ساعت پنج بعد از ظهر است. پشت میزم نشستهام و گزارش را تکمیل میکنم. هنوز یک کم از کارم مانده. فردا صبح باید چیزی به بالاسریام تحویل بدهم. بالاسریام مرد میانسالی به نام برایان است که شکمی متوسط و ابروهای پرپشت خاکستری و سرپایینی دارد، که از پشت عینک نمره بالایش هیبت یک مهندس کارکشته را بهش میدهد. تنها نکته جالب در مورد برایان این است که وقتی توی آشپزخانه شرکت قوطی ششضلعی و فلزی بیسکوییت را باز میکند و میبیند که تویش پر از بیسکوییتهای کاکائویی است، آه بلندی میکشد و میگوید «اوه مای گاد، لوک ات زت،» و بعد چهارچنگولی چندتا بیسکوییت برمیدارد و اولی را همانجا کنار کابینت میچپاند گوشه لپش و چند تا آه و اومف خفه شده از لای سبیلهای خاکستریاش به گوش میرسد. در این مواقع دوست دارم بهش بگویم که «عزیزم، هرچی دوست داری بخور،» و بعد بغلش کنم و فشارش دهم جوری که شکمهای متوسطمان به هم مالیده شود.
تا پنج و نیم کارم را تمام میکنم. دوست ندارم دیرتر از پنج سر کار بمانم چون بعد از کار برنامههای زیادی دارم که اگر زیاد کار کنم ممکن است بهشان نرسم. پنج دقیقه بعد توی رختکن استخر هستم. جورابها را میچپانم توی کفش و کفشها را سُر میدهم زیر نیمکت رختکن. اینجوری تا یک ساعت بعد که برگردم جورابها هم تنفسی میکنند و همچنین مایه انبساط خاطر همرختکنیهایم میشوند. شورت آبی را پرت میکنم توی کمدم و توی آینه قدی رختکن به خودم نگاه میکنم. دستهایم را میبرم بالا. دندههایم بیرون زده اما شکم هنوز سر جایش است. مایو را از کیفم در میآورم. هنوز از شنای دیروز نمناک است و بوی کُلر میدهد. مایوام پاچهدار و لاجوردی است و رویش گلهای درشت زرد و نارنجی دارد. بیشتریها مشکی میپوشند ولی با مایوی مشکی میانهای ندارم چون قلبم میگیرد و دنیا را از چیزی که هست هم تیره و تارتر میبینم.
استخر متاسفانه شلوغ است. آدمهای بیمبالاتِ همیشگی خودشان را به کوچه علی چپ زدهاند و به جای اینکه چرخشی توی خطوط شنا کنند، رفت و برگشتی شنا میکنند. با مایو گلدارم و عینک شنا به چشم، مثل ژاندارم سر استخر میایستم و نگاهشان میکنم تا به وقاحت رفتارشان پی ببرند. از پشت عینک شنا توی چشمهایم میخوانند که بلی، من آدمی هستم که هزاران کیلومتر کوبیدهام و از کشورم دور شدهام تا جایی زندگی کنم که دوی نصفه شب هم ماشینها پشت چراغ قرمزی متروک بایستند و صبر کنند تا سبز شود. بلی. من آدمی قانونمدارم. شناگران خاطی همه اینها را متوجه شدند، عذرخواهی کردند و سریع با سیستم چرخشی به شنا کردن ادامه دادند. من هم پریدم توی آب. طول اول و دوم و سوم را کرال سینه سرعتی میروم. آیا علتش برنامه ورزشی پیشرفتهام است؟ نخیر. علتش سرمای بیش از اندازه آب استخر (به علت پولدوستی مدیر عامل استخر) است. مرجع پاسخگویی هم وجود ندارد و هر روز که میگذرد آب استخر سردتر میشود. کارکشتهها میگویند اواخر فوریه سطح آب یخ میزند و هر شناگری موظف است که با یک کلنگ یخشکن در استخر حاضر شود. طول چهارم را قورباغه کششی میروم و با هر پا زدن یاد این میافتم که چطور هشت ساعت پشت میز قوز کرده بودم و بدنم در حال پوسیدن بوده. هنگام شنا به دو چیز فکر میکنم: یا به غذا، و یا به اینکه اگر الآن بمیرم تا مدتها هیچ کسی خبردار نخواهد شد. ممکن است اینجا غرق شوم و پهن شوم گوشهای کف استخر. آدمها فکر میکنند مشغول تمرین نفسگیری استقامتی هستم. ممکن است روز چهاردهم پس از مرگم نظافتچی سیاهپوست ببیند لاشهای با مایوی لاجوردی گلدار کفِ کنجِ کمنور استخر افتاده. بعد عکسم را با مایوی لاجوردی به تیرهای چراغ برق شهر میچسبانند تا کس و کارم پیدا شوند. اما کسی مرا با این سر و وضع نمی شناسد. به جای اینها به غذا فکر میکنم. ماهی بخورم یا عدسی یا مرغ؟
دقیقه بیستم چند زن با پایینتنههای بزرگ همزمان وارد استخر میشوند. اینها با تخته شنا میکنند و سرشان هیچوقت زیر آب نمیرود مبادا که موهایشان خراب شود. فقط پا میزنند و ته دلشان امیدوارند که با این پا زدن، رانها و باسن گندهشان آب بشود و شبیه باسن اوما تورمن بشود و شوهرشان توی سفرهای کاری بهشان خیانت نکند. دغدغههایشان درست یا نادرست، اما این نحوه شنا کل نظم استخر را بهم ریخت و دقیقه بیست و یکم دیگر شنا ممکن نبود و پریدم توی سونای بخار. نفسهای عمیق کشیدم تا بخارها ویروسهای کثافت سرماخوردگی را بکشند. حین سرماخوردگی نیمی از توان مغزیام صرف رهبری استراتژیک نبرد با ویروسهاست. توی سونا کسی نبود. شروع کردم به حرکات کششی و بعد روی نیمکت شنا رفتم. بخار آب روی سرشانههایم نشسته بود و من با لذت نگاهشان میکردم. من سیلوستر استالونه در فیلم اسپشلیست بودم و هر لحظه ممکن بود شارون استون از در سونای بخار وارد شود و سرشانههای عرقکرده مرا ببیند و بپرد رویم. من توی بندرعباس این فیلم را دیدم و امروز توی سونا متوجه شدم صحنه عشقبازی سیلوستر استالونه و شارون استون زیر دوش، احتمالاً همان صحنهای خواهد بود که پیش از مرگ از جلوی چشمانم رد خواهد شد.
درِ سونا باز شد و زن و مرد چاقی وارد شدند. من وسط شنای سیزدهم خشکم زد. نمیشد جمع و جورش کنم. خیلی مودب خودم رفتم بیرون. پنج دقیقه روی تختهای کنار استخر خوابیدم. همه زنهای چاق رفته بودند. استخر خالی بود. پریدم توی آب. اینبار آب مثل مرکبِ سرد و غلیظی بود که دست و پا زدن تویش بیشتر از معمول انرژی میبرد. پنج طول را اینطوری شنا کردم. بعد ضربان قلبم رفت بالا، در حد یک سگ اسکاتلندی. سریع پریدم بیرون و نشستم کنار استخر به ماساژ دادن قلبم.
دوست داشتم آشپزی کنم و حین آشپزی هم شراب بخورم. زنگ زدم به دختره که «اگه شام نخوردی پاشو بیا اینجا.» گفت با دوستش اسکایپ میکند و نمیتواند. ۱۳ دقیقه و دو ثانیه، درست تا دم سوپرمارکت، باهاش حرف زدم. حالم خوب بود و یاوه میگفتم. ولی دم سوپرمارکت باید شعورش میرسید و خودش قطع تلفن را قطع میکرد. اما ول کن نبود:
- حالا چی میخوای بخری؟
- نمیدونم، باید برم اونجا، لای قفسهها راه برم، به یخچالا نگاه کنم، یهو یکیشون با آدم صحبت میکنه، میگه بیا، منو بخر، منو بخور. منم همونو میخرم. همه چی فقط حسه. همه چی فقط همون لحظهست. همون تصویر، و بعدم هم تموم میشه.
ولی دروغ بود. میدانستم که برنامه مرغ است. آمدم خانه. استخر و سونا و گرسنگی تقریباً مرا به حالت خلسه رسانده بود. انسان متبحر میداند که این لحظات روحانیست. نباید سریع شکم را پُر کرد. آرام لباسها را در آوردم. جورابهای قرمزم را پوشیدم. بعد هم شلوار و سوئتشرت طوسی. لپتاپ را آوردم دم آشپزخانه و بیل ایوانز گذاشتم. قابلمه کوچک را گذاشتم تا آبش جوش بیاید. چهارتا قارچ تپل را چهارقاچ کردم. قلپ اول آبجو جاماییکایی را هورت میکشم. بعد ذهنم پر از نور میشود. یاد زیتونها و پنیر فتا میافتم. اولی را زیتون سیاه انتخاب میکنم. همینطور الکی. شاید چون فوریه سردترین و سیاهترین ماه سال است. اومف میکشم و یاد برایان میافتم. نصف فلفل دلمهای قرمز راه هم خرد میکنم. یک سوم پیاز را هم همینطور. آب جوش آمده. ته استکانی برنج میریزم تویش. یک سیر را با پهنای چاقو روی تخته له میکنم. پوستش مثل لباس زنی زیبا در میآید. یک سینه کوچک مرغ را هفت تکه میکنم. دست و دلباز رویشان کاری و زردچوبه میپاشم. بعد هم نمک دریایی رویشان آسیاب میکنم. همه چیز خوب پیش میرود. بیل ایوانز با پیانو، زیرسازی آهنگ را کرده و ساکسیفون آمده جلو و فقط دلبری میکند. اما ما که میدانیم همان تک نتهای ظاهراً خارجِ بیل است که اینقدر فضا را روحانی کرده، اینقدر ما را آرام هل میدهد که پلهها را یکی یکی بالاتر برویم.
پردهها را میزنم کنار. پشتش شهری چراغانی شده. معلوم است و میدانم که من خوشحالترین شهروند شهر هستم. بدون هیچ دلیلی. این را دیگر قبول کردهام. بعضی وقتها موجهای سیاه و سهمگین میآیند و فقط میتوانم کنار پیادهرویی سرد بنشینم و بغض کنم. بعضی وقتها هم موجهایی نورانی سوار بر آهنگهای بیل میآیند و چارهای جز آشپزی و آواز ندارم. تلاشی نمیکنم و فقط به موجها و گذار بیمنطقشان احترام میگذارم. واقعاً کوچکتر از آنم که توی برنامهشان تغییری بدهم. مرغها را تفت میدهم. دقیقه آخر المنت را میگذارم روی درجه هفت و چند تا گوجه انگوری نصف شده را میریزم رو مرغها. پاندولی تابه را تکان میدهم و مرغهای طلایی/نارنجی و گوجهها را زیر و زبر میکنم. خالیشان میکنم کنار بشقاب سفید. جلز و ولزهای آخر را توی بشقاب میکنند. یک دولوپ کره میاندازم توی همان تابه. کمی کاری و کمی سبزیجات خشک. برنجها و سبزیجات نیمپز را از قبل آبکش کردهام و روی شعله تند تفت میدهم. شاید سر جمع ۳۰ ثانیه. بسش است. نیمه خالی بشقاب سفید را پر میکنم. فلفل سیاه آسیاب میکنم روی کل مجموعه. قدیمها چند باری عکس گرفته بودم. الآن فقط بو و رنگ و فضاست که میماند. نه تاریخ، نه روز و نه عکس. فقط بو و رنگ و مزه و بیل ایوانز که آخرهای «تو و شب و موسیقی» را دارد تمام میکند.