سفر نیمی از دوست‌دخترم به خلخال

برای دو هفته رفته‌ام سفر. یا بهرحال شرایط طوری است که ۱۴ روز از شین دور خواهم بود. اما شین بدون برنامه قبلی می‌آید دیدنم. انگار قرار است برای دو هفته بماند. خیلی به‌مان خوش می‌گذرد. یک هفته‌ی اول می‌گذرد و همه‌اش مشغول خنده و عشق و حال و سکس هستیم. چون آمدن شین برای من غیرمترقبه هم بوده بیشتر هم بهم خوش می‌گذرد. اواخر هفته شین می‌گوید که فردا می‌رود. می‌پرسم آخه چرا؟ قرار بود که کل دو هفته رو بمونی… می‌گوید نمی‌تواند بگوید چرا و بعد بهم لبخند می‌زند، خیلی آرام. فردا صبحش می‌بینم شین رفته. به طریقی می‌فهمم که شین کجا رفته و می‌روم دنبالش. انگار توی یکی از روستاهای ایران است. مثلن جایی شبیه ماسوله. شین توی یک خانه کاه‌گلی است. داخل خانه می‌شوم. انتظارش را ندارد که آنجا ببینمش. اما ناراحت نمی‌شود که ردش را گرفته‌ام و پیدایش کرده‌ام و با همان خونسردی قبل از رفتنش بهم لبخند می‌زند. من نگاهش می‌کنم و هنوز حرفی بین‌مان رد و بدل نشده که می‌بینم آدم دیگری وارد اتاق می‌شود: آدمی که دقیقاً عین شین است، انگار دوقلو یا همزادش است. سه نفر توی اتاق هستیم. همزاد شین انگار هول شده و به خود شین که کماکان لبخند متینی می‌زند نگاه می‌کند. من به شین می‌گویم چرا به من نگفته بودی که دوقلو داری؟ شین می‌گوید دقیقاً برای همین باید هفته‌ی دوم بر می‌گشتم اما نمی‌توانستم بهت بگویم. بعد دوباره به همزاد شین نگاه می‌کنم و با ترس متوجه می‌شوم که نمی‌دانم تمام این مدت با خود شین رابطه داشته‌ام یا با همزادش. از شدت ترس از خواب می‌پرم.

تفسیر: شین از همان اوایل آشنایی‌مان از میلش برای رفتن به روستا با سازش می‌گفت. «سازم رو بردارم و برم خلخال، توی یه اتاق از صبح تا شب ساز بزنم.»

ساز زدن شین و به طور کلی موسیقی‌اش دنیایی است که برای من به شدت دور از دسترس است. اینکه تخصصش موسیقی سنتی است این را تشدید هم می‌کند چون متاسفانه نه درک درستی از موسیقی سنتی دارم و نه چیز زیادی ازش شنیده‌ام. شاید همین که شروع کرده‌ام از شین درس سه‌تار می‌گیرم تلاشی ناخودآگاه است برای وارد شدن به این دنیایش، به این بخش از وجودش. انگار شین دو بخش کاملن سوا دارد، شینی که من می‌شناسم و شینی که ساز می‌زند. من به بخش دوم دسترسی ندارم و انگار احساس می‌کنم این عدم دسترسی باعث «ناکامل» بودن رابطه‌ام شده. یا مثلاً بارها ازش خواهش کرده‌ام که برایم ساز بزند. گاهی برایم ساز زده اما هیچ‌وقت لزوماً به تقاضای من برایم ساز نزده. چون می‌گوید یک کار حسی است و باید احساسش باشد تا این‌کار را بکند. البته شده دیگران تقاضا بکنند و برای‌شان بزند و من فکر کنم کمی به این موضوع حسودی‌ام می‌شود. همین هم انگار این بُعد از شخصیت شین، این بُعد «موسیقایی‌اش» را برایم دور از دسترس‌تر هم می‌کند؛ نه می‌توانم پیش‌بینی‌اش کنم و نه بفهممش.

ایده‌ی شین برای رفتن به روستایی همراه با سازش یعنی اینکه بُعد موسیقایی شخصیتش بالاخره پیروز شده، یعنی همان بُعدی که من این‌همه به نظرم دور از دسترسم است پیروز می‌شود و بعد حتی دور از دسترس بودنی که تا حالا حالتی ذهنی و روحی بوده با رفتن شین به روستا شکل فیزیکی هم پیدا می‌کند: یعنی فاصله.

خواب در مورد یک برهه‌ی دو هفته‌ای است. شین این دو هفته را دقیقاً به دو بخش مساوی تقسیم می‌کند. هفته‌ی اول با من است و هفته‌ی دوم «می‌رود» و نمی‌تواند به من توضیح بدهد که چرا می‌رود و کجا می‌رود. اما لبخندش یعنی دوستم دارد و جنس لبخندش خیلی هم مصمم است و من حس می‌کنم هر گونه بحثی در مورد تصمیمش بی‌فایده است. من می‌دانم که قطعن می‌رود و جوابی هم به من نخواهد داد.

من وقتی می‌روم دنبالش توی ماسوله پیدایش می‌کنم، به همراه «همزادش». انگار این رویا دارد ترس مرا از اینکه شین دو بُعد کاملن جدا دارد را به تصویر می‌کشد: شین تکثیر شده به دو تا شینی که دقیقاً شبیه هم هستند. نکته‌: با اینکه هر دو شین از دیدن من در آن خانه‌ی روستایی تعجب می‌کنند اما با این‌حال جفت‌شان از وجود من از قبل آگاه بودند. (تعجب آنها صرفن از این است که من روستا را پیدا کرده‌ام و راز تکثیرشان لو رفته.) اما این منم که از وجود دو تا شین تعجب کرده‌ام چون تا حالا فکر می‌کردم که با یک شین طرف بوده‌ام. و ترسم هم از همین است، از ناتوانی ذهنم برای تحلیل اینکه بالاخره معشوق من کدام‌شان بوده. به نظرم در نهایت رویا فقط دارد ترسی که در ناخودآگاهم دارم، ترس از عدم دسترسی به «نیمی» از وجود شین را تصویر می‌کند. رویا می‌گوید این ترس واقعیت دارد، می‌گوید من فقط به نیمی از شین دسترسی دارم، من فقط یک هفته از دو هفته را دارم، من فقط به یکی از «شین‌ها» دسترسی دارم. نیمه‌ی دوم شین را نباید می‌دیده‌ام، برایم ممنوع بوده و خود شین با لبخند آرامش می‌خواسته همین ممنوعیت را به من بفهماند. علی‌رغم این من پی ماجرا را گرفته‌ام و دو نیمه‌ی دوست‌دخترم را دیده‌ام و حالا ترس برم داشته و کل تاریخچه‌ی رابطه‌ام را قرو قاطی کرده‌ام. دیدن چیزی که بزرگتر از مخم بوده باعث وحشتم شده.

کفش‌های تنگ بهزاد

بیرون بودیم. همه جا پوشیده از برف بود. من و شین بودیم به اضافه‌ی بهزاد و دوست‌دخترش. من از انگلیس یک جفت کفش برای بهزاد آورده‌ام. شاید هم کادوی تولدش است که دست‌جمعی دُنگ گذاشته‌ایم و برایش خریده‌ایم. کفش‌ها شبیه نیم‌بوت‌های شتری‌رنگ تیمبرلند هستند. انگار چهار نفره آمده‌ایم بیرون برای گردش یا پیاده‌روی. فضا خیلی زوج‌طور است، یعنی من و شین زوجیم و بهزاد و دوست‌دخترش هم همین‌طور. بهزاد کفش‌هایی را که بهش داده‌ایم پایش کرده، اما درست نپوشیده، یعنی پایش را کامل تو نکرده، انگار که پایش جا نمی‌شود. پاشنه‌هایش را گذاشته روی لبه‌ی پشتی کفش. البته لبه‌های پشتی کفش‌ها را نخوابانده، یعنی به شکل خیلی ناراحتی راه می‌رود، انگار نوعی پاشنه‌بلند پوشیده. من بهش می‌گویم چرا عین آدم کفش‌ها را پایت نمی‌کنی؟ این‌طوری که هم کفش‌ها خراب می‌شوند و هم نمی‌توانی درست راه بروی، خیلی سخت است… می‌گوید نمی‌توانم. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید پایش را بکند آن تو و بندها را ببندد خیلی تنگ و ناراحت است، پایش گیر می‌کند آن تو و دیگر در نمی‌آید. این را که می‌گوید من به کفش‌های خودم نگاه می‌کنم و انگار تازه یادم می‌افتد که چقدر تنگ هستند و آزارم می‌دهند. ناگهان متوجه می‌شوم که من توی این کفش‌ها گیر کرده‌ام و هیچ‌وقت نمی‌توانم از توی اینها خارج شوم. نفسم می‌گیرد. با همان وحشت همیشگی گیر افتادن، تنگی نفس، خفگی، فضای بسته و مردن از خواب می‌پرم.

تداعی‌ها: به چند دلیل ماجرای این خواب مربوط به کانادا می‌شود، یعنی اواخر دورانی که کانادا بودم. همه جا پوشیده از برف است و این مرا یاد کانادا می‌اندازد که مثلاً شب می‌خوابیدی و صبح که بیدار می‌شدی از پشت پنجره نگاه می‌کردی و همه جا سفید بود. کفش تنگ: اواخری که کانادا بودم آن کتانی‌های نیمه‌اسپرت اسکچرز را برای خودم خریدم. بعد از خرید وقتی برگشتم خانه احساس کردم که کمی برایم تنگ هستند. فردایش پس بردم‌شان ولی فروشگاه پس نگرفت به این بهانه که کمی پایم را توی‌شان کرده‌ام. پس کفش تنگ علاوه بر خود فیزیکی‌اش، مرا یاد قراردادی می‌اندازد که ناگهان متوجه می‌شوم غیر قابل فسخ است، امکان پس دادنش و بازگشت به شرایط اولیه نیست، به نوعی شبیه قرارداد ازدواج، بیرون آمدن ازش و فسخش تقریبن غیرممکن به نظر می‌رسد. پس فضایی که تویش هستیم برای من تداعی‌اش می‌شود بودن توی رابطه (فضای زوج‌طور) در کانادا. به معنی دیگر اواخر رابطه‌ام با همسر سابقم در کانادا، حین داستان جدایی‌مان. پس به نوعی ترس بهزاد از فضای تنگ کفش در حقیقت ترسش از فضای تنگ رابطه و قید و بندهایش است، برای همین پایش را کامل توی کفش نمی‌کند، یعنی کامل «وارد رابطه» نمی‌شود، وقتی من به کفش‌های خودم، به رابطه‌ی خودم با همسرم نگاه می‌کنم، می‌بینم که من «داخلش» هستم، گیر افتاده‌ام، کفش (رابطه) سخت دورم چسبیده و راه فراری هم نیست. از شدت کمبود فضا و قید و بند سفتش دچار وحشت می‌شوم تا حدی که تنگی نفس می‌گیرم و فکر می‌کنم این قبرم است که تویش هستم و از خواب می‌پرم.

بازنشستگی ناو بادبانی

۱- خیلی ناگهانی یک سفر دو هفته‌ای به انگلیس برایم پیش آمد.

۲- قبل از سفرم بود. توی اتاقم پای کامپیوتر بودم. شاید مشغول کار بودم و شاید هم وانمود می‌کردم که «مشغولم». جامعه مرد میانسال بی‌کاری که با والدینش زندگی می‌کند را دوست ندارد. صدای نزدیک شدن پدرم که آمد عینکم را زدم و صاف نشستم، این یعنی «پروژه» دارم. پدرم کفش‌های اسکچرزی که پارسال برایش آورده بودم را گرفت دستش، آمد دم اتاقم و گفت کفشام پاره شدن. نمی‌فهمیدم به من چه ربطی دارد که کفش‌هایش پاره شده‌اند. انگار هدیه با گارانتی مادام‌العمر بهش داده‌ام. با اینکه اسکچرز نمایندگی گنده‌ای در خیابان نیلوفر دارد بهش گفتم باشه، برات از اونجا یه جفت جدیدش رو می‌آرم.

۳- کمی بعدش هم سر و کله‌ی مادرم پیدا شد. گفت به خدا راضی نیستم اگه حراج نبود بخری، فقط از حراج. بعد توضیح داد که خودش هم اسکچرز می‌خواهد. بهش گفتم الآن فصل حراج نیست. بعد هم سایت اسکچرز را نشانش دادم و یک مدل قلمبه و زشتش را با انگشت نشان داد، گفت اینو می‌خوام.

۴- رفتنه من و ه بودیم. ه می‌گفت خوب شد که محرم تهران نیستیم. من گفتم مداحی نوین یه ژانر موسیقی ایرانیه، حتی باید بهش افتخار کنیم، المانهای موسیقی هاوس داره، یه سری چیزا رو خودمون داشتیم و یه سری چیزا رو از اونور گرفته و باهاشون یه چیز کاملاً جدید ساخته، مثلاً خیلی بیشتر از پاپ و راک ایرانی هویت داره. ه گفت با این حال ثین ثین ثین‌شون رو که می‌شنوم حالم بد می‌شه. دیدم راست می‌گوید و خودم هم همینم.

۵- توی پرواز کمی مسافران دیگر را نگاه کردیم. نه موجود جالبی بین‌شان بود و نه چیز ارزشمندی. هواپیمایی بودیم شامل مسافرانی ناجالب و نازیبا.

۶- مهمانداری با ته‌ریش از سبد حصیری‌اش به‌مان ولیمه نعنایی تعارف کرد. اینها آب‌نبات‌های جدید آیدین هستند. به سفتی آب‌نبات‌های قدیمی نیستند، یعنی می‌گذاری توی دهان تندی آب می‌شوند. من که خوشم آمد. ه هم راضی بود. حتی توی فکر بودیم برگشتیم تهران یک بسته بزرگش را بخریم و داشته باشیم. بالاخره به درد می‌خورد، هم برای خودمان و هم برای مهمان. مثلاً فکر کردم یک بعد از ظهر پاییزی با نور کج، آدم کتری برقی جرم‌گرفته‌اش را بزند و دو دقیقه بعد چای کیسه‌ای گلستان را بیندازد توی لیوان و وقتی که چای خنک شد با هورت اول یک دانه ولیمه نعنایی هم بگذارد گوشه لُپش. چون این ولیمه‌ها سریع آب می‌شوند تندی دومی را هم بخورد. پوستها را هم مچاله کند و بگذارد توی جیبش. یا مثلاً آدم مهمان داشته باشد و یک مشت ولیمه نعنایی بریزد توی کاسه‌ای سفال، کنار سینی چای. مطمئنم مهمان آدم می‌پرسد اینا رو از خارج گرفتین؟ و دقیقاً اینجاست که ما پیروز می‌شویم، می‌گوییم نه عزیزم، مال خودمونه، مید این ایرانه، محصول جدید آیدینه به نام ولیمه نعنایی.

۷- اما ه می‌گفت امکان نداره اینا رو بشه توی مغازه‌ها پیدا کرد. می‌گفت آیدین اینا رو اسپشیال برای ایران‌ایر می‌زنه. راست هم می‌گوید. چون من توی این چند ماهی که بعد از مهاجرت معکوسم ایران بوده‌ام چنین چیزی ندیده‌ام. از قدیم هم همین‌طور بود، برندهای ایرانی سر گل محصولات‌شان را می‌فرستادند آن طرف. اینجای بحث که بودیم من گفتم خب اصلاً بریم نمایندگی آیدین توی لندن، اونجا حتماً ولیمه نعنایی صادراتی دارن. ه گفت که دیگه دارم زیاده‌روی می‌کنم . نمی‌دانم چطور شد که یکهو خوابم برد.

۸- وقتی خواب بودم ه ازمان یک عکس دوتایی گرفت. من بعدها عکس را دیدم و متوجه شدم در حالت خواب از حالت بیداری زشت‌تر هستم. دهانم باز بود و گردنم هم کج. کاملاً معلوم بود که توی مخم هیچی نیست و حتی خواب هم نمی‌بینم.

۹- با بوی غذا بیدار شدم. ته هواپیما مهماندارهای درشت ایران‌ایر را دیدم که داشتند گاری‌شان را هل می‌دادند. بعد متوجه شدم کمی آنطرف‌تر موجود زیبایی نشسته، با موهای خرمایی رنگ. از ه پرسیدم این که نبود؟ گفت چرا بود، فقط روسری‌شو برداشته، ولی گول نخور. هنوز کلام در دهان ه منعقد نشده بود که مو خرمایی برگشت و من دماغ ضخیمش را که دیدم یادم افتاد کی بود. دماغش مثل جسمی سوای از بدنش بود، توده‌ای که روی صورتش روییده بود و به مابقی اعضای صورت فشار می‌آورد. از شدت ترس سرم را برگرداندم، گذاشتم روی سینه ه و زار زار گریه کردم.

۱۰- مهماندار بالای سرم بود و همان سؤال همیشگی را پرسید: گوشت یا جوجه؟ گاهی وقتها فکر می‌کنم این بدبختها شبها هم ته همین هواپیماهای قراضه کنار گاری‌هایشان می‌خوابند، صبح که بیدار می‌شوند دوباره گاری را توی راهرو هل می‌دهند و از هر مسافری می‌پرسند گوشت یا جوجه. حتی به نظرم مسافرها هم عوض نمی‌شوند. همان سالخوردگان همیشگی، مهاجران همیشگی، دانشجویان همیشگی. این سه گروه با گذر زمان روی دایره‌ی بسته‌ای حرکت می‌کنند و به همدیگر تبدیل می‌شوند. خلبان هم که سالهاست «کاپیتان کردستانی» است و دیگر حتی به دست فرمانش هم عادت کرده‌ایم. تنها چیزی که عوض شده این است که سابقاً اول پرواز گز لقمه‌ای می‌دادند و حالا به جایش ولیمه نعنایی می‌دهند.

۱۱- کیفیت غذای ایران‌ایر افت کرده. کیفیت خود من هم افت کرده. قدیم‌ها پیرها از کیفیت بد غذا می‌نالیدند و به ما جوانان، دوران باشکوهی را یادآوری می‌کردند که غذای «ایران‌ایر کیترینگ» مثل غذای رستوران‌های ۵ ستاره بود و خارجی‌ها از مهماندارهای هواپیما گدایی می‌کردند که کمی بیشتر به‌شان بدهند. این شر و ورها را که می‌گفتند آرزو می‌کردم که زودتر بمیرند تا فضای تنفس برای من و نسل من ایجاد شود تا دنیا را از تباهی نجات بدهیم. آن پیرها یا مردند و یا به ویلچرهایشان چسبیده‌اند، حالا نوبت نسل من رسیده اما انگار ما حتی حوصله ناله و شکایت هم نداریم. نسل ما، یا حداقل دو تا از اعضایش، من و ه، فقط به گاری کمکی‌ای که نان اضافه می‌آورد نگاه می‌کردیم و مهماندار وقتی رسید خودش بدون پرسش سهم‌مان را داد.

۱۲- تقریباً یک هفته از سفرم برای پیدا کردن کفش‌های والدین پیرم هدر شد. جفت‌شان فول مشکی سفارش داده بودند و خب شرکت‌ها دیگر کتانی تمام مشکی نمی‌زنند، چون روانشناسان گفته‌اند که رنگ‌های تیره باعث دپرشن می‌شود ولی رنگ‌های روشن آدم را بانشاط می‌کند و اصلاً برای همین است که همه جا مردم عین مدادرنگی لباس می‌پوشند. مخصوصاً پیرها چقدر این تئوری را دوست دارند؛ همه جا پیرهای شاداب می‌بینیم که توی پارک روی وسایل زرد رنگ ورزش می‌کنند و یادشان افتاده در ۷۰ سالگی حق‌شان را از زندگی بگیرند. به شیرها فکر می‌کنم. شیرها در گله زندگی می‌کنند. رییس گله یک روز از خواب بیدار می‌شود، می‌بیند دست و پایش خشک شده، چیزی تویش تمام شده. یک گزینه‌اش این است که کتانی شبرنگ پایش کند و برود پارک ملت ورزش کند، اما این کار را نمی‌کند، به جایش بدون اینکه بقیه‌ی گله را بیدار کند می‌رود. می‌رود جایی توی بیشه‌ها گم و گور می‌شود. دمش لای پایش روی زمین کشیده می‌شود و می‌رود. یا مثلاً ایمامورا توی فیلم «ترانه‌ی نارایاما» داستان روستایی را می‌گوید که رسم است فرزند بزرگ والد پیرش را کول می‌کند و از کوهی بالا می‌برد. پدر یا مادرش را می‌گذارد سر کوه، باهاش خداحافظی آخر را می‌کند و ولش می‌کند آنجا تا تمام شود. خودش تنها بر می‌گردد پایین، توی راه عزاداری‌اش را می‌کند و بر می‌گردد به زندگی.

۱۳- شرکت‌های ورزشی هم نکته‌ی رنگ روشن را فهمیده‌اند. آدیداس، نایک، اسکچرز، نیوبالانس و غیره، همه‌شان مشکی را از تولید خارج کرده‌اند. شاید ۱۵ مغازه ورزشی دیدم و کفش‌های والدینم را نداشتند. تازه، برای من مشکل بزرگ‌تر این بود که کمپانی اسکچرز انگار بالکل ورشکست شده چون ما حتی رفتیم دم نمایندگی سابقش و دیدیم سرتاسر ورودی مغازه‌اش را الوار کوبیده‌اند. حتی از مغازه بغلی هم پرسیدم و داف ویترینی‌شان گفت یک هفته است که جمع کرده‌اند و رفته‌اند. پرسیدم کجا؟ گفت اگه قصد خرید از ما ندارین لطفن برین بیرون و من هم رفتم بیرون، همراه با خواهرم، و بعد نشستم کف زمین و به خواهرم گفتم من دست خالی نمی‌تونم برگردم ایران، خودت می‌دونی که نمی‌تونم برگردم، اون دو تا کفش‌هاشون رو می‌خوان و شوخی هم ندارن.

۱۴- خواهرم گفت این‌قدر فکر دیگران نباش، فکر خودت باش، به خودت بها بده، برای خودت چیز میز بخر. دیدم راست می‌گوید و اینطوری شد که کل پس‌انداز ۶ ماه گذشته‌ام را دادم و یک های‌فای حرفه‌ای خریدم. از خریدم راضی هستم و الآن که سیستمم را راه انداخته‌ام حین انجام «پروژه‌هایم» روزی ۵-۶ ساعت موسیقی گوش می‌کنم و هی با خودم می‌گویم عجب کیفیتی دارد پسر. به طور خلاصه همان آدم سابقم فقط خوشحال‌تر و فقیرتر.

۱۵- پارسال که لندن زندگی می‌کردم این‌قدر کار می‌کردم که نشد جاذبه‌های توریستی شهر را ببینم برای همین توی این سفر یک لیست طولانی داشتم برای دیدن و تیک زدن. خلاصه فعالیتهای توریستی‌ام را در بند ۱۶ توضیح داده‌ام:

۱۶- بند شانزده

۱۷- بالاخره تابلوی آن ناو بادبانی بازنشسته را از نزدیک دیدم. تابلو را ترنر کشیده. توی رودخانه تیمز یدک‌کشی دارد یک ناو بزرگ بازنشسته را می‌برد که اوراق شود. پس زمینه خورشید در حال غروب است. ناوی که زمانی نماد قدرت امپراطوری انگلیس بود حالا دارد توسط یک یدک‌کش فسقلی زشت که دود می‌کند می‌رود به سمت قبرستانش، با بادبان‌های پایین. انگار ترنر مخصوصاً ناو را محو و کم‌رنگ کشیده، اما جزییات زینتی و قوس‌های فاخر بدنه‌ی کشتی را فراموش نکرده، و در عوض یدک‌کش را پررنگ و زمخت کشیده. یک سال تمام سر کار این نقاشی وال‌پیپر کامپیوترم بود. نمی‌دانم چرا دوستش داشتم. می‌دانستم توی کدام موزه نگهداری می‌شود اما هیچ وقت نرفتم که ببینمش. این سفر بالاخره یک روز رفتم. بروشور موزه را هم بر نداشتم و همینطور بی‌هدف و بدون دنبال کردن سیر زمانی یا موضوعی تابلوها برای خودم می‌چرخیدم. بعد یکهو و بدون برنامه قبلی دیدم تابلوی «تره‌مه‌در جنگنده» مقابلم هست. از چیزی که فکر می‌کردم باشکوه‌تر بود. چند تا توریست را هل دادم کنار تا خودم درست مقابل تابلو بایستم. اندازه‌اش بزرگ‌تر از تصورم بود. آسمان نارنجی‌اش را دوست داشتم. خورشید شکل مشخصی نداشت، آن لحظه‌ای از غروب بود که خورشید مثل یک لکه‌ی نارنجی بی‌شکل توی آسمان پخش شده، هم هست و هم نیست، اما بیشتر نیست. بعد چشمم افتاد به سمت چپ تابلو: خود ناو را دیدم که آن طور بی‌دفاع از پی یدک‌کش کشیده می‌شود. انگار دقیقاً می‌داند که به کجا می‌رود، اما نمی‌داند برای چه و سوالی هم نمی‌پرسد، می‌داند که باید برود تکه‌تکه بشود اما ابهتش نشان می‌دهد که هنوز «قبول» نکرده. دکل‌های ناو بدون بادبان هستند، سیخ به سمت آسمان، و کشتی تقریباً مثل آدمی شده که لباسش را جلوی جمع در آورده‌اند. انگار خودش هم از این وضعیت خجالت می‌کشد. آسمان پس‌زمینه‌ی کشتی خاکستری است و نوک دکل‌های ناو وسط آسمان گم می‌شوند. در عوض یدک‌کش خوشحال است. دودهای سیاهش باعث می‌شوند که حتی ناو را درست نبینیم. خودش هم می‌داند که چه غولی را پشت سرش می‌کشد، انگار می‌داند اتفاقی شده که به این موقعیت رسیده اما این باعث نشده که بالا بودنش را جشن نگیرد. چند قدم برگشتم عقب و روی نیمکت موزه نشستم. پارسال که توی لندن یک کارمند مهاجر بودم شیبه ناو بدبخت بودم؛ ۳۲ سالم بود اما احساسم این بود که دارند مرا می‌برند تا اوراقم کنند، نمی‌دانم برای چی و توسط کی. بعد یاد پدرم افتادم. فکر کردم داستان او هم همین است. لابد فکر می‌کند من کولش کرده‌ام و دارم می‌برمش که زورکی بازنشسته شود. انگار ترنر داستان همه‌مان را نقاشی کرده، هر کدام‌مان دیر یا زود می‌فهمیم که دوره‌مان سر آمده و قبولش هم غیر ممکن است، باید به زور یدک‌کش بکشندمان.

پوست‌اندازی در بیمارستان بهبهانی

هفت-هشت ماه پیش دکتر به پدرم گفته بود که پروستاتش بزرگه. لازم نبود کار خاصی بکنه. دکتر گفته بود کیوی و مایعات بخوره و مشکلی برایش ایجاد نمی‌کنه. این اواخر شکم پدرم هم خیلی بزرگ شده بود. ماها فکر می‌کردیم به خاطر رژیم غذایی عجیبشه؛ مثلاً اینکه صبح‌ها دو تا تخم‌مرغ توی کره حیوانی محلی نیمرو می‌کرد و از روغن‌های ته ماهی‌تابه هم نمی‌گذشت. گاهی کنارش سوسیس یا مثلاً دو تا بال مرغ هم سرخ می‌کرد. بعد می‌رفت سر کار و شب بر می‌گشت و این وسط معمولاً چیزی نخورده بود. می‌گفت غذای بیرون بهش نمی‌سازه. همیشه این بازی‌ها رو داشته، مثلاً عروسی می‌رفتیم و ماها همه از خشتک تا گردن غذای عروسی بار زده بودیم و از شدت پرخوری فلج شده بودیم، اما پدرم توی ماشین کل منوی شام رو نقد می‌کرد و آخرش با ناراحتی می‌گفت همه‌ش آشغال بوده و هیچی نتونسته بخوره. برای کامل کردن نمایشش وقتی می‌رسیدیم خونه به دو یه تخته بربری یخ‌زده و پنیر می‌گذاشت توی سینی ملامینش و می‌نشست پای تلویزیون اخبار یا سریال می‌دید و نون و پنیر سق می‌زد.

پدرم هشتاد سالشه و مثل هر پیرمرد هشتاد ساله‌ی دیگه‌ای فقط یه هدف داره: اینکه راه و روش هشتاد سال گذشته‌ش رو ادامه بده و با رفتار و سکناتش به دنیا نشون بده که دارن مسیر رو اشتباه می‌رن، بهتره توبه کنن و همه مثل اون زندگی کنن. طبعاً دنیا سرش به کار خودش گرمه و ترجیح می‌ده پیرها توی جعبه‌هایی که برای این کار طراحی شدن قرنطینه بشن و از دنیای فعال و بانشاط سوا بشن. برای همین پدرم مانیفست روش زندگیش رو به صورت عملی برای ما بدبخت‌ها، یعنی زن و بچه‌ش اجرا می‌کنه. از یه جایی به بعد هم آدم می‌گه هر جور راحتی، هر چقدر می‌خوای کره حیوانی بخور، هر چقدر می‌خوای باقلوا و زولبیا بامیه و سمنو بخور.

تازه، تیم ما، تیم جوانان، تیم شیفتگان منطق و علم و پزشکی نوین هم چندان به خودش مطمئن نیست. گاهی یه اتفاقاتی می‌افته که آدم مجبور می‌شه به تیم پیرها پوئن بده. مثلاً سر ماجرای روغن پالم. پدرم از ماه‌ها قبل می‌گفت «اینا» توی لبنیات پارافین می‌ریزن. یکی از نفراتش این رو بهش گفته بود. هر جا می‌نشست هم می‌گفت. مردم هم احترام سنش رو نگه می‌داشتن و لبخند می‌زدن. یک بار باهاش سر قضیه‌ی پارافین کشتی گرفتم. بعد از اینکه همدیگه رو زخمی کردیم رفتم سر یخچال و یه لیوان گنده شیر پرچرب ریختم و جلو روش قورت قورت سر کشیدم. بهم گفت یهو آروغ هم بزن که نکته‌ات رو بهتر برایم شیرفهم کنی اما خب من اهل این کارها نیستم. بعدتر که قضیه روغن پالم رسانه‌ای شد دیگه کسی حریف پدرم نبود. خود من هم شک کرده بودم. شب‌ها قبل خواب یه تفکر خزنده‌ای می‌اومد سراغم که نکنه پیرمرد می‌دونه؟ نکنه تو هیچی نمی‌دونی؟ آره، تو از هیچ موضوعی هیچی نمی‌دونی، تسلیم سنت شو و راحت شو. اما خب صبح که بیدار می‌شدم همون ساینتیست همیشگی بودم، مسلح به منطق و روش علمی، سوار روی کول بیکن و نیوتن.

در مورد شکم برآمده‌اش هم خیلی نگران نبودیم. بزرگترین مشکل پیرها خود نفس پیری و زوال هستش، حالا دیگه با شکم یا بی‌شکم بهرحال پیر هستن و کلیت داستان فرقی نمی‌کنه. خودش هم زندگیش مطابق روال همیشگیش بود. اما «روال همیشگی» گزاره‌ی غلط‌ٔ ‌‌‌اندازیه، چون آدم قابلیت این رو داره که به چیزهای غلط عادت کنه. مثلاً الآن چند سال بود که همه‌مون این صحنه رو می‌دیدیم: اینکه دم غروب پدرم با لگد در خونه رو می‌شکوند و بعد به دو می‌رفت دستشویی ایرانی دم در و می‌شاشید. بو، صدا. اینها رو می‌شنیدیم. حتی اگه تلاش می‌کردیم می‌شد شتک‌های ادرارش رو هم تجسم کرد. ولی خب این قضیه برامون عادی شده بود، شده بود بخشی از «روال همیشگی».

پدرم وسط تابستان رفت ماموریت جنوب. به نظر من یه پیرمرد نباید بره ماموریت جنوب اما خب اگه کارمند باشی بیگاری می‌شه بخشی از وجودت و ممکنه مثل پدرم این‌قدر توی کارمندی ذوب بشی که حتی آگاه نباشی که دارن ازت بیگاری می‌کشن. یعنی با شوق و ذوق سوار هواپیماهای قراضه می‌شی و می‌ری جنوب برای کار و خدمت، در حالی که آدم‌های دیگه‌ی اون فاحشه‌خونه، همکارهایی که ده‌ها سال ازت کوچکترن، نشستن توی دفتر تهران زیر کولرگازی ال‌جی، بالاترین می‌خونن و توی وایبر جوک کارمندی می‌فرستن برای هم و زیرلب می‌گن لایف ایز گود. پدرم وقتی از جنوب برگشت دیدیم که پنچره. انگار گرمازده شده بود. تکرر ادرار و در کنارش یبوست چند روزه گرفته بود. خیلی که حرف نمی‌زد برای همین دقیقاً نمی‌دونستیم مشکلش چیه ولی خب درد داشت و دردش هم جوری بود که نصف شب برادرم بردش اورژانس بیمارستان نزدیک خونه. پزشک‌های خدوم و دانای اورژانس هم گفتن چیزی نیست و پدرم رو با یه کیسه فریزری مُسکن قوی فرستادن خونه. ولی صبحش هنوز داشت به خودش می‌پیچید و دو دقیقه یه بار هم می‌رفت دستشویی. شکم گنده‌ش رو هم دنبال خودش می‌کشید. زنگ زدیم غلامی بیاد دنبال‌مون بریم دکتر. غلامی یکی از نفراتشه که پدرم رو به صورت پیر خرابات خودش می‌بینه. انگار غلامی از من ناراحت‌تر بود و من از خودم خجالت کشیدم. پدرم سریع رفت عقب ماشین نشست با یه بسته کیسه فریزری. هنوز توی کوچه‌مون بودیم که صدای خش‌خش کیسه اومد و بعد هم بوی ادرار بلند شد. غلامی به روی خودش نیاورد و من هم شیشه رو تا ته دادم پایین. پدرم کیسه رو از پنجره انداخت وسط کوچه.

رفتیم همون دکتری که چند ماه قبل نسخه پیچیده بود که کیوی و مایعات بخور. خارج از نوبت بودیم. منشی‌اش گفت بشینین تا صداتون کنم. از همین زن‌هایی بود که انگار ساخته شدن برای منشی‌گری. کله‌مو خم کردم که نزدیکتر به گوش منشیه باشم اما همه آدم‌های کج و کوله‌ی منتظر توی مطب دکتر انگار تیز کرده بودن ببینن چی می‌خوام بگم. به منشیه گفتم پدرم تکرر ادرار و درد خیلی زیادی داره، نمی‌شه زودتر بره تو؟ گفت نه. گفتم چقدر طول می‌کشه؟ گفت نمی‌دونم. پرسیدم حدودی؟ گفت 3-4 ساعت. دست پدرم رو گرفتم و برگشتیم توی ماشین غلامی. پدرم گفت بریم اورژانس بیمارستان بهبهانی. چرا اونجا؟ چون چند تا از بچه‌ها و نوه‌هاش اونجا به دنیا اومدن. انگار فکر می‌کرد اگر هم قراره اتفاقی بیفته باید توی اون بیمارستان به خصوص بیفته؛ شاید اینجوری چرخه حیات یا مثلاً زنجیر خانوادگیش رو کامل شده می‌دید.

چند ساعتی طول کشید تا آزمایش بدیم و با جواب‌ها بریم پیش اورولوژیست. پدرم رو خوابوند روی تخت و گفت کمربندت رو باز کن. دست کشید به شکم قلمبه‌ی پدرم. پرسید چرا حامله شدی؟ خیلی سریع ماجرا رو تشخیص داد. گفت این شکمت نیست، مثانه‌ته که به حالت انفجار رسیده، قضیه‌ی امروز و دیروز هم نیست، چرا این‌قدر دیر اومدی؟ مثانه در حالت عادی 300 سی‌سی ظرفیت داره و مال پدرم به یک بالون یک و نیم لیتری پر از ادرار تبدیل شده بود. به این دلیل که پروستاتش پنج برابر اندازه‌ی عادی شده و مجرای ادرار رو تقریباً بسته. اون هم به نوبه خودش راه دفع رو تنگ کرده؛ یعنی چیزی که بهش می‌گن یبوست. تازه کل پازل رو داشتم می‌فهمیدم؛ کل مشکلاتش توی چند وقت اخیر، یعنی برآمدگی شکم، تکرر ادرار و یبوست، همه‌شون به خاطر پروستاتش بودن که بزرگ شده. دکتر گفت حتی ممکنه ادرار پس زده باشه و به کلیه‌ها هم آسیب زده باشه و باید سوند بذاریم. پدرم توی کل زندگیش پایش به بیمارستان باز نشده بود. ترسیده بود. دلم برایش می‌سوخت. دلم برای خودم هم می‌سوخت که بدون مقدمه و بدون آمادگی قبلی از نزدیک با عملیات سوند‌گذاری پدرم مواجه شدم. تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم اما داستان این‌طوریه که از نوک آلت یه لوله فرو می‌کنن تو. لوله وصل می‌شه به کیسه سوند و ادرار رو جمع می‌کنه. بعد هم به من آموزش داد که چطوری باید سوند رو خالی کنم و سوپاپش رو باز و بسته کنم و همون‌جا یه امتحان عملی هم ازم گرفت. سوپاپ رو که باز کردم تا سوند خالی بشه سرم رو چرخوندم عقب. دکتره بهم گفت نترس عادت می‌کنی. یه جور خیلی علی‌السویه و خنکی با قضیه برخورد می‌کرد. حتی لوله‌کشی‌اش رو هم بهم توضیح داد و اینجا بود که برای اولین بار آلت بسیار بزرگ پدرم رو هم دیدم، در حالتی که سرش پانسمان بود و یه لوله ضخیم به نوکش وصل بود. خود پدرم روی تخت دکتر مچاله شده بود. داشتیم آماده می‌شدیم که بریم خونه دیدم داره تلاش می‌کنه که سوندش رو توی پاچه شلوارش جاساز کنه. انگار نگران بود که کسی با این دم و دستگاه ببیندش. پرسیدم از چی خجالت می‌کشی؟ مریضیه، مال آدمه دیگه، تو هم آدمی، رویین‌تن که نیستی، خجالت نداره. مشکلش دخترها و نوه‌هایش بودند که بعد از دو سال برگشته بودند به ایران سر بزنند. می‌گفت اونها ببینن گریه و زاری می‌کنن. جای جر و بحث نبود. سوند رو چپوند توی پاچه‌اش و گیرش داد توی لبه‌ی جورابش. من همه‌ش تصویر آلت پانسمان شده‌اش جلوی چشمم بود و نگران بودم لوله‌هه کشیده و کنده نشه. لابد زمان می‌بره که آدم به اتصلات و اضافات و لوله‌کشی آلتش عادت کنه. تازه، قسمت سخت‌ترش این بود که باید می‌موند خونه و استراحت می‌کرد و این برای بولدوزرهای نسل قبلی مثل کابوسه. نمی‌دونم چرا فکر می‌کرد سوند مال 24 ساعته و وقتی بهش یادآوری کردم که یک هفته داستان همینه و یک هفته باید «استراحت مطلق» کنه یهو سکوت کرد.

رسیدیم خونه آروم کلید انداخت و سوسکی رفتیم سمت اتاقش که کسی متوجه اومدنش نشه. دشداشه‌ای که چند سال قبل برایش از امارات کادو آورده بودم رو پوشید چون اینجوری خطر گیر کردن لوله‌ها کمتر بود. تلویزیون رو هم آوردیم توی اتاقش. بهش گفته بودم سوندت که پر شد خبرم کن بریم خالیش کنم. دفعه اول بهم نگفت. همون‌طور کشون کشون رفته بود توالت، پایش رو گذاشته بود لب کاسه توالت فرنگی و بعد زور زده بود که سوپاپ سوند رو باز کنه اما زورش نرسیده بود. اینجا بود که صدام کرد. ناراحت شدم. بهش گفتم مگه قرار نبود با هم بریم؟ جواب نداد و به جاش هن و هن می‌کرد. سوپاپش رو باز کردم. بهش گفتم من بدم نمی‌آد از این کارها. بعد می‌خواستم ادامه بدم و بگم حتی دوست هم دارم. دیدم دروغ ناجوریه. خواستم بهش بگم بعضی وقتا که آدم مقابل یه چیزیه، بعد دیگه دوست داشتن و نداشتن خیلی گزینه نیست، اتفاقاً آدم توی این شرایط چند برابر هم قوی می‌شه، منم الآن اون‌طوری شدم. دیدم این‌قدر ضعیفه که چیزی نمی‌فهمه و فقط زودتر دلش می‌خواد این توالت دونفره تموم بشه. بعد از چند روز که دیگه نیازی هم به کسی نداشت.

همون شب اول فامیل هم قضیه رو فهمیدن و موجی از هیجان و خوشحالی راه افتاد. خونه‌مون تبدیل به سیرکی شد که جانور ویژه‌اش پدرم بود. عموم خودش سرطان پروستات داشته؛ هی حواشی علمی قضیه رو می‌گفت و چی بخور و چی نخور می‌کرد اما برایم واضح بود که خیلی خوشحاله. انگار دیگه تنها نبود. وقتی بهش یادآوری کردم که مورد پدرم سرطانی نیست یه کم از جلز و ولز افتاد اما کماکان خودش و بچه‌هایش شاد بودن. حتی موقعی که «عیادت»شون تمام شد دم در یک رقص کوتاه هم کردن. بقیه فامیل هم وضع مشابهی داشتن؛ منظورم اون لایه‌های کمتر عقده‌ای فامیل هست که مذهبی‌ان. به جاش اونها حشر ثواب جمع کردن دارن و یه «پیرمرد مریض» مرتع مناسبیه برای ثواب کردن، برای ساختن خونه‌ی آخرت و طبعاً اونها هم برای عیادت پدرم خیمه زده بودن. از فامیل‌های مذهبی‌ام بدم نمی‌آد چون بهم ثابت شده بخل و عقده ندارن اما خب بسته به حال خودم گاهی به نظرم رقت‌انگیز می‌آن و گاهی هم خنده‌دار.

ایراد دیگه‌ی فامیل، زرزر کردن‌شون درباره بیماریه، یعنی چیزی که دقیقاً هیچ سررشته‌ای ازش ندارن اما با اطمینان عجیبی در موردش نظر می‌دن. دکتر گفته بود که دو تا گزینه داریم: یکی اینکه پروستات جراحی بشه و کلاً برداشته بشه (به احتمال زیاد) و گزینه دیگه اینکه ببینیم بعد از در آوردن سوند، ادرار یواش یواش به حالت عادی برگرده و پروستات هم با قرص کوچک بشه. فامیل دانا که آبشخور اطلاعاتش ایمیل‌های فورواردی در مورد خواص هویج و کرفس و بادمجون هستش، یک صدا معتقد بودن که کار این سوپرمن به جراحی نمی‌کشه. این‌قدر این رو تکرار کردن که خود پیرمرد و دور و بری‌هاش هم باور کرده بودن. برای همین وقتی ده روز بعد دکترش گفت «جراحی» همه قفل کردن. خودش زیر لب می‌گفت من به بیماری علاقه ندارم، به جراحی عقیده ندارم. من بهش می‌گفتم آخه کدوم آدم سالمی به بیماری علاقه داره؟ چرا پرت و پلا می‌گی؟ بعد بردمش شهروند آرژانتین برایش یه شونه از اون تخم‌مرغای زرده نارنجی که دوست داره خریدم. برگشتنه بهش گفتم اگه می‌خوای ببرمت انگلیس برای جراحی، یا سوییس. وقتی می‌گفتم حواسم نبود که دارم خالی می‌بندم اما خب بهرحال آدم‌ها بعضی وقت‌ها نیاز دارن یه چیزهایی بشنون و این هم یکی از همون‌ها بود. گفت نه، همین بیمارستان بهبهانی خوبه.

روز عملش که شد دیگه خواهرهام برگشته بودن خارج. توی بیمارستان که ثبت‌نامش کردیم یه ساک مریض هم دادن به اضافه یه جفت دمپایی لاستیکی آبی آسمونی سایز 44. سریع پوشیدشون. کلاً چیز مجانی دوست داره، مثلن خوراکی‌های هواپیما یا سررسیدهایی که شرکت‌ها می‌دن. بهش نگفتم که همین «ساک بیمار» رو 20 تومن پول بابتش گرفتن، اگه می‌گفتم پولیه لابد می‌خواست محتویاتش رو وارسی کنه ببینه 20 می‌ارزه یا نه و بعد حرص بخوره. به جاش گفتم بریم اتاقت رو تحویل بگیریم و دیگه آماده بشی برای عمل. گفت نه، می‌رم سیگار بکشم. توی مدت مریضی‌اش ترسیده بود و برای کارهاش از آدم اجازه می‌گرفت، اما این مورد آخری خیلی سوالی نبود، خبر داد که می‌ره بیرون سیگار بکشه. رفتم بیرون دنبالش. داشت توی خیابون با دمپایی‌های آبی لخ لخ راه می‌رفت و بهمن دود می‌کرد، ناشتا، انگار داشت آخرین لحظات آزادیش رو تجربه می‌کرد یا شایدم آخرین نخ سیگار.

پشت در اتاق عمل رو دوست ندارم. همراه مریض‌ها خوداشون یه سری آدم زخمی و مریضن. هر از گاهی در اتاق عمل باز می‌شه و یه لاشه روی تخت چرخ‌دار می‌آد بیرون. آدم فکر می‌کنه هر کدومشون ممکنه بابای آدم باشه. بعد می‌ری جلو و می‌بینی یه زن نیمه‌مرده‌ی کچله و می‌فهمی این همون توموریه هستش که داشتی با بچه‌ش حرف می‌زدی. آدم‌های بی‌ربط هم پیدا می‌شن، مثلاً اون مرد بوگندوئه که پرسید عمل پروستات چند در می‌آد و سوالش این‌قدر غافلگیرم کرد که دیدم راحت‌ترین کار اینه که جواب واقعی رو بهش بگم: 12. وقتی شنید یه سوت صعودی-نزولی کشید که یعنی اوه چقدر زیاد و بعد روی پاشنه‌ی پایش چرخید و شروع کرد توی راهرو رفت و برگشتی راه رفتن. صدای کفشش روی مرمرهای کهنه‌ی کف راهرو اذیتم می‌کرد. ساعت هم نمی‌گذشت. دکترش گفته بود عمل یک و نیم الی دو ساعت طول می‌کشه. اما من از همون 20 سال پیش سر عمل مادرم یادم بود که چطوری یه عمل یک ساعته ممکنه شش ساعت طول بکشه. آخرهاش برادرم هم اومد دم اتاق عمل. بعد دیدم رفته دم راه‌پله و مادربزرگم داره بهش می‌گه ننه‌جون مرد که گریه نمی‌کنه. منم همون‌جا یه کم گریه‌م گرفت. فکر کنم آدم‌هایی که هیکل‌شون گنده‌تره وقتی گریه می‌کنن آدم ناراحت می‌شه. حالا برادرم اون‌قدرها هم درشت نیست ولی بهرحال دوست نداشتم اون‌طوری ببینمش و از اون طرف رویم هم نمی‌شد برم بغلش کنم و دلداریش بدم. از کنارش که رد شدم وانمود کردم که ندیدمش. پدرم هنوز از ریکاوری بیرون نیومده بود اما صدام کردن و یه دبه پلاستیکی کوچک دادن دستم. گفتن اینه. پرسیدم چیه؟ گفتن پروستاته دیگه، حالا دکترش بعداً نسخه می‌نویسه که ببری پاتوبیولوژی. فکر کردم کاشکی حداقل توی یه ظرف درست و حسابی می‌ذاشتنش، چه می‌دونم شیشه‌ای، چیزی. این‌جوری خیلی حس قصابی به آدم دست می‌داد.

دکترش که اومد بیرون داشت دست‌هاش رو به هم می‌مالید، انگار یه غذای چرب و چیلی خورده بود. خیلی آروم بود. دوست داشتم باهاش دست بدم چون فکر می‌کردم با همین دستاش پدرم رو باز کرده و بریده و دوخته. گفت همه چیز خوب بود، حالا می‌آد بیرون. چند دقیقه دیگه هم طول کشید و بعد من رو صدا کردن و تختش رو هل دادن و پشت یه خط قرمز نگه داشتن. دکتره از پدرم پرسید اون رو می‌شناسی؟ منظورش من بودم. پدرم انگار نصف شده بود، یه عالمه هم شلنگ و لوله بهش وصل بود. کله‌ش رو تکون داد. دکتره گفت خب اینم مریض شما، سالم و به هوش. بعداً فهمیدم این انگار مرحله‌ی قانونی تحویل بیمار به همراهشه. رفتم دم خط قرمزه. انگشت‌هام رو کردم لای موهاش و هی سعی می‌کردم بفهمم چی توش فرق کرده. بعد فکر کردم چه خوب که زنده‌س و با پرستارا تختش رو هل دادیم سمت آسانسور. توی آسانسور فکر کردم یه چیزی توی خودم فرق کرده اما ایده‌ی درستی نداشتم که چی؛ شاید مثلاٌ یه بلوغ ثانویه توی میانسالی، یا شایدم یه نوع پوست‌اندازی توی بیمارستان بهبهانی.

شب اول مادرم موند پیشش. قرار بود من بمونم اما مادرم یه جوری بهم گفت «من می‌مونم» که خیلی جای بحث نبود. فردا صبحش با برادرم رفتیم بیمارستان. پدرم نیم‌خیز نشسته بود روی تختش. یه دونه از لوله‌هایی که بهش وصل بود سرم شستشو بود و توی یه سطل بزرگ چیک چیک خونابه تخلیه می‌شد. قرار بود به مرور خونابه کم‌رنگ بشه ولی اون روز صبح هنوز صورتی پررنگ بود و اگه چند دقیقه بهش نگاه می‌کردی لخته‌های شناور رو تویش می‌دیدی. کنار سطل هم چند تا لکه‌ی بزرگ قرمز روی زمین افتاده بود. انگار چند دقیقه بعد از یه «حادثه» رسیده بودم. از قیافه پدر و مادرم فهمیدم شب سختی بوده. همه گفته بودن که شب اول سخت‌ترینه. مادرم گفت شبش از زور درد نخوابیده و نصفه‌های شب عربده می‌کشیده که چاقو بدین خودم رو بکشم. نمی‌دونم چرا اینا رو که می‌شنیدم خنده‌م گرفته بود، شاید چون نمی‌تونستم پدرم رو اون‌طوری تصور کنم و خنده ساده‌ترین گزینه برای فرار بوده. خوبیش این بود که دکتر سر صبح دیده بودش و گفته بود شرایطش «عادیه». با این‌حال این‌قدر ناله کرد که باید برایش شیاف می‌گذاشتیم. برای عمل از کمر به پایینش رو بی‌حس کرده بودن. انگار الآن حسش برگشته بود ولی وقتی پرستارها برای شیاف می‌غلتوندنش هنوز بدنش به نظر لمس و بی‌حس می‌اومد. شیاف خوب جا نمی‌رفت و دو-سه بار در اومد. پرستارا با تحکم بهش می‌گفتن پدر جون شل کن.

از روز دوم گفتن از تخت بیاریمش پایین و توی راهروی بخش راه بریم. دستش رو گذاشت روی شونه‌م. بهش گفتم آروم، آروم. دوست داشتم صاف و محکم بایستم. از فردایش هم غذا رو شروع کرد. بعد از غذا طبعاً دفع شروع می‌شه. گند می‌زد به همه جا. خودش بیشتر از همه از اینکه کنترل دفعش رو از دست داده ناراحت بود. می‌گفت فاصله بین سیگنال دفع تا عمل دفع در حد چند ثانیه است و نمی‌تونست خودش رو به دستشویی برسونه. زنگ می‌زدیم که بیان و تمییز کنن. یکی از نظافتچی‌ها زیر لب غرغر می‌زد که این چه گندیه زده. خواستم برم سرش داد بکشم که کارت رو بکن و حرف زیادی نزن. بعد که رفتم توالت رو دیدم دلم به حالش سوخت. گفتم شرمنده خانم. چی بگه آدم؟

کلاً یک هفته بیمارستان بود. روزهای آخرش آدم دیگه با پرستار و آبدارچی و بقیه مریض‌های بخش آشنا می‌شه. یه پرستار غرغرو بود که هر روز یه ربع نوحه می‌خوند. اوج نوحه‌اش مال وقتی بود که ملافه‌ها رو عوض می‌کرد. غر ثابتش این بود که می‌گفت پرستارهای زن کار نمی‌کنن و کاشکی کل بخش رو بدن به مردها. روز آخر می‌گفت هشت تا پروستاتی توی بخش داریم. بهش گفتم محمد جان انگار همه‌ی مردا یه روزی گیر پروستات می‌شن، نه؟ گفت نه دوست من، بستگی داره چقدر ازش کار بکشی، اونایی که آلت‌شون گنده‌تره، اونایی که زیاد سکس می‌کنن بیشتر در معرض خطرن. اینها رو زیر گوش من می‌گفت که پدرم نشنوه. بعد یادم افتاد خود جراحش هم این نکته رو با ادبیات دیگه‌ای گفته بود: اونهایی که «مرد»تر هستن ریسک ابتلا به پروستات‌شون بالاتره. چند دقیقه بعد پای تلفن بودم و داشتم دوست‌دخترم رو فشار می‌دادم که اعتراف کنه هم آلتم کوچکه و هم کم سکس می‌کنیم. تضاد آزاردهنده‌ای بود چون به صورت تاریخی، ایده‌آل هر مردی اینه که توی تخت انیمال باشه و حالا اولین بار بود توی زندگیم که می‌خواستم یه مرد نرم و نازک باشم.

روزهای آخر دیگه خونابه صورتی کمرنگ شده بود، حتی بی‌رنگ. بعد یه روز بیشتر لوله‌ها رو جمع کردن و گفتن فردا می‌تونه مرخص بشه. من تازه داشتم به نقش جدیدم توی زندگی به عنوان «همراه بیمار» عادت می‌کردم؛ اینکه سانس سه تا پنج جلو همکارهای پدرم شیرینی  دانمارکی تعارف کنم و به زور سن‌ایچ بدم دستشون. عادت کرده بودم قبل از ظهر برایش مقدمه‌ی منطق‌الطیر رو بخونم و سر پنج دقیقه خوابش بگیره و بگه این پشتی تخت رو بده پایین. یا مثلاً اینکه چند روز یه بار با اون دستمال آبی‌ها گردن و بازوها و زیر بغلش رو تمییز کنم، اصطلاحاً حمام خشک. اما خب به هیچی نباید عادت کرد، فکر کنم خوبی زندگی همینه.

صبح روز مرخص کردنش پدرم دهن ما رو زد. با مادرم دنبال پرونده‌ش بودیم تا بعدن بدیم بیمه. خب کار اداریه، یه کم طول می‌کشه. دویست بار زنگ زد که چرا نمی‌آیین دنبالم؟ پس کجایین؟ بهش می‌گفتیم داریم کارهای ترخیص خودت رو می‌کنیم اما نمی‌فهمید. آخر سر هم این‌قدر عربده کشید و جار و جنجال کرد که یه سری فاکتورها گم و گور شدن و پونصد تومن پول بی‌فاکتور از جیب‌مون رفت. بالاخره برگ ترخیصش رو گرفتیم. در بیمارستان رو که دید تقریباً دویید. نگهبانه گفت حاج آقا برگ ترخیص یادت نره. با همون دمپایی آبی‌های بیمارستان بود. یازده صبح، آفتابی. برادرم رفت ماشین رو بیاره. به پدرم گفتم خب، خوش اومدی، بالاخره تموم شد… با اخم و تخم و لحن تحقیرآمیزهمیشگی‌ش گفت با این شاهکاری که شما زدین و این‌قدر لفتش دادین چه خوش آمدی؟ باورم نمی‌شد دارم این حرف‌ها رو می‌شنوم. کل برنامه درمانش رو توی این یک ماه طراحی و مدیریت کرده بودیم، یک لحظه‌ش تنها نبوده، با چند تا پزشک مشورت کردیم، ان و گه و ادرارش رو جمع کردیم، پول بیمارستانش رو دادیم تا حالا «بعدها» پس بده، بعد حالا تشکر بخوره توی سرمون، اما شنیدن لنترانی این مدلی هم آدم رو می‌شکونه. به مادرم نگاه کردم. اون انگار بیشتر از من با این مرد سر و کله زده و دیگه عادت کرده. فقط به هم نگاه کردیم. کار دیگه‌ای نمی‌شد کرد. بعضی حرف‌ها هست که می‌شن شروع یه دوران جدید، یا شاید هم اتمام یه دوران قدیمی. به هر حال آدم می‌دونه قبل و بعد از شنیدنش یه فرق عمده‌ای کرده. الآن هم هفته‌ها از اون داستان گذشته و خب همه چیز مطابق «روال همیشگیه»، سوندش رو باز کرده و بخیه‌هایش رو کشیده و ادرارش عادی شده و دیگه پوشک هم نمی‌خواد. کارش رو هم یواش یواش شروع کرده، اما خب من هنوز به «شاهکارم» فکر می‌کنم. احتمالاً هیچ وقت به روش نیارم ولی خب احتمالاً هیچ وقت هم یادم نمی‌ره.

جزییات سر به نیست کردن یک قندشکن

قدیم‌ها پدرم یک صندوقچه یونولیتی داشت، از همان‌ها که آلاسکافروش‌های اطراف دبستان‌مان داشتند. آت و آشغال‌هایش را توی آن نگه می‌داشت؛ سوییچ اولین ماشینش، دفترچه حساب بانک سپه زمان شاه، بلیط سفرهای خارجی که رفته بود و این‌جور چیزها. به نوعی حتی عادت قشنگی بود. اما هرچه پیرتر شده میلش هم به نگهداری و جمع‌آوری آت و آشغال بیشتر شده. مثلاً الآن توی بالکن خانه یک ماشین لباسشویی و یک ظرفشویی اسقاطی دارد و عملاً گند زده به کل فضای بالکن. روی‌شان هم چند تا الوار و تخته نئوپانی گذاشته. چوبها هم طبله کرده‌اند و الآن محل زیست تعدادی موریانه و کرم چوب هستند. اینها بقایای قفسه کتاب‌هایی هستند که دیگر موجود نیستند، فقط عکس‌شان را می‌شود توی آلبوم‌های قدیمی‌مان دید. خود ظرفشویی و لباسشویی را هم نمی‌شود تکان داد چون قدیم‌ها کف این‌جور ماشین‌ها بلوک‌های سیمانی کار می‌گذاشتند تا سنگین شوند و تکان نخورند. واقعن هم تکان نمی‌خورند؛ حتی یک بار مملی و حسین را هم صدا کردم و سه تایی با زور و یاعلی توانستیم ظرفشویی کن‌وود را چهار قدم جابجا کنیم و از در بالکن بیرون بیاوریم اما فکر می‌کنی چه شد؟ پدرم دم در بالکن منتظرمان بود با تفنگش. به مملی و حسین همانجا تیراندازی کرد، به من فقط با نگاهش تیراندازی کرد.

 

خودش می‌گوید که لباسشویی و ظرفشویی را نگه داشته برای ویلای افجه‌اش. اما همه می‌دانیم که افجه یک رویاست چون ویلای افجه را فامیلش بالا کشیدند، یعنی خیلی راحت وقتی کار ساختش تمام شد سند را به نام خودشان زدند. اما پدرم هنوز منتظر روزی است که افجه را مبله کند و آخر هفته‌ها برود آن‌وری، برود طبیعت و خستگی در کند. بهش می‌گویم «حالا گیریم در تناسخ بعدی واقعن قضیه‌ی افجه حل و فصل شد و ما تونستیم ازش استفاده کنیم، خب اون دو روز سفر با دست ظرف می‌شوریم و لباس چرکها رو هم برمی‌گردونیم تهران.» این‌جور وقتها پدرم فریاد می‌کشد، این روشش است و توی همه‌ی این سالها هم جواب داده و هرچه هم پیرتر شده خودش خیال می‌کند که خوش‌صداتر شده.

 

این روزها پدرم آپارتمان‌مان را تبدیل به یک انباری بزرگ کرده، یک انباری بزرگ که پنجره هم دارد. این عادتش هم مال امروز و دیروز نیست، مال خیلی وقت پیش است. مادرم که می‌گوید مادربزرگم هم عین همین مرض را داشته، یعنی آشغال جمع می‌کرده و سختش بوده چیزی دور بیندازد. پس به نوعی پدرم بی‌گناه است و او هم صرفن راه والدینش را ادامه می‌دهد، کاری که همه می‌کنند. اما ریشه‌یابی مشکل که صورت فیزیکی‌اش را حل نمی‌کند، منظورم این است که حالا این عادت نکبتش مال هر کجا می‌خواهد باشد، اما محصول نهایی این است که بهرحال ماها هم مجبور شده‌ایم توی یک آشغال‌دانی بزرگ زندگی کنیم.

 

ما بچه‌هایش هم تا حدودی همین مرض را داریم. خود من وقتی خارج رفتم درست شدم. یعنی زندگی توی آپارتمان‌های فسقلی خارج بهم یاد داد که نمی‌شود هی تیر و تخته جمع کرد به امید روز مبادا که ازشان استفاده کنی و دو قرون جلو بیفتی. برای روز مبادا آیکیا و دیگر فروشگاه‌هایی که کار خیر می‌کنند هستند که تیر و تخته مورد نیاز آدم را بفروشند. بعضی‌هایمان دیرتر این چیزها را یاد گرفتیم. مثلاً تا همین اواخر که با خواهرم خارج زندگی می‌کردم او هنوز داشت کاتالوگ‌های تبلیغاتی رنگ و وارنگ فروشگاه‌های مختلف را جمع می‌کرد. کار من هم این بود که ویکندها با بیل آشغال‌هایش را جمع کنم و بریزم توی شوت زباله. محکم هم پرت می‌کردم توی شوت تا صدای سقوط آشغال‌ها توی داکت فلزی شوت را بشنود و کارم یک بُعد فرهنگی هم پیدا کند اما این اتفاق نمی‌افتاد و هفته‌ی بعد کاتالوگ‌های قطورتری می‌آورد خانه. خواهرم هم مبارزه‌ی فرهنگی خودش را می‌کرد و از سر کار که برمی‌گشتم صفحه‌های گلاسه کاتالوگ‌ها را برایم ورق می‌زد و مدل‌های پاف که شلوارهای تنگِ پاچه کوتاه پوشیده بودند و گونه‌های زاویه‌دار داشتند را نشانم می‌داد و در مورد فاشیون و زیبایی و زیبایی‌شناسی حرف می‌زد و در نهایت به اینجا می‌رسید که من هم سر و وضع خودم را درست کنم و از آن وضعیت خاکستری خارج شوم. بعد هم کاتالوگش را می‌گذاشت توی کتابخانه‌مان بغل مجموعه آثار بکت که من در حال مطالعه‌شان بودم (خالی‌بندی). مثل هر مبارزه ایدئولوژیک دیگر این یکی هم برنده نداشت و محصولش فقط فرسایش طرفین بود. در نهایت هم که من برای خدمت به وطنم برگشتم ایران و خواهرم ماند غرب تا بیشتر کالا مصرف کند و خوشحال‌تر بشود. البته خودش می‌گوید آن‌طور مثل سابق آشغال جمع نمی‌کند و بیشتر به معنویات توجه می‌کند.

 

در این سال‌هایی که دور از خانه و کشور بودم، پدرم موفق شد برادر کوچکم را هم به یک آشغال‌جمع‌کن کوچک تبدیل کند. دوسال پیش که برای تور ایران‌گردی آمده بودم وقتی وارد خانه شدم با یک میز و صندلی آشپرخانه هشت نفره و یک نیم‌ست مبل مواجه شدم که تا قبل از این ندیده بودم. یک ضبط صوت پاناسونیک اوراقی هم بود، از اینهایی که رقص نور می‌زنند و هجده لاین اکولایزردارند تا شنونده مبتدی فکر کند که «حرفه‌ای» شده. با اضافه شدن اینها به آشغال‌های خودمان دیگر امکان راه رفتن توی خانه نبود. میز آشپزخانه پایه گلدانی بود و تخته‌ی میز دور تا دورش هشت دالبر داشت. سطحش به قدری وسیع بود که تحت اثر وزن خودش شکم داده بود. عبور از کنار میز بدون برخورد پهلو به یکی از دالبرهای متعددش ممکن نبود. مبلمان هم به همین منوال: یغور، با روکش مخمل بنفش، کهنه. اولین بار که رویش نشستم ابری زرد رنگ از تُشکش متصاعد شد. روکش پلی‌استرش باعث می‌شد که ظرف ۳۰ ثانیه پشت و باسن آدم خیس عرق شود. مشکل بزرگتر این بود که باید برادر زرنگم را هم تشویق می‌کردیم که این چیزهای ارزشمند را از خانواده‌ی دوستش که نیازی بهشان نداشتند به غنیمت گرفته. شرایط را باور نمی‌کردم. لبخند زدم و هم‌صدا با بقیه تایید کردم که میز خیلی خوب و جادار است و حتی یک شقه گوسفند را هم می‌شود رویش پاک و خُرد کرد. بعد همگی برادرم را تشویق کردیم.

 

چند ماه پیش که دائمی برگشتم ایران از همان اولین روزش مبارزه‌ی زیر زیرکی خودم را شروع کردم. اولین کیسه آشغال را که گذاشتم پشت در توسط پدرم بازیافت شد. یعنی از سر کار برگشت و کیسه را پشت در دید. برداشتش و آورد تو، محتویاتش را ریخت روی یک روزنامه، عینک نزدیک‌بینش را زد، خنزر پنزرها را بررسی کرد و همه را دانه دانه سر جای اول‌شان برگرداند. بعد هم دوره افتاد به بازپرسی که کی اینها را دور ریخته؟ نوبت من که شد به سقف نگاه کردم و با انگشت آدم ناموجودی ته هال را نشانش دادم. گفت «کی؟» بغلش کردم و زیر گوشش گفتم «این‌قدر سوال نکن.» بعد از این یاد گرفتم که تا قبل از برگشتنش از سر کار همه چیز باید غیب بشود. ظرف هفته‌ی اول هفت گونی آشغال دور ریختم. پدرم می‌دید که خانه به تدریج خلوت‌تر می‌شود. از کار که بر می‌گشت مظطرب بود، ولی هوش و حواسش نمی‌کشید که فهرست همه آشغال‌هایش را داشته باشد. مچش را می‌گرفتم که نصف شبها می‌رفت سراغ چیزهایی که نسبت بهشان احساس خطر کرده، مثلاً می‌رفت سر کابینت‌های دوردست آشپزخانه و دنبال قندشکنی که ۲۰ سال پیش دسته‌اش کنده و گم شده بود می‌گشت. وقتی مطمئن می‌شد هنوز قندشکنش «گم» نشده بیشتر ته کابینت فرو می‌کردش و بعد هم با پارچه‌ کهنه استتارش می‌کرد. دور و برش را هم می‌پایید تا کسی مخفی‌گاهش را نبیند ولی در تمام این مدت من یواشکی از بغل دیوار نگاهش می‌کردم، بستنی‌ام را لیس می‌زدم و لبخند می‌زدم. این یک مبارزه‌ی ساکت بود برای حق زندگی در خانه‌ای که برای همه است. قندشکن هم نماد تفوق پدرم بود، درفش کاویانی‌اش بود و من هم بی‌تابانه منتظر روزی بودم که بتوانم آن آهن‌پاره‌ی زنگ‌زده‌ی بی‌مصرف را دور بیندازم و دوران خودم را شروع کنم. خودم هم نمادی نداشتم که جایش بگذارم، فقط همین که قبلی‌ها را پاک کنم کافی بود، انگار سر به نیست کردن قندشکن اثبات این بود که رابطه‌ی قدرت والد-فرزند برعکس شده -یا چیزی در همین حول و حوش.

 

مشکل اصلی البته رد کردن اقلام بزرگ بود، مثل همان میز و صندلی و مبلمان زشتی که برادرم آورده بود. اول سعی کردم از در منطق وارد شوم؛ بهش گفتم که پدر من، ما نیاز به میز هشت نفره نداریم. قبول کرد اما چند دقیقه بعد آمد دم اتاقم و گفت یک ایده‌ی فوق‌العاده دارد: میز و صندلی هشت نفره‌ی دالبردار برای افجه ایده‌آل است. گفت خودش وانت می‌گیرد و می‌برد. نگاهی به هیکل آب‌رفته و خمیده‌اش می‌کنم و جوابی برایش ندارم. قرار بود هفته بعدش جایی برود سفر کاری و هنوز نرفته من کلی میز و صندلی آشپزخانه دیده بودم و قیمت‌ها و طرح‌ها را بالا پایین کرده بودم.

 

یک توصیه

برای گالری چوبکده، خیابان ولیعصر روبروی پارک ساعی: دوست عزیز شما کل محصولاتت با آن طراحی می‌نیمال مربعی دمُده و گوشه‌های تیز آزاردهنده‌اش که سال‌هاست بدون هیچ تغییر و اصلاحی اصرار به ادامه‌ی تولیدش داری را آتش بزن، با بنزین. کاتالوگ‌های محصولات زاقاراتت را هم فرو کن توی خودت. بوس.

 

پدرم که رفت سفر یک میز گرد ساده چهار نفره با صندلی‌هایش سفارش دادم. به چند تا سمسار هم زنگ زدم تا وسایل خودمان را رد کنیم. اکثراً وسط توصیفاتم از میز پایه گلدانی فحش رکیک می‌دادند و گوشی را قطع می‌کردند. یکی‌شان قبول کرد که بیاید ببیند؛ اکبر آقا. میز و صندلی را برداشت اما مبل‌ها را حتی نگاه هم نکرد، گفت پول بدهی هم نمی‌برم. راستش میز را هم به زور قبول کرد. می‌گفت یغور و سنگین است. چاره‌ای نداشتم، گفتم کمکت می‌کنم. اکبر آقا صندلی‌ها را دانه دانه می‌گذاشت روی پشت من. بعد هم فرمان می‌داد: یک قدم چپ، یک کم بچرخ، آهان ردی ردی آفرین پسرم. انصافاً هم هیچی در و دیوار را زخمی نکردم. برای اینکه حوصله‌ام از حمالی سر نرود داستان هم برایم می‌گفت. مثلاً اینکه یکی از همکارهایش رفته یک خانه‌ای و تا رفته تو در بسته شده و بعد زن خانه چادرش گل‌دارش را برداشته و «اون زیر چی تنش بوده؟ هیچی، هیچی، لخت مادرزاد، بعد هم جیغ و داد راه انداخته که این سمساره با من فلان. همون موقع هم یه مرد قلچماق از اتاق پشتی میاد بیرون و می‌گه هرچی پول داری بده وگرنه شوهرش رو خبر می‌کنیم…» اخاذی مهندسی شده. سمساره گفت «بعد از این اتفاق دیگه با پول نقد خونه مردم نمی‌رم.» همانطور که زیر میز سنگین تا شده بودم پرسیدم «اما اکبر آقا این دویست تومنی که برا میز صندلی توافق کردیم رو که نقد دارین؟» لبخند زد و گفت «نه عزیزم، توی کار ما امنیت حرف اول رو می‌زنه. برات کارت به کارت می‌کنم.» اکبر آقا که هنوز کارت به کارت نکرده اما خب بالاخره از شر میز پایه گلدانی راحت شدیم.

 

پدرم هم ساعت ۵ صبح یک روز دوشنبه‌ای از سفرش برگشت. میز و صندلی جدید هنوز نرسیده بود. یعنی همه‌ی برنامه‌ریزی من درست بود غیر از اینکه حساب بدقولی فروشنده را نکرده بودم. وقتی پدرم رسید من خواب بودم. فکر کنم طرف‌های ساعت ۶ بود که با صدای تق و توقش بیدار شدم. پاشدم ببینم چه خبر است، از اتاقم رفتم بیرون، دیدم نشسته کف آشپزخانه‌ی خالی که حالا بدون میز و صندلی خیلی گنده‌تر از معمول به نظر می‌آمد. کیف سفرش بغلش، یک پارچه هم مثل سفره پهن کرده بود جلویش، داشت نان و پنیر می‌خورد. قندشکن بی‌دسته‌اش را هم گذاشته بود کنار دستش. پشتش به من بود. کله‌اش را کمی چرخاند و بدون سلام پرسید «چیکارش کردی؟» گفتم «دادیم به یه خیریه.» جواب نداد اما معلوم بود که باور نکرده. یک لقمه نان و پنیر برای خودش گرفت و همین‌طور که داشت نانی که هنوز یخش خوب باز نشده بود را می‌جوید شروع کرد آرام روی قندشکنش دست کشیدن. شنیدم زیر لب می‌گفت «اینا توطئه کردن…» دلم برایش سوخت. ازش پرسیدم «چایی می‌خوای برات دم کنم؟» یک کم منتظر شدم ولی معلوم بود که جوابم را نمی‌دهد. برگشتم اتاقم که بخوابم چون کار بهتری به ذهنم نرسید.

وبلاگ، خاطرات و خطرات -یا تکرار مکررات

وقتی که فکرش را می‌کنم، هنوز دوست دارم وبلاگ بنویسم، اما واقعیت این است که توی دو سال گذشته هی کم و کمتر نوشته‌ام. خیلی وقت‌هایش پستم که تمام شده خودم خیلی احساس خوبی داشته‌ام، احساس اینکه از هیچی و از ذهنیاتم یک روایتی تولید کرده‌ام که بالاخره سر و تهی دارد و چهار نفر دیگر هم میل‌شان می‌کشد که بخوانند. احساس دستاورد داشتم.

نوشتن ذهنم را هم مرتب می‌کرد. متوجه شده بودم خیلی وقت‌ها وقتی با کسی حرف می‌زنم و چیزی تعریف می‌کنم در حقیقت دارم بخش‌هایی از وبلاگم را تعریف می‌کنم. این البته یک بُعد  غم‌انگیز هم داشت: متوجه شدم انگار خودِ واقعیم هم محدود شده به وبلاگم، خاطرات و حرف‌هایم هم خلاصه شده‌اند به چیزهایی که توی وبلاگم ضبط شده‌اند و خاطرات دیگرم درجه دو هستند و رفته رفته هم محو می‌شوند. ولی خب حتی این نکته منفی هم اصل بحثم را تایید می‌کرد: اینکه وبلاگ نوشتن چقدر ذهنم را مرتب می‌کند، چه می‌دانم، مثلاً مثل یک کتابخانه، آن کتاب‌هایی که مرتب توی قفسه‌ها چیده شده‌اند بیشتر خوانده می‌شوند و آنهایی که گوشه و کنار پخش و پلا هستند شانس خوانده شدن‌شان کم می‌شود.

بیشتر اتفاقات مهم زندگیم را هم توی همین وبلاگ و قبلی نوشته‌ام. منظورم از «مهم» چیزهای قابل نوشتن است، مثل رفتن از این کشور به آن کشور، ازدواج، طلاق، رابطه و اینها. بعضی وقت‌ها هم وبلاگ نوشتن برایم مثل تراپی عمل کرده، مثلاً دوران طلاقم فکر کنم خیلی نوشتن همین وبلاگ برایم خوب بود. یک سری چیزها هم که نوشتنی نیستند، یعنی من بلد نیستم درست بنویسم‌شان، مثل عوض شدن نگاه آدم، عقاید آدم، چارچوب فکری آدم. اثرات اینها هم که لابلای همین روزمره‌نویسی‌ها درز می‌کنند و معلوم می‌شود که آدم عوض شده. بعضاً شده کسی که نشسته همه وبلاگم را خوانده بهم ایمیل زده و چیزهایی ازم می‌دانسته که من وحشت کرده‌ام. اوایل فکر می‌کردم طرف مرا می‌شناسد و حالا ناشناس ایمیل زده که کرم بریزد اما بعدها فهمیدم همه‌اش را از لابلای نوشته‌های خودم برداشت کرده و اتفاقاً درست هم برداشت کرده. حالا چرا اینها را می‌گویم؟ چون که دقیقاً نمی‌دانم چرا دیگر وبلاگ نمی‌نویسم و چرا نوشتنش این‌قدر زور و فشار می‌خواهد. چند سال قبل، از این بیمارهایی بودم که هر اتفاق کوچکی را به شکل یک پست ۸۰۰ کلمه‌ای می‌دیدم. آن حالت هم مریض و بیمارگونه بود اما منظورم این است که بگویم چقدر میل داشتم به این ماجرا.

مثل خیلی‌های دیگر من هم اوایلش نزول گوگل ریدر و صعود فیسبوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی را مقصر ننوشتنم می‌دیدم. انگار عادت داشتم به خوانده شدن و تاییدیه گرفتن برای اینکه دارم خوانده می‌شوم، بعد یواش یواش همه چیز کمرنگ شد. باید دنبال خواننده می‌دویدم تا لایکش را بگیرم. مثالش همین کنتورهایی هست که زیر هر پست وبلاگم کاشته‌ام، یکی برای فیسبوک، یکی برای توییتر و یکی برای گوگل پلاس. برای خودم هم عجیب است چون نه فیسبوکی هستم و نه پلاسی و از فضای شبکه‌های اجتماعی هم بدم می‌آید، با این‌حال انگار هنوز برایم مهم است که کنتورها بالا بروند.

دوران گذار به فیسبوک را هم با موفقیت طی نکردم. مرزکشی آدم‌های واقعی-آدم‌های مجازی را داشتم. بیشتر آدم‌های واقعیم نمی‌دانستند وبلاگ دارم یا حداقل من دوست داشتم این‌طوری فکر کنم و از آن طرف روز به روز فضای مجازی و آدم‌هایش برایم مهم‌تر می‌شدند و بعضاً وارد زندگی واقعیم می‌شدند. وبلاگم هم مستعار بود و بدم هم نمی‌آمد که همین‌طور بماند، یا درست‌ترش اینکه هنوز تصمیم نگرفته بودم چقدر نامستعار بشوم. دو-سه سال پیش فیسبوکم را بستم، به همین دلایلی که همه دارند، اینکه وقت‌گیر است، مبتذل است، و آخرش هم چیزی دست‌گیر آدم نمی‌شود. این‌جوری بخش بزرگی از صورت مسئله آدم‌های واقعی و مجازی هم پاک شد.

اما داستان توییتر فرق می‌کند. اوایل که عضوش شدم کلی مقررات داشتم برای خودم. با اسمارت‌فون بلک‌بری قراضه‌ای که شرکتم بهم داده بود می‌آمدم توییتر و ایده‌ام این بود که وقتی مثلاً در سفرم و دسترسی به وبلاگ و وبلاگ‌خوانی نیست بیایم توییتر. انگلیسی هم توییت می‌کردم و سعی داشتم وارد «فضای مجازی خارجی‌ها» بشوم. تقریباً خیلی زود همه اینها عوض شد (هنوز دوران انگلیسی توییت کردنم جزو نقاط تیره زندگیم است). اوایلش ناراحت هم بودم که چرا «ما ایرانی‌ها» اشتباه از توییتر استفاده می‌کنیم. خارجی‌ها اخبار مهم توییت می‌کردند، انقلاب می‌کردند، دیکتاتورها را محاکمه می کردند و دموکراسی برپا می‌کردند، بعضی‌های‌شان بازاریابی و نت‌ورکینگ می‌کردند در حالی که ما تمام تلاش‌مان این بود که همان نمک‌ها و افسردگی‌های قدیمی را حالا توی ۱۴۰ کاراکتر جا بدهیم. الآن خیلی از این نکته ناراحت نیستم و برایم مهم نیست که طراح توییتر شبکه‌اش را برای چه منظوری ساخته و ما باهاش چه‌کار کردیم. ما ابزارش را چرخاندیم و چلاندیم و پیچاندیم و ازش بر علیه خودش استفاده کردیم؛ این جمله هم نه دراماتیک است و نه احساس غرور خاصی درش هست، صرفاً اتفاقی است که افتاده.

الآن از توییتر هم بدم می‌آید. آن احساس رضایتی که بعد از نوشتن پست وبلاگ داشتم، آن احساس دستاورد را هیچ وقت بعد از توییت کردن نداشتم. شاید دلیلش عمر کوتاه توییت‌هاست، اینکه آرشیو نداری، اینکه همه چیز به مرور زمان پاک می‌شود، اینکه برعکس وبلاگ، کسی هیچ وقت نمی‌رود تاریخچه توییت‌هایت را بخواند و بعد بهت ایمیل بزند که کافکای زمانه را کشف کرده و تو هم از شنیدن مزخرفش خوشحال بشوی. شاید هم دلیلش این است که نوشتن وبلاگ ذاتاً انرژی و فکر بیشتری می‌برد و متناسبش آدم آخرش حداقل برای مدتی فکر می‌کند یک کاری کرده. مشکل دیگرم با توییتر و خیلی شبکه‌های دیگر این است که وابسته به ابزار، یعنی وابسته به اسمارت‌فون‌ها هستند. انگار برای آنها طراحی شده‌اند. ساخته شده‌اند که هی انگشتت را روی یک صفحه سُر بدهی و بعد که انگشتت خسته شد خودت هم یک آشغالی لای آن رودخانه‌ی روان آشغال بیندازی. وبلاگ هیچ‌وقت این‌طوری نبود، شکلش این‌قدر در قید و بند ابزار نبود. نوشتن در شکل اولیه‌اش بود، مثلاً یک پله جلوتر از دفتر خاطرات یا نامه‌نگاری، که حالا به لطف اینترنت پوشش بیشتری می‌گیرد. اما بهرحال وبلاگ، یا حداقل این مدلی که من می‌نویسم ریشه‌هایش بر می‌گردد به قبل از اینترنت، بر می‌گردد به دوران اختراع خط (خالی‌بندی). اما شبکه‌های اجتماعی را هر جوری نگاه کنی فراتر از استیو جابز و زوکربرگ کِش نمی‌آیند.

وبلاگ برایم کامل و خودکفا هم بود. یعنی هیچ‌وقت به شکل سکوی پرتاب ندیدمش، اینکه بخواهم فراتر از وبلاگ بروم برایم گزینه نبود. وبلاگ به خودی خود کامل بود و راضیم می‌کرد. مخصوصاً بعد از اینکه زور زدم و شکلش را ورز دادم و پست‌های به نسبت بلندتر وبلاگی می‌نوشتم. این برای خودم استایل جدیدی بود و امکانات جدید و هیجان‌انگیزی بهم می‌داد. اینکه نوشته‌ای ۵۰۰ کلمه‌ای در دو پاراگراف کشش و چسب و استخوان‌بندی داشته باشد یک حرف بود، اما همین که این قید و بند را بر می‌داشتی کل داستان فرق می‌کرد و وبلاگ نوشتن تبدیل به نرمش ذهنی فوق‌العاده جالب‌تری می‌شد. برای منِ آماتور همین که پست طولانی‌ام تا آخر خوانده شود خودش یک نمره مثبت بود. از انگلیس که بر می‌گشتم سارا داشت ازم تعریف می‌کرد و می‌گفت چیزی که می‌نویسم دیگر وبلاگ نیست. الآن فکر می‌کنم اتفاقاً خیلی هم هست، حالا فقط کمی کش آمده، کمی دغدغه شکل و استایل دارد، کمی مدل خودم شده.

با همه این حرف‌ها که در مورد خوبی‌های وبلاگ گفتم نمی‌دانم چرا این‌طوری شده‌ام. فعلاً دارم به این فکر می‌کنم که تبلتم را بفروشم و بعد وقتی «خارش» بگیرم دیگر با ۳-۴ تا توییت سر و ته قضیه را هم نمی‌آورم و به جایش می‌نشینم وبلاگ می‌نویسم، مثل قدیم‌ها، مثل قدما. می‌دانم لزوماً هم چیز خوبی ازش در نمی‌آید، مثل بقیه‌ی وبلاگ‌ها، اما می‌دانم وبلاگ نوشتن به خودم خیلی احساس بهتری می‌دهد. از آن طرف شاید خیلی هم انقلابی عمل نکنم، یعنی توییترم را داشته باشم، فیسبوکم را هم بعد از چند سال باز کنم، قبول هم بکنم که آدم‌های مجازی و واقعی قابل تبدیل به یکدیگرند، بعدش هم مثل بقیه آدم‌هایی که دغدغه این موضوعات را دارند روزی مثلاً یک یا دو ساعت توی شبکه‌ها علافی کنم*.

* گرچه امکان‌پذیر نیست

پسر سالوس

امروز فکر کنم جمعه است. پدرم توی بالکن سیر پوست می‌کند و مادرم روی مبل افتاده و کتاب یونگی را که من از تو دزدیده بودم ازم دزدیده و دارد می‌خواند. دیشب که رفته بودیم چالوس فروشگاه رفاه، من می‌خواستم وایتکس و دستکش ظرفشویی سایزبزرگ و از این تمیز‌کننده‌هایی که فیس‌فیس می‌کنند بخرم. برگشتنه از رفاه مادرم داشت می‌گفت که روضه و سینه‌زنی و این بساط خودمان هم نوعی مناسک جمعی است، روح جمعی و ناخودآگاه جمعی آدمها درش دخیل است. من هم بهش گفتم که خودم هم آن کتاب را خوانده‌ام و چند هفته قبل عین همین حرف را زده‌ام. اما نشنید و باز ادامه داد، مثل همیشه، حالا تا کل کتاب را برای‌مان توضیح ندهد ول کن نیست. البته توضیحاتش هم که خب از فیلتر ذهن خودش گذشته و لزوماً چیز جالبی نیست. بعدش هم اینکه امیدوارم وقتی من کتاب را تمام کنم و وقتی مادرم هم تمامش کرد چیزی از شیرازه کتاب باقی مانده باشد و من رویم بشود که به تو پسش بدهم. اگرنه که این یکی هم می‌رود به فهرست بدهی‌هایم.

ما چهار‌شنبه بعد از ظهر راه افتادیم. من برای راهم یک ساندویچ تخم‌مرغ آوردم. نانش کمی بیات بود. یادت می‌آید چند شب پیش‌ها که برایت ساندویچ مرغ آوردم؟ این ته‌مانده همان نان بود و خب بعد از این چند روز تخرمه شده بود. ساندویچم را که درست کردم مادرم می‌خواست بگذاردش توی یخچال تا خراب نشود. گفتم نگذار، همینطوری نانش سفت و بیات است و توی یخچال هم برود دیگر افتضاح می‌شود. اینها هر دوتای‌شان عاشق یخچال هستند. نمی‌دانم کدام‌شان اما یکی‌شان حتی چیپس را هم می گذارد توی یخچال. البته یک توضیح و استدلالی هم دارند ولی وقتی نصفه‌های شب است و من در به در دنبال چیپس یا هر چیز شور دیگری هستم تا «خارشم» را برطرف کنم و بعد می‌بینم پاکت عزیز چیپسم را چپانده‌اند ته یخچال این‌قدر غمگین می‌شوم که اصلن توضیح و استدلال‌هایشان برایم اهمیتی ندارد، هرچه می‌خواهد باشد اهمیتی ندارد، اصلن نمی‌توانم بشنومش، ته تهش این است که گند زده‌اند توی یک بسته چیپس که این‌همه الآن بهش «نیاز» دارم. خلاصه ساندویچم را از یخچال نجات دادم.

ما از مسیر دربندسر آمدیم. نمی‌دانم این مسیر را بلدی یا نه. ولی می‌روی به سمت میگون و بعد دربندسر و بعد سرازیر می‌شوی به سمت دیزین و در نهایت از وسط جاده چالوس در می‌آیی، کمی قبل از تونل کندوان. من ساندویچم را در مرتفع‌ترین نقطه جاده‌ی اول، یعنی سر گردنه‌ی دربندسر خوردم. ماشین را زدیم بغل و پدرم رفت بیرون کمی کش و قوس آمد و سیگار کشید و من هم ساندویچم را بلعیدم. آیس‌تی هم درست کرده بودم. یک لیوان فلاسک‌طور استارباکس هم داشتم که خیلی برای این کار جواب می‌داد. به قولی عین «خارجی‌ها» شده بودم. سر گردنه دو تا سگ هم بودند. گنده، یکی‌شان گنده تر از دیگری. اونی که گنده‌تر بود چشم‌هایش هم کمی قرمز بود و من فکر کردم لابد مریض است، یعنی احتمالن جایی این را خوانده‌ام که سگی که چشمش قرمز است هار است. بعد یاد آن سگی افتادم که برگشتنه از جنوب ترکیه به تو پارس کرد و تو ترسیده بودی. اون سگه هم چشم‌های مریضی داشت، همانی که شبیه سگ تن‌تن بود.

سر گردنه یک عالمه ماشین پارک کرده بودیم. مثلن شاید ۲۰ تا و همه داشتند خوراکی می‌لُمباندند. انگار نه انگار که ماه رمضان است. چندتا پسرک دهاتی هم با تعدادی پیت حلبی دکان‌مانندی درست کرده بودند و آش و چایی می‌فروختند. نزدیک یکی‌شان که شدم گفت بفرمایید اما من فقط می‌خواستم بروم تا لب دره و «عمق» دره را ببینم. به پسرک لبخند زدم و برگشتم. این یک چیز خارج را دوست دارم: لبخند. خیلی وقتها انگار تنها عکس‌العملی است که می‌توان داشت؛ مثلاً همین‌جا، خب من چی می‌گفتم به پسرک سیاه سوله؟ می‌گفتم میل ندارم چایی کثافتت را بخورم؟ می‌گفتم اصلاً چرا مرا توی موقعیت «جواب دادن» قرار می‌دهی؟ خب آدم در عوض همه‌ی اینها لبخند می‌زند. کمی آن‌طرف‌تر از سگ‌ها، مرد میان‌سالِ شکم‌گنده‌ای بود که داشت روی صندوق عقب ماشینش هندوانه می‌خورد. فکر کنم پدر خانواده بود. یک هندوانه بزرگ را نصف کرده بود و دستش را تا آرنج کرده بود توی نیم‌کره‌ای که از هندوانه درست کرده بود. دگمه‌های پیراهنش هم باز بود و عرق‌گیر سفیدش که روی شکم گنده‌اش کش آمده بود معلوم بود. فکر کردم توی جاده‌ها همیشه یکی از این مردهای خیکی را می‌بینی و همه‌شان هم همین ریختی هستند، همه‌شان هم دارند خیلی با اشتیاق چیزی زهرمارشان می‌کنند. همین فکرها را که می‌کردم مرد هندوانه را برداشت و برد هوا و سرازیرش کرد به سمت دهانش. احتمالاً می‌خواست آخرین قطره‌های آبش هم حرام نشود. بعد شروع کرد تکان دادن هندوانه و وقتی که دید آبی نمانده نیم‌کره را گذاشت روی سرش و از دره‌ی دربندسر پرید پایین (خالی‌بندی بی‌مورد).

من ساندویچم را ظرف ۳۵ ثانیه خوردم. نمی دانم چرا این‌قدر زود تمام شد. دوربینم را برداشتم و از ماشین پیاده شدم. می‌خواستم از سگ‌ها عکس بیندازم. اما انگار غیب شده بودند. جایی نبود که رفته باشند، یعنی فضای باز بود و مخفی‌گاهی نداشت. برگشتم سمت ماشین از پدرم سراغ سگ‌ها را گرفتم. نمی‌دانست. به جای سگ‌ها الکی یک عکس از رشته‌کوه مقابلم انداختم ولی همین‌طور ندید می دانم که چیز ارزشمندی نشده. عکس از کوه و کمر خیلی باید حرفه‌ای باشد تا به دل بنشیند. نمی‌دانم چرا این‌طوری است. آدم همین‌طوری به آن منظره نگاه می‌کند خیلی دلنشین است اما وقتی سعی می‌کنی ثبتش کنی هیچ «نکته‌ی خاصی» درش نمی‌بینی.

گردنه‌ی دربندسر که ایستاده بودیم ماشین‌های شاسی‌بلند گنده که از تهران آمده بودند ویژویژ از کنارمان رد می شدند. پدرم می‌گفت بدو راه بیفت برویم که الآن می‌خوریم به شلوغی جاده چالوس. من هم فکر کردم کار از کار گذشته. یعنی با خودم می‌گفتم وقتی این‌همه آدم از این جاده‌ی خلوت دارند می‌روند شمال، دیگر ببین از خود جاده اصلی چالوس چقدر آمده‌اند. خلاصه اینکه خودم را آماده کرده بودم که وقتی دیزین را رد کردیم و رسیدیم به جاده چالوس همانجا راه‌بندان باشد. فکر کردم در بهترین حالت ۹-۱۰ شب می‌رسیم چالوس. البته مشکلی هم نداشتم، غیر از اینکه ممکن بود مادرم همان عقب ماشین از شدت روزه‌داری جان بدهد. غیر از این، تنها مشکلش خستگی بود. اینها را به پدرم هم گفتم، بهش گفتم کار از کار گذشته و بیخود جوش نزن. از گردنه سرازیر شدیم توی دره. سراشیبی‌اش خیلی تند است، با شیب بیش از ۱۲٪. گویا این راه را دکتر بهبهانی زمان احمدی‌نژاد طراحی کرده. دکتر بهبهانی استاد عمران دانشگاه علم و صنعت بود. یک کتاب راه‌سازی هم نوشته بود جلدش آبی بود و کتاب مرجع درس راه‌سازی ما هم بود. گویا استاد دکترای احمدی‌نژاد هم بوده. وقتی هم ا.ن رییس‌جمهور شد بهبهانی شد وزیر راه. یادت می‌آید اتوبان چمران دور برگردان نداشت؟ دوران همین بهبهانی بود که آن بشکه‌ها را کاشتند و اتوبان دوربرگردان‌دار شد . خلاصه با این پیش‌زمینه و توی شیب ۱۲ درصدی گردنه بابام شروع کرده بود فحاشی به بهبهانی و احمدی‌نژاد و اینکه گند زده‌اند توی مملکت. می‌گفت ترمز نگیر چون لنت‌ها داغ می‌کنند. بهش می‌گویم پدرِ من، اگر ترمز نگیرم که یک‌راست می‌رویم ته دره، می‌گوید تا جایی که لازم نیست نگیر، می‌گویم از اول تا آخرش یک بند لازم است. بعد می‌پرسد شما توی درس‌هایتان مگه شیب حداکثری ندارید؟ می‌گویم چرا، ولی یادم نیست چقدر است، همین حدودهای ۱۰٪ است. حالا خسته‌ات نکنم، دره را هم رد کردیم، پایین‌هایش واقعن بوی لنت‌ها در آمده بود، بعدش هم دیزین را رد کردیم و اینجاها بود که یک رودخانه‌ی لشی هم لای دره جاری بود. من دلم می‌خواست دوباره بزنیم بغل، پاچه‌هایم بزنم بالا و بروم پاهایم را بکنم توی رودخانه. اما نمی‌شد که، همه توی اضطراب راه‌بندان احتمالی جاده چالوس بودند. فقط یک جا برای دستشویی وایستادیم. بعد هم که رسیدیم به جاده چالوس و باورت نمی‌شود، اما جاده خلوت بود، خلوتِ خلوت. هی رفتم جلوتر و گفتم پیچ بعدی ترافیک شروع می‌شود، شروع نشد، تا آخرش رفتیم و ترافیک شروع نشد. هیچی. توی کندوان هم مردم طبق سنت قدیمی بوق و جیغ و فریاد می‌زدند، لابد همین هم برای جشن گرفتن خلوتی جاده بود و درست نگاه کنی روح جمعی را هم درش می‌بینی.

اینجا هم که مثل همیشه است، با این تفاوت که مادرم روزه است. روزها مثل یک تکه گوشتِ تقریباً بی‌جان بین مبل و تخت می‌خزد. گاهی کتاب می‌خواند و بعد از ده دقیقه کتاب را آرام می‌گذارد کناری و چُرت می‌زند. البته مایی هم که روزه نیستیم تقریباً وضع‌مان همین است. پدرم هم گاهی الکی خریدی می‌تراشد و می‌زند بیرون پی‌اش. آخرین موردش ساعتها توی بازار چالوس (یا به قول ویکیپیدیا شالوس یا سالوس) دنبال یک دسته شوید. گاهی هم خانه است و با تلویزیون وَر می‌رود. بالاخره زندگی باید بگذرد، هر کی به نوعی. انگار توی این فضاهای این مدلی آدم بی‌واسطه «زندگی» و گذرش را می بیند. توی شهر درک ما از جریان زندگی معوج شده. شاید لازم است که درک‌مان معوج بشود وگرنه زیادی به‌مان فشار می‌آمد. یعنی اگر همه‌اش حواس‌مان به این «جریان زندگی» و گذرش بود، خب احتمالاً بعد از مدتی عصبی‌مان می‌کرد. شاید هم نه، شاید توضیحش این است که اینجا ریتم زندگی با شهر فرق دارد و همین تفاوت است که آدم را حواس‌جمع می‌کند؛ وگرنه اگر مدتی هم اینجا باشی و به ریتم این مدلی عادت کنی خب دیگر اینقدر پرزور توجهت را جلب نمی کند که «هی، من زندگی هستم، در جریان هستم، دارم می گذرم و تو داری پیر می‌شوی…» و خب آدم عین بقیه آدمیزادها زندگیش را می‌کند.

از دیروز دریا را هم شروع کردم. راستش چیز زیادی از ساحل نمانده. می‌دانی موج‌شکن چیست؟ این تخته‌سنگ‌های عظیمِ چند تُنی که شیب‌دار روی هم می‌چینند لب ساحل و موجها روی آنها می‌شکنند؛ به آنها می‌گویند موج‌شکن. اگر ساحل طبیعی باشد احتمالاً مجتمع ما و خیلی زمین‌های دیگر حین مَد و یا طوفان زیر آب می‌روند. خلاصه الآن توی مازندران جلوی زمین‌های کنار دریا موج شکن ساخته‌اند. من خودم لای تخته‌سنگ‌های موج‌شکن مجتمع خودمان مار دیده‌ام. می‌گویند مارهای شمال سمی نیستند. ولی خب اول و آخرش مار است و آدم مورمورش می‌شود. طبعن از روی موج‌شکن که نمی‌شود بروی دریا. تا چند سال پیش ما از ساحل زمین بغلی‌مان می‌رفتیم دریا. از امسال خود زمین بغلی هم شروع به ساخت و ساز و کرده و طبعاً یک موج شکن هم ساخته و دیگر خبری از ساحلش نیست. (هیچ کسی از پول بدش نمی‌آید.) خلاصه این‌طوری شده که یک تکه ۱۵ متری بین دو تا موج‌شکن ما و زمین بغلی مانده که از آن می‌شود رفت دریا. احتمالاً اسمش «ساحل» است ولی به نظر من بیشتر یک گودال است. آدم توی آن نوار ۱۵ متری که باید قبول کنیم نامش «ساحل» است، لای تخته‌سنگ‌های موج‌شکن این‌وری و آن‌وری رغبت نمی‌کند روی شن‌ها ولو شود. حالا همچین شنی هم نیست. تازه اگر دریا هم کمی مواج باشد اصلن عبور از بین این دو تا موج‌شکن غیرممکن است. کف دریا هم که همه‌اش سنگ و بلوک سیمانی.

دیروز و امروز دریا آرام بود. اولش قرار بود برویم چالوس، برویم پلاژهای عمومی. پدرم بعد از نهار خوابید، خیلی مفصل، جوری که من فکر کردم نفس نمی‌کشد. راستش حتی ترسیده بودم. (این البته ترس همیشگی من است؛ همیشه به این فکر می‌کنم که پدرم بمیرد اولین عکس‌العمل من چیست. چه می‌دانم، بهر حال پدر شدن در سن بالا این مسائل را برای بچه‌های آدم دارد و پدر من هم کلاً انگار به این مسائل فکر نکرده.) اما آخرین بار که بهش سر زدم دیدم یک نیم‌غلت زده. خیالم جمع شد که زنده است و همین‌طور مطمئن شدم که اینطور که این خوابیده به این زودی‌ها دریا بیا نیست. مادرم هم همین را گفت. گفت پیرمرد بیدار هم شود تازه باید سه‌تا لیوان چایی بخورد، باید صبر کند دانه دانه‌ی آن سه لیوان چایی خنک شوند، بعد می‌خواهد برود بالکن و به دریا خیره شود و چند تا سیگار دود کند… مادرم اینها را که می‌گفت ساعت از ۵ گذشته بود. دیدم دیر شده، حوله و مایو را جمع کردم، رفتم از لای همان موج شکن‌ها زدم به آب. آن‌قدری که فکر می‌کردم سخت نبود. نکته‌اش این بود که بالاخره دریا رفتنم هم شروع شد. انگار دریا هر چقدر هم دست‌نیافتنی باشد باز هم آدم یک راهی پیدا می‌کند و خودش را بهش می‌رساند، وقتی هم که بهش رسیدی که دیگر کی به موج‌شکن و مارهای لای تخته سنگ‌هایش فکر می کند؟ همه جا آب است، همه جا آبی‌ست، بقیه چیزها وجود ندارند.

یک ساعتی توی آب غلت زدم. فقط بدیش این است که از ترس سنگ‌ها و بلوک‌های سیمانی آدم رغبت نمی کند برود کف دریا. تو که می دانی من آدم کف آب هستم. آنجا خیلی بیشتر خوش می گذرد. همه‌ی صداها مستهلک شده به گوش آدم می‌رسند. اینجا که یک صدای وز وز یا شاید هم جیر جیر دائمی می‌آید. نمی‌دانم جیرجیرک است یا چی. بهرحال جانورانی هستند که لای علف‌ها زندگی می‌کنند. حتی توی دریا هم صدایشان می‌آید. می‌روی زیر آب صدایشان جور دیگری می‌آید. آب هم ولرم، بدون موج، استخری. خیلی هم شور نیست و می‌توانستم چشمهایم را زیر آب باز کنم، به دست‌هایم نگاه می‌کردم، ده انگشتم را می‌دیدم، آن زیر همه چیز سبز دیده می‌شود و محو. تصاویر محو، صداها محو. تنها بدیش این است که بالاخره آدم نفسش تمام می‌شود و باید برگردد بالا. بعد که آدم بر می‌گردد بالا همه چیز زیادی تیز است، زیادی شفاف است. انگار فیلتر سبزِ زیر آب باید همیشگی باشد. همان‌طوری که انگشت‌هایم را می‌دیدم کافی بود، همانطوری که صداها را می‌شنیدم کافی بود، این همه جزییات اضافی است، آدم دنیا را از ورای فیلتر صوتی-تصویری آب دریا تجربه کند کاملاً کافیست، بقیه اطلاعات همگی اضافی هستند.

امروز هم قبل از نهار دوباره رفتم دریا. امروز آسمان کمی گرفته. هوا درحد خفگی شرجی است. انگار هوا که اینطوری است جیرجیرک‌ها هم بلندتر می‌خوانند. الآن توی خانه نشسته‌ام و انگار یک دسته ده هزارتایی‌شان پشت دیوار دارد جیرجیر می‌کند. خیلی دریا نماندم. توی دریا یاد سفر ترکیه افتادم؛ با هم می‌رفتیم  دریا، بعد بعضی مواقعش می‌آمدی بغل من، دستم را می‌گذاشتم زیر کمرت و روی سطح آب می‌کشیدمت و می‌گفتم کشتی باری هستی، با بار موز، آووکادو، پنبه. وقتی یاد آن سفر افتادم خیلی دلم برایت تنگ شد واز آب زدم بیرون. بابام منتظر بود که برگردم نهار بخوریم؛ میرزا قاسمی. آمدم خانه داشت ماست و خیار ته بشقابش را نان می‌کشید. فکر کردم گشنه‌اش شده و نهارش را خورده. راستش اصلاً دریا را رفتم که اشتهایم تیز بشود و با بابام نهار بخورم چون صبحانه دیر خورده بود. بابام هم گفت نهار نخورده. سریع دوش گرفتم و نشستم سر میز. موهایم را هم شامپو نزدم، دیروز زده بودم و فکر کردم امروز هم بزنم موهایم از بین می‌روند. البته خودم هم نگران کثافت بودن آب دریا هستم ولی خب به جایش مفصل موهایم را چنگ زدم و آب کشیدم. تازه، اگر همت کنم عصر دم غروب هم دوباره می‌روم دریا و شامپو را گذاشته‌ام برای آن سری. الآن فکر کنم کمی کتاب بخوانم و بعد چرت بزنم. روزهاست که ندیده‌امت.

امشب شب آخر است. فردا بعد از نهار راه می‌افتیم. دیشب کلی توی اینترنت دنبال «جاذبه‌های توریستی» این دور و بر بودم. گویا تنکابن مخزن این ماجراست. معروف‌ترین جایش هم همان جاده دوهزار و سه‌هزار. خلاصه امروز به ایران‌گردی گذشت. الآن خیلی خسته‌ام. رفتیم غار دانیال و بعد هم جاده دو هزار و مسجد امیر اسعد. راستش یک کم از این‌همه «پدر و مادر» خسته شدم. نمی‌دانم، انگار آدم انتظار دارد آنها بفهمند که داری برای‌شان انرژی می‌گذاری و متعاقبش کمی کمتر «روی مخ» باشند. واقعاً هم می‌فهمند که داری انرژی می‌گذاری و لذت هم می‌برند و چندین و چند بار هم تشکرش را می‌کنند اما خب کماکان رفتارشان همانقدر روی مخ است؛ چون لابد اصلاً برای‌شان هضم نشده که رفتارشان زیرپوستی آدم را می‌فرساید. البته من که مثلاً قرار است چیزی روی مخم نرود. واقعاً هم نمی‌رود، قبول کرده‌ام که اینها «این مدلی» هستند اما خب وقتی با هم بودن‌مان طولانی می‌شود گاهی یادم می‌رود، شاید هم خسته می‌شوم. مثلاً امشب خسته شدم از اینکه این‌همه ریز ریز مادرم از خودش تعریف می‌کند و بقیه‌ی دنیا را یک مُشت آدم داغون می‌بیند. خیر سرش می‌خواست تشکر کند که بردم‌شان گردش و می گفت با تور فلان قدر پولش می‌شد و تازه هی همه می‌خواستند «بزنند و برقصند». بهش گفتم آن داستان مال سالها پیش است. حرصم گرفته بود از دستش و البته تو احتمالاً دلیل حرصم را نمی‌فهمی چون مدام اشارات ریز و درشتش به فوق‌العادگی خودش و بی‌فرهنگ بودن بقیه دنیا را نشنیده‌ای. من هم بهش گفتم وقتش است قبول کند که بعضی آدم‌های دیگر هم یک چیزهایی می‌فهمند، طبیعت و زیبایی را می‌فهمند، اتفاقاً همانها لای جنگل‌های گم و گور مازندران روی درخت‌ها با اسپری آبی فلش کشید‌ه‌اند «به سمت غار» و ما هم داریم از قِبل همان‌ها این کارها را می‌کنیم. همانها صفحه ویکی‌پدیای غار را هم زده‌اند و ما محصول کار آنها را خوانده‌ایم و حالا فکر می‌کنیم که شاخ غول را شکسته‌ایم، ما خفن و بافرهنگیم و بقیه با تور می‌روند و توی مینی‌بوس قر می‌دهند و پوست پفک و هندوانه می‌ریزند توی طبیعت و الخ و الخ. فکر کنم هر سری مشابه همین بحث را داریم. واقعیتش این است که من هم قبل از رفتنم از ایران خیلی این مدلی بودم؛ فکر می‌کردم هیچ کسی مرا درک نمی کند و هیچ اشتراکی با این «مردم» ندارم. به زبان نمی‌آوردم که من بالاترم ولی اگر کسی فشارم می‌داد به آن هم اعتراف می‌کردم. خیلی گذشت تا متوجه شدم که هیچ چیز به خصوصی نیستم. بعد که فهمیدم دیگر این‌قدر هم به همه به چشم یک مُشت اوباش بی‌فرهنگ نگاه نکردم.

راستش می‌خواستم این بشود چیزی مثل سفرنامه، یعنی بیایم و بروم و هر از گاهی یک پاراگرافی بهش اضافه کنم. نشد که، وقتش نشد و البته چیزی را هم از دست ندادی. تازه، شرح سفر که دیگر معنی ندارد، چیز جالبی برای گفتن نمانده و این هم لابد تمرینی است که آدم تا کجا می‌تواند از یک زندگی ذاتاً بی‌هیجان و خالی «مطلب» در بیاورد و بنویسد. البته احتمالاً همچین تمرین جالبی هم نیست، مخصوصاً برای خواننده.


KHERS’s Twitter

  • RT @_ZedZed_: میام خونه لش می‌کنم پای توییتر و موزیک گوش می‌دم. همین دوتا کاری که سر کارم می‌تونم بکنم ولی نمی‌دونم چرا اونجا انقد بد می‌گذ… 1 day ago
  • RT @kasrz: همه ی پسرا میگن ما اگه دختر بودیم با همه میخوابیدیم و همه دخترام میگن اگه پسر بودن با همه دخترا میخوابیدن خب هر کی جای خودشه الا… 1 day ago
  • یعنی فکر کنم تازه بعد از جداییم بود که خرمالو رو کسف کردم. 1 day ago
  • دیر تو زندگی خرمالو رو کشف کردم. 1 day ago
  • تایملاینم داره شبیه اتاق خبر من و تو می‌شه. 1 day ago

بایگانی

Blog Stats

  • 727,880 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 596 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: