچاله کردم و بردم و انداختم توی سطل آشپزخانه. چند روز قبلش بهش گفته بودم کیسه‌اش برای سطلش کوچک است، هی کیسه می‌افتد ته سطل و کثافت‌کاری می‌شود. گفته بودم کیسه زباله بگیرد. گفته بود که کیسه زباله دارد اما می‌خواهد از همین کیسه‌های خرید میوه استفاده کند. گفتم پس سطل کوچکتر لازم دارد. گفته بود پس این سطلش را چکار کند؟ من چیزی نگفته بودم، فکر کردم چه راحت دارم سُر می‌خورم توی فاز «رابطه،» توی فازی که حرفها به ظاهر مشکلی ندارند اما یک ته‌مایه‌ی اذیت‌کننده‌ای از خشونت و روزمرگی درش هست. به خودم نهیب زده بودم که به من چه مربوط است که کیسه‌ی سطلش چطوری است و چرا اصلاً نظر می‌دهم و این مکالمه‌ی پینگ‌پونگی را ادامه می‌دهم. دستمال مچاله را که می‌انداختم دور دیدم چه خوب همان کیسه‌های کوچک چفت سطل شده‌اند و هیچ هم نیاز به کیسه زباله نیست. 

لیوان‌های چایی را آب کشیدم. پیراهنم را در آوردم و کمی نرمش کردم. حرکات کششی. چندین ماه است که دارم تلاش می‌کنم از کمر تا شوم و دستانم به زمین برسند، اما بیشتر وقت‌ها نمی‌رسند، چون پیر و خشک هستم. گاهی سر حرکت پنجم یا ششم نوک انگشتانم برای کسری از ثانیه به زمین ساییده می‌شوند و خوشحال می‌شوم. 

صدای دوش قطع شده بود. دیدم با حوله‌ی تن‌پوش شیری‌رنگ پشت سرم دم در حمام ایستاده و موهایش را خشک می‌کند. فکر کردم لابد الآن کل آپارتمانش «بوی نرمش» مرا گرفته و به خودم فحش دادم. پریدم زیر دوش. حواسم بود که دور و اطراف را زیادی خیس نکنم. آبش گرم بود، چشمانم را بستم و با نوک انگشتانم کف کله‌ام را مالش دادم. فکر کردم به غیر از کوه‌ها، به غیر از اینکه دوست‌دخترم ساکن این شهر است، دوش‌های آب‌گرم تهران را هم دوست دارم. آمدم بیرون و حاضر شدیم. یک تاپ طوسی پوشیده بود و می‌گفت شکمش با این لباس معلوم است. چند بار لباسش را عوض کرد. من که شکمی نمی‌دیدم ولی می‌دانستم گفتنش بی‌فایده است. پیراهن چهارخانه‌ام که گفته بود خوشگل است را بو کردم. ازش پرسیدم چرا آدم تازه بعد از حمام بوها را می‌فهمد؟ بی‌خیال پیراهن شدم و  همان بلوز سورمه‌ای با راه‌راه‌های آبی را پوشیدم. انگار با این بلوز لاغر به نظر می‌آیم، اما حتی با این بلوز هم وقتی از کمر تا می‌شوم دستانم به زمین نمی‌رسند، چون خشک و پیرم. قبل از رفتن گفتم برای توی راه سی‌دی برداریم. مراحل آخر آماده شدنش بود و  تند تند بین آشپزخانه و هال در رفت و آمد بود. سی‌دی‌ها را نگاه می‌کردم و ازش می‌پرسیدم این را بیاورم یا نه. چند تا را که پرسیدم یکهو گفت از من نپرس، نمی‌توانم چند کار را با هم انجام دهم، خودت یک چیزی بیار. گفتم خب. چند لحظه بعد پرسید ناراحت شدی؟ ببخشید. گفتم نه نشدم. چیزی نگفته بود. بعد هم به شوخی گفتم تحقیرم نکن. واقعاً هم ناراحت نشده بودم. 

توی ماشین که نشستیم گفتم آخرین مهمانی‌مان را هم برویم. احتمالاً بدجنسی کردم چون فکر کرد هنوز گیر همان موضوع هستم. گفتم نه بابا منظورم ترافیک است که بعد از عید دیگر نمی‌شود جایی رفت. فکر کنم از همان اولش که نشستیم توی ماشین خیلی یواش تپش قلبم شروع شد، خیلی نامحسوس. هی فکر کردم چه مرگم است. از فکر اینکه از چنین حرف نامهم و پیش‌پاافتاده‌ای ناراحت شده باشم خنده‌ام می‌گرفت. دنده را که عوض می‌کردم دستم را نوازش می‌کرد. توی راه فکر می‌کردم که علی‌رغم این‌همه زر-زری که در مورد رابطه و خوبی‌هایش می‌کنم، وقتی دوباره تویش قرار می‌گیرم باز گند می‌زنم، باز «نمی‌توانم». اتفاقی که افتاده بود حتی اصطکاک هم نبود، شاید در بدبینانه‌ترین حالت لحنش کمی هار بود. احتمالاً حساسیت رادار بیشتر آدم‌ها پایین‌تر از این است که حتی وقوعش را ضبط کند. با این حال من وسط اتوبان‌های خاکستری غرب تهران همین اتفاق کوچک را در امتداد جریانی از اتفاق‌های به ظاهر نامهم می‌دیدم، جریانی که گذشته، حال و آینده را به هم می‌دوزد، ربطش می‌دادم به دو-سه تا ناملایمت خیلی خیلی ملایم چند روز پیش، ربطش می‌دادم به ناملایمت‌های پیش‌پا افتاده‌ی دیگری که در آینده اتفاق خواهند افتاد و در نهایت به فروپاشی چیزی عظیم فکر می‌کردم. انگار هر کدام از این اتفاق‌ها یکی از تکه‌های دومینو هستند، یکی یکی اینها را پشت سر هم می‌چینیم، به ظاهر این تکه‌ها سرپا ایستاده‌اند. همین‌طور که رابطه جلو می‌رود قطار دومینو هم شکل می‌گیرد و بعد یک روزی، بنا به دلیلی کاملاً واهی و اتفاقی تلنگری به یکی از این دومینو‌ها می‌خورد و در چند ثانیه کل قطار دومینو‌ها فرو می‌ریزد.

دوباره دستم را گرفت. من داشتم به هزار تا چیز ناخوشایند فکر می‌کردم و حتی جرات نمی‌کردم گوشه‌ای از افکارم را برایش بگویم. به جایش من هم لبخند زدم اما صورتم به سمت مقابلم بود و داشتم به اگزوز ماشین جلویی نگاه می‌کردم. انگار دقیقاً می‌توانستم مدت‌ها بعد را پیش‌بینی کنم که همین حرف‌های نامهم پایه‌های همه چیز را به هم ریخته. این اتفاق برایم یادآوری این بود که رابطه‌ها چطوری هستند، چطوری با شروع‌شان عملاً پایان‌شان هم در حال شکل‌گیری است، حرف‌های آدم‌ها تویش چطوری می‌شوند، و چطور حرف‌ها به خودی خود هیچ مشکلی ندارند اما تجمع‌شان بعد از مدتی آدم را می‌فرساید.

در علم مکانیک جامدات مبحثی هست به نام «خستگی.» هر ماده‌ای در شرایط عادی، تنش به خصوصی را تاب می‌آورد و بعد خراب می‌شود. از آن طرف، ممکن است در طول عمر مفیدش در معرض تنش‌هایی به مراتب کوچکتر از ظرفیت تخریبش قرار بگیرد، اما تاثیر تجمعی اینها باعث می‌شود تاب و توان آن ماده بسیار کمتر بشود، به اصطلاح «خسته» بشود و خیلی زودتر از ظرفیت عادیش خراب شود. حرف‌های کوچک توی روابط هم همینند، به تنهایی هیچی نیستند اما بعد از چند ماه یا چند سال اثر تجمعی‌شان آدم را «خسته» می‌کند. حداقل من که همیشه همین‌طور تمام شده‌ام، هیچ‌وقت هیچ اتفاق گنده‌ای مثل خیانت یا نابودی ناگهانی عشق و امثالهم بهم ضربه نزده، به جایش همیشه یک رشته از اتفاقات و کنش‌ها و واکنش‌های فوق‌العاده بی‌اهمیت خسته‌ام کرده‌اند و بعد مثل یک حمال فرار کرده‌ام. همین است که به عقب که نگاه می‌کنم هیچ‌وقت دلیل موجهی برای شکست‌هایم ندارم و در عوض لای عبارات کلی «کار نکرد» یا «جنس هم نبودیم» قایم شده‌ام.

اتوبان‌ها خلوت بودند و ۲۰ دقیقه‌ای رسیدیم به مهمانی. روی مبل نشسته بودیم کنار هم، خیلی خوب و رومانتیک و راحت، اما حتی نمی‌دانست که من به چی فکر می‌کنم، و من هم از فکر این تضاد تیز درون و بیرونم حالم از خودم بهم می‌خورد. هر از گاهی که حواسش نبود بر می‌گشتم و نیم‌رخ خوش‌تراش و ظریفش را نگاه می‌کردم و متعجب از خودم می پرسیدم چرا با خودت این کار را می‌کنی حمال؟ در طول مهمانی پنج بار رفتم دستشویی. نمی‌دانم چرا این‌قدر شاش داشتم. دفعه دومش خودم را توی آینه نگاه کردم: با عینک و چهار تا لاخه ریش. گفته بود از ته‌ریش بدش نمی‌آید و من هم نزده بودم. کنار آینه یک سوهان ناخن بود. کمی ناخن‌هایم را سوهان کشیدم و برگشتم توی هال. از ساندویچی سامان گلریز شام سفارش دادند و بعد نشستیم به فیلم دیدن. وسط فیلم دستش را گذاشتم زیر گلویم که نبض می‌زد. پرسید چیزیم است؟ در گوشش گفتم نه و لبخند زدم. متنفرم از اینکه بگویم چیزیم هست، و بیشتر مواقع هم نمی‌توانم چیزی که هست را توضیح بدهم. مثلاً در شرایط فعلی باید چی می‌گفتم؟ می‌گفتم که من ناراحت نشدم، اما با همان یک حرفت «آخر» رابطه را دیدم؟ دیدم که قرار است بعدها چطوری بشویم؟ فیلم کُند پیش می‌رفت. همان اوایل فیلم یکی که خیلی خوشحال به نظر می‌رسید بی‌دلیل افتاد و مُرد. فکر کردم تپش قلبم همین‌طور اوج بگیرد من هم وضعم همین است، درست مثل پدربزرگم؛ قبل از ۴۰ سالگی قلبم می‌ایستد و می‌میرم. پاشدیم که شام بخوریم. معده‌ام داشت سوارخ می‌شد اما همان دو لقمه‌ای که خوردم هم حالم را بد کرد و ادامه ندادم و به جایش ساندویچم را انگشت می‌کردم. 

وسط‌های شام، همین‌طور که با کونه‌ی ساندویچم بازی می‌کردم فهمیدم باید بروم، یعنی چاره‌ای نداشتم. فکر کردم زشت است، فکر کردم همه می‌فهمند که یک مرگیم است. جوان‌تر که بودم خیلی حواسم بود که وقتی با آدم‌های دیگر هستیم چیزی از مشکلات‌مان «درز» نکند. حتی یادم است اواسط بیست‌سالگی با دوست‌دختر آن موقعم و چند تا از دوستان گروهی رفتم یک آبشار برای گردش. شب قبلش ما همدیگر را با قیچی رشته‌رشته کرده بودیم -احتمالاً سر اینکه برویم خارج یا نه- اما توی مینی‌بوس هیچی بروز ندادیم و حتی با هم «خوب» هم بودیم؛ علی ‌الخصوص من، انگار بروز ندادن مشکلات نوعی امتحان «فرهنگ و تمدن» است و من هم مُصر بودم که شاگرد اول این امتحان بشوم. این شب ولی آخرین چیزی که برایم مهم بود این بود که مردم بفهمند یا نفهمند. تنها ترسم این بود که وقتی بگویم سرم درد می‌کند و بخواهم بروم  او هم بگوید با من می‌آید، آن موقع باید برویم خانه‌اش و احتمالاً جایی وسط مسیر باید دروغ دوم را هم بگویم، باید بگویم که امشب می‌خواهم کمی تنها باشم. بهش نگاه می‌کردم که چه زیبا و خواستنی ساندویچش را می‌خورد و از خودم متنفر بودم که این آشغالی هستم که هستم، همینی که هی نمی‌تواند، یا حساس است یا افسرده است یا بهش بر می‌خورد و یا بدون دلیل «متوقف» می‌شود. بعد می‌بینم با هر آدم عزیزی که توی زندگیم بوده، از دوست بگیر تا خانواده، زمانی از این جنس مشکلات داشته‌ام؛ اما نمی‌شود که همه‌ی دنیا بی‌ملاحظه باشند و هی پا بگذارند روی دُمِ منِ مظلوم، برعکس، شاید من مریضم، شاید دُم من زیاد دراز و پت و پهن است و همه جا را فرا گرفته و برای همین هی پا می‌خورد.       

توی راه سی‌دی عصری را گذاشتم. دوباره همان بیت را خواند. فکر کردم منِ خاک بر سر که «محرم دل» هم شده‌ام اما انگار هنوز در انکارم، این‌قدر در انکارم که پشت سرم جا گذاشتمش و فرار کردم. توی اتوبان نیایش آگهی بزرگ عطاویچ بود با پس‌زمینه‌ی قرمز تند: یک همبرگر سه‌طبقه که لای هر طبقه چند لایه ژامبون هم تپانده بود. احتمالاً عطا نام صاحب ساندویچی است که این تپه‌ی گه را اختراع کرده و بعد این قدر وقیح است که نام آشغال عطاویچ را برایش انتخاب کرده و بعد هم با افتخار زده وسط اتوبان، از این ور به آن ورش، جوری که چاره‌ای نداشته باشی جز دیدنش. زدم بغل، از پایه بیلبرد رفتم بالا، چندین بار لیز خوردم ولی هر بار درست قبل از پرت شدن دستم را جایی بند می‌کردم و بالاخره رسیدم آن بالا. باد می‌آمد ولی انگار من سوراخ سوراخ شده بودم، باد از میانم عبور می‌کرد و اثری رویم نداشت. شلوارم را در آوردم، انداختم پایین، افتاد روی شیشه‌ی یک ماشین قرمز رنگ. بعد شاشیدم به عطاویچ و ساندویچش ابداعی‌اش. به نظرم رسید که بالاخره خالی شدم.

از نیایش پیچیدم توی چمران. ماشینم سربالایی بعد از رمپ را نمی‌کشید، نفس نداشت، مثل خودم، پت پت کرد و بعد خاموش شد، وسط ناکجا، دوست‌دخترم پشت سرم، بی‌خبر از همه چیز، من این وسط، متوقف وسط اتوبانی تاریک در محاصره‌ی بیلبردهای عطاویچ و کیلومترها دور از خانه و بدون کوچک‌ترین امیدی برای رسیدن به مقصد یا بازگشت، بدون کوچکترین توانی برای اصلاح هر چیزی. دوباره همان فکر آزاردهنده همیشگی که شش ماه بود پشت سر گذاشته بودمش با تمام قوت و از همه‌‌ی جهات بهم حمله‌ور شده بود: اینکه من توی رابطه یواش یواش از بین می‌روم، خارج رابطه هم که در عطش داشتنش از بین می‌روم.

توی پارکینگ منتظر بودم برادرم بیاید ماشینش را جابجا کند تا ماشین من هم جا شود. بهش اس‌ام‌اس زدم که فلانی جونم من رسیدم، لبخند. فکر کردم این دو نقطه پرانتز دقیقاً چه معنی‌ای می‌دهد؟ هر وقت که دوست داشتم حرف بزنم، لازم داشتم که حرف بزنم، کلماتش را پیدا نکرده‌ام، احتمالاً چون حتی خودم هم رفتارم و عکس‌العمل‌هایم را درک نمی‌کنم. وقتی هم بعد از کلی زور زدن چیزی می‌گویم این‌طور به نظر می‌رسد که آدم لوس و نیازمند توجهی هستم که همه‌ی آدم‌ها مدام باید دور و برش آسه بیایند و آسه بروند. فکر کردم کاشکی حداقل ناخن‌هایم را درست و حسابی از روی فرشش جمع کرده بودم.

برادرم که توی پارکینگ از کنارم رد شد من سرم توی گوشی‌ام بود و داشتم اس‌ام‌اس رقت‌انگیز «من رسیدم»ام را می‌فرستادم. سرم را بالا آوردم، برادرم داشت بهم لبخند می‌زد. فکر کردم من همیشه این آدم را دارم. ماشینم را چپاندم کنار ماشینش. توی آسانسور گفت کاپشنم چه قشنگ است. گفتم مال تو. گفت «نه بابا، مال سرباز‌اس.» گفتم «هر وقت دوست داشتی برش دار.» فکر کردم من که هیچ کاری برای هیچ کسی و برای خودم نمی‌توانم بکنم، کاشکی حداقل برادرم کاپشن را که خوشش آمده بردارد. 

دوی شب بود که وارد خانه‌مان شدم. پدرم با چشم‌های کاسه‌خون نشسته بود توی هال روبروی تلویزیون خاموش. یک تکه سنگک بیات را خرد می‌کرد. پرسیدم چه کار می‌کنی؟ گفت «برا کفترا نون خورد می‌کنم.» گفتم «الآن که خوابن کفترا…» گفت «صبح مامانت می‌ده به‌شون.» بهش گفتم کفتر‌های خارج نان درشت هم می‌خورند، هر چیزی می‌خورند، چیپس، کیک، باگت، هر سایزی. پشت بندش هم برایش داستان ساندویچی سامان گلریز را تعریف کردم. بعد احساس کردم اگر بیشتر برایش حرف بزنم باید بپرم و بغلش کنم و دستانم را سفت بیندازم دور گردنش، برای همین به جایش رفتم از توی یخچال یک بطری آب برداشتم و سریع غیب شدم توی اتاقم و تا صبح به سقف خیره شدم.


KHERS’s Twitter

  • RT @PakuluPapito1: how to pick up girl in club: -go to club -put ur hands round her waist -lift her up -put her over sholder and take home 6 hours ago
  • تو راهرو می خوابم. 9 hours ago
  • «چنین عبث نگهم داشتی به عمر دراز» خلاصه مناجات مادربزرگم 9 hours ago
  • RT @PakuluPapito1: how to pick up femail: u: knock knock her: who der? u: me and her: me and who u: yeah babe me and u 4ever 9 hours ago
  • RT @dsahba: توييتاى منو ميذارن تو ضبط ماشين صداشم بلند ميكنن هى جُردنو ميرن بالا ميان پايين باهاش مخ ميزنن. 10 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 673,309 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 570 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: